ایده‌ای که مناسب داستان کوتاه نیست




عنوان داستان : آی بولک
نویسنده داستان : ملیحه فیروزی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «آی بولک (بازنویسی)» منتشر شده است.

سرش رو انداخته بود زیر و گوشه ی یالق(روسری) سبز رنگش رو دور انگشتانش می چرخاند گاهی هم زیر چشمی به لب های پدرش و برادرش خیره میشد که یک ساعت بود لام تا کام حرف نزده بودن دل توی دلش نبود اگر اجازه نمیدادن چی؟
رویای دانشگاه رفتنش بر باد میرفت؟
تکلیف شب هایی که بی خوابی کشیده بود و با چراغ نفتی کوچکی یواشکی درس خوانده بود برای این رشته و این دانشگاه چه میشد؟
اشک توی چشمانش جمع شد نفسش از شدت استرس و هیجان به سختی بالا می آمد.
پدرش را میتوانست راضی کند اگر از رویای درس خواندش میگفت چشمش از برادر تعصبی اش آب نمیخورد. حتما بایرام تابی به سبیل هایش میداد و میگفت دختر را چه به شهر رفتن و بین پسرها درس خواندن؟
یالقش را رها کرد و ناخن هایش را جوید
پدرش تکیه اش را از پشتی های سرخ رنگی که طرح قوچی کوهی بر روی آن بود برداشت صاف نشست و به چشمان دختر کوچکش نگاه کرد و گفت
_آی بولک بابا
آی بولک سرش را بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد
حیایش اجازه نداد که بگوید جان دلِ آی بولک
هر چند که هر بار حسرت به جانش مانده بود
در بینشان اینطور جا افتاده بود پرده ای کشیده بودند و میگفتند حرمت است احترام است نباید اینگونه محبت کرد.
آی بولک تنها کسی بود که گه گاهی سرکشی میکرد خواهر های عروس شده اش هیچ کدام اینگونه نبودند گاهی حتی رویشان نمیشد با پدرشان و برادرهایشان حرف بزنند دختر عموهایش هم..
آی بولک ته تغاری بود وقتی یازده سالش بود مادرش فوت شده بود و او تنها مانده بود با پدر و برادرش، خواهر هایش هم هر کدام دنبال زندگی خود بودند پس از آن بود که وابستگی عجیبی به پدرش پیدا کرده بود مدام خودش را برای پدرش لوس میکرد گاهی شانه هایش را ماساژ میداد،گاهی بی هوا دست هایش را می بوسید وقت اذان که میشد توی آفتابه ی مسی آب گرم میریخت و برای پدرش میبرد تا وضو بگیرد.او هم دردانه ی پدرش بود
آی بولکِ پدرش.تکه ای از ماه آسمانش
آی بولک با همان صدای آرام اش بله ی کوتاهی گفت
پدرش پرسید:گفتی کجا بابا؟تو حساب کردی از کُمش تپه(گمیشان)تا تهران چقد راهه بابا؟تو دختری همین بایرام رو نگاه بابا تا گرگان تنها نرفته برگرده بعد من تو رو بفرسم یه شهر غریب چطور دلم بیاد بابا؟
بایرام با حالتی عصبی گفت:مگه قراره بفرستیش بابا؟
آی بولک بدون توجه به برادرش گفت:آخه بابا خوابگاه داره اونجا تا دانشگاه هم پنج قدم بیشتر راه نیست قول میدم سرمو بندازم پایین بیام و برم.
میخام واسه خودم کسی بشم بابا.
پدرش دستی به ریش سفیدش کشید و به فکر فرو رفت
بایرام گفت:خُبه خبهه مخ بابا رو شستشو نده فکر کردی مردم چی میگن؟
در جواب بایرام با دهن کجی گفتم:مردم چی میگن؟مگه هر کی بره یه شهر دیگه درس بخونه کار بدی کرده؟ بره دانشگاه باید پشت سرش حرف بزنن؟
_چشم سفید تو بچه ای چیزی سرت نمیشه دختر تنها تو شهر غریب هزار تا حرف پشتشه جواب منو نده من داداش بزرگتم.
آی بولک سرش را انداخت زیر و دوباره گوشه ی یالقش را دور انگشت سبابه اش چرخاند
آهی کشید و بلند شد تا برود کمک زن داداشش بی بی سارا،که توی سیزده سالگیش عروسشان شده بود
بی بی سارا داشت آرد را اَلک میکرد آی بولک را که دید پرسید
چی شد؟چی گفت بابا؟
آی بولک با دلخوری گفت مگه شوهرت میذاره بابا حرفی بزنه.
ابروهای پخش و پلای دست نخورده اش بالا رفت بعد هر دو مثل لاستیکِ پنچر شده به سفیدی آرد خیره ماندند.
بی بی سارا زودتر به خودش آمد چشمانش برقی گرفت و گفت بایرام را فقط عمه میتونه راضی کنه.
امید مُرده ی آی بولک جان گرفت.
دل کوچکش قرص تر شد وقتی زن داداش دو سال کوچکتر از خودش اطمینان داد که راضیش میکنند.
همان شب بی بی سارا بعد از خوردن بُورَک های تنوری به همراه بایرام رفته بودند نزد عمه،بی بی سارا بهانه کرده بود که عمه هوس بورک تنوری کرده اِلا و بلا باید ببریم.
حالا آی بولک و پدرش تنها مانده بودند
آی بولک به پدرش که در حال سجده بود زل زده بود رکعت آخرش بود و داشت نمازش تمام میشد حالا که تنها شده بودند باید راضیش میکرد سلامش را که داد نفس توی سینه ی آی بولک حبس شد.انگار تمام حرف هایی که با خود تمرین کرده بود یادش رفت.
پدرش دعا کرد و دستی روی سجاده ای که مادر خدا بیامرزش با دستان خودش بافته بود کشید و رو به دخترش کرد و گفت:وقتی میبافتش گفت اگه قبل تو مُردم هر روز نمازت رو روی این سجاده بخون و برام دعا کن.گفت حواست به آی من باشه
اشک توی چشمان آی بولک جمع شد خواست حرفی بزند که پدرش دستش را بالا آورد و گفت:فردا با بایرام و عروس میفرستمت وسایلتو جمع کن هر چی لازم داشتی هم بخر.
قلب آی بولک از جایش کنده شد لبخند زد و دندان هایش ردیف شد.بلند شد نزدیک پدرش رفت و دست هایش را بوسید آن شب از هیجان فردایش خواب به چشمانش نیامد.
انگار مثل دیروز بود که فردای آن روز آخرین چگدرمه اش را دور سفره ی کوچک و چهار نفره شان با ماست بز و دوغ شتر خورده بودند مزه اش هنوز زیر دندانش بود و سرخی دانه های برنج جلوی چشمانش،دستان پدرش را بوسیده بود و لحظه ی آخر به قیافه ی اخم آلود برادرش دست تکان داده بود.حالا دیگر سه سال گذشته بود.دیگر عادت کرده بود اوایلش آسان نگذشته بود بچه قرتی های آنجا که ادعای سوادشان میشد حسابی دستش انداخته بودند.وقتی بیرون میرفت به چارقد های گل گلی اش و یقه و آستین نقش زده اش با تعجب نگاه میکردند.
کم کم عادت کرده بود خو گرفته بود.آن ها هم انگار..
توی دانشگاه تمام استاد هایش را با ذوقی که به رشته و درسش داشت مجذوب کرده بود آی بولک عاشق ادبیات بود روحیه ی لطیفی داشت گاهی مینوشت.شعرمیگفت،صدایش هم قشنگ بود.
با تمام وجودش درس میخواند حالا دیگر گاه همکلاس هایش و گاه استاد هایش سر کلاس میگفتند آنجا را آی بولک بخواند انگار صدایش و ته لهجه ای که داشت نوشته را دلنشین تر میکرد.
آی بولک میخواند و کلاس سرد توی بهمن ماهشان با آن صدا گرم میشد.
آن روز بعد از کلاسشان بود که پاهایش باز او را سمت آن کتاب فروشی آشنا کشاندند،باران میبارید و آی بولک با سر و صورتی که آب از آن چکه میکرد وارد کتاب فروشی شد.هوای گرم آنجا برایش دلچسب بود آنقدر که برای لحظه ای چشمانش را بست و گذاشت گرما صورت خیس و یخ زده اش را نوازش کند.
سنگینی همان نگاه را احساس کرد و بلافاصله چشمانش باز شد.جلو رفت سلام داد.
سلامش جواب داده شد از طرف همان پسری که آی بولک بار اول مجذوب خنده اش شده بود وقتی که اشتباهی نام یک کتاب خارجی را تلفظ کرده بود با آن ته لهجه اش..
پسر بلند بلند خندیده بود و وقتی نگاه عصبانی آی بولک را دیده بود خنده اش را قورت داده و آرام گفته بود جسارت نباشه خنده ام بخاطر شیرینی لحنتون بود.
لپ های آی بولک سرخ شده بود چشمان مورب و کشیده اش به زمین دوخته شده بود و لبخند پسر واقعی شده بود.
پس از آن آی بولک هر چند وقت یه بار دلش بی هوا هوای ان کتابفروشی را میکرد.مثل امروز.
لبخند پسر هنوز روی صورتش بود و تمام مشتری ها را سپرده بود به یک نفر دیگر و به آی بولک خیره شده بود
آی بولک سرش را بالا گرفته و گفته بود:من پیش از تو.
پسر جوان در حالی که به رگه های سیاه چشمان آی بولک خیره میشد تکرار کرده بود:من پیش از تو.
انگار نه انگار که در این دنیا سیر کند چند ثانیه همین طور مانده بود و آی بولک چشمانش را دزدیده بود و پرسیده بود:دارینش؟
پسر گفته بود:داریمش.همراه من بیاید تا پیداش کنیم.
میدانست توی کدام قفسه است اما با بدجنسی آی بولک را دنبال خود به سمت قفسه ای که آن کتاب را نداشت برده بود.
و با هم دنبال کتابی که نیست میگشتند
پسر جوان این بار هم جسارت به خرج داده بود
آی بولک کلافه از گشتن گفته بود:نیست که!
پسر گفته بود:هست خوب بگردین اگه نباشه اون قسمت باید باشه.
آی بولک مرموز نگاهش کرده بود و پسر لبهایش کش رفته بود و برای اولین بار آی بولک هم اراده اش سست شده بود و لبخند عمیقی زده بود.
پسر خواسته بود سر صحبت را باز کند و پرسیده بود:آی بولک معنیش چیه؟
آی بولک با مردمکِ چشم های گشاد شده پرسیده بود:اسم منو از کجا میدونین؟
پسر گفته بود:بار دوم ک اومدین اینجا دوستتون صداتون میکرد
.و آی بولک بعد یاد خودش افتاده بود آن روزی که آمده بود و پسر نبود و او نامحسوس سراغش را گرفته بود و دوستش گفته بود کی؟محمد؟بعد از آن فهمیده بود که اسمش محمد است.اما حالا با دلخوری ساختگی پرسیده بود:
اسم کوچیک همه ی مشتری هایِ خانوم تون رو یادتون نمیره؟
خانومش را غلیظ گفته بود با همان لهجه ی قشنگش، قلب پسر افتاده بود روی دور هزار به حسادت بچه گانه اش لبخند زده بود و با صدای دو رگه اش جواب داده بود:فقط اون مشتری هایی که اسمشون آی بولکه.
به چشمان یکدیگر خیره مانده بودند
حالا قلب دوتایشان افتاده بود روی دور هزار.
آی بولک دستش را از زیر مقنعه اش بطور نامحسوس گذاشته بود روی قلبش.احساس کرده بود الان است که صدایش بپیچد توی کتاب فروشی.حتی ترسیده بود صدای قلبش برسد به گوش پدرش.به گوش بایرام.به گوش بی بی سارا که حالا توی نوجوانی اش حامله بود.
دل کنده بود از کنکاش چشم های پسر که تا لحظه ای قبل احساس کرده بود تا انتهای رگه های آن گوی سیاه چشمانش را دیده و حتی آنجایی که نشان نمیداد و چشم نمیدید تنها تصویر خودش بود و خودش .باز ترسیده بود
پسر گفته بود:حالا میگین معنیشو؟
لب های ترک خورده ی سرخ رنگش که هیچ وقت با هیچ رژی رنگش نکرده بود را با زبانش تر کرده و گفته بود
"تکه ای از ماه"
پسر همان بار اول شیفته ای اسمش شده بود جواب داده بود:چرا تمام ماه نه؟
آی بولک اینجا احساس کرده بود عاشقانه ترین شعر تاریخ برایش خوانده شده.ترسیده بود
از هیجان ناخن هایش را در پوست دستش فرو برده بود
کوله اش را روی دوشش جابه جا کرده و با گفتن"انگار ندارینش" بلافاصله از آنجا دور شده بود.
پسر کتاب را از توی قفسه برداشته و چتر را از پشت صندلی گرفته و پشت سرش دویده بود
اسمش را صدا زده بود.آی بولک برگشته بود سمتش.
ٻاران سیل آسا بود.
صورت گرد و کوچک آی بولک خیس اب شده بود حالا به هم رسیده بودند محمد چتر را روی سر هر دویشان گرفته بود کتاب را که توی کاپشنش گذاشته بود تا خیس نشود درآورده بود و گذاشته بود بین دستانش و گفته بود:پیدا شد،بذار تو کیفت خیس نشه.
آی بولک کتاب را انداخته بود توی کیفش.خاسته بود پولش را حساب کند پسر گفته بود:امروز فروش کتابا رایگانه به شرط..
حرفش را تمام نکرده بود که آی بولک گفته بود:صلواتیه؟
پسر بی پروا گفته بود به شرط لبخند دوباره ی تو.
آی بولک احساس گناه کرده بود
خواسته بود کتاب را پس بدهد نگرفته بود.
پسر گفته بود:دفعه ی بعد که اومدی یه جواب ازت میخام.
آی بولک نگفته بود چه جوابی؟
آتجا کنار قفسه ها نگاهشان با هم حرف زده بودند از تمام چیزهایی که نگفته بودند.
باران شدیدتر شده بود
پسر دسته ی چتر را داده بود دست آی بولک
خودش بیرون آمده بود و دویده بود سمت کتاب فروشی
موهای خوش حالتش خیس شده بود آی بولک داد زده بود "چترت"
او هم داد زده بود:امانت!
پسر لبخندش را زیر باران دیده بود
انگار یک باره خورشید آمده بود بین ابرهای گریان.
آی بولک احساس گناه کرده بود
باید قلبش را آرام میکرد
تمام هفته کتاب را خوانده بود
احساس کرده بود عطر محمد لابه لای صفحه های کتاب جا مانده .
یک بار دیوانه وار تمام صفحه هایش را بوییده بود
روی صفحه ی نود و هشتش مکث کرده بود انگار آنجا بیشتر عطر انگشتان پسر را میداد.
باز احساس گناه کرده بود و با خود گفته بود نمیشود گناه است.حسش را نمیگفت.موضوع چیز دیگری بود.
پس از آن روز بلاخره باران گرفته بود آی بولک چتر را باز کرده بود،کتاب را توی کیفش گذاشته بود رفته بود امانتش را پس بدهد.نزدیک مغازه که شده بود کتاب را درآورده و باز صفحه ی نود و هشتش را بوییده بود
حالا کمی آرام شده بود چتر را بسته و وارد شده بود
برق چشمان پسر این بار پررنگ تر بود
سلام داده بود
جواب شنیده بود
لبخند زده بودند
این بار لبخند آی بولک عمیق نبود
پسر حس کرده بود چیزی شده
جلد قرمز کتاب را گذاشته بود روی میز،چشمان پسر اول به کتاب بعد به دستان آی بولک خیره شده بود
آی بولک مقدمه چینی کرده بود
پسر گوش داده بود
آی بولک هوف کلافه ای کشیده بود
چشمانش را دزدیده بود
و آخر در جوابش گفته بود:نه
محمد پرسیده بود _چرا؟
به چرایش فکر کرده بود
آخر چه میگفت؟
میگفت چون هم زبان نیستیم چون از بوم ما نیستی بودنمان گناه است؟عشقمان را گناه میدانند؟چه توضیحی میداد مثلا میگفت طرد میشوم؟تمام قومم مرا طرد میکند؟حتما محمد میگفت چطور ممکن است وقتی مرا ندیده اند.
حتما آی بولک باز میگفت من توان جنگیدن با عقاید یک ایل را ندارم.
چه میگفت نمیدانست.
محمد به چشمان مورب تُرکمن گونه اش زل زده بود
آی بولک بغض اش را خفه کرده بود
اشک هایی که هر لحظه امکان چکیدنش بود مهار کرده بود.
اشک و بغضی که نمیدانست چند بار چند دختر در کجای این سرزمین خفه اش کرده بودند.
جوابی نداشت.از دور آنقدر احمقانه به نظر میرسید که حتی جرئت بازگو کردنش را نداشت اما فقط خودش میدانست و همان هایی ک بغضشان را خفه کرده بودند.نمیشد نمیگذاشتند.
برای آخرین بار به چشمانش زل زد
بی قراریش را که دید،هاله ی اشک توی چشمانش را که دید قلبش تندتر طپید باز ترسید صدای قلبش همراه باد برود و برود و برسد به گُمیشان از درز پنجره ی چوبی و آبی رنگ خانه شان بگذرد و برسد به گوش پدرش.
زمزمه وار با خود میگفت:گناه است گناه است
محمد سنگینی تنش را روی صندلی انداخت و هاج و واج رفتن آی بولک را نگاه کرد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم ملیحه فیروزی عزیز، سلام. نوشته‌اید کم‌تر از یک‌سال است به داستان‌نویسی روی آوردید. اما با همین یک داستان هم می‌توانم بگویم که پر از ایده و فکرهای داستانی هستید. اما برای خلق یک داستان خوب که خواننده را راضی کند باید تلاش بیشتری کنید. هم زیاد داستان بخوانید هم تکنیک‌های داستان نویسی را یاد بگیرید و در داستان‌هایی که می‌نویسید بکار ببرید تا به موفقیت برسید.
«آی بولک» داستان شیرینی بود و من با لذت خواندمش، اما در تقسیم‌بندی داستان در بخش داستان کوتاه جای نمی‌گیرد. این متن می‌تواند طرح یک داستان بلند یا رمان باشد، گر چه برای تبدیل شدن به داستان بلند یا رمان هم نیاز به گره‌های محکم‌تر و تعلیق بیشتری دارد. داستان کوتاه باید وحدت زمان و مکان و مضمون داشته باشد. نمی‌شود در داستان کوتاه این همه جابجایی در مکان داشت. نمی‌شود بازه‌ زمانی سه ساله را در داستان وارد کرد. داستان شما حتی به لحاظ مضمون هم وحدت را رعایت نمی‌کند. به همین دلیل است که می‌گویم فکر اولیه یا ایده‌ای که در سر داشتید برای داستان کوتاه مناسب نیست. برای تبدیل شدن این ایده به داستان کوتاه می‌توانید یکی از دو بخش را انتخاب کرده و داستانش را بنویسید. مثلاً بخش اول را که آی بولک در شهر خودشان است و در اضطراب راضی شدن پدر و برادرش و آمدن به تهران. اگر این بخش را برای نوشتن انتخاب کردید باید گره محکم‌تری بزنید. پدر و برادر باید مقاومت بیشتری بکنند. اتفاقاتی بیافتد که ماجرا ایجاد کند. داستان هیجان داشته باشد و خواننده را جذب کند که با علاقه‌ی بیشتری روایت را دنبال کند. در آخر تصمیم با شماست که آی‌بولک به هدفش برسد و بتواند به تهران بیاید یا با همه‌ی ماجراهایی که اتفاق می‌افتد نتواند به آرزویش برسد. اگر بخش دوم یا همان بخش عاشقانه را انتخاب کردید می‌توانید یک دیدار آی‌بولک و محمد در کتاب‌فروشی را روایت کنید. یعنی روزی که آی‌بولک به کتاب‌فروشی رفته تا جوابش را به محمد بگوید. روزها و اتفاقات قبل را در فلش‌بک بیاورید تا وحدت زمان رعایت شود و داستان در یک بخش روایت شود.
در داستان چیزی را داخل پرانتز نمی‌نویسیم. اگر لازم باشد در پاورقی می‌نویسیم، که البته در داستان شما ضرورتش احساس نمی‌شود. خواننده متوجه است که این واژه به پیراهن یا روسری دختر اطلاق می‌شود ولی دانستن دقیق کلمه مهم نیست.
خانم فیروزی عزیز، چه خوب که از جوانی نوشتن را شروع کردید. پر از انرژی و ایده برای نوشتن هستید و تشنه‌ی یادگرفتن و تجربه کردن. پس این روزهای خوب را از دست ندهید و راهی که در پیش گرفتید را مصمم و پر تلاش طی کنید. داستان «آی بولک» را حتماً دوباره بنویسید. یا از آن یک داستان بلند بسازید یا داستان کوتاهی با طرح‌هایی که در بالا به آن‌ها اشاره کردم. اگر داستان کوتاه نوشتید حتماً برای پایگاه بفرستید. منتظرِ خواندنش می‌مانم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » سه شنبه 23 بهمن 1397
منتقد داستان
سلام. خوشحالم که در راه نوشتن اینقدر با انگیزه و مصمم هستی. موفق باشی
ملیحه فیروزی » دوشنبه 22 بهمن 1397
خانم جودتِ نازنین سلام،نقد و راهنمایی شما برای منی که مدت کمی هس به سبک داستان کوتاه علاقه مند شدم و در طی سالهای قبل فقط رمان نوشتم بسیار با ارزش بود.چقدر خوبه که عزیزانی چون شما هستن برای راهنمایی ما تازه کار ها،بازنویسی آی بولک را مجددا به صورت داستان کوتاه برای پایگاه خواهم فرستاد اما باید اعتراف کنم که با وجود تموم شدن این داستان شخصیت ها همچنان توی ذهن من دارند زندگی میکنند و من اونقدر مشتاق بودم که دوست داشتم این ایده به رمان قشنگی تبدیل بشه و بعد از نقد شما مطمئن شدم که باید اینکارو کنم❤

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.