روابط علی و معلولی




عنوان داستان : ته کلاس
نویسنده داستان : شیما عنایتی


هوا داشت تاریک میشد، اتوبوس هایی که یکی پس از دیگری می آمدند، جای خالی نداشتند. کم کم دیگر اتوبوسی هم نمی آمد. تمام دانشجویانی که مثل من جامانده بودند با سواری، راهی میشدند. ماشینی جلوی پای من نگه داشت. صدای پرواز دسته ای کبوتر که از بامی می پریدند، در گوشم پیچید. نگاهی به راننده و مسافرانش کردم، سه مرد با دخترکی موطلایی، که نگاه زیبایش را به من دوخته بود، برایم آشنا بود از آن دخترهای معمولی نبود که به سادگی بتوان فراموشش کرد، یکبار دیگر جایی دیده بودمش. یادم هست در یکی از رفت و آمد هایم در اتوبوس. از شیشه ی اتوبوس به بیرون خیره نگاه می کردم و به فرار آزادانه ی دشت غبطه می خوردم.به یکباره گویی در میان زندانی تاریک از دریچه ای کوچک، نوری داخل شود، متوجه دو چشم زیبا با نگاهی زیباتر از آن شدم. روی زانوهایش ایستاده بود و دستانش را روی صندلی جلویی من حلقه کرده بودو موهای طلایی اش زیر نوری که از فضای باز میان پرده ها سرک میکشید، می درخشید. محکم به صندلی چسبیده بود انگار دارد می افتد. چانه اش را به زور رسانده بود بالای پشتی صندلی، بعد مدت کوتاهی سرش را به سمت بغل دستی اش گرداند و گفت "مامان منو نگهدار" رویش را به من کرد و تا خواست لب بگشاید صدای پریدن دسته جمعی کبوترها در گوشم پیچید. به بیرون نگاه کردم. دخترک گفت" چی شده؟ " به خودم آمدم دوباره به او نگاه کردم وبا صدایی که لرزشش را سعی داشتم مخفی کنم، گفتم"چیزی نشده". تا حالا جریت نکرده بودم در مورد این صدا به کسی چیزی بگویم فقط یک بار بعد از آن حادثه به مادرم گفتم که صداهایی میشنوم او هم به دکترم گفت، دکتر هم بعد از کلی آزمایش و عکس، گفت چیزی نیست. دخترک گفت: صدای کبوترا رو خیلی دوست دارم، بابام میگه صدای پریدنشون یعنی اینکه یکی به حاجتش رسیده، حالا مهم نیست من باشم یا کسی دیگه، میگه ما همه به هم وصلیم از همه مهمتر به خدا وصلیم، نباید هیچوقت ناامید و غمگین بشیم." یعنی او هم صدای پریدن کبوترها را می شنید. باورم نمی شد اما انگار برخلاف من که مضطرب و غمگین می شدم او خوشحال می شد و آرامش پیدا می کرد. کمی خودش را تکان داد انگار خسته شده بود گفت: "من خسته شدم میشینم". و با کمک مادرش برگشت و روی صندلی اش نشست. او همان دخترکی بود که همراه پدر و مادرش سوار بر ویلچر، به سمت اتوبوس می آمد. میخواستم حرف بزنم از صدای کبوترها و پریدنشان و نبردن من که دلم را پر از آشوب و بی قراری میکرد.امادخترک نشست و من باز هم با اکراه رفتم ته کلاس، قرعه من به نام او افتاده بود باید در درس هایی که ضعیف بود به او کمک می کردم. تا آخر سال تحصیلی باید کنار او مینشستم. کمی سخت بود، دل به درس نمی داد. همیشه پای کبوترهایش را در میانمان باز میکرد و کبوترها هم با این ور و آن ور پریدنشان در ذهن او معلوم بود که حواسش را پرت میکنند. یک روز که امتحان داشتیم و او مثل همیشه نمره بد گرفت. دبیر رو به همه گفت: آن هایی که شاگردانشان نمره کم گرفته اند، می توانند ضمانتشان را کنند تا نمره شان را وارد نکنم و به والدینشان چیزی نگویم با این شرط که اگر دفعه بعد نمره کمی گرفتند از خود شما هم نمره کم می کنم. با التماس نگاهم کرد. گفت قول میدهم درسم را بخوانم. گفتم از این قول ها زیاد دادی فایده ندارد. کمی فکر کرد و بعد گفت: اصلا قول می دهم همه کبوترهایم را ببرم حرم امام رضا. نمی دانم چه بود غرور بود یا چیز دیگری گفتم: "تو درس یاد بگیر نیستی برو از همان کبوترهایت چیز یاد بگیر". سرش را پایین انداخت. بلند شدم و رفتم سر جایم نشستم. به خودم گفتم دیگر به او درس نمی دهم خسته شدم اما فردا دیگر او نبود که بروم کنارش بنشینم. روی تخته سیاه برای فوتش تسلیت نوشته بودند!. هیچ کس باور نمی کرد او مرده باشد. دوستش می گفت از بالای پشت بام افتاده و قلب من جور دیگری زد. برای تسلیت، با بچه های کلاس و یکی از دبیرانمان به خانه شان رفتیم. همینکه وارد شدیم صدای پریدن کبوترها از روی پشت بام در گوشم پیچید و قلب من آنقدر به تپش افتاده بود و صدایش بلند بود که فکر کردم همه صدایش را می شنوند و من عقب عقب از میان بچه ها خودم را به بیرون رساندم. توی خانه مان یک نرده بان بلند آهنی زنگ زده داشتیم که برای رفتن به پشت بام، همیشه به دیوار تکیه داشت. خیلی سنگین بود از وقتی یادم می آید همانجا بود. مادرم هیچ وقت نمی گذاشت از آن بالا برویم میگفت پدرت خودش تکه های آهن را به هم جوش داده و باریک درستش کرده، می ترسم پایتان به هم پیچ بخورد و بیافتید. از آن روز که قلبم جور دیگری می زد در هر موقعیتی سعی میکردم بروم بالای پشت بام، تا دستانم، نرده بان را میفشرد و پایم روی اولین نرده می رفت، مادرم از پنجره آشپزخانه داد می زد: نری بالا ها. با دستانم محکمتر نرده بان را میفشردم و پایم را روی زمین می گذاشتم. از بس که نرده بان آهنی زنگ زده را در میان دستانم فشرده بودم دستانم رنگ زنگ گرفته بود و بوی آهن می داد، به گمانم دستانم بوی خون می داد!. یک روز بالاخره رفتم آن بالا، قلبم جور دیگری می زد مثل یک گنجشک شاید هم مثل یک کبوتر، فریاد زدم"تقصیر من بود " و خودم را پرت کردم پایین و صدای پریدن کبوترها در گوشم می پیچید. چشمانم را باز کردم روی تخت بیمارستان بودم به جز چند شکستگی جزیی حالم خوب بود. اصلا نفهمیدم چه شد، گریه می کردم و مادرم نوازشم می کرد. نرده بان زنگ زده دیگر سرجایش نبود.هیچ چیز دیگر سرجایش نبود، به گمانم من دیگر آن آدم سابق نبودم به درونم راه پیدا کرده بودم و پشت به همه حرکت می کردم به طوری که منزوی و گوشه گیرم می خواندند. ته کلا س نقطه ای بود که به آن رسیده بودم. نه راه پیش داشتم نه راه پس، وقتی میخواستم برگردم، برخورد میکردم به حصار خودم و صدای پریدن کبوترها گاه و بی گاه از نقطه ای نامعلوم بیرون از زندانی که در آن گرفتار شده بودم، در گوشم میپیچید. آن دخترک موطلایی را از آن روز ندیده بودم تا امروز. راننده صدایم میکند:" مشهد میری خانم؟ بشین". مردی که به نظر روستایی می آمد، با ملاحظه ی خاصی دخترش را روی پاهایش نشاند، ساکش رااز زیر پایش برداشت و گذاشت بینمان و گفت: راحت باش دخترم، این ساک پر سوغاتی برای دخترانم است.دخترک نزدیک بود و لبخندش نزدیکتر و زندان درونم را پر از نور کرده بود، نمی دانم او هم مرا شناخته بود یا نه، نگاهم کرد و گفت: میخوای بری حرم. همین که لبانش را باز میکرد صدای پریدن کبوترهادر گوشم میپیچید. بی اختیار بودم. نمی دانم چه شد تا اینکه صداها با صدای کبوتران حرم ادغام شد گویی خود این صداها بودند که از حرم در گوشم میپیچیدند. شروع کردم به پرسه زدن در حرم امام رضا، تا اینکه خودم را روبروی کبوترانی دیدم که مردم برایشان دانه می ریختند. مدتی آنجا ایستادم صدایی آشنا مرا متوجه خود کرد. سرم را برگرداندم خودش بود با لبخند به من نگاه میکرد. گفت: میبینی کبوترای منم هستن، امام رضا گفته کبوتراتو بخرم، چند میدی؟. با تعجب به او خیره مانده بودم گفتم: ته کلاس یادته؟. اشکی که در چشمانم جریت بیرون پریدن نداشت مانع از دیدم شده بود دستانم را بردم تا اشکهایم را پاک کنم وقتی دستانم را برداشتم او دیگر نبود و کبوترها همگی باهم پر گشودند و پریدند و صدایشان کم کم در صحن حرم و ذهن من محو میشد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
شیما خانم عنایتی سلام

به نظر می رسد داستان « ته کلاس» در واقع اثری مناسبتی است شاید مثلا با سوژه ای سفارشی و یا مناسبتی نوشته شده باشد اما هیچکدام اینها چندان اهمیتی ندارند چون وقتی شما داستانی می نویسی، برای کجا و به چه دلیل اش خیلی اهمیت ندارد بلکه آنچه خواننده با آن روبرو می شود خود نوشته است خود اثر است بنابراین اثرت را با معیارهای سنجش یک داستان خوب بررسی می کنند. اما در « ته کلاس» تعدادی از عناصر بسیار مهم یا وجود ندارند و یادر این داستان دچار ضعف هستند. نخست اینکه نثر این اثر نثر داستانی نیست حالا ممکن است یک نفر بپرسد اصلا نثر داستانی یعنی چه؟ برای دانستن اش به مطالعه ی تئوری شناخت تمامی عناصر داستان، مطالعه ی آثار قوی و تمرین و تکرار فراوان نیاز است. نثر داستان نه تنها از نظر ساخت دستوری کاملا درست است بلکه از جهت فرم ، نوع انتخاب و چینش کلمات و به معنای کلی از منظر زیبایی شناسی نیز دست کم یک سر و گردن بالاتر از نثر معمولی است و مهمتر اینکه با فضای کلی اثر جفت و جور می شود و به تمام معنا در خدمت پیشبرد داستان است بنابراین ممکن است نثر در یک داستان تاریخی با یک داستان اجتماعی و ...متفاوت باشد مهم این است که درست انخاب شود و از منظر زیبایی شناسی ( در چهارچوب داستانی) قابل اعتنا و قابل بررسی باشد. با تمرین و تکرار ، نثر شما سالم و یکدست خواهد شد. دیگر اینکه برای داستان رابطه ی علی و معلولی درست و قدرتمند طراحی کن و آن را از ابتدا تا انتهای کارحفظ کن . به هر اتفاق کوچک و بزرگ خوب فکر کن اگر این رابطه در داستان قوی نباشد و برای هر حادثه پیش زمینه و منطق درونی درست نداشته باشی و فقط باری به هر جهت و از سر ناچاری برای هر اتفاقی دلیلی بتراشی، باورپذیری اثر به شدت پایین خواهد آمد. مثلا چرا دختر همکلاسی راوی به یکباره می میرد یا تصمیم به خودکشی می گیرد؟ اصلا چرا راوی باید خودش را مقصر بداند؟ چون حرف همکلاسی اش را باور نکرده، او خودش را از پشت بام پایین انداخته و حالا راوی خودش را در مرگ او مقصر می داند؟ چنین دلیلی حتی در بطن و متن اثر خوب جا نیفتاده و پذیرفتنی نیست. خیلی ها ممکن است حرف دختر همکلاسی را باور نکرده باشند حتی ممکن است مسخره اش کرده باشند؛ چرا راوی بایدگرفتار چنین مشکلی بشود؟ یا چرا دخترک داخل اتوبوس هم صدای پرواز کبوترها را می شنود؟ چه رابطه ای میان این سه هست؟ همینطور بی دلیل که نمی شود این سه نفر به یک شکل و شیوه صدای واحدی را بشنوند که دیگران قادر به شنیدن آن ها نیستند. چه ارتباطی چه اشتراکاتی میان این سه نفر وجود دارد؟ به همه ی اینها باید فکر کرد همه ی اینها باید منطق روایی درستی داشته باشند. فلاش بک ها هم باید درست طراحی شوند و دلیل داشته باشند وگرنه خواننده دچار سردرگمی می شود. راوی در داستان پس از اینکه با دخترک داخل اتوبوس حرف می زند بلافاصله به یاد همکلاسی اش می افتد و این رجوع به گذشته در اثر جانیفتاده لطفا همان چند سطر را دوباره بخوان:« ...دخترک نشست و من باز هم با اکراه رفتم ته کلاس...» کدام کلاس؟ شما که پیش از این به کلاس اشاره نکرده بودی . لطفا تمامی نکات بالا را در داستان بررسی کن در این صورت خود شما به بهترین شکل ممکن ضعف ها را تشخیص خواهی داد.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.