نسیه داستان نگویید




عنوان داستان : بال هواپیما
نویسنده داستان : فاطمه محمدیان

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بال هواپیما (بازنویسی)» منتشر شده است.

کلید را در داخل قفل چرخاند. حجمی از هوای مانده،نفس کشیدن را برایش سخت کرد.
همه جا پر بود از پارچه های سفید که رویشان را گرد و غبار پوشانده بود.
پرده ها را کنار زد. پنجره را باز کرد.
گلویش می سوخت،چشم هایش بیشتر ...
وارد تراس شد.
قبل تر ها، رفتن در تراس و خوردن چای برایش یک تفربح حساب میشد. اینکه روی صندلی بنشیند و از آنجا برای آدم های که از آن بالا میبیند قصه سر هم کند.
حالا زندگی خودش یک قصه شده بود...یک درام
به داخل برگشت
احساس تشنگی می کرد
وارد آشپزخانه شد شیر آب را باز کرد
ناگهان سینک پر شد از آب گل آلود
منصرف شد
برگشت
 اما چشمانش روی یخچال ثابت ماند.
نزدیک شد
به عکس های چسبانده شده روی یخچال دست کشید
آن ها را هم گرد و غبار پوشانده بود
عکس اول یک دختر هفت ساله بود که دندانهای افتاده اش خنده اش را قشنگ تر کرده بود
عکس دوم دختری پانزده ساله بود که حواسش به دوربین نبود و داشت از ته دل میخندید
عکس سوم دختری بیست و پنج ساله بود که سعی کرده بود یک غم طولانی را در عمق چشمانش پنهان کند اما موفق نبود!
عکس دیگری هم بود
 یک‌ عکس دسته جمعی که بیشتر از دونفر عضو نداشت
اما مهربانیش بی شمار بود!
سوز گلویش بیشتر شده بود
روی زمین افتاد و اشک ریخت
به خاطر آورد
 اشک‌های حلقه زده در چشمان مادرش را
و بلیط هواپیمایی که در دستانش می‌فشرد
و  به او التماس میکرد که نرود.
اما او برای فراموش کردن یک آدم اشتباه در زندگیش حاضر شده مادرش را تنهاتر کند...
حالا برگشته بود
اما دیر شده بود
دیگر نمیتوانست سرش را روی پاهای مادرش بگذارد و برایش از دغدغه هایش حرف بزند
از غم ها ،شادی ها، از قصه هایش ...
امروز بعد از یکسال از مرگ مادرش جرات کرده بود وارد خانه اش شود
و یک عمر عذاب وجدان را به دوش بکشد!
چشمان خیسش را بست و
با خودش فکر کرد شاید این قصه می توانست پایان دیگری داشته باشد.
"دختر دفترش را بست
کاغذی را پاره پاره کرد
تکه های کاغذ تووی هوا چرخ زدند و روی میز افتادند!
دختر از اتاقش بیرون رفت
یک تکه کاغذ از روی میز روی زمین افتاد!
بال یک هواپیما پاره شده بود."
نقد این داستان از : الهام فلاح
ماجرا از این قرار است که دختر و مادری با هم تنها زندگی می‌کنند. زندگی خلوت و کوچکی دارند. دختر بابت انتخاب اشتباهی که به عنوان شریک زندگی عاطفی خود دارد تصمیم به جلای خانه می‌گیرد... و حالا برگشته، یک سال بعد از مرگ مادر. همین!!! خب داستان اصلی چیست؟ این یک گزاره خبری است، نه داستان. از وضع فعلی دختر و درد و عذابی که در نبود مادر متحمل است و نیز پشیمانی او می‌گویید؛ یعنی پله اول داستان. شخصیت را ساختید و موقعیت را. حالا داستان را بگویید. من منتظرم...
می‌بینید؟ به همین سادگی داستانتان را نسیه پرداختید. باید چیزی را برایم تعریف کنید که مرا وادار به فکر کند. برایم شیرین باشد؛ یا دست‌کم غمگینم کند؛ یا هر چیز دیگری که در ذهن شما مضمون این داستان است. مضمون این داستان چیست؟ غم؟ ندامت؟ قدرناشناسی‌؟ حماقت؟ بی وفایی اولاد؟ عشق نامرد؟
هیچ‌کدامشان را نمی‌شود با قطعیت مضمون این داستان دانست. چون اصولاً داستانی در کار نیست. شما پله اول را رفتید و تمام. باید یک امر داستانی رخ دهد؛ که نداده. حالا که این دختر برگشته چه اتفتقی قرار است بیفتد‌؟ یا قبلاً چه اتفاقی افتاده؟ مثلاً از رابطه مادر و دختر بگویید. از اتفاقی که موجب رفتن دختر شد. از نقش مادر در شکل‌گیری آن رابطه اشتباه‌. از این که دختر چقدر مادر را مقصر می‌داند. از اینکه دختر اصلاً کجا بوده‌؟ ببینید ... هزاران سوال بی‌جواب به جان من افتاده و گناهش بر گردن شماست که به هیچ‌کدام جواب نداده‌اید. این یعنی هنوز داستانتان را نگفته‌اید. لطفاً داستان را نقد و کامل بگویید. من منتظر خواندن داستان این مادر و دختر هستم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
فاطمه محمدیان » 5 روز پیش
با سلام سپاس فراوان به خاطر وقتی که می گذارید و نقدی که می کنید خواستم فقط مطلبی رو خدمتتون عرض کنم که من در پایان داستان نوشتم که دختر حدس میزنه این اتفاقات در آینده براش رخ میده بنابراین بلیط هواپیمایی که در طول داستان به اون اشاره شد رو پاره میکنه و از رفتنش صرف نظر میکنه...نمیدونم در رسوندن منظورم تا چه اندازه موفق بودم؟ داستان رو بازنویسی کردم و در اولین فرصت برایتان ارسال می کنم ، امیدوارم که بهتر شده باشد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.