خواننده احساس فریب خوردگی میکند




عنوان داستان : آشتی کنان
نویسنده داستان : علی معتمدی


روزهای اول، همه کار کرده بودم تا دلش را به دست بیاورم. رمانتیک بازی ام گل کرده بود و برایش چند گلدان اطلسی زرد و سفید سفارش داده بودم تا توی اتاق، لب پنجره بگذارد و حظ کند. بیرون هم که می رفتیم، برایش دست توی جیب می کردم. آب پرتقال طبيعى سفارش مى دادم. از همان ها كه اسكوييز شده و ارگانيك و گران است. چند باری هم چون فكر كردم كه شايد دلش براى ته ديگ قرمه سبزى و دوغ آبعلى تنگ شده باشد، بردمش كه ناهار ايرانى بزنيم و چایی و باقلوای بعد از غذا هم که خب همیشه به راه بود. این کارها را محض خوشحال کردن و خنداندنش می کردم تا مگر آن سگرمه های لعنتی گره خورده اش ذره ای باز شود. که نمى شد. چند هفته اى بود كه اوضا همين خر بيار و باقالى بار بزن بود. اوقاتش بد سگ شده بود و این بار پريودش طولانى تر از معمول. من را هم كه مى شناسيد، اهل منت كشى و اين صحبت ها نبودم و نيستم، و داستان این قهر، كش دار شده بود.

هفته ها و ماه ها گذشته بود و کاری به کار هم نداشتیم. هر کسی سی خودش بود و زندگی خودش را می کرد. شده بودیم دو تا غریبه، دو تا هم خانه که فقط سقف و سایه بان بالای سر و اجاره خانه شان را شریک شده بودند. تلاش و تقلای من برای آشتی، مال همان اول ها بود که دل و دماغ داشتم و خیال می کردم فایده ای دارد ولی راستش دیگر وا داده بودم. صبح ها كه بيدار مى شديم، كله اى از سر بی حوصلگی تكان مى داديم كه يعنى مثلا سلام و شب هم به جاى دو كلام قربانت بروم و عزيزم و جانم، يا اصلن تو بگو يك شب بخير خشك و خالى، توى موبایل وول مى زديم، مشغول لايك كردن عكس اين و آن. این طوری خودمان را سرگرم می کردیم، نمی دانم، شاید هم به امید هم کلام شدن با یکی دیگر بود، ولو مجازی و موقتی و بی سرانجام. صبح ها، اول وقت هم كه هميشه عجله اى بوديم كه زود بزنيم بيرون، و توى راه و بی راه، توی مترو یا تاکسی هم كه حرفمان نمى آمد. بق کرده، دست زیر چانه می گذاشتیم و به خیابان و آدم ها زل مى زديم. همان هفته های اول، دو سه بارى برده بودمش مهمانى شلوغ تا با چهارتا دیگر معاشرت کند و بگوبخند راه بیاندازد بلکه اخلاقش خوب شود. می گفت و می خندید و نمک هم می ریخت ولی همین که پایمان را بیرون می گذاشتیم، همانی می شد که بود. انگار یادش می آمد که باید غمبرک بزند و دوباره تلخ و ترشرو می شد. خيال كرده بودم كه همین یکی دوتا آهنگ شیش و هشت و سه چهار تا کاکتل دلخواه و شراب قرمز فرانسوی که دوست دارد، حالش را جا مى آورد و سرخوش می شود. كه خب می شد و سرذوق می آمد ولی موقتی و زودگذر. عقلش که می آمد سرجایش، بيشتر می رفت توى خودش. روزها و هفته ها می گذشت و اوضاع بر همین منوال بود و من دیگر چیزی به عقل ناقصم نمی رسید. مانده بودم چه کنم و روحم خبر نداشت که چه مرگش شده است.

خوب که فکر می کردم یادم می آمد که آن قدیم ها، خیلی وقت پیش، ته دلمان از هم غصه دار شده بود. از آن رابطه کذایی چند سال پیش بگیر تا آن کار و بار لعنتی. من او را و او مرا مقصر می دانست. مقصر تمام بدبختی های دنیا. مسبب تمام شکست ها و نرسیدن ها. توی آن رابطه ای افتاده بودم که درک نمی شدم و آخر سر هم بار کجش به منزل نرسیده بود، و توی آن آفیسی پرت شده بودم که از در و دیوارهایش بوی بیگاری و بطالت و اجبار می بارید. دست من که نبود وقتی که رابطه درست پیش نرفته بود و یا وقتی از کار بی کار شده بودم. من که تقصیری نداشتم. داشتم یا نه؟ نمی دانم .. ، شاید هم داشتم و اصلن برای همین بود که کاری به کار هم نداشتیم. شاید صورت مساله را پاک کرده بودیم تا گندش در نیاید. یادم می آید، چند سال پیش قول داده بودم که دستش را بگیرم و بعد از عمری ببرم اسمش را چهار تا خیابان آن طرف تر، توی کلاس پیانو مقدماتی بنویسم. از هجده نوزده سالگی دوست داشت بنوازد و می خواست به قول خودش آهنگسازی چیزی بشود. ولی خب من پشت گوش انداخته بودم. البته راستش نشده بود. زندگی آدم را گرفتار می کند. بدون آنکه بدانی و بخواهی برایت خرج و برج اضافی می تراشد و من که کف دستم را بو نکرده بودم. ولی او این ها را نمی فهمید. فقط توقع اضافی داشت و غر و لند می کرد. نمی دانم.. البته بماند که من هم بد قول از آب در آمده بودم. شاید کمی حق داشت که گله مند و دلخور باشد.

شب ها خواب نداشتم. دکتر می گفت این ها از اعصاب ناراحت است. اصل قضیه را باید درست کنی. و من دقیقا نمی دانستم که اصل قضیه چیست. شاید به هر برنامه و بهانه ای که شده بود، باید آشتی می کردیم ولی پیش نمی آمد و همیشه کاری واجب تر برای انجام دادن وجود داشت که برنامه روزانه مان را پر کند. تا همين اواخر كه يك روز عصر، گذرمان افتاد به يك قهوه خانه سرراهى، نبش خيابان ششم، كه جلويش باغچه ای داشت و گلكارى با سلیقه ای هم كرده بود. دنج بود و خودمانى، نه از آن ها كه گرگر آدم مى ريزد توش و پاتوق می شود. هوا هم کمی نم داشت و نسيم نابى مى وزيد. بی اختیار و بی آن که قرار قبلی گذاشته باشیم، نشستيم. گارسون آمد تا سفارش بگیرد و بهترین گزینه منو كيك توت فرنگى با چای و لیمو بود. خودم بودم و خودش. كه ديدم لپ هايش كمى گلى شده و يواش يواش دارد اخمش باز می شود و يك چيزهايى زير گوشم زمزمه مى كند. از آن حرف ها كه آدم خوشش مى آيد گوش كند. و من فرصت را غنیمت دانستم و گوش كردم. گفتم و گفت و هر دو گوش کردیم و حرف هامان یک ساعتی طول کشید که دیدم کم کم هوا دارد تاریک می شود و ما تیک تاک ساعت را نفهمیده بودیم. همان روز بود كه یخ هردومان شکست و دلمان حسابی خنک شد. دوزارى ام تازه افتاد. تازه فهميدم كه درد و حرف حسابش چيست. دلش حرف داشته است و همان روز گفت که هميشه پاپى مى شده كه هر از گاهى دوتايى قرارى بگذاريم، بى خيال دنيا شویم و حرف بزنیم. از آن روز به بعد، بیشتر دوتايي بیرون مى رويم. بیشتر بی هوا و بی بهانه، توی کنج کافه ها گم و گور می شویم. اصلن قرار گذاشته ايم كه هفته اى يك ساعت هم كه شده، توى همان كافه دنج نبش خيابان ششم، دو نفرى كيك توت فرنگى بزنيم. راستش دیگر از آن روز به بعد صبح ها توى آيينه كه همديگر را مى بينيم، مهربان تر سلام مى كنيم. جايتان خالى، آشتى كرده ايم، چه آشتى كنانى ..
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای معتمدی عزیز. کم‌تر از یک‌سال است که می‌نویسید و روی سایت دیدم که چند داستان فرستاده‌اید. معلوم است که می‌خواهید نوشتن را با جدیت دنبال کنید. داستان «آشتی‌کنان» را خواندم. با راوی همراه شدم و برای فاصله‌ای که بین او و هم‌خانه‌اش افتاده بود همدردی کردم. وقتی توی آن کافه دنج با خوردن کیک توت فرنگی و چای لیمو سگرمه‌ها باز شد و عصر خوبی را گذراندند من هم شریک لحظه های خوبشان شدم. اما جمله پایانی ضربه بدی زد. قصدتان نوشتن داستانی با پایان شگفت بود اما قواعد را رعایت نکرده بودید. خواننده را گمراه کردید. برگشتم به اول و داستان را دوباره خواندم. به جز در پاراگرافی که راوی می‌گوید: «از آن رابطه کذایی چند سال پیش تا آن کار و بار لعنتی...» که اشاره‌های مبهمی شده، در هیچ جای دیگری از داستان ما را به سمت و سوی چنین پایانی سوق نمی‌دهید. داستان‌هایی که قصدشان غافلگیری است باید نشانه یا نشانه‌های متنی داشته باشند که خواننده مشکوک شود اما نتواند پایان را حدس بزند و وقتی غافلگیر شد از این‌که با نویسنده باهوشی طرف بوده لذت ببرد.
شما در جاهایی از داستان هم سعی کرده‌اید که خواننده را گمراه کنید مثل جایی که بحث پریود را پیش کشیده‌اید یا جایی که می‌گویید در اجاره خانه شریک بودند، شب‌ها توی موبایلشان وول می‌زدند، هر کسی سی کار خودش بود، دست زیر چانه می‌گذاشتیم و به خیابان و آدم‌ها زل می‌زدیم ... .
راوی در کافه می‌گوید: «خودم بودم و خودش و دیدم که لپ‌هاش گل انداخته؟» کسی گل انداختن لپ های خودش را می‌بیند؟ می‌توانستید با ترفندی این صحنه را بسازید که در پایان خواننده برگردد و یاد همین صحنه بیافتد و در پایان آن قدر احساس فریب خوردگی نکند. مثلا بگویید توی میز شیشه‌ای دیدم که لپ هاش گل انداخته.
جایی از داستان راوی می‌گوید: «من را هم که می‌شناسید. اهل منت کشی و این صحبت‌ها نبودم و نیستم.» خواننده که مخاطب این راوی است از کجا او را می‌شناسد؟ در چند خطی که از داستان گذشته چقدر با او معاشرت داشته و به راوی نزدیک شده که به چنین شناختی رسیده باشد؟ در حالی که در همان چند خط اول داستان ما داریم تلاش راوی را برای آشتی و باز شدن سگرمه‌ها می‌بینیم. تلاشی که یک جورهایی همان منت کشی را به خواننده القا می‌کند.
این داستان ایده خوبی دارد. با پرداخت خوب و زیرکانه می‌توانید به هدفتان که غافلگیری خواننده است برسید. در بازنویسی دقت کنید که راوی حرف‌هایش ضد و نقیض نباشد. جایی می‌گوید روحم خبر نداشت چه مرگش شده و جایی دیگر می گوید دلمان از آن رابطه کذایی از هم غصه دار شده بود. در داستانی با این حجم کم باید در نوشتن تک تک جمله دقت بیشتری کنید. منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.