همه چیز داستان باید به هم بیاید




عنوان داستان : آخرین تابلو
نویسنده داستان : سمانه حسین آبادی

اواخر بهمن ماه بود.ابر های سیاه روی سطح شهر سایه انداخته بودند.سرمای سوزناک و برف سنگین همه را غافلگیر کرده بود.در عرض یک ساعت کل شهر سفید پوش شده بود.با هر وزش تند و ناگهانی باد گلوله ای از برف هایی که روی شاخ و برگ درختان نشسته بود،روی عابرین می ریخت.
علارغم سرخ و کرخت شدن دست ها و بهم خوردن دندان ها ،سرعت عابرین کم نشده بود.با خم کردن خودشان به سمت جلو و حایل کردن دستانشان میان بدنشان،سعی می کردند هرچه سریع تر خودشان را به یک جای گرم برسانند.
در میان عابرین مردی با صورت درهمی که نمی شد سنش را حدس زد،خیلی آرام و بدون هیچ شتابی قدم بر می داشت.انگار به پاهایش وزنه های چند کیلویی وصل بود که آنقدر آهسته حرکت می کرد.هربار که پاهایش در برف فرو می رفت حجم زیادی از برف آب شده از بین درزهای واضح کفش هایش به پاهای استخوانی اش نفوذ می کرد.
هر از چند گاهی وزش بادی که از سوراخ جیب کتش به دستان قرمز و متورمش می خورد،آنها را حرکت می داد.سعی می کرد حواسش را با نگاه کردن به مغازه ها و بساط دست فروشان پیاده رو که پشت کیسه های بزرگ اجناسشان پنهان شده بودند و بعضی ها هم قالیچه زیرشان را روی سرشان کشیده بودند،پرت کند.
فکرش در خیابان ها و کوچه های دیگر پرسه می زد،خیابان هایی که گرم بودند و غذای رایگان در اختیار عابرین می گذاشتند.از فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبان ترک خورده و سفیدش نقش بست.
مرد بدون وقفه راه می رفت اما احساس کرد چیزی از پشت مانع حرکتش شده.به پشت سرش نگاه کرد.لابه لای ازدحام جمعیت دختر بچه ظریفی را دید که کت مرد را گرفته بود و بالتماس به مرد نگاه می کرد.دختر بچه جعبه ای که در دستش بود را بالا آورد و رو به مرد گفت:عمو بخر،ببین چقد خوشگله.
مرد با چشمان ریز به محتویات داخل جعبه نگاه کرد.دختر بچه انگار فکر مرد را خوانده باشد گفت:اینا آویزه،بهش می گن "گیرنده آرزو" وقتی اولین اشعه های خورشید توی صبح بهش بخوره کابوسات ناپدید میشه.بخر برای خونت خیلی خوشگل میشه،عمو بخر دیگه.
اولین بار بود که مرد اسم هم چنین چیزی به گوشش می خورد.از طرفی دلش می خواست به دختر بچه کمک کند و ازطرف دیگر آن آویز برایش جذاب و جدید بود.از جیب شلوارش چند اسکناس باقی مانده را در آورد و به سمت دختر گرفت.دختر بچه با شادی پول را از دست مرد گرفت و به سلیقه خودش آویز آبی و قهو ای رنگی را به مرد داد.آویز یک حلقه بزرگ و دو حلقه کوچک گرد داشت که دورشان توسط کانوا بافته شده بود و با با پر های زیبا و لطیف ومهره های رنگی تزئین شده بود.مرد با گرفتن آویز در دستش متوجه شد که دستان کرخت شده اش از انجماد در آمده اند و حرکت می کنند.آویز را در جیب داخلی کتش گذاشت و دوباره به قدم زدن ادامه داد.در میانه راه متوجه شد که دیگر نمی تواند ادامه دهد،سرما و گرسنگی خسته اش کرده بود.دلش می خواست حتی برای چند دقیقه در یک جای گرم بنشیند و دست و پاهایش را مقابل بخاری ماساژ دهد.در همان لحظه چشمش به رستوران مجللی افتاد که زرق و برقش از از عطر ِغذاهایش تحریک کننده تر بود!
اولین چیزی که بعد از ورود به رستوران حس کرد وزیدن وباد گرم به صورت رنگ پریده اش بود.آنقدر درگیر این حس خوشایند بود که سنگینی چندین جفت چشم را روی خودش احساس نکرد.مقابل پیشخوان قرار گرفت.مجذوب حرکات تند و منظم دستان سرآشپز بودو سعی می کرد مثل او دستانش را در هوا تکان دهد ولی نمی توانست چون هنوز کرختی دستانش از بین نرفته بود.بی حوصله از نگاه کردن به سرآشپز سرش را برگرداند و نگاهش در نگاه دختر بچه ای گره خورد.دختر بچه یک تیکه از پیتزایش دستش بود و یک بار به پیتزا و بار دیگر به مرد نگاه میکرد.مرد هنوز کامل گرم نشده بود ولی تصمیم گرفت با بیرون رفتنش تصمیم را برای دختر بجه راحت تر کند.
چند ساعت دیگری در خیابان قدم زد،آنقدر قدم زد تا خیابان ها از سروصدای مردم و ماشین ها خاموش شد و وقتی مطمئن شد صاحب خانه خواب است به سمت خانه حرکت کرد.با رسیدن به خانه کفش های خیس اش را در آورد و آهسته از پله ها بالا رفت و کلید را ماهرانه در در چرخاند و وارد خانه شد.
دیوار ها و زمین لخت خانه برایش دهن کجی می کردند.بدون هیچ معطلی روی صندلی فلزی مخصوصش،همان صندلی که بارها با نشستن روی آن پرمفهوم ترین و پرنقش و نگار ترین طرح ها را به تصویر کشیده بود ،مقابل تابلو ی سفید نشست.
به دو عکس کوچکی که داخل ساعت دیواری قرار داشتند نگاه کرد.یک طرف عکس همسرش و طرف دیگر دختر۴ ساله اش بود.آن شب با دیدن دو دختر بچه به سن دختر خودش تازه یادش آمد که چقدر دلش برایش تنگ شده.یاد آویزی که خریده بود افتاد.از جایش به زحمت بلند شد و آن را مقابل پنجره اویزان کرد و با دستش تکانی به آویز داد.
چشمش به تابلویی که کاغذ رویش کشیده شده بود افتاد و با یادآوری اتفاق پیش آمده احساس درد کرد.با فروش آن تابلو می توانست پول خوبی بدست بیاورد.در حقیقت آن تابلو را زنی برای سالگرد ازدواجش سفارش داده بود ولی مرگ ‌ناگهانی همسرش مانع همه چیز شد.
مرد همانطور که به صدای شکم گرسنه اش و صدای فریاد های صاحبخانه در مغزش گوش می کرد به سمت تابلوی سفید رفت و روی صندلی نشست.
به قوطی رنگ هایش نگاه کرد و با دیدن ته مانده رنگ ها دلسرد شد اما دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت پس تصمیم گرفت تمام ِغذاهایی که در رستوران دیده بود را بکشد تا در رویایش یک دل سیر غذا بخورد ولی سرما نمی گذاشت لذت چشیدن طعم غذا را حس کند پس تصمیم دیگری گرفت و مشتاقانه شروع کردنن به کشیدن.انگار نیروی درونی او را برای کشیدن هدایت می کرد.مرد مثل همان سر آشپز سرخوشانه دستانش را در هوا تکان میاد و با هربار فرود آمدن دستانش روی تابلو تکه ای از یک اثر خارق العاره را رسم میکرد.
با تمام شدن کارش دستش را به تابلو نزدیک کرد.دیگر سردش نبود،دیگر دستانش بی حس نبودند.لبخند روی صورتش بود.مرد دیگر احساس بدبختی و تنهایی نمی کرد.احساسش این بود که هر لحظه به صدای خنده های دخترش نزدیک تر می شود.نزدیکِ نزدیک...
با سر زدن سپیده دم مرد به خواب فرو رفت.به خواب زمستانی عمیق و سنگینی که با هیچ بهاری دیگر بلند نمی شد.
کسی چه می داند شاید گرمای آتش روی تابلو بود که مرد را تا صبح زنده نگه داشته بود
کسی چه می داند شاید آویز کار خودش را کرده بود و مرد را از طلسمی که زندگی برایش ساخته بود نجات داد
کسی چه می داند
شاید
مرد
رفتنی بود...
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما ترکیبی از چند داستان کلاسیک را برایم تداعی کرد. دخترک کبریت‌فروش و آن داستان نقاش معروف و آن آخرین برگ روی درخت و داستان کلیشه‌ای نقاشان و هنرمندان فقیر و گرسنه و پاپتی. این داستان‌ها البته که هرگز تکراری نمی‌شوند و همیشه فقر و از دست رفتن امید و اختلاف طبقاتی و تنگ‌دستی طبقه هنرمند جامعه می‌توانند مضمون ساخت داستان شوند. داستان‌نویسان بزرگ و مطرح در گوشه و کنار دنیا به این مضامین پرداخته‌اند، اما داستان هیچ‌یک شما را به یاد داستان آن دیگری نخواهد انداخت. برای این که بدعت و نوآوری و اصل خلق در آن داستان‌ها استوار است. اما در این داستان که گویی هر پاره آن عاریت‌گرفته از یک داستان دیگر است اصلاً فرصتی نمی‌شود تا قدرت خلق مؤلف خود را نمایان کند. از طرفی باید همه چیز داستان شما به هم بیاید. یعنی چه؟ یعنی باید یک همگونی و تناسب معناداری بین اجزای داستان شما برقرار شود که ما را به یک کل واحد برساند‌. نقاش فقیری است با جیب سوراخ و کفش پاره در برف و سرما. چند اسکناسی را خرج خریدن دریم‌کچر از یک دختر دستفروش می‌کند؛ و بعد در حرکتی مجنون‌وار در عین بی‌عقلی و دیوانگی حرکتی که از کولی‌های بی سرپناه و معتادان و آوارگان بیمار و مستمند می‌بینیم از خود نشان می‌دهد. پناه بردن به یک رستوران فست فود و جلب نگاه معنادار همه از جمله کودک. و خب اینها اصلاً نشانه یک نقاش نیست؛ حتی در پایینترین سطح اقتصادی. بعد می‌بینیم طرف خانه‌ای هم داشته و در خانه بوم و رنگ و ابزار نقاشی هم دارد. این همانی است که به باقی داستان نمی‌آید. اینکه نقاشی آن‌قدر وجاهت و هنر و اعتبار داشته باشد که به او سفارش بدهند، معنی‌ش این است که باید خانواده و رفقا و کسانی داشته باشد که دست‌کم از سرما نمیرد. یعنی باید آن‌قدری عقل سلیم داشته باشد که مثل دیوانه‌ها به رستوران پناه نبرد.
و اما درباره فرم و اصول مهندسی داستان. شروع داستان از توصیف یک شهر منجمد برفی د زمستان شروع میشود. ترکیب روی سطح شهر برای ابر که در اسمان در حال حرکت است ترکیب غلط و فاقد معناست. و یا حائل کردن دست میان بدنشان که توصیف معناداری نیست و مقصود را در نشان دادن فرم بدن عابرین نشان نمی‌دهد. و خب ورود مرد نقاش به رستوران که کمکی به پیشرفت داستان نمی‌کند و حتی داستان را گمراه می‌کند. یعنی با دیدن این صحنه انتطار داریم با یک دیوانه بی خانمان همراهیم و نه هیچ کس دیگری. و پایان داستان که به شدت سانتی‌مانتال و احساسی است‌ درست شبیه همان جملات پر آه و اشک انیمیشن‌های ژاپنی با جملات پر سوز و گداز. داستان نیاز به نوحه و غم‌نامه ندارد. شما تصویر مرگ را به من خواننده نشان بده و عزاداری را به من بسپار. این کاری است که نویسنده حرفه‌ای انجام می‌دهد.
در پایان نگاه جزیی‌نگر شما قابل تحسین است و امیدوارم داستان‌های پخته و خلاقانه دیگری از شما بخوانم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.