داستان، ابزاری برای ارائه‌ی معناست




عنوان داستان : جاده پنسیلوینیا
نویسنده داستان : علی معتمدی


همین که تفنگی بنزین را گذاشتم سر جایش و خودم را چپاندم توی ماشین، دیدم یک جفت چشم وق زده اند توی صورتم .. همان جا میخ شدم !‌ پنجاه متری آن طرف تر بود، توی یک شاسی بلند هشت سیلندر سفید شیشه دودی. چشمانم را کمی تیز کردم .. “واستا ببینم .. نه، حتما توهم زدم .. اصلن شاید بدبخت داره یه جا دیگرو نیگا می کنه .. ، آخه کی به من کار داره اینجا ”…

تازه شب شده بود و من توی یک پمپ بنزین بین راهی، در کیلومتر هفتاد شهر کوچک استیت کالج در دل ایالت پنسیلوینیا توقف کرده بودم. سرم را پایین انداختم، دنبال سوییچ ماشین گشتم. چند ثانیه بعد، دزدکی سرم را بالا آوردم. ناکس هنوز زل زده بود و حدقه های لعنتی اش داشت می زد بیرون. “پدسسگگگ چی می گی؟ آدم ندیدی ..؟!” توی دلم کمی بد و بیراه دادم و بعد درجا انگشت سبابه ام، دکمه قفل درب را فشار داد ، تلیککک .. !!خیالم کمی راحت شد. باید راه می افتادم و از این پمپ بنزین بی صاحاب سوت و کور بیرون می زدم. حرکت کردم. از قسمت خروجی پشت جایگاه که خارج شدم و به چپ پیچیدم، خوردم به چراغ قرمز. ایستادم و راه نمای چپ را زدم. تیک تاک، تیک تاک ، تیک ، … از روی کنجکاوی سرم را به راست چرخاندم تا ماشین سفید شاسی بلند ایستاده در جایگاه را یک بار دیگر ببینم، که دیدم نیست .. ! ماشین آن جا نبود. “کجاس؟” … سرم را سریع به اینور و آن ور گرداندم، و یکهو دیدم که که دو تا چراغ پرنور، توی آینه کوچک بالای سرم، دارند چشمانم را کور می کند. “عوضی .. این جا چیکا می کنه؟، داره دنبالم می کنه ینی؟، نه بابا کس خل، اونم مثه من داره می ره دنبال کارش حتما ..” . چراغ سبز شد و به چپ پیچیدم. او هم پیچید ... چیزی حدود پنجاه شصت متری بیشتر فاصله نداشتیم. من باید از زیر پل رد می شدم و دویست متری جلوتر از آن خودم را سرازیر می کردم توی جاده اصلی بین شهری، که خب تردد بیشتری داشت و آدم می توانست احساس امنیت بیشتری کند. زیر پل را رد کردم و به چپ پیچیدم، و امیدوار بودم که اگر خدا قسمت کند، این بار مسیرش از من جدا شود و گورش را گم کند. که دیدم نکرد ..”ااا لعنتی .. ”، انگار او هم راهی جاده بود. آینه را با دست صاف و صوف کردم و سعی کردم صورتش را تشخیص بدهم. می خواستم قیافه نکبتش را ببینم .. ! ولی زیادی تاریک بود و چشمم کار نمی کرد.

انداختم توی دست راست جاده و با سرعت کم راهی شدم، زیاد گاز نمی دادم. می خواستم مرا رد کند. ولی نمی کرد. چیزی حدود صد متری عقب تر از من می آمد. با همان سرعت و حالا دیگر کنجکاوی، ترس و عصبانیتم همه قاطی شده بود. “شاید باید گازشو را بگیرم و گم شم قاطی ماشینای دیگه .. نه، باید تکلیفم رو مشخص کنم، ببینم چی می خواد …” ولی من که مسلح نبودم، این آمریکایی ها کله شان بوی قرمه سبزی می دهد. مسلح اند، پیستول و ریوالور و رایفل همراهشان دارند، ولی من چه؟ یک چاقوی زپرتی کوچک چینی که فقط تا به حال باهاش پوست پرتقال گرفته بودم. دیگر داشت می رفت رو مخم راه می رفت. چهار پنج مایلی رفته بودم و او با همان سرعت پشت سرم می آمد .. تنم داغ شده بود و عرق روی پیشانی ام را حس می کردم. شاید هم به صلاح بود که به پلیسی چیزی زنگ بزنم و کمک بخواهم. یا اصلا بپیچم توی یک فرعی دیگر، تا برود و گورش را گم کند .. “ولی اگه دنبالم بیاد چی؟! اون وقت گیرم می اره یه جای خلوت و خفتم می کنه خب”. اصلا بهتر است که همین جا بزنم توی شانه راه و چند دقیقه ای بیایستم تا رد شود. “آره، این بهترین راهه .. وایمیستم”

تصمیمم را گرفتم، راهنمای راست را زدم و چرخ های راست ماشین را انداختم توی شانه راه. سرعتم کم و کم تر می شد که دیدم شاسی بلند سفید به من نزدیک و نزدیک تر می شود. سی متر، بیست، ده … آب دهانم را قورت دادم. پیشانی ام از عرق خیس شده بود. دوباره انگشت سبابه را روی دکمه قفل ماشین فشار دادم … تلیک تلیککک .. ! و همان لحظه بود که چراغ های آبی و قرمز چرخانی از بالای شاسی بلند سفید روشن شدند و تمام جاده را نورانی کردند. زدم روی ترمز. شیشه را پایین کشیدم و دستم را روی فرمان گذاشتم. “آهههه …”. نفس عمیقی کشیدم. بلند خندیدم. این اولین باری بود که پلیس نامحسوس بی دلیل نگهم داشته بود و من از ته دل خوشحال بودم.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای معتمدی، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان شما من را یاد بعضی آثار ادگار آلن‌پو می‌اندازد: ایجاد تعلیقی کُشنده و کِشنده و حتا رساندن جان خوانده به لب، و در نهایت رسیدن به پایانی لطیفه‌وار و باز شدن مشت نویسنده برای خواننده. داستان‌هایی از این دست، برای یک بار خواندن محرک و جذابند (البته اگر خوب ساخته و پرداخته شده باشند)، اما میلی برای دوباره‌خوانی در خواننده برنمی‌انگیزند؛ چرا که هرچه دارند در همان دیدار اول برای خواننده رو می‌کنند. چیزی که شروود اندرسن از آلن‌پو گرفت و درونی کرد و رشد داد و شاید به همین دلیل ملقب شد به پدر داستان‌نویسی مدرن امریکا، همین جذابیت بود، اما اندرسن حواسش به این هم بود که خواننده باید «به فکر فرو برود.» داستان با رسیدن به نقطه‌ی پایانش نباید برای خواننده تمام شود. بعد از تمام شدن داستان، تازه باید خطی از روایت و اندیشه در ذهن خواننده شکل بگیرد، و اصلا راز ماندگاری تمام آثار ادبی همین تمام نشدن‌شان برای خواننده است. و این نتیجه‌ی چسیت؟ «معنا». شما تعیلق خوبی را در داستان‌تان ایجاد می‌کنید، اما این تعلیق در حد یک دلهره‌ی ساده باقی می‌ماند؛ در حالی که با دقت و توجه نویسنده و راوی در انتخاب جزییات و تعبیرها و سایر المان‌ها، این داستان می‌توانست ارزش افزوده‌ی معنایی‌ای به خود بگیرد که ذهن خواننده را به خود مشغول و او را وادار به تامل کند.
در شیوه‌ی ارائه هم -حکم نمی‌شود داد، اما- به نظر می‌رسد که بهترین شیوه برای ارائه‌ی داستانک، شیوه‌ی مینی‌مالیستی باشد. این کیفیت، جاهایی در زبان داستان شما کنار گذاشته می‌شود و یکدستی اثر را به‌هم می‌زند. مثلا راوی می‌گوید «آینه را با دست صاف و صوف کردم و سعی کردم صورتش را تشخیص بدهم.» در حالی که در چنین داستانی، راوی بهتر است بگوید «آینه را صاف کردم. صورتش معلوم نبود.» چنین جمله‌های کوتاه و کوبنده‌ای، جدای از این که ضرباهنگ داستان را تندتر و -برای چنین داستانی- مناسب‌تر می‌کنند، کیفیتی مینی‌مالیستی هم دارند و با «کم‌ترین» کلمه‌ها معنایی را که راوی در ذهن دارد به خواننده منتقل می‌کنند. از این دست جمله‌ها توی داستانک شما چندتایی هست که فکر می‌کنم اگر در بازنویسی دستی به سروگوش‌شان بکشید، ضرباهنگ روایت‌تان تندتر و یکدستی داستان‌تان بیشتر می‌شود.
در پایان، می‌توانم بگویم داستانک «جاده‌ی پنسیلوینیا» ایده‌ی جالب و موادومصالح خوبی دارد؛ اما هنوز خوب ساخته و پرداخته نشده و بسیاری از نیروهای درونی‌اش آزاد نشده است.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
مهدی ناظری » 17 روز پیش
این داستان من رو یاد فیلم دوئل اسپیلبرگ انداخت که یک تریلی سیاه یک ماشین رو تعقیب میکنه گشت نامحسوس فکر نمیکنم چراغ گردونش روی سقف باشه معمولا روی داشبورده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.