داستان در غیاب روابط علّی و معلولی شکل نمی‌گیرد




عنوان داستان : پرواز بعدی
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

چشمم که به تابلوی اعلانات افتاد انگار آب سرد روی سرم پاچیده شد زیر لب گفتم
نشد یکبار فقط یکبار تاخیر نداشته باشه این پرواز لعنتی. به دوربرم نگاهی انداختم و بعد به ساعتم و زیرلب گفتم
کرایه نمی کنه برم خونه . خودم را به اولین صندلی رساندم و ولو شدم و کوله پشتی را بین دوپام قرار دادم زیپ کوله پشتی را کشیدم و دست بداخل کوله بردم و روزنامه را بیرون کشیدم و در حالی که چشمم در سالن بین جماعت منتظر و در حال رفت و آمد بود میدوید مشغول باد زدن خودم شدم .گاهی کسی که از کنار یا روبروی من می گذشت نگاهی به من می انداخت و پوزخند میزد که دلیلش را میدانستم اما من گرمم بود از عصبانیت گر گرفته بودم .مرد میانسالی نزدیک من شد لباس اسپرت شیکی برنگ سفید برتن داشت و یک کلاه لبه دار برسر بوی ادکلن محبوب مرا میداد .نگاهی به من انداخت و روی صندلی کنارم نشست و چمدان کوچکش را بین پاهایش قرار دادو گفت:
واقعا گرمه . حدس زدم تمسخرم میکنه اما اهمیتی ندادم . پرسید
شمام حتما با پرواز ۳۴۷ عازم قبرسین درسته ؟
سرتکان دادم .لبخندی برلب نشاند و گفت:
بی خیال این دوساعت وقت خوبیه برای یک چرت کوچولو
دستهایش را زیر بغلش فرو برد پلک روی هم قرار داد. در دل گفتم حق با اونه پاهایم را محکمتر به کیف فشردم و پلک روی هم قرار دادم و همانطور خودم را باد میزدم تا دستم خسته شد .پلک باز کردم اثری از آن مرد نبود اما کیفش را روی صندلی قرار داده بود به تابلوی اعلانات چشم دوختم و بعد به ساعتم و زیر لب گفتم
لعنتی چقدرم دیر میگذره تازه بیست دقیقش گذشته. چشم به اطراف چرخاندم اثری از آن مرد نبود . نیم ساعتی گذشت و خبری از آن مرد نشد وحشت بر من غلبه کرد و در دل گفتم
نکنه بمب باشه و یارو گذاشته و فلنگو بسته .از جا برخاستم بین جماعت اطرافم چشم چرخاندن مرد را دیدم درست کنار در ورودی مشغول حرف زدن با تلفن همراهش بود خیالم راحت شد نشستم و دقایقی گذشت مرد برگشت کیفش را از روی صندلی برداست نشست و دوباره کیفش را بین دوپایش قرار داد به من نیم نگاهی انداخت و گفت:
یعنی سر ساعت پرواز میکنه یا میفته برای فردا ؟در جوابش فقط شانه بالا انداختم و پرسیدم شما در قبرس مشغولین؟
گفت : تقریبا من همه جا هستم قبرس ،اینجا، استانبول بستگی به ماموریتم داره بعد از گفتن این حرف پلک روی هم قرار داد فهمیدم که تمایلی نداره بیشتر از این چیزی از ش بپرسم . روزنامه را باز کردم با دیدن گزارشی در صفحه اول آن راجع به حوادث هوایی، نظرم جلب شد و مشغول خواندن گزارش شدم .
چیزی به ساعت پرواز نمانده بود .مرد همچنان پلکهایش روی هم بود .گفتم
چیزی به پرواز نمونده بیدارین؟یک پلکش را بالا داد به من چشم دوخت و گفت:
نگران نباش نیم ساعت دیگر وقت داریم بازم تاخیر داره هنوز ننشسته .بعد از این حرف پلکش را بست به تابلو نگاه کردم تابلو تغییر کرد حق با مرد بود پرواز برای نیم ساعت دیگر به تاخیر افتاد. از جا برخاستم و کوله پشتی را روی صندلی قرار دادم و رو به مرد کردم و گفتم
میشه چند لحظه مراقب کوله من باشید یک آبی به سرو صورتم بزنم ؟همانطور که پلکش بسته بود سرتکان داد و گفت:
البته برو نگران نباش کسی به کوله یک دانشجو کاری نداره. سرتکان دادم و را ه افتادم دو قدمی از او دور شدم یاد حرف او افتادم برگشتم چسم دوختم به او در دل گفتم
از کحا میدونه من دانشجو هستم اهمیتی ندادم راه افتادم خودم را به سرویس بهداشتی رساندن دست و صورتم را آبی زدم و از آنجا بیرون زدم چشم دوختم به جایی که نشسته بودم از آن مرد خبری نبود . باعجله خودم را به همان صندلی رساندن و به اطرافم چشم جرخاندن با ندیدن او غم عالم آوار شد سرم و در دل گفتم
یارو برد همه رندگیمو برد پاسپورت و بلیط و برد چه خاکی بسرم بریزم نکنه رفته بیرون آره شاید تلفنش خط نداده رفته بیرون از سالن.
. خودم را با عجله به بیرون از سالن رساندن به اطرافدچشم چرخاندم اما اثری از او نبود آب دهانم را بزحمت فرو دادم و گفتم
نخیر رفته حتما دزد بود من ساده را بگو چقدر سادگی کردم
حتما زیاد دور نشده شاید رفته بطرف پارکینگ . به امید پیدا کردن آن مرد خودم را به پارکینگ رساندم بعد اطراف پارکینگ را جستجو کردم اثری از او نبود به خودم نهیب زدم احمق باید بری سراغ پلیس بطرف سالن دویدم درست جلوی درب ورودی یک مامور پلیس ایستاده بود نزدبکش شدم و سلام کردم و ماجرا را برای او گفتم و او خواست خودم را به دفتر نیروی انتظامی مستقر در سالن برسانم منم طبق پیشنهاد او خودم را به دفتر پلیس رساندم و ماجرا را برای افسر نگهبان بازگو کردم ا واز من خواست بنشینم و نگران نباشم گفتم
اما جناب چیزی به پروازم نمونده من عازم قبرسم. گفت:
خیلی شانس بیاری و طرف زیاد دور نشده باشه یکساعتی طول میکشه مشخصات یارو را بگو تا همکارامو در مسیر فرودگاه خبر کنم . مشخصات آن مرد را گفتم افسر نگهبان گفت:
بیرون منتظر باش تا خبرت کنم جایی نری ها. سرتکان دادم و قدم بسالن گذاشتم و در دل گفتم
چشمم از اینا آب نمیخوره . از بلند گو اعلام شد از مسافرین پرواز ....به مقصد قبرس تقاضا میشود برای دریافت ....گفتم تموم شد الان می پره چه خری بودم بگو خوب لعنتی کوله را باخودت می بردی به دیوار تکیه دادم و گفتم
باباهه را حالا بگو کلی بارمون میکنه برگردم خونه .حالا تا المثنا بگیرم و بلیط و برگردم چندروزی تو تهران الافم ای بخشکی شانس. . چشمم به در دفتر پلیس بود پلک نمی زدم مبادا افسره بیاد بیرون و من نبینمش از بلندگو اعلام کردند پرواز...به مقصد قبرس هم اکنون باند....ترک کرد . خودم را سر دادم و روی زانو نشستم سرم را بین دستام گرفتم و بفکر فرو رفتم لحظاتی گذشت که صدای انفجار مهیبی بلند شد شیشه های سالن در نزدیکی من به لرزه در آمد .مردمی که در سالن بودند هجوم بردند بطرف پنجره های بلند رو باند . از جا برخاستم خودم را به جمعیت رساندم یکی گفت:
بیچاره ها پودر شدند رفت .عجب انفجاری . یک مرد میانسال گفت پرواز قبرس بود تازه بلند شده بود ببین حالا کجا پائین پاچید تیکه های هواپیما . چند قدم از جمعیت دور شدم و لبخند روی لبم نشست و گفتم چه شانسی اگر اون تو بوم که ...به خوشحالی دویدم بسمت در خروجی .به چارچوب در که رسیدم ایستادم و گفتم لعنت بر شیطون چرا خوشحالیی میکنم . مردی نزدیکم شد و گفت :
هی عمو کجایی یک ساعته اون پیرمرد دنبالت می گرده با تعجب به نقطه ای که نشان میداد چشم دوختم همان مرد بود . خودم را به او رساندم و پرسیدم شما کجا رفتی هواپیما حرفم را خوردم سرم را پائین انداختم کوله پشتی ام را بدستم داد و گفت
با پرواز ساعت ده میتونی بری جا داره .پرسیدم شما نمیایی؟ شمام که نرسیدی به پرواز پوزخندی زد واز من دور شد. فریاد زدم پس نمایی ؟ جوابی نداد با چشم اورا تعقیب کردم تا از نظرم ناپدید شد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. داستان جالبی بود. منظورم از «جالب» این است که مشتاق ادامه دادن آن بودم تا از ماجرا مطلع شوم. داستان شما طرح جذابی دارد، طرحی که برای نوشتن به حوصۀه بیشتری احتیاج دارد. به‌طور معمول داستان در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد و نویسنده آن‌چه را که در ذهنش شکل گرفته به روی کاغذ می‌آورد. در مورد داستان شما باید بگویم که اطمینان دارم آن‌چه در ذهن شما شکل گرفته از آن‌چه روی کاغذ آمده نسخه‌ی کامل‌تری است و اصلاً همین فاصله است که قدرت شما را به عنوان یک نویسنده در نظر مخاطب عیان می‌کند. تقریباً محال است که بشود که داستان را دقیقا به همان شکلی که در ذهن شکل گرفته به مخاطب منتقل کرد اما هدف از فنون داستان‌نویسی و به کار بردن صحیح آن‌ها این است که این فاصله به حداقل برسد. هرچه‌قدر بتوانید فاصله میان داستان شکل گرفته در ذهنتان را با آن‌چه روی کاغذ آورده‌اید کمتر کنید به‌ نظرم کارتان را درست‌تر انجام داده‌اید. حالا می‌خواهم با شما در مورد نکاتی صحبت کنم که شاید توجه به آن‌ها این فاصله را تا حد ممکن کم می‌کند.
اولین چیزی که باید به آن توجه کنیم فضای داستان شماست؛ فرودگاه. داستان شما در سالن انتظار یک فرودگاه اتفاق می‌افتد. این داستان قرار است ملال دو ساعت انتظار در فرودگاه باشد، پس برای ساخته شدن اتمسفرش به دو عامل احتیاج زیادی دارد؛ یکی فرودگاه و دیگری ملال یا حس کردن گذران دو ساعت بی‌هدف. این دو ساعت باید بر مخاطب هم همان‌طوری بگذرد که بر راوی گذشته است. طوری که آخرش مخطاب بگوید ای بابا دو ساعت! خب همه‌ی سالن انتظار فرودگاه را تجربه کرده‌ایم، سالن انتظار فرودگاه چه چیزهایی دارد؟ یکی تابلوی پروازهای ورودی و خروجی که استفاده‌ای از آن نکرده‌ایم. دیگر صدای پیجر فرودگاه که مدام می‌گوید: «از مسافرین پرواز شماره فلان خواهش می‌شود به گیت شماره‌ی فلان مراجعه کنند» یا گاهی اسم شخص خاصی را به دلیلی خاصی پیج می‌کند. فرودگاه همهمه دارد، سر و صدا دارد،... اما فرودگاه داستان شما خاموش است. صدا ندارد، بو ندارد. معمولاً مسافر بی‌کار آدم‌های اطرافش را از نظر می‌گذارند اما در فرودگاه داستان شما فقط دو نفر حاضر هستند، آن‌هم همان دو نفری که داستان را پیش می‌برند و باید باشند. راستش را بخواهید به‌ نظرم شما در داستان‌تان در ساختن اتمسفر فرودگاه ناموفق عمل کرده‌اید و از امکانات این لوکیشن دراماتیک بهره نبره نبرده‌اید. یک مساله‌ی دیگر هم هست (علی‌القاعده این مسافر باید برای گرفتن کارت پروازش اقدام می‌کرده و این اقدام ارتباطی با تاخیر پرواز ندارد، وقتی مسافری کارت پروازش را بگیرد دیگر هواپیما بدون او پرواز نمی‌کند) کلا مساله زمانبدی در داستان شما به مساله تبدیل شده است، ضرباهنگ داستان با روح داستان هم‌خوانی ندارد داستان داستان دو ساعت انتظار است که به اندازه‌ی دو سال طول می‌کشد اما ضرباهنگ داستان ضرباهنگ داستانی است که سه سال در دو ساعت خلاصه شده است. یعنی استراتژی شما برای روایت داستانی که در نظر گرفته‌اید استراتژی اشتباهی است. این داستان در طول پیشرفت می‌کند؛ در صورتی که به پیشرفت عرضی بیشتر احتیاج دارد.
اما مسأله اصلی که داستان شما از فقدان آن زیادی لطمه خورده، مسأله شخصیت‌پردازی است. می‌توانم ادعا کنم که اصلاً در داستان شما شخصیت‌ها هیچ پرداختی نشده‌اند. شخصیت اصلی داستان شما چه کسی است؟ چه کاره است؟ چرا می‌خواهد به قبرس برود؟ اگر نرود چه می‌شود؟ چرا پدرش به او سخت خواهد گرفت؟ اگر این‌ها به مخاطب مربوط نمی‌شود چرا در داستان آمده است؟ اصلا چرا باید رسیدن یا نرسیدن او به این پرواز برای مخاطب مهم باشد؟ مخاطب باید در بیم و امید چه چیزی باشد که این داستان برایش مهم باشد؟ همیشه به وقت نوشتن داستان حواستان را به این مسأله بدهید که عاملی که برای راوی مهم است برای مخاطب هم هست، یا بهتر بپرسم این‌قدر امکانات داستانی برای مخاطب فراهم شده است که این عامل برای او هم همین‌قدر مهم باشد یا نه؟ اگر نیست یا اگر این امکانات فراهم نشده است اصلا چرا باید مخاطب شنوای این داستان باشد. به نظرم در داستان شما این امکانات در اختیار من مخاطب قرار نگرفته است و اصلا راوی داستان شما را نمی‌شناسم و برای من فرقی نمی‌کند که او به پروازش برسد یا که نرسد و این نقص بزرگ داستان شماست. و نقص بعدی که شناخت شخصیت پیرمرد است. شیک یعنی چی؟ شیک از نظر من یک معنی می‌دهد از نظر شما یک معنی و از نظر راوی داستان شما معنی دیگری می‌دهد. راوی داستان شما باید این شیک را در نظر من بسازد. قرار است به‌واسطه‌ی شخصیت پیرمرد داستان لحظات هیجان‌انگیزی ساخته شود؛ لحظاتی که فقط سایه‌ای از آن‌ها در داستان مانده‌اند مثل همان ماجرای بمب. قبل از این‌که من به عنوان مخاطب از ساک دستی پیرمرد حساب ببرم که مبادا بمبی در آن باشد که همین حالا در داستان منفجر شود، شما مسأله‌ی بمب را حل می‌کنید، یعنی شما دورخیزی برای ساختن این خرده‌روایت انجام داده‌اید اما آن‌را نساخته‌اید. همه‌ی این‌ها به این خاطر است که شخصیت پیرمرد در داستان شما ساخته نشده است. این شخصیت در داستان شما همان‌قدری اهمیت دارد که راوی شما اهمیت دارد و تا این شخصیت مرموز که دقیقاً به خاطر همین مرموز بودنش ساختنش هم مشکل‌تر می‌شود ساخته نشود، داستان شما شکل نمی‌گیرد. به نظرم شخصیت پیرمرد ساخته نشده است چون خود شما هم به خوبی او را نمی‌شناسید و این عدم انتقال شناخت به مخاطب از عدم شناخت شما نسبت به این شخصیت ناشی می‌شود.
و مسأله‌ی نهایی که نخ تسبیح داستان شماست؛ رابطه‌ی میان راوی و پیرمرد. این‌که چرا پیرمرد جوان را نجات می‌دهد. همیشه همین روابط علی و معلولی است که داستان را می‌سازد و در غیاب آن‌ها داستانی ساخته نمی‌شود. اصلاً داستان شما همین است که چرا این اتفاق می‌افتد و در داستان شما نه این سوال مطرح می‌شود و نه جوابی به آن داده می‌شود چه برسد به‌این که جواب شما جواب قانع کننده‌ای باشد. به نظرم باید به پاسخ این سوال فکر کنید و داستان‌تان را گرداگرد این پاسخ شکل بدهید. مصالح فعلی شما برای شکل گرفتن این داستان کافی نیست. به نظرم باید در مورد طرح داستان‌تان فکر کنید و به یک نتیجه‌ی منطقی برسید در غیر این‌صورت داستانی ساخته نخواهد که با توجه به پتانسیل‌های طرح داستانی شما به نظرم این داستان زحمت این تلاش را دارد. امیدوارم که در آینده نسخه‌ی سالم‌تری از این داستان را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.