فرق داستان با نمایشنامه




عنوان داستان : سیب
نویسنده داستان : نوید بادامی

با به پایان رسیدن نمایش، کارگردان به همراه عوامل گروه، روی سن آمده و در برابر تشویق تماشاگران، هر یک سیب سرخی از روی صحنه برداشته و شروع به گاز زدن نمودند. دقایقی بعد با چیده شدن میز و صندلی، گروه نمایش، بر جاهای خود قرار گرفته و در همهمۀ سالن به توضیحاتی، درمورد چگونگی روند داستان ، طراحی صحنه ،نور و معانی حرکت بازیگران پرداختند.
در جلسه پرسش و پاسخ، مرد جوانی بلند شد و به صحنۀ نمایش اشاره کرد : «سیبی که بروی سِن چیده بودید و ناپدید شد به چه معنایی ست؟»
کارگردان با لبخندی، خنده حضار را امتداد داد: «سوالی خوبی ست،کامران...نافرمانی.»
«نافرمانی از چه چیزی؟»
«بعضی ها گوش به فرمان اند، عده ای دیگر جهان را بر اساس دیدگاه خود تفسیر می کنند، شما از کدام دسته هستید؟» از میان حضار، مردی سکوت را شکست:
«چه کسی این رُ به شما گفته؟»
کارگردان در جست و جوی صدا ،چهره حاضران را کاوید. نخست کامران، سپس رسیدن به فردی که با عینکی بر چشم او را به چالش کشیده بود. مرد با خنده ای، گفتۀ خود را ادامه داد :
«این موز رُ هم بذار کنار سیب ات!»
در حالی که تماشاچیان چهره ای متعجب به خود گرفته بودند.موز را روی صحنه پرتاب کرد.
پس از پایان جلسۀ پرسش و پاسخ، وارد اتاق پرو که شد، از روی میز، بطری آبی برداشت و لاجرعه سر کشید. در پشت پرده، صدایی به گوش رسید :
«سالن رُ از دست دادی آرش خان!»
«آدمش میکنم ناهید!»
پرده را کنار زد، دخترک مشغول تایپ با موبایلش بود.نفسش را به او نزدیک کرد و آرام آرام دست هایش را بر سینه های او مالاند. ناهید، سیگار نیمه کاره اش را در دهان او گذاشت :
«این ابلیس از کجا سبز شد؟ چند ماه زحمت رُ به باد داد.»
«همیشۀ خدا در اخرین لحظات، یکی باید گند بزنه به نمایش ما!»
روی صندلی که نشستند، ارش چهار پایه را با تکان های متوالی به کنار دختر راند و شروعِ به باز کردن پیراهن او کرد. دخترک، جملۀ یکی از هواداران نمایش، در تلگرام را نشان داد:
«باید ته و توش رُ دربیاری که اون گوساله، از طرف کدوم گروه اومده، برای جفتک انداختن به نمایش ما!»
«به خدا، اگه بذارم قارقار های این کلاغ بدجنس ،باعث بدگمانی داوران این جشنواره بشه!»
دخترک شالش را برداشت:
«فردا شب منتظر توست.»
و از اتاق خارج شد. آرش به ماهی ای که در آکواریوم شناور بود، نگریست. تکه گوشتی، از ظرفی ملامینی برداشت و به داخل آب انداخت ، سپس با طمانینه، به تماشای حمله ور شدن ماهی نشست که با حرکات نوسانی سرش، گوشت را تکه تکه می کرد.

با رسیدن به اتاق بایگانی ،گوشش را به در چسباند. نجوایی آرام و دلنشین به گوش می رسید، دستگیرۀ در را به نرمی فشرد، پیر زنی که پشت میزی مشکی در حال یادداشت برداری بود، سرش را بالا گرفت. به سمت قفسه که رفت،پرونده سال 90 را بیرون کشید.زن، با خودکاری که در دست داشت چند ضربه به باسن او زد:
«نیشت رُ برای کی تیز کردی؟»
«تو صحرای محشر، عسل پخش نمی کردند!»
نگاه سریعی به لیست شرکت کننده های جشنواره انداخت. زن، بینی اش را به گردن آرش نزدیک کرد:
«با پول جایزه ات باید یک عطر خوب بگیری!»
«فعلا که تالار رُ گه برداشته!»
«امشب بیا خونه من!»
نگاهی به او انداخت:
«چیدن دکورهای نمایشِ دیشب، خستم کرده!، کلید اتاق بالا رُ داری؟»
زن ، از کشو میز، کلیدی به او داد :
«حواست باشه قبل از رسیدن داوران و کارگردان ها اتاق رو تخلیه کنی!»
«امیدوارم، امسال، داستان این داوری، وارونه نشه!» و از اتاق خارج شد.

نوری از گوشۀ پنجره ،چشمانش را می آزرد، صورتش درهم رفت و از جایش برخاست، کورمال کورمال به سمت پنجره رفت،در محوطه بازیگرانی را دید که صفحه به دست مشغول تمرین بودند. دوش اش را چند ثانیه ای بالا نگاه داشت سپس گوشی اش را از جیب شلوارش درآورد و تماس گرفت:
«تو کدوم خراب شده ای ، هومن؟»
«تو سوله،درهم می لولیم! بچه ها مثه جرقه های اتیش اینور و اونور می جَن!»
صدایش ضعیف بود و پر نوسان، ادامه داد:
«هنوز روی تصمیم ات مصممی؟»
در پاسخ چیزی بر زبان نیاورد.
«شنیدم که اون یارو ، روز اخری برای گروه ها کارگاه گذاشته!»
«هنوز نیومده، توهم پادشاهی به سرش زده!»
«بیخیال، یه سیگاری بار بذار. بردیا هم گوزگوز زیاد می کرد که نقشش توی بیستون جاودانه شد.»
«می ترسم مدیریت جدید تالار، بازی رو بهم بریزه!»
«تو رو خدا، قبل از اعلام نتایج برو راست و ریستش کن، من روی این جایزه حساب کردم!»
پس از پایان مکالمه ،پاکت شیری از یخچال درآورد و پس از نوشیدن آن، به سمت سالن نمایش راه افتاد.


بر روی تختۀ قرار گرفته در سالن یادداشتی نوشته شده بود: دگرگونی شراب وسیب.
«هر واژه ای برای خود تاریخچه ای دارد، اما در پیرنگی که مترجمان و وقایع نگاران برای مان ترسیم نمودند،گاهی ناهم‌اهنگی می بینیم، اشتباهاتی که متون را دچار نا به سامانی می کند.»
از تخته فاصله گرفت :
«در هنر های نمایشی ای مانند تئاتر.این مسئولیت حساس ترمی شود؛زبان بدن بازیگران، کارگردان،صحنه پرداز ها و تمامی اجزا، اگر اصل قصه ای که اجرا می کنند را ندانند، کل مجموعه از نت، خارج خواهد زد. و این بی نظمی، پیام اجتماعی و فرهنگیِ نادرستی خواهد داشت.»
هنرجویی گفت : «یعنی منظورتون اینکه ترجمه ای غلط ،اشتباهیه، روی اشتباهی دیگه!؟»
اشاره ای به او کرد و ادامه داد :
«درسته. محتملا این اشتباه پیش درآمدی ست برای سوء استفاده!»
رو به روی درب سالن نمایش، ته سیگارش را بروی زمین انداخت. وارد که شد، آرام آرام به سمت صندلی یکی از مسئولین جشنواره رفت ،درگوشی گفت: «اجازه هست؟»
پس از انکه با اشاره، بر صندلی کناری ارام گرفت، ادامه داد:
«درود بر کاهن معبد!» شخص خنده اش را خورد:
«همه جای جشنواره رُ دستمال کشیدی؟»
«بازی که از دست تون در نرفته!؟،بچه های نمایش یک ساعتی گریه می کردن و دل تو دلشون نبود.»
«تو ستون تیاتر شهرمایی!»
«فعلا که کسی دیگه ای داره قوقولی قوقو می‌خونه!»
در آن هنگام از میان حاضران،صدایی برخاست:
«این چگونگیِ تبدیلِ شراب به سیب هم برامون جالب شد!»
مدرس در ماژیک اش را بست:
«بر می گردد به دگرگونی های خط... از خط پهلوی، هنگامی که مترجمان آن را به خط عربی – فارسی ترجمه کرده و اشتباهی ، شراب را سیب ثبت کردند.»
چند ثانیه ای درنگ کرد و رو به سالن ادامه داد :
« اما دقت نکردند که سیب نه باعث مستی می شود نه شورش و نافرمانی.»
دختری گفت : «یعنی چند هزارساله به خاطرهمین چند تا نقطه سرکاریم!»
دست اندرکار جشنواره ،نتوانست جلوی قهقه اش را بگیرد، آرش سقلمه ای به پای کناری اش زد.
«از حرف های این پسره خوشم اومده!»
«یعنی نمی گیری داره چیکار میکنه؟»
«این بازیه توئه و خودت مات اش کن!»
یکی از هنرآموزان دستش را بالا برد : «شما در شبکه های اجتماعی حضور دارید؟»
«البته، اگر سوالی داشتی ،صفحات فیسبوک و اینستاگرام برای همه بازه!»
با به پایان رسیدن کارگاه، آرش بلند شد و دوان دوان پشت سر مدرس راه افتاد، سی و چند ساله، که اینطور به نظر می آمد،موهایش را برای تحقیقات اش از دست داده بود. کنار درب خروجی، شانه اش را به او مماس کرد و لنگۀ سمتِ راستِ در را ، با فشار به جلو هل داد و از کنار او عبور کرد.
مردی از دور به سمت مدرس امد، دستش را بر روی شانۀ او گذاشت:
«حسابی گرد و خاک کردی،بهرام. خوشحالم این کار و پذیرفتی!»
«از دیرباز مشکل ما همین زبل بازی ها بوده!»
گفت و گوی شان که تمام شد ، مدرس، به سمت توالت راه افتاد.آرش او را آرام آرام دنبال کرد . وارد که شد، قدم هایش را اهسته تر کرد ، به جز یک در بسته، بقیۀ درها باز بود. با نیش خندی، جلو درب اتاقک ،زیپ شلوارش را پایین کشید و با فشار زیادی، به خالی کردن ادرار، بروی در پرداخت:
«این هم آب سیبی برای استاد!»
منتظر ماند، اما به جز صدای قطراتی که به در آغشته می شد،صدایی به گوشش نرسید. لگدی به در زد:
«چرا این بازی رُ کشش دادی؟»
«کلا تئاتری های این شهر ول معطل اند،بچه!»
با خنده ای ادامه داد : «جناب کارگردان، تو هنوز نگرفتی که اون داستانی که آقا ماره تو ذهت فرو کرده جعلیه!»
«جعل!؟ چه چیزی جعلیه، آدم و حوا با خوردن سیب نافرمانی کردند!»
سیفون را کشید :
«این و از کجات دراوردی؟ پهلو چپت،جناب آدم خان!؟»
در حالیکه سایه اش را از پشت شیشه دید، گفت :
«شاهدخت آدم ،بچه ای نامشروع به دنیا آورد که هم برادرش بود و هم فرزندش : تجاوز شاه-پدر به آدم و تولد فرزندی با نام حوا!»
مدرس پس از خروج، به سمت روشویی رفت و از داخل آیینه نگاهش کرد :
«اگر داستان ابراهیم و هاجر یا ویس و رامین رُ خونده بودی،بی جهت به تماشاچیان آدرس غلط نمی دادی!» آرش شلوارش را مرتب کرد.
«هدف از اجرای هر نمایشی باید برنده شدن تمام حاضرین باشه، از انتقال مفاهیم! اما افسوس که عده ای تفسیر لغات رُ در انحصار خودشون نگه می دارن!»
آرش به سمت راهروی بیرونی رفت. مدرس با صدایی بلند تری ادامه داد :
«برو از اربابت بپرس،چرا داستان شروع و زایش رُ برات شورش و نافرمانی ترجمه کرد!»

حجم غلیظی از دود، هوا را برای تنفس، سخت کرده بود. اتاقی از نگاتیو ها و کاغذهای کهنۀ تلنبار شده، فضا را به دخمه ای تنگ مبدل نموده بود. آرش در زد و پس از اجازه ورود در برابر مردی ایستاد که حین پک زدن سیگار مشغول خواندن پرونده ای بود.
«این مشکل رُ چجوری باید حلش کرد!؟»
مرد سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد:
«انگلیسی ها مَثل خوبی دارند، مشکل من، مشکل من است.»
«چرا این نمایش رُ برای من وارونه نوشتی!؟»
ناهید از تاریکی اتاق به سمتش امد و دستش را دور کمر او حلقه کرد :
«نگران نباش،گاهی پارازیت هایی پیش میاد،اما چیزی تغییر نمی‌کنه!»
و بوسه ای بر لب آرش زد. مرد نمایشنامۀ جدیدی جلویش انداخت:
«این و بگیر، برای کار امسالت. نگران بیرون اومدن کسی هم از توالت نباش!»


پایان

30/مهر/1396
-نوید
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز، داستان کوتاه شما داستانی دیالوگ‌محور است. و بهتر بخواهم بگویم داستانی مناظره‌ای. آرش که از تئاتری‌های پر شر و شور و از آن آرتیست‌های بی‌کله و داغ و تند و عصبی است در هر صحنه یا اصطلاحاً سکانس، با کسی مشغول مناظره و حتی بالاتر از آن مجادله کلامی است. با ناهید، با تماشاگران، با زن پشت میز، با مدرس، با داور و ... در ادبیات علی‌الخصوص شعر داستان‌هایی که پلات آنها بر روی فرم مناظره نوشته شده‌اند کم نداریم. اما باید ببینیم چگونه مناظره و دیالوگی داستانی است؟ دیالوگ‌ها وقتی بنیان و پی اصلی کار داستان می‌شوند موظفند داستان را پیش ببرند. موظفند مضمون مورد نظر را منتقل کنند و نویسنده باید با نهادن کلام مناسب در دهان طرفین موفق شود قصه و روایت خود را به خورد مخاطب بدهد. اتفاقی که در داستان شما نمی‌افتد. به حدی دیالوگ‌ها عصبی و جویده جویده و پرش‌کننده از یک سمت به سمت دیگر است که چیزی دست خواننده را نمی‌گیرد جز مشتی مانیفست و شعار شبیه به همان مهملات دهان‌پر کن جوجه‌تئاتری‌های پر مدعا. من نفهمیدم داستان چیست؛ و اصطلاحا انگار دعوا بر سر لحاف ملاست. چیزی که من تصور می‌کنم (ممکن است اشتباه باشد) این است که مؤلف داستان خود از فعالین و یا علاقمندان پر و پاقرص تئاتر و مخاطب نمایشنامه و فیلمنامه است. چرا که متن به اسلوب نمایشنامه نوشته شده نه داستان. در نمایشنامه‌ها بالاترین وظیفۀ مؤلف نوشتن دیالوگهاست و باقی وظایف با کارگردان و طراح صحنه و بازیگردان و بازیگر است. اما وقتی داستان می‌نویسید شما به تنهایی وظیفۀ همه عوامل یک نمایش را عهده‌دار هستید؛ این است که این خلاصه‌نویسی و عدم ساخت فضا و شخصیت‌پردازی اصلاً به کار ادبیات داستانی نمی‌آید. اینجا آن قدر در نوشتن خسیس و موجز بودید که معلوم نیست کی با پیراهن دیگری مشغول می‌شود و یا آن زن و آن پایان و آن پسر پشت تلفن... اینها شبیه یواشکی شنود کردن تلفن خانه آدمی است که نه چهره‌اش را می‌بینیم، نه میمیک صورتش را و نه خلق و خو و نه زمان و نه مکان. من این نوشته را داستان نمی‌دانم چون چیزی از آن دستگیرم نشد. کلمات زشت یا رفتار ناپسند شخصیت‌ها هم به نظر ضرورتی ندارند. کاملاً مشخص است مؤلف سواد هنری دارد و آدم بامطالعه و روشنی است. اما داستان هیچ‌گاه عرصه افاضات و منم منم نیست. باید داستان را بگویید. می‍خواهید داستانتان دیالوگ محور باشد‌؟ خیلی هم خوب و پسندیده... در خلال دیالوگ‌ها مخاطب را حالی کنید ماجرا از چه قرار است و باید منتظر چه چیزی باشد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۵
فرزاد خدنگ » پنجشنبه 25 بهمن 1397
خب من این داستان را با همین لحنی که برایتان می‌نویسم چندباری خوانده‌ام. اگر داستان شعاری‌ست و شما اول نقدتان رومدی از آن را نوشته‌اید چطور داستان را نفهمیدید و می‌گویید داستان باید مضمون را پیش ببرد که دیالوگ‌ها اینکار را نکرده‌اند. مساله بعدی بحث اصلوب این داستان و نمایش‌نامه هست، خانم فلاح شما میگویید این داستان نیست و باید داستان‌طور نوشته شود و ... . اما یک سوال دارم وقتی در مورد مساله‌ای که توی تئاتر شکل میگیرد و فضای آن‌گونه را احضار میکند، چرا نباید از اسلوب‌ها و ساختارها چه فرمیک و چه
احسان رضایی » پنجشنبه 25 بهمن 1397
دوست عزیز، در فرهنگ لغت معین می‌خوانیم که نقد به معنای «جدا کردن خوب و سره از بد و ناسره» است. در هر کدام از نقدهای این سایت، منتقد محترم مواردی را که برای ارتقای سطح متن ارسالی به نظرش می‌رسد پیشنهاد می‌دهد. طبیعتاً پذیرش یا نپذیرفتن این موارد به نظر نویسنده بستگی دارد. بنابراین نیازی به عصبانیت و دفاع از دوستتان نیست. خانم فلاح نظرشان را گفته و توضیح داده‌اند، همین.
نوید بادامی » پنجشنبه 25 بهمن 1397
در صفحه ی اعلانات اینجانب، چند پیام از جنابان ، خدنگ و رضایی ثبت شده بود ولی گویا پاک شده است و از چند و چون ماجرا بی خبرم. اما باید عرض کنم که من در نوشته‌ی آقای خدنگ بی احترامی ای نسب به منتقد محترم نمی بینم و گویا ایشان نقطه نظرات شان را بیان نموده اند. به عقیده من، نقد یک امر سلیقه ای ست که وابسته به دانش فرد می تواند دارای کیفیات باشد. و در فضای هنری دیالوگ کردن امر بسیار مهمی ست و دلگیری و عصانیت ندارد/مسئولیت دیدگاه دیگر کاربر ها هم به عهدۀ اینجانب نیست... سلامت باشید.
نوید بادامی » دوشنبه 22 بهمن 1397
همانطور که خودتان بهتر می دانید در داستان کوتاه لزومی ندارد ما جزییات زیادی ، به فرض مانند لباس و میمیک صورت را شرح دهیم و به قولی آسمان و ریسمان ببافیم. موافقید که تنها راهکار شخصیت پردازی توصیف رنگ لباس فرد نیست! لحن دیالوگ و کنش و واکنش های شخصیت در طول سیر روایی، ساختمان شخصیت را خواهد ساخت! می توانیم این را هم جزئی از تکنیک های جوراجور بدانیم! درباره یک دست نبودن زبان قصه؛ به غیر دیالوگ ها، به نظرم زبان روایت یک دست است...
نوید بادامی » دوشنبه 22 بهمن 1397
بانو فلاح گرامی، بسیار سپاس گزارم از وقتی که گذاشتید. اما به نظرم باید یک بار دیگر قصه را مطالعه بفرمایید. داستان سر چیست؟ سر سیب است و معانی آن که با فضای جشنواره ای و تیاتری آمیخته شده است و همچنین با استفاده از فرامتن ها و کهن الگوها به آن بُعد بخشیده ام... چینش شخصیت ها شطرنجی ست و هر شخصیت کنش و واکنش خودش را دارد... متن قرار بوده با تردید افکنی ذهن مخاطب را درگیر کند. اگر بخواهم توضیخ بدهم(که به نظرم این مهمل ترین کار است!) ، برای تک تک واژگان این نوشته منطقی تعریف شده است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.