جسارت در انتخاب راوی




عنوان داستان : ماسیمو دوتی
نویسنده داستان : زینب ارونی


شبیه من است . دوتی را میگویم او عاشق فروشنده شده است. دوتی روسری های ابریشم دست دوزبا قواره صد و بیست یا سوپر نخ با قواره صد و چهل یا روسری های اورجینال برند لويیس ویتون یا شالهای گیاهی برند کوکو را روی سرش می اندازد و عکسهای متفاوتی میگیرد اما هیچ کدام مثل برند ماسیمودوتی برازنده او نیست .به قول بچه های فروشگاه جور دیگری می شود .گلهای روسری جلوه بیشتری پیدا میکنند انگار به دنیا آمده تا مدل روسری باشد به خاطر همین است نامش را دوتی گذاشته اند .دلم میخواست چشمهایم مثل او برق بزند و بتوانم لبهای بزرگ و برجسته ام را به هر شکلی در بیاورم . ابروهایم را بالا بیندازم یا بخندم آنقدرکه چشمهایم کوچک بشود سرم را روی شانه راستم بگذارم و گوشه روسری رادر امتداد شانه ام بکشم .اصلا به خاطر دوتی و ژست های حساب شده اش است که فروشمان بالاست
.در چنین مواقعی فروشنده فقط لبخند میزند و سرش را پایین می اندازد اما دوتی نوک دماغ کوچکم را فشار می دهد به چشمهای سبز و یشمی من زل می زند و گاهی اوقات صداهای بلندی از خودش در می اورد مثل هورا و موهای نسکافه ای مرا بوس
محکمی می کند ومن هیچ عکس العملی نمیتوانم نشان بدهم حتی نمیتوانم مثل خودش یک تای ابرویم را بالا بیندازم و با ریشه های شالم بازی کنم یا گوشه ای از ان را لوله کنم و دور انگشتم بپیچم فقط نگاهش میکنم
بدون شک فروشنده فهمیده است که دوتی نسبت به او بی احساس نیست .موقع تا کردن روسری دستانش میلرزدو جای آنها را اشتباهی توی قفسه میچیند . چند باری او را سرزنش کرده که حواست کجاست دوتی با خنده گفته یعنی نمیدونی خنگول ..با وجودی که فروشندگی کار او نیست اکثر روزها برای کمک به او به فروشگاه می آید . سرش را روی شانه اش میگذارد و انگشت شصتش را برای فروشنده بالا میبرد و همزمان یک چشمش بسته میشود ولی .او فقط نگاهش میکند .و روسری ها را تا میکند دوتی حرفهایش را پیش من میزند میگوید من راز دار خوبی هستم حق دارد کسی که حرف نمیزند میتواند راز هر کسی را توی دلش نگاه دارد ..فروشنده با خانمها خیلی صمیمی نیست .فقط پیشنهاد می دهد که چه رنگی به مشتری ها می آید و وقتی انها رورسری را روی سرشان می اندازند دوتی دوتا ابرویش را همزمان بالا میبرد و با صدای بلند میگوید" وووچی شدین ..خدا وکیلی توی ایینه نگاه کنید روسری با ادم حرف میزنه .میتونی بوی گلهای رز وسوسن رو حس کنی ..عالی شدی خانوم ..اجازه دارم براتون یه بسته بندی شیک کنم ؟"
زنها جلوی ایینه عقب و جلو میرند میخندند گاهی وقتها بو میکشند و ارام میگویند خیلی وقت بود دنبال این مدل میگشتم. و او فقط لبخند میزند و سرش را پایین می اندازد
. .مشتری های ثابت یک راست پیش فروشنده می روند تا خودش برای انها انتخاب کند همه مشتری ها زیبا هستند گاهی سگهای سفید پشمالویشان را به مغازه می اورند .دوتی نزدیک انها می رود چنان برخورد گرمی با انها میکند که دختر ها نمیدانند چکار کنند.از بس ذوق زده میشوند که مدام لبخند میزنند .او حتی یک لحظه هم نگاهش را از روی انها برنمیدارد و توجه خاصی به رنگ موی انها دارد و میگوید تاثیر زیادی در انتخاب روسری دارد
فروشنده مثل دوتی زیبا نیست بسیار جذاب است و این برای خانمها بسیار مهم است طوری که نه قد کوتاهش به چشم می اید نه دماغ پهن و گوشتی اش یک باریکی از زنها به دوتی گفت این فروشگاه رو برای خرید روسری انتخاب میکنم چون تنها مردیه که نگاه خوبی داره بعد دستانش را در هوا تکان داد زل زد به سقف وگفت احساس خوبی دارم بعد مارک شال را به دقت خواند .دوتی صورتش سرخ شدو بابغض گفت "دقیقا "اما فقط من دیدم که چطور گفت وچشمانش را پاک کرد .و تا مدتی که مشتری جلوی ایینه شال را روی سرش امتحان میکرد چشمش را از روی فروشنده بر نداشت...
بعضی از خانمها که با همسرشان برای خرید می آیند پیش دوتی نمیروند چون می فهمند که همسرشان اصلا به روسری نگاه نمیکنند ومحو چشمهای دوتی میشوند .ولی او فقط برای فروشنده دلبری میکند وبه بقیه اهمیتی نمیدهد و با اخم از کنار همه انها میگذرد .هر وقت جنس تازه ای می اید او به سلیقه خودش رنگها را انتخاب میکند و جلوی دوربین می رود او قرمز و سبز فیروزه ای را بیشتر از همه دوست دارد .در هر حالتی مورد تحسین قرار میگیرد حتی وقتی بیتفاوت با انگشتر توی دستش بازی میکند . یا وقتی بلند میخندد و با دوستش تلفنی صحبت میکند و او را خنگول صدا میزند موهای سشوار کشیده اش را هر طوری که دلش بخواهد روی پیشانی نه چندان بلندش میریزد .و گاهی هم از فرق باز میکند ولی موهای من فقظ سمت راست صورتم است .لازم نیست آدم باهوشی باشید تا بفهمید کلاه گیس است خیلی وقت نیست که به این مغازه امده ام ولی باید رک باشم به او حسودی میکنم .یا اگر دست خودم بود دلم میخواست جای او باشم مخصوصا وقتی .خودم را که توی ایینه میبینم و میفهمم که من هم خیره کننده هستم .

فروشنده چهار روز است که به مغازه نیامده است دو فروشنده دختر که انتهای مغازه هستند با هم پچ پچ میکنند و حرکات دوتی را که فقط ناخنش را میجود و طول و عرض مغازه را با قدمهای بلند بالا و پایین میروند نگاه میکنند .او چند باری روبه رویم ایستاده است و با اخم نگاهم میکند گاهی وقتها هم پوزخند میزند و دستش روی شانه ام میماند و سر دختر ها فریاد میکشد که "به چی نگاه میکنند ؟"و آنها با دستپاچگی روسری های تا شده را دوباره تا میکنند .لاک ناخنهایش نامرتب شده و موهایش را سشوار نمیکشد شب تنها میشویم بیرون میرود وکرکره مغازه را تا نیمه پاییین میکشد می آید داخل و در را از تو قفل میکند به طرفم می آید وانمود میکند خونسرد است روبه رویم می ایستد و دستش را روی گونه هایم میکشد وآرام میگوید خنگول بقیه حرفش را نمی شنوم ذوق میکنم ..میرود پشت میز پوزخند میزند زیر لب شعر میخواند میخواهد روسری ها ی روی میز را تا کند .دستانش را در بین انها چنگ میزند و از یک طرف میز روی زمین میریزد و همزمان جیغ بلندی می کشد .بعد دستش را محکم روی شیشه میز می کوبد کاش میتوانستم به طرفش بروم گرچه جرات اینکار را نداشتم . خودش را ولو میکند روی زمین . سرش را به دیوار تکیه میدهد زل میزند به سقف و آرام گریه میکند .تا حالا دوتی را این شکلی ندیده بودم .هر چه بود به فروشنده مربوط می شد .کاش میتوانستم او را در اغوشم بگیرم و موهایش را نوازش کنم اما تواناییش را ندارم .
دماغش را بالا میکشد .از پشت ساق دستش میتوانم نگاه خشمگینش را احساس کنم به طرفم می اید .شال فیروزه ای با حاشیه گلهای رز از سرم برمی دارد لبخند میزند ان را در هوا تکان می دهد و دور خودش میچرخد .اول ارام بعد بلند میخندد انقدر میچرخد که سرش گیج میرود و روی زمین می افتد .نفس نفس میزند بعد آرام میگوید :
میدونی توی روستا خوشگل بودن یعنی چی ؟
یعنی از نه سالگی خواستگار پشت خواستگار .به زور تونستم خودمو تا پونزده سالگی برسونم چون برای هر کی یه ایراد میگرفتم دلم میخواست پسره خودش منو ببینه و عاشقم بشه نه اینکه ننه اش توی حموم عمومی از من خوشش بیاد .بابام میگفت دل دختره میلش نیست اصل کار خودشه
به طرفم می اید دستش رادوباره روی گونه هایم میکشد پوزخند میزند حتی نمیتوانم لبخند بزنم
- زیبایی برای یک دختر خیلی مهمه مخصوصا توی روستا که می افتی سر زبونا اما وای به حال اون دختر که دل ببنده به پسر چوپان بیسواد .اونم وقتی که پسر کارخونه دار ده اونو بخواد .همون بابایی که می گفت "هر چی دخترم بگه "روبه روت قد علم می کنه که دختر مثل هلو پوست کندمو بدم به کی ؟پسر مش قاسم که بره پشگل و طویله مردمو تمیز کنه گفتم" با با خودت گفتی که..."نزاشت بقیه حرفمو بزنم گفت "من گه خوردم غلط کردم تازه خیلی حرصش در اومد که گفت "شاشیدم رو قبر بابام "
میخندد طوری که دوباره اشک از چشمانش سرازیر میشود چقدر این حالتش را دوست دارم دستش را لای پایش میگذارد
-اخ ...نمیدونی که هر وقت یاد اون حرفش می افتم خندم میگیره
و بلند تر تکرار میکند
-شاشیدم رو قبر بابام
بلند میخندد بعد آرام میشود به آیینه رو به رویش زل میزند
-از خودم بدم میومد از اینکه حق انتخاب نداشتم .کاش شوهرم عاشق یه دختر دیگه میشد کاش تو روز عاشورا مامانش منو تو مسجد نمیدید .و پسرشو نمیفرستاد تا موقع تموم شدن کلاس منو دید بزنه و به قول خودش قلبش بیفته پایین کف پاش
دوباره بلند میخندد دماغش را با آستین پاک میکند . انگار تازه مرا دیده باشد لنگان لنگان به طرفم می آید کفشهای پاشنه بلندش را یکی یکی از پایش در می آوید انگشت اشاره اش را رو به روی چشمهایم میگیرد فقط یک حق انتخاب داشتم اونم نه برای دل خودم برای پدر ومادرم معلومه کی برنده شد ...کی به دل تو کار داره کون لقش ..حالا هی بگو پول برام مهم نیست دلم همون نگاه پاک و میخواد همون پسری که حتی پشت لبشم سبز شد سرشو بلند نکرد تو چشام نگاه کنه تا دختر خوشگل روستا رو ببینه .بغض میکند و خیلی آرامتر میگوید
-تنها پسری ..
اشک از روی گونه هایش قل میخورد و تا گوشه لبش پایین می اید
- میدونستم هر کی زنش بشه خوشبخت میشه این جور مردها رو فقط زنهای خوشگل میشناسن .چون اونا از نگاههای تکراری خسته میشن وبی نگاهی ادمهایی مثل او رو دوست دارند فقط روز عروسیمون دیدمش پشت دیوار ایستاده بود روسری قرمز و بالاتر زدم میخواستم لااقل یکبار نگاهم کنه اما او دوباره سرشو انداخت پایین چوبشو گذاشت پشت گردنشورفت که رفت ... .هیچکی برای من احمد نشد میدونی کیو میگم همون فروشنده ایکه سه سال قبل آوردمش مغازه ..میبینی بهت میگم با عرضه است پسر چوپون بعد ازدواجش اومده بود شهر و درس خونده بود.اونوقت من زن کی شدم شوهرم خوب بود اما نتونستم دوستش داشته باشم اونم از زیباییم استفاده کرد و شد تاجر روسری مردا خوب میشناسن زنهایی رو که فقط جسمشون مال اوناست اما خودشونو میزنن به خنگول بازی
میخندداما زود ساکت میشود .تا اینکه احمد اومد تهران با زنو بچه اش .تو یک مهمونی دیدمش با زنش دوست بودیم هم کلاسیم بود اعظم چاقالو.
میخواهد بخندد ولی دوتای ابرویش را بالا میاندازد دهانش را تا اخر باز میکند
-باور نمی کردم بره اونو بگیره یکسره اب دماغش می اومد .هیچ پسری دلش نمیخواست دنبالش راه بیفته بهش حرف بزنه تا او ریز ریز بخنده ...
پوزخند میزند و شروع میکند به تا کردن روسریهایی که روی زمین ریخته است به یک نقطه خیره میشود و سرش را کج میکند :
- .انگار اون اعظم نبود وقتی گفت با کی عروسی کرده دیگه نفهمیدم چی گفتیم چی شنیدیم کی رفتیم کی صبح شد یک هفته گذشت تا برم خونشونو یاد بگیرم.به هوای دیدن دوست قدیمی و به قول خودمون همشهری پامو تو خونشون باز کنم احمد منو که دید انگار نه انگار فقط لبخند زد رفت توی حیاط .ذوق کردم وقتی اعظم گفت بیکار شده و از کارخونه انداختنش بیرون به شوهرم گفتم برای مغازه فروشنده پیدا کردم احمد قبول کرد بیاد مغازه .میگفت به اصرار اعظم اومده .بیشتر حرص میخوردم ..
نخ آویزان شده روسری را میکشد. نخ کش میشود اهمیتی نمیدهد بیشتر میکشد دندانهایش را روی هم فشار می دهد
-گفتم میشم مثل شوهرم ..خودمو میزنم به خنگول بازی ..چی میشه من که از اولشم قلبم مال اون بود ولی انگاری یادم رفته بود همه مردا مثل هم نیستن شایدم احمدو نمیشناختم .هفته پیش شام دعوتشون کردم خونمون شوهرم مث همیشه رفته بود ترکیه جنس بیاره توی آشپزخونه یواشکی بهش گفتم از زندگیم راضی نیستم میخوام طلاقمو بگیرم اونوقت من و تو ....
میخندد توی چشمهایم زل میزند و میگوید
-میدونی به من چی گفت
-هیچی نگفت سرشو انداخت پایین وسایلشو برداشت به اعظم و بچه اش نگاه کرد و گفت:
-دنبال یه فروشنده دیگه باشید
سرش را تکان میدهد
دستمو گذاشتم رو در آشپزخانه و گفتم:
-چرا منو نمیبینی؟
او به اعظم نگاه کرد که با چشمهای باز و لبهای خندان به وسایل خانه زل زده بود
میخواست رد بشود جواب میخواستم
نگاهش را از روی اعظم به من سر داد و با بیتفاوتی ..
میخندد و نگاهم میکند
-میدونی چی گفت؟
-گفت .تو برای من شبیه مانکن مغازه هستی .. ...
اینو که گفت دستام شل شد افتاد پایین رفت پیش زنو بچه اش و سریع از خونه رفتن بیرون .دیگه هیچی مهم نبود اون منو شبیه تو میدید میفهمی تو ..
دستانش را روی شانه هایم میگذارد اول میخندد بعد با حرص مرا به زمین می اندازد دستم از جایش در می اید .چه اهمیتی دارد او شبیه من است . دوتی را میگویم ........
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زینب ارونی سلام. داستان «ماسیمو دوتی» داستان خوبی است. با علاقه خواندمش. انتخاب راوی بی‌جان و پیش بردن داستان با آن و محدودیت‌هایی که وجود دارد نشان از جسارت نویسنده دارد. هر راوی جهت‌گیری‌های عاطفی و رفتاری و توانایی‌های ذهنی مختص به خودش و موقعیتش را دارد. با انتخاب درست راوی داستان به چهارچوبی هدفمند و محکم می‌رسد و نویسنده به خواسته‌اش که همانا درک درست خواننده از داستان است. اگر انتخاب راوی بی‌جان با باورپذیری خواننده همراه باشد یعنی نویسنده کارش را درست انجام داده. اما همان‌طور که در بالا اشاره کردم، نویسنده با این کار برای خودش و داستانش محدودیت ایجاد می‌کند. در داستان «ماسیمو دوتی» مانکنی که در یک بوتیک روسری است، داستان را روایت می‌کند. مکان محدود به بوتیک می‌شود چون راوی امکان حرکت ندارد. اما با انتخاب این راوی، داستانی را که موضوعی کلیشه‌ای داشته از سطحی که بوده بالاتر کشیده اید و خواننده را علاقه‌مند به خواندنش کرده‌اید.
از همان ابتدای داستان تعلیق ایجاد می‌شود و در ذهن خواننده سوالی شکل می‌گیرد که این راوی کیست که نمی‌تواند مثل دوتی ابرو بالا بیاندازد و ژست بگیرد و یا در مقابل هیجان دوتی عکس‌العملی نشان دهد در حالی که شبیه دوتی است. اطلاعات مربوط به راوی را در داستان پخش کرده‌اید و خواننده کم‌کم دستگیرش می‌شود که راوی یک مانکن است. این خوب است. اما اشکال اصلی داستانتان شخصیتها‌یی است که برای خواننده باور پذیر نیستند. پسری که تا زمان ازدواج دوتی چوپان است و بعد در همان روستا ازدواج می‌کند، می‌رود شهر، درس می خواند و خودش را از موقعیت زیرِ صفری که دارد بالا می کشد. این باید برای خواننده ساخته شود. باید اشاره می‌کردید که چوپان بود اما مدرسه می‌رفت، درس می‌خواند و شاگرد خوبی بود که خواننده موقعیت فعلی او را باور کند. یا در جایی اشاره کرده‌اید پسر یکی از روستایی‌ها که کارخانه‌دار است به خواستگاری دوتی آمده. من تا بحال نشنیدم و جایی نخواندم کسی کارخانه‌دار باشد و در روستا زندگی کند. اولین موقعیت مالی آدم‌ها را علاقه‌مند به مهاجرت به شهر می‌کند. اگر هم شما اصرار دارید که چنین شخصیت‌هایی در داستانتان داشته باشید بسازیدشان تا باورپذیر شوند. در مورد خود دوتی هم همین مشکل وجود دارد. دختری که از روستا آمده و در بوتیک همسرش که از نشانه‌هایی که می‌دهید معلوم است در یکی از بهترین محله‌های تهران است و مشتری‌های خاص دارد مشغول به کار است. زیبایی دوتی نمی‌تواند دلیل کافی باشد برای این‌که آدم‌های مرفه و ثروتمند محله‌ای خاص او را در انتخاب روسری صاحب‌نظر بدانند. دوتی را بسازید حتی با یکی دو جمله. این که درس خوانده، دوره مانکنی یا مادلینگ دیده، سفرهای خارج از کشور رفته، روی لهجه‌اش کار کرده که حالا مشتری های خاص بوتیک همسرش نظر و انتخاب او را در مورد روسری‌ها قبول دارند.
مسئله دیگری که در داستان توی چشم می‌زند این است که شما همه اطلاعات در مورد زندگی دوتی را نگه داشته‌اید برای یک‌سوم پایانی. این حجم از اطلاعات باید در داستان پخش شود. در اوایل داستان راوی به این موضوع اشاره می کند که رازدار است و دوتی حرف‌هایش را به او می گوید. همان‌جای داستان فرصت خوبی است که ما با پیشینه دوتی آشنا شویم. در یک سوم پایانی که احمد دیگر به بوتیک نمی‌آید و حال دوتی روبراه نیست از علاقه‌اش به احمد و این‌که عشق او را پس زده، بگویید.
در انتها دوتی مانکن را می‌اندازد زمین و دست مانکن کنده می‌شود. این پایان خوب است ولی قابل پیش بینی بود. می‌شود برای این داستان پایان بهتری نوشت. با زنی طرف هستیم که با تمام موقعیت‌هایی که دارد از طرف مردی معمولی تحقیر شده. به مجسمه‌ای تشبیه شده. زن از این تشبیه عصبی است و جا دارد عکس‌العمل شدیدتری نشان بدهد.
بخوانید و بنویسید و داستان‌های تان را برای ما بفرستید. روز و روزگارتان پر از اتفاقات خوب داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
زینب ارونی » 12 روز پیش
سلام خانم نازنین جودت عزیزم ممنون که وقت صرف کردید تا داستان من را بخونید .نقد شما را خط به خط خواندم و لذت بردم از اینکه تونستم شما را تا آخر داستان همراه کنم ، و این بزرگواری شماست در حق بنده داستان را طبق گفته های شما بازنویسی میکنم و مطمن هستم داستان بهتری خواهد شد سپاسگزارم و من هم برای شما سلامتی و دلی شاد را آرزومندم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.