حرکت به سمت کلیشه‌ها




عنوان داستان : قبل از سپیده
نویسنده داستان : نجمه مولوی


از پارکینگ که آمدم بالا، تمام حواسم به جمعیتی بود که جلوی درجمع شده بودند. انگارمی خواستند بیایند داخل و نگهبان مانع شان بود.دستم را گرفته بودم به نرده ی لوله ای ونفس نفس می زدم .وحتی یک لحظه تصویرپسرجوان ازجلوی نگاهم دور نمیشد.این جلسات آخرفقط گریه می کرد و می گفت: مادرم مریضه ، مادرم سرطان داره ، داره میمیره.بخدا فقط بخاطر مادرم تازه اول اش او حمله کرد...
دستم را به قلبم فشار دادم ونفس عمیقی کشیدم، هنوزکاملا نفس ام عادی نشده بود وبه بالای پارکینک نرسیده بودم که ، حاج آقا را دیدم توی تاریک روشن صبح ازماشین اش پیاده شده بود و داشت دور و ورآنرا را نگاه می‌کرد.انگارنگران بود کسی به ماشین اش چپ نگاه کند. پا سست کرد م تا بگویدم :" بیارین ماشین تونو توی پارکینگ ؛ میرم به نگهبان بگم " ولی فکر کردم خیلی دل خوشی ازش دارم ؟ جهنم بذارهمونجا باشه شاید یه شیرپاک خورده چند تا خش جانانه روی گلگیرهای مشکی رنگش یادگاری بذاره.
پوشه ی جلد آبی را توی دستم چنان محکم گرفته بودم و روی چادرم به سینه می فشردم که انگارجعبه ی جواهرات را حفظ می کنم. چادرم را بالای سرمرتب کردم. وتوی دلم نالیدم : خدا جون قربون مصلحت ات . چی می شد یه کم بیشتروعده می دادی ؟ ازاون حرف های قشنگ و آرامش بخش بیشترمی زدی وعده های وسوسه انگیزی که بنده های غافل ات یه کم دل رحم تر بشن ! تو که بنده هاتو می‌شناختی ،مخلوق های خودت هستن ، کافی بود پاداش معنوی که وعده دادی یه کم چرب ترمی‌کردی آخه همه ی مردم زحمت فکرکردن به گفته های توروبخودشون نمیدن. دارم آخرین تلاش رومی‌کنم. خودت شاهد بودی یک ساله مثل توپ مدام این طرف و آن طرف پاس میشم ولی نشد پسر جوون نجات پیدا کنه.کمکم کن خدا جون.
هواهنوزتاریک بود انتهای سیاهی خطی نازک و سفید بفهمی نفهمی دیده میشد. پشت سرش راه افتادم نگاهم به تسبیح یُثر نگین کوب بود که توی هوا حرکت می‌کرد وانگشت های حاج آقا را تند و تند بالا و پایین می‌برد . متوجهم که شد ، استغفرالهی گفت و قدمهایش را تند کرد.
- سلام حاج آقا سلطان. صبح سرنزده تون بخیر
-علیک سلام . وقدمهایش تند ترشدند .
-درسته که کفشهام پاشنه ندارن ولی بازم نمی‌تونم به سرعت شما راه برم تورو خدا یه کم....
-شما به من چکار دارین خانم . هرجور که دلتون می‌خواد راه برین.
-ولی باهاتون کار دارم خواهش می‌کنم . صبر کنین با شما حرف دارم.
-چه حرفی دارین؟
-ببینین حاج اقا شما خودتون می‌دونین که جریان چی بوده ؟
-معلومه که می‌دونم . همه می‌دونن . بعداز این مدت مگه کسی هم هست که ندونه. اتفاقا بهتر که بدونن تا دیگه یه شیر پاک نخورده ی....
- شما که اهل نماز وعبادتین . خدارا می‌شناسین .کاش میشد خودتونو بذارین جای....
-جای کی ؟ پسره یا پدره ؟
-هرکدوم که دلتون می‌خواد فقط برای یه مدت خیلی کوتاه زمین تونو عوض کنین ، به اندازه امضاء کردن این ورقه . وبادستپاچگی از پوشه ی آبی رنگ توی دستم ، برگه ای کشیدم بیرون و ملتمسانه گفتم : ببینین ،خدارو خوش نمیاد. کافیه شما اینو امضاء کنین تا ببرم برای زدن مهرش. این یکی ورقه مهر خورده فقط مونده امضای شما...مرد بی توجه به جمله ام ایستاد و با اعتراض پرسید:
-اصلا خانم شما کی هستین ؟
-من یه واسطه ام ، یه میانجی یک آدم قانون .
-ادم قحطی بوده یه زن شده واسطه ؟
-خواهش می‌کنم وانمود نکنین منو نمی‌شناسین ! چند بارخودم آمدم دفترتون وکلی تمنا کردم که با هاشون حرف بزنین . یادتون نیست؟
-اصلا می‌دونین چیه ؟ بنده هیچ نسبتی با اهالی ماجرا ندارم . الان هم می‌خوام برم مسجد، نزدیکه که اذان صبح بگن؟ اها صدای قران بلند شد. ببخشین.
تقریبا دنبالش می دویدم .نفس نفس زنان ادامه دادم: --میگن نوزادهای پسر معمولا توی یه همچین ساعت هایی دنیا میان . قبل از سرزدن سپیده و درست وقت اذان . اینو یکی ازدوستام که ماما هس میگفت. راستی شما چند تا پسر دارین؟
-برشیطون حرومزاده لعنت . اصلا من حرف های شمارا نمیشنفم کرمادرزاد ام و قدمهایش را تند ترکرد . چادرم را زدم زیربغلم و سعی کردم پوشه را محکم ترنگهدارم پا به پای مرد می دویدم انگار.
هوا داشت رنگ می گرفت . سیاهی شب زیرنورچراغ هایی که محوطه را روشن کرده بود و ردیف شده بود تا نمازخانه ، هرلحظه کم رنگ ترمی‌شد . زیرلب گفتم:شیطان بیچاره بابت سنگ دلی های ما مردم چه قدرنفرین میشه و بعد صورتم را چرخاندم سمت اش و پرسید م:
-آقای محترم می‌دونین مادرش توی بیمارستان مُرد بی آنکه بفهمه چه اتفالقی افتاد و پسرشو ندید؟
-برو خودتو رنگ کن خانم . ازاین حکایت ها زیاد دیدم . بی توجه به توهین ها و بددهنی های مرد ادامه دادم:
-بیچاره داره از پا میفته . پدرش رو میگم ،از یک طرف مرگ زنش وازطرفی هم ...
-هرچی که دستوره اونه ! من چکاره ام که توی کار خدا مداخله کنم و سرش را برد بالا و آسمان را نگاه کرد. بعد ازمکث کوتاهی گفت : شما طرف کی هستی خانم ؟
-طرف هیچکس دارم سعی می کنم جلوی فاجعه ی بعدی را بگیرم.
-به من چه مربوطه ؟ من که کاره ای نیستم .
-پس اینجا چکار می‌کنین ؟ صبح به این زودی چرا اومدین ؟ چرا کنار آدمهای ان طرف دیوار نیستین ؟ یااینهمه آدم که توی این شهرهست . چرا اونا نیامدن ؟ قبول کنین شما مورد اعتماد خانواده هستین . گفته ی شما برای اونا موثقه .می تونین با امضائ این ورقه یه کم زمان برای اون بیچاره بخرین . خدارو خوش نمیاد اگررضایت خدا را می‌خواین لطفا...
-بی‌خود هی ورقه را نشونم نده خانم . من کاره ای نیستم . بزاربریم به نمازمون برسیم.
-اصلا شما از چگونگی حادثه خبر دارین ؟ می‌دونین جریان چی بوده ؟
-بله میدونم . همانطورکه پای به پای مرد تند تند راه می‌رفتم گفتم :
-قانون همینومیگه حق با شماس ، من مطیع قانون ام .اما خدا راه های دیگه ای هم نشون داده و نفسی تازه کردم دوباره پوشه را بازکردم و خودکارم را در وردم:
-خواهش می‌کنم امضاء کنین فقط یه امضاء دیگه اگه باشه مهرمی‌خوره حکم عقب میفته وگرنه ...قبول کنین شما هم اگه یه مادرمریض بد حال توی آپارتمان خودتون داشتین و همسایه ها عایت آرامش مریض شمارو نمی‌کردن ، معترض میشدین .نمی شدین ؟ وخب توی دعوا هم که ...
-اولامن غلط بکنم که توی آپارتمان زندگی کنم . در ثانی جای هیچ بنی بشری هم نیستم .مادر هم ندارم. هوا روشن شده و نمازم داره قضا میشه. برو خانم. برو که دیگه خسته ام کردی.
مرد تسبیح نگین‌کوب شده را گذاشت توی جیب اش و کفشهایش را همانجا رها کرد و جهید توی نمازخانه .
یاس و ناامیدی کلافه ام کرده بود .به پهنای صورت گریه می کردم نه برای جوونی که دارد گردنش به طناب دارنزدیک می شود بلکه برای خودم ، که نتوانسته بودم کمی زمان برای متهم بخرم . مثلا میانجی بودم کسی که قانون اورا مسئول رفع قصاص از متهم کرده بود. خودکاررا گذاشتم توی کیفم وپوشه را زیرچادرم جابجا کردم وارد سالن شدم وازآنجا وارد حیاط پشتی.
یکی ازمامورها که تازه ازنماز صبح برگشته بود سلامی کرد و پرسید: چی شد؟ سری تکان دادم وبا ناراحتی گفتم: اجرا کنید. امضای جدیدی نگرفتم و مامور رفت طرف جایگاه.
یک سوی جایگاه اعدام فقط دونفرایستاده بودند و طرف دیگرتعدادی به اندازه انگشتان دست . اولین روشنی روزکاملا بالانیامده بود که حکم اجرا شد اما در میان گریه های آرام پدرمتهم ، یک مرتبه صدای صلوات فضارا پرکرد .وکسی فریاد زد:
طناب پاره شد . طناب پاره شد.پوشه را انداختم و با صدای بلند گفتم : خدایا هزار بارشکر. واز پشت پرده ی اشک، متهم را دیدم که در آغوش پدرش از حال رفت.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم مولوی عزیز درود
داستان «قبل از سپیده» ریتم خوبی دارد. اتفاقی که قرار است در انتها ما به آن برسیم همان‌قدر سریع است. یعنی ریتم داستان‌تان را متناسب با همان اتفاق در نظر گرفته‌اید. این مساله باعث می‌شود که خواننده با شما تا انتها همراهی کند و داستان‌تان را با همان ریتم و ضرب‌آهنگ دنبال کند. این توفیق بزرگی است که شما در این داستان داشته‌اید. با این‌همه نمی‌توانم با داستان شما همراه شوم. شاید این ریتم و ضربآهنگ مرا خسته نکند اما چند مساله در داستان شماست که ملال را به داستان‌تان می‌آورد. وقتی زن برای امضا گرفتن از روحانی با او وارد دیالوگ می‌شود و کمی از آن می‌گذرد ما به تکرار می‌رسیم. شما وقت زیادی برای تکرار کردن ندارید. داستان کوتاه این فرصت را به شما نمی‌دهد. درست است که اصرار کردن زن را نشان می‌دهید اما غیر از این نکته که روحانی توجه نمی‌کند و می‌خواهد نماز بخواند و زن هم اطلاعات تکراری به ما می‌دهد چه چیز نصیب خواننده می‌شود؟ فکر می‌کنم باید این قسمت خلاصه‌تر برگزار شود. شما به‌عنوان نویسنده باید دست به انتخاب بزنید. باید نقطه‌های اصلی یک اتفاق را هدف قرار بدهید و آن‌ها را گزینش شده در داستان‌تان وارد کنید. این‌که همه حرف‌هایی که بین دو نفر رد و بدل می‌شود را عینا وارد داستان‌تان کنید به آشفتگی کارتان اضافه می‌کنید. دقیقا این‌جا داستان‌تان آشفته شده است. رد و بدل شدن دیالوگ‌هایی که مدام تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند و ما می‌دانیم که نتیجه‌ای هم نخواهد داشت. یعنی شما از ابتدا قرار گذاشته‌اید رضایتی در بین نباشد. بنابراین این بخش از داستان عملا هم زیاد است و هم کارکرد زیادی ندارد. شاید اگر داستان را به سمت درگیری‌های زن با خودش می‌بردید و زن داستان را بیش‌تر به ما می‌شناساندید تا این‌که بخواهید شرح یک اتفاق بدهید داستان شما شکل می‌گرفت. شما تنها و تنها یک اتفاق را به شکلی کشدار روایت کرده‌اید. آن هم اتفاقی که می‌دانیم قرار است یک نفر اعدام شود. این‌جا پایان‌بندی مهم است. چون تا این‌جا مساله تازه‌ای اتفاق نیفتاده است. بنابراین شما می‌خواهید یکباره خواننده را شگفت‌زده کنید بنابراین به پایانی دست می‌زنید که بیش‌تر به درد داستان‌های سریال‌هایی چون «کلید اسرار» می‌خورد تا پایان‌بندی یک داستان. شما وارد یک اتفاق نادر می‌شوید که بخواهید بی‌گناهی یک نفر را ثابت کنید. همان جمله معروف که می‌گوید: «بی‌گناه پای دار می‌رود اما بالای دار نمی‌رود.» چنین تمی را که انتخاب می‌کنید باید مواظب باشید وارد کلیشه‌ها نشوید. باید خودتان را وارد داستانی کنید که خواننده را شگفت‌زده کند. حرف تازه‌ای طرح کنید. بنابراین چیزی که در داستان شما اتفاق می‌افتد حرکت به سمت کلیشه‌هاست. این جمله انتهایی نوشته‌تان را ببینید: «طناب پاره شد. طناب پاره شد. پوشه را انداختم و با صدای بلند گفتم: خدایا هزار بار شکر. و از پشت پرده اشک، متهم را دیدم که در آغوش پدرش از حال رفت.» صحنه‌ای احساسی را به وجود آورده‌اید که بیش از آن‌که داستانی باشد متکی بر شانس و اقبال است. شما در این نوشته بیش‌تر به سمت آموزنده بودن پیش رفته‌اید تا این‌که داستان خلق کنید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.