در بازنویسی به رئال جادویی نزدیک شدید



عنوان داستان : چشمه ها(بازنویسی)

این داستان ویرایشی از داستان «چشمه ها» می باشد.

خوابیده بود. یک نهالی زیر انداخته و یک پتو روی خود کشیده بود. نیمه های شب بود که خیس شدن دوشک را احساس کرد. دو دست اش را که روی سینه قفل کرده بود به دو طرف انداخت. صدای شلپ آب باعث شد که تند از جایش برخیزد. ترسید. ایستاد روی دوشک و به اطراف نگاه انداخت. نور تیر چراغ برق کوچه، فضای داخل حال پذیرایی را که او در آن خوابیده بود تا حدی روشن می کرد. کف خانه را آب گرفته بود. رفت سراغ کلید برق تا در روشنایی ببیند اوضاع از چه قرار است.با فریادی از تعجب، با دو دست سرخود را گرفت. همین فریاد و نور لامپ، بقیه اهل خانه، پدر، مادر، خواهر و برادرش را بیدار کرد. پدر جلوتر از همه که در اتاق بزرگ کناری خوابیده بودند هراسان وارد حال پذیرایی شد با دو دست محکم توی سر خودش زد و همینطور که می گشت خطابش کرد و گفت: محمد زود بگرد ببین لوله کجا شکسته، کل زندگیمون آب برداشته، زودتر برو داخل حیات کنتور آب و قطع کن. هنوز نرفته بود که متوجه جریان آب از زیر دوشک محمد شدند. دوشک را برداشته و قالی را کنار زدند. آب با حجم زیادی موزائیک های کف خانه را شکسته و چون چشمه ای پر آب از کف خانه بیرون می زد. اول فکر کردند شاید لوله ای شکسته باشد ولی وسط حال و زیر زمین هیچ لوله ای کار گذاشته نشده بود. داخل خانه از چندین نقطه چشمه زده بود. محمد رفت داخل حیات. داخل حیات تا بیست سانت آب بالا آمده بود. رفت کوچه و بعد خیابان. چراغ همه خانه ها روشن بود.داخل کوچه و خیابان ها و خانه ها همه شده بود چشمه های آب. آب همچنان داشت بالا می آمد.
ساعت ها گذشت و حالا خورشید وسط آسمان بود که پدرم شنا کنان از داخل کوچه داشت می آمد خانه تا خودش را به خانواده که رفته بودند طبقه دوم برساند. همسایه کناریشان سوار کنده درختی شده و با پارو برف روب از چپ و راست پارو می زد و کنده را به جلو می راند. مردم همه یا روی بام های خانه هایشان بودند یا رفته بودند طبقه دوم. با اینکه اتفاق خارق العاده ای افتاده بود اما تقریبا همه آرام بودند جز مادر که عصبی و ناراحت بود آن هم برای اینکه قرص های اعصابش را زیر آب داخل کمد توی اتاق خواب، جا گذاشته بود.
با اینکه کل شهر را آب فرا گرفته بود اما هنوز کسی غرق نشده و نمرده بود اما کل شهر زمینگیر و زندگی اهالی تعطیل شده بود. کاری از دست کسی بر نمی آمد جز اینکه خود را به بلندی ها برسانند. همسایه دست چپی سوار بر وان حمام به سمت مغازه اش که فروشگاه مواد خوراکی بود می رفت و کلید درب مغازه را با کش محکم به مچ خود بسته بود. آنها که شنا بلد بودند و یا اینکه کنده درخت و یا هر چیزی که روی آب شناور بماند گیر می آوردند سری به محله های دیگر زده و شهر را می گشتند.
در آن اوضاع پدر، لب بام، زیر تیغ آفتاب نشسته و به آب چشم دوخته بود که یهو جستی زد و داد زد:ماهی!ماهی! محمد و خواهرش کنار پدر آمدند و پدر ماهی هایی را که در آب می پریدند نشانشان داد و گفت:پسر برو تور ماهی گیریت و بیار. اجاق گاز نداریم گاز پیک نیک که داریم امشب ماهی سوخاری می خوریم. محمد گفت:ماهی ها از کجا اومدند؟ پدر جواب داد: معلومه بعضی هاشون از مغازه ماهی زنده فروشی عموت و بعضی دیگه هم از شیلات شمال شهر. پدر گفت: پس چرا منتظری؟برو تورت و بیار. محمد گفت:
تور مال پارسال بود. کهنه بود پاره شد دورش انداختم.پدر گفت:پس امشب ماهی نداریم.
از این لحاظ که اوایل تابستان و هوا گرم بود خانواده خدا را شکر می کردند اما برای تهیه غذا مشکل داشتند. همه مغازه ها و نانوایی ها زیر آب رفته و شهر زیر آب بود. عجیب اینجا بود که ارتباطات تلفن همراه و شبکه اینترنت همچنان برقرار بود. محمد از طریق گوشی موبایل اندرویدش با استفاده از یک نرم افزار واسط ماهواره ای توانست خبردار شود که آب اقیانوس ها در حال کاهش است. گویا کف اقیانوس سوراخ شده و مثل کاسه ای که سوراخ شده باشد این سوراخ موجب می شد سطح آب اقیانوس پایین بیاید.
شب فرارسیده بود و کل خانواده روی بام خانه دوطبقه شان نشسته و سخت گرسنه بودند.
محمد شنا بلد نبود اما پدرش رحیم شناگر قابلی بود و این استعداد را داشت تا مدت زیادی زیر آب بدون اکسیژن بماند. رحیم چراغ قوه جیبی که همیشه همراهش بود را روشن کرد و زیر آبی رفت طبقه پایین. شنا کنان وارد حال پذیرایی و بعد رفت سمت آشپزخانه. در یخچال را باز کرد و گونی ای را که همراهش بود پر از میوه، سبزی، پنیر و خرما کرد. امشب خانواده محمد یا همان شب چراغ، توانستند شامشان را بخورند. روز دوم هم همینطور گذشت. در این دو روز هیچکدام از خانواده شب چراغ نتوانسته بودند حتی یک لحظه بخوابند. راه گریزی نبود و چشمه ها همچنان می جوشیدند و سطح آب بالا می آمد. شب دوم بود و همه بشدت خسته و خواب آلود بودند و توان مقاومت نداشتند. محمد با این فکر به خواب رفت که طلوع آفتاب فردا را نخواهد دید و سقف خانه امشب زیر آب خواهد رفت. محمد وقتی بیدار شد که آب از سرش گذشته و در حال غرق شدن بود. پدرش شیرجه به آب زد و او را که در خواب روی بام غلط زده و توی آب افتاده بود نجات داد. همه خوشحال بودند هم از اینکه محمد نجات پیدا کرده بود و هم اینکه از دیشب تا به حال سطح آب تغییری نکرده بود و این نشان از این می داد که چشمه ها دیگر نمی جوشند. از روز سوم مردم برای تامین غذا با مشکل مواجه شدند.با اینکه سازمان های امداد و نجات با هلی کوپتر غذا و دیگر وسایل مورد نیاز را به مردم شهر می رساندند اما به حد کفایت نبود و مردم ترسیده و با مشکلات عدیده ای مواجه بودند. نجات مردم شهر، مشکل بزرگی بود که راه حلی برای آن متصور نبود. جابجایی سیصد هزار نفر جمعیت هفته ها طول می کشید. اگر این وضعیت ادامه می یافت فاجعه بوجود می آمد. مادر بی تابی می کرد و تحمل اوضاع را نداشت.سه روز بود که قرص هایش را نخورده بود. مریضی مادر ارثی بود چراکه دختر خانه،نسرین، هم مثل مادر بی قرار بود. گاه هذیان می گفت و گاه تشنج می کرد. خانه ها به هم چسبیده بود و مردم از همدیگر دید و بازدید می کردند و از هم خبر می گرفتند. روز چهارم فرا رسید. محمد که هنوز بیدار نشده بود گرمایی لذت بخش او را قلقلک داد. او که طاق باز خوابیده بود به پهلو غلطید و با صحنه عجیبی مواجه شد. از سطح آب بخار بر می خواست. بلند شد و مشت به آب زد. آب گرم بود. گروه های امداد فعال تر شده بودند. قایق هایی که یک پزشک و مقدار زیادی دارو همراه خود داشتند داخل شهر می گشتند و بیماران را مداوا می کردند. یکی از قایق ها پهلو گرفت و برای احوال پرسی سراغ خانواده شب چراغ آمد. آن صحنه برای مادر بسبار خوشحال کننده بود. پدر دکتر را پیش مادر و نسرین برد. بعد از معاینه، دکتر مقدار زیادی قرص و دارو توی یک پاکت ریخت و دست پدر داد. محمد بین همسایه ها می گشت و خبر می گرفت. همسایه ها از طریق گوشی های اندروید با شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای در ارتباط بودند. محمد خبر یافته بود که خبر زیر آب رفتن شهر توی دنیا پیچیده و اینکه مرکز ژئوفیزیک کشور اعلام کرده که دمای زمین در شهر بسرعت در حال افزایش است بطوری که دمای آب را سی درجه گرم کرده است. محمد شنیده بود که مردم گفته بودند که این دما تا هر اندازه می تواند بالا رود. خیلی زود اخبار در شهر پیچید. مردم هراسان شدند. محمد پیش خودش گفت:یک دفعه نجات پیدا کردم اما این بار گویا اوضاع فرق می کند.این خبر خیلی او را ترسانده بود و نذر کرد اگر از این مخمصه نجات پیدا کنند دو رکعت نماز شکر بخواند. پدر هم کاملا ناامید شده بود و امید به نجات نداشت. بیشتر نگران همسر و دخترش بود. روز پنجم هم فرا رسید.طبق آخرین خبر دمای آب به چهل هشت درجه رسیده بود. البته تغییر دما را از افزایش میزان بخار از سطح آب می شد فهمید. پایان روز پنجم خبری پخش شد که همه از خوشحالی هورا می کشیدند و آن خبر این بود که دمای آب روی چهل و هشت درجه توقف کرده. شهر تبدیل شده بود به یک سونا بزرگ. کسانی که مشکل تنفس داشتند حالا این هوای پر رطوبت سینه شان را نرم می کرد و راحتر نفس می کشیدند. پزشکان توصیه می کردند مردم از موقعیت استفاده کرده و داخل آب گرم شنا کنند چراکه خاصیت درمانی و شفا دهنده دارد. پدر که تازه گی ها روماتیسم داشت تا ساعت ها در آب می ماند. رور ششم و هفتم فضای و حال و هوای شهر تغییر کرده بود. مردم انگار آمده بودند تفریح و گردشگری و در چشمه های آب گرم آبتنی می کردند.روز یازدهم بود که سطح آب تا نصف پایین آمد. با مصرف داروها حال مادر و نسرین بهتر شده بود و پدر آنها را برای آبتنی به جاهای کم عمق می برد. نیرو های امدادی هم از طریق هوا و هم بوسیله قایق ها غذا و دارو به همه می رساندند. مردم در پوست خود نمی گنجیدند. شهر داشت به وضعیت اولش بر می گشت. بخار برخاسته از سطح آب به آسمان می رفت و به مرور زمان حجیم می گشت و بوسیله جریان باد بسمت اقیانوس پرواز داده می شد و در آسمان اقیانوس تبدیل به بارانهای شدید و سیل آسا می گشت. دریا ظرفیت اش را داشت و همه آب را می پذیرفت. روز بیست و سوم بود که باد توی کوچه گرد و خاک بلند کرده بود. شهر پر از شادی و خنده بود و محمد وضو گرفت تا نماز شکرش را بجای آورد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای پارسا محمدی عزیز، سلام. چه خوب که به این سرعت داستان‌تان را بازنویسی کرده و برای پایگاه فرستادید. در یادداشت قبلی‌ام تأکید بسیار داشتم که در نوشتن صبوری کنید. اما در داستان جدید هم همان‌قدر تعجیل دیده می‌شود. داستان با راوی سوم شخص شروع می‌شود و در میانه‌ی متن اول شخص می‌شود و باز سوم شخص. بعد از نوشتن اگر یک بار داستان را می‌خواندید متوجه این اشتباه می‌شدید. می‌دانم که قصد تغییر راوی نداشتید. اصلاً داستان شما ضرورتی برای تغییر راوی ندارد. شما قصد داشتید در بازنویسی راوی را به سوم شخص تغییر دهید اما جاهایی از نظرتان دور مانده. حتماً در بازنویسی مجدد این اشتباه را برطرف کنید.
اما اتفاق خوبی در بازنویسی افتاده. این که موفق شدید داستان را به رئال جادویی نزدیک کنید. امری غریب به محیطی وارد می‌شود و همه را وحشت‌زده می‌کند و بعدتر مردم با آن کنار می‌آیند. از جای‌جای شهری چشمه می‌جوشد و همه جا را فرا می‌گیرد. بهتر می‌بود که اشاره می‌کردید این شهر کوچک در دره‌ای ساخته شده یا جایی که ارتفاعش از محیط اطرافش کمتر است تا ماندن آب در شهر و جاری نشدنش به بیرون شهر قابل پذیرش باشد. اما سوراخ شدن کف اقیانوس، ایده‌‌ای بدون فکر بود. بهتر است دلیلی علمی بیاورید که به باورپذیری داستان کمک کند یا اصلاً دلیلی نیاورید. در داستان رئال جادویی همیشه امر غریب با دلیل وارد متن نمی‌شود. و نکته‌ی آخر این‌که در صورت ترکیدن لوله کنتور آب را قطع نمی‌کنند بلکه شیر فلکه‌ی اصلی را می‌بندند.
آقای محمدی عزیز، بسیار مایه‌ی خوشحالی است که با این جدیت به نوشتن مشغولید. امیدوارم به نقدهایی که روی داستان‌های‌تان نوشته می‌شود دقت داشته باشید و با صبر و حوصله بازنویسی‌شان کنید. برایتان آرزوی موفقیت دارم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.