داستان بدون اطلاعات ضروری کلاف سر درگم است




عنوان داستان : بیدار
نویسنده داستان : محمد الفتی مال امیری

یکی از روزهای آخر زمستان که هوا نه خیلی سرد بود و نه خیلی گرم
در جمعه ای ساکت و آرام ، شوق زده و بی قرار ، انتظار آمدن مرزا چوپان پیر و مهربان خانه ی پدربزرگ را می کشیدم
که همیشه من را خان بچه صدا میزد و اجازه میداد تا در باغبانی بهارنارنج حیاط به او کمک کنم و به بهارنارنجی که ما اسمش را بیدار گذاشته بودیم رسیدگی کنم
ظهر نیامده ، در خانه ی پدربزرگ به صدا درآمد . خودش بود ، مرزا بود که با صدا و لهجه مهربانانه اش از پشت در حیاط صدایم می کرد . به شوق بیل زدن زمین با بیلچه ای که هدیه پدربزرگ بود بال و پر زنان به سوی در خانه دویدم .
و دست در دست مرزا به سمت بهار نارنج ها حرکت کردیم
در راه ، مرزا تعریف می کرد : « بهار که پایش به ده باز می شود ، خداوند ، به فرشته ها دستور می‌دهد تا عطر بهارنارنج را مفت بر سر و روی مردم ده بریزند ».
سلام بهار را می شد از گل باران دیوار خانه ها با گل های سرخ و بنفش و سفید شنید
باغچه ی بزرگ وسط حیاط که درخت نارنج سال دیده و تنومندی دیده می شد که در بهار چنان شکوفه های بهارنارنج بر شاخه های سر سبزش باز می شد ، که انگار برفی سنگین بر آن نشسته باشد و هر شاخه یی از بار شکوفه ها خم می شد .
درختی که مرزا خیلی آن را دوست داشت و آن را رقیب زمستان می خواند . و هر سال قبل از بهار پارچه گلداری را به تن یکی از شاخه هایش می کرد و در حالی که قطره اشکی آرام مسیر چشم ها تا چانه را طی می کرد آرام زیر لب می‌گفت : « سال نو مبارک بیدار من » .
مرزا که نزد اهالی خانه دوست داشتنی و محترم بود و نمی دانم نزدیک به چند سال در خانه پدربزرگ زندگی کرده بود حال پیر مردی شده بود یکه و تنها با خاطراتی در جوانی که هیچ کس جز پدربزرگ از آن خبر نداشت که ناگهان ابرهای پراکنده آسمان ، به یکباره یکپارچه شدند و رگباری بی هنگام سر و روی درخت نارنج را شست و عطر خوش آن را در فضای حیاط پراکنده کرد و جاروجنجالی را بین گنجشک ها به راه انداخت که ناگهان گریه های ریز ریز مرزا همه ی حواس ها را به سمت خود برد و من و گنجشک ها را متعجب خود کرد .
مرزا با دیدن من ، سرم را به سینه اش گذاشت و موهایم را نوازش کرد و صورتم را بوسید . عجب بوی بهاری می داد !
پدربزرگ که پشت پنجره رنگی اتاق ایستاده بود با لبخندی آشنا فریاد زد مرزا از بیدار برایش بگو !!
سینه ی استخوانی مرزا با آهنگ آشنای تپیدن قلب مهربانش ، مانع از شنیدن سرگذشت بیدار می شد . دستی روی شانه مرزا آمد با صدای آشنای پدر بزرگ که گفت : « از تو بعید است ، گریه در بهار کفران نعمت است ؛ شکوفه ها را ببین که با اشک های تو روی زمین می افتند » .
در آن شلوغی گلایه ها به بیدار فکر میکردم ؛ مگر یک درخت چه داستانی دارد که اشکی را سرازیر می کند و شکوفه ای را روی زمین می اندازد .
غرق در فکر بودم که با قدم های آهسته برداشته شده ی پدر بزرگ به خودم آمدم و به دهان پر از حرف مرزا نگاه می کردم . که دوباره زد زیر گریه . گفتم «چرا گریه می کنی ؟ »
گریه اش شدید تر شد و به جای جواب فقط اشک ریخت .
گفتم : « گریه نکن ! حرف بزن» !
مرزا ماجرای درخت بیدار را برایم تعریف کرد .
به تک تیر انداز پول داده شده بود که انتقام بگیرد ، و این کاری بود که او می کرد .
او می دانست که تا چند دقیقه دیگر مرزایی را به گناه همکاری نکردن خواهد کشت و اگر شکست می خورد زندگی خودش تباه می گشت . او خود را متقاعد کرده بود و برایش تفاوتی نمی کرد مرگ ، مرگ است . به تنها چیزی که فکر میکرد پولی بود که نصیبش می شد . طبق معمول او قلب را نشانه می گرفت و هرگز ناموفق عمل نکرده بود . در آن روز قبل از بهار کابل ، نفسش را تحت کنترل خود گرفت و باید به احساس آرامش می رسید .
لوله اسلحه را سمت در مغازه ای که با خانواده برای خرید لباس نو به آنجا رفته بودم گرفته بود و همه ی توجه اش را به هدف داده بود .
قدم آخر را برداشتم و ایستادم و بیدار عاشقانه گردنم را به سمت خود کشید تا چیزی را در گوشم بگوید حدس میزدم که عاشق همان پیراهن گل دار سرخ و بنفش شده بود . شلیک شد ؛ تیر به سمت قلبی در حرکت بود که گلوی بیدار از آن محافظت میکرد . ابرهای پراکنده آسمان ، به یکباره یکپارچه شد و رگباری بی هنگام سر و روی بیدار را شست و از گل های سرخ و بنفش و سفید پیراهن عطر خوش بهار نارنج فضای کابل را پراکنده کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمد الفتی مال امیری سلام

در اینجا راوی از درخت نارنج پدربزرگش حرف می‌زند و باغبانی به اسم مرزا که بهار نارنج‌ها را دوست دارد. او اسم درخت نارنج پدربزرگ را «بیدار» گذاشته چون همسرش بیدار در کابل به ضرب گلوله کشته شده است. این فشردۀ ماجرایی است که در «بیدار» می‌خوانیم و یا خلاصۀ داستانی است که تلاش کرده‌اید به آن بپردازید. امتیاز این متن این است که نثر سالمی دارد اما حالا خواهش می کنم کمی از متن فاصله بگیرید و به عنوان یک ناظر بیرونی به آن نگاه کنید تا نکاتی را که می‌خواهم به آنها اشاره کنم بهتر بیابید و ببینید. حتماً می‌دانید که داستان، اتفاق می‌خواهد و در اینجا از وقتی راوی ماجرای پدربزرگ، درخت، مرزا و بیدار را تعریف می‌کند اتفاقی نداریم یعنی همه چیز به خاطره‌ای بی نوسان و ساده شبیه است. تنها زمانی به اتفاق داستانی می‌رسیم که مرزا دلیل علاقۀ عجیب به درخت و ارتباط آن را با ماجرای مرگ همسرش بیدار تعریف می‌کند. اینجاست که معلوم می‌شود داستان در واقع داستان مرزا و بیدار است و هیچ ربطی به درخت نارنج و پدربزرگ و راوی ندارد. می‌خواهم بگویم وقتی قرار است نقطۀ سیبل داستان شما زندگی مرزا و بیدار باشد و وقتی قرار است خواننده را به متن زندگی آن دو برسانید، چرا فرصت داستانی‌تان را برای مقدمه‌ای خرج می‌کنید که ربط چندانی به پیرنگ ندارد؟ درخت نارنج و باغبانی و پدربزرگ و باقی حرف‌ها همه مقدمه‌های بی‌ارتباط به پیرنگ هستند که اگر برشان داریم هم پیرنگ آسیبی نمی‌بیند. می‌شود گفت فقط بهانه‌اند، اما بهانه‌های کارآمدی نیستند. حالا ببینید همان ماجرای اصلی، یعنی ماجرای مرزا و بیدار را کجا گذاشته‌اید؟ فقط یکی دو پاراگراف آخر که دیگر دیر شده است. پاراگراف پایانی برای طرح ماجرا، خیلی دیر است. قرار دادن اتفاق در سطرهای پایانی یعنی از دست دادن فرصت طلایی. در داستان کوتاه زمان زیادی در اختیار نویسنده نیست؛ بنابراین بهتر است اصل قصه را در پاراگراف‌های ابتدایی بنشانید نه در سطرهای پایانی. بهتر بود فقط و فقط به داستان زندگی مرزا و مرگ بیدار می‌پرداختید. نکتۀ دیگر به خود داستان زندگی مرزا و بیدار مربوط می‌شود این که مرزا می‌گوید تک‌تیرانداز مأموریت داشته از او انتقام بگیرد چون مرزا حاضر به ادامۀ همکاری با آنها نشده، اما نمی‌گوید منظور از همکاری چیست؟ مرزا عضو کدام گروه یا دسته‌ای بوده که عدم همکاری‌اش با گروه، چنین عقوبتی داشته است؟ عضو طالبان بوده است؟ قاچاقچی بوده است؟ چطور از آنها بریده و چرا حاضر به ادامۀ همکاری نشده است؟ تک‌تیرانداز کیست؟ زندگی مرزا برای گروه چه ضرری داشته؟ در مرگ او چه نفعی بوده؟ چرا باید از او انتقام می‌گرفتند؟ اینها نقاط کور پیرنگ و نقاط کور ماجرا هستند. داستان به این اطلاعات ضروری نیاز دارد وگرنه کلاف سردرگمی می‌شود که از آغاز تا به انجامش فلّه‌ای و بی حساب کتاب به نظر می‌رسد. در چنین صورتی نه انسجام دارد و نه تأثیرگذار است. با توجه به تجربۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید تا ضمن لذت بردن از متن، رفته رفته عناصر داستانی را بشناسید و آنها را در داستان‌هایی که می‌خوانید بیابید و بررسی کنید. به تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.