داستان‌گونه یا داستانی؟




عنوان داستان : رنگین کمان
نویسنده داستان : مجتبا نیک سرشت


باور کنید قرار است همین امشب شان پن بیاید خواستگاری ام. دروغ نمی¬گویم. ویزایش را هم گرفته است. نمی¬دانم به کره خر چطوری ویزا داده اند؟ همین را هم ازش پرسیدم. گفت چند سال پیش هم برای کارهای تبلیغاتی ایران آمده است ولی خب آن موقع نه قانون ازدواج هم جنسگراها آزاد شده بود نه من چیزی از این شبکه های اجتماعی می¬فهمیدم. همین طوری به هر بازیگری که خواست بیاید که نباید ویزا بدهند. عجب غلطی کردم. یکی نیست بگوید آخر پسر خوب نانت کم بود آبت کم بود این کارت چه بود.
لیوان را از آب پارچ روی میز پر می¬کنم. می دانم قبلش باید اجازه می¬گرفتم ولی خب گلویم خشک شده است و صدایم بیرون نمی¬آید. شما هم با آن نگاهتان هر آبی را زهرمار آدم می¬کنید. حالا چه اصراری هست که اینها را بنویسم؟ خب من که دارم مثل بچه¬ی آدم تعریف می¬کنم. بعدش مگر به شما نگفته اند که نوشتن در محیط تاریک باعث کم سویی و مشکلات در دید می¬شود؟ درست است که باید در مصرف برق صرفه جویی کرد. ولی با این لامپ صد، من به زور خود شما را می¬بینم چه رسد به اینکه بخواهم با خودکار آبی روی کاغذ خط دار شرح واقعه را بنویسم.
نام واقعی ام که خب مجتبا هست ولی آنجا اسمم را گذاشته ام اولیویه! دقیق تر؟ منظورم از آنجا همان شبکه اجتماعی است. اسمش؟ یعنی این¬قدر شفاف بنویسم؟ مگر جرم نیست؟ اجازه بدهید اسمش را ننویسم. رمز عبورم هم هست 124000+1 . راستش می خواستم نام کاربری ام را بگذارم که آن شبکه مستهجن قبول نکرد. چرا اینطوری نگاهم می¬کنید؟ این که یک عدد معمولی است. از شکلش خوشم آمد. به خدا فقط همین! از آنجایی هم که 13 نحس است، کنار 12 یک عدد 1 کنارش گذاشتم تا از نحسی در بیاید. فقط همین. 4000 هم شماره قدیمی اتفاقات برق بود که آن وقت ها که بچه بودیم و برق می¬رفت، تفریحمان این بود که شماره را بگیریم و بگوییم که کی برقمان را وصل می¬کنید. شما هم دوست دارید همه چیز را به همه جا وصل کنید وگرنه من از کجا باید می¬دانستم که 124000 برای شما معنی خاصی دارد؟ مدرک؟ نه قربان انقدر ها هم بی سواد نیستم. کارشناسی ارشد مدیریت دارم. آن هم با معدل 18. دانشگاه؟ چه فرقی می کند. دانشگاه دانشگاه است دیگر. بنویسم؟
پشت رایانه شخصی ام نشسته بودم و داشتم از رنگ و لعاب این فضای مجازی لذت می بردم. اول دنبال دوستانم گشتم. همه شان را اد کردم. ببخشید معادل فارسی اد چیست؟ فقط بنویسم؟ خودتان می¬دانید؟ باشد. داخل صفحه هایشان می¬شدم و برای جمله هایی که می¬نوشتند پیغام می¬دادم. روده درازی نکنم؟ خب خودتان گفتید تمام و کمال آنچه رخ داده را بنویسم. برادر من ناسلامتی من برای کمک خدمت شما رسیده¬ام. اینطور که شما برخورد می¬کنید آدم یاد عوامل بازجو می¬افتد. بنویسم؟ خب من که داشتم می¬نوشتم. گیری افتادیم. آقا راستش را بخواهید بهتر که فکر می¬کنم، می¬بینم اشتباه کردم. خودم مشکل را حل می¬کنم. ببخشید وقت شما را گرفتم. با اجازه.
شوخی خوبی نیست. دستم را ول کنید. من نباید اینجا می¬آمدم. آدمیزاد است دیگر اشتباهاتی در زندگی می¬کند. این هم یکی از آن اشتباه ها. خب حالا! باشد باشد. عصبانی نشوید. می¬نشینم. من که گفتم آقای شان پن می¬خواهد بیاید خواستگاری من. نه! فکر نکرده من دخترم. آخر کدام دختری اسمش را اولیویه می¬گذارد. اولیویه اسم پسر است. مثل همین اولیویه ژیرو بازیکن تیم آرسنال انگلیس که به عنوان سکسی ترین بازیکن این فصل لیگ برتر انتخاب شد. بله! گفتم که اطلاعاتم به روز است. راستی فارسی سکسی هم گمانم جذاب باشد. گفتم که سو تعبیر نکنید یک وقت. بنویسم؟
از خوبی های شبکه اجتماعی این است که وقتی مشکلی در جهان به وجود می¬آید همه¬ی مردم با به اشتراک گذاشتن آن سعی در رفع آن مشکل و اخطار به هم می¬باشند. ما هم همین کار را می¬کردیم. برای مثال هفته پیش در چالش آب حوض خانه¬ی پدربزرگ شرکت کردیم. هم باعث صرفه جویی در مصرف آب شدیم، هم به دنیا گفتیم که این کار بد است.
کدام کار؟ همین آب حوض خوردن دیگر! نه خب آب حوض که نخوردیم. نمی¬دانم! بچه ها وقتی پایه می¬شوند، دیگر نمی¬شود به آنها نه گفت. آقا اصل قصه هم همین است. ما. نه! من یک غلطی کردم جایی رفتم که نباید بروم. حالا دور از شما دور از شما عین سگ پشیمانم. می¬شود به دوستانتان بگویید جلوی آمدن آقای شان پن را بگیرند؟ خدا شاهد است که من آدم این برنامه ها نیستم. راستش من در مدرسه مان هم مبصر بودم. بچه¬ی با انضباطی بودم. سرم توی لاک خودم بود. در مسابقات قرآن شهرستانی هم مقام آورده¬ام. پدرم را هم که خودتان بهتر می¬شناسید. ما خانواده¬ی آبروداری هستم. مادرم هر روز فاطمیه می¬رود. چی؟ بنویسم؟ آخر دیگر چیزی نمانده که بنویسم. جریان اصلی را؟ خدایا عجب غلطی کردم.
چند روزی می¬دیدم تمام دوستانم عکس پروفایلشان را ببخشید خط خوردگی که ایرادی ندارد. آخر معنی فارسی پروفایل یادم آمد نمایه می¬شود. خط نزنم پس؟ ادامه بدهم؟ چشم! رنگین کمان گذاشته¬اند. خوشم آمد من هم عکسم را عوض کردم. یک دفعه نوید پیام داد که پسر تو هم این کاره بودی محاوره بنویسم عیب ندارد؟ می خواهید رسمی پیام را بنویسم؟ همین خوب است؟ چشم دیگر سوال نمی¬کنم. فقط می¬نویسم. رو نمی¬کردی. بگو پس چرا غروبا وسط بازی جیم می¬زدی پشت بندتم رسول جیم می-شد. ما اخ بودیم؟ ای بی معرفت. آقا البته نوید مزخرف می¬گفت. اول که نفهمیدم منظورش چیست. شما یک وقت باور نکنید. من خب مثل بیشتر بچه¬ها از تاریکی وحشت داشتم برای همین داخل کوچه که بازی می¬کردیم، قبل از غروب می¬رفتم خانه. تازه اگر هم زود نمی¬رفتم پدرم می¬آمد دنبالم و با چک و لگد می¬بردم. می¬گفت بچه باید ساعت نه بخوابد. آن وقت خودشان داخل اتاق تا نصف شب... چشم چشم حاشیه نمی¬روم. کجا بودم؟ آهان! جوابش را دادم و گفتم چی چی زر زر میکنی واسه خودت! البته خدا شاهد است این ادبیات من نیست. بین دوست و رفیق گاهی کلماتی این چنین رد و بدل می¬شود. شما عفو بفرمایید. گفت که خر خودم یعنی منظورش این بود که من خر هستم. یعنی جمله اش این بود که خر خودتی. می فهمید که؟ خب. گفتم درست بنال بینم چته؟ باز کی قهوه ای ات کرده است که آمده ای و داری مرا قهوه پیچ می¬کنی؟ بیایم دمت کنم؟ که گفت پس دم شده شو دوس داری؟اینها را ننویسم؟ خب چکار کنم دو تا رفیق اینطوری صحبت می¬کنند دیگر! اجازه هست یک قلوپ دیگر آب بنوشم؟ چشم آبم را بنوشم می¬روم سر اصل مطلب! ممنون!
کمی آب گرم شده است. نه خب برای خودتان گفتم اگر خواستید بنوشید، ننوشیدش. چه می¬گویند؟ آهان! عطش کش نیست. کش یا کش فرقی ندارد البته جفتش معنی می¬دهد. چشم می¬نویسم. بعد از کلی کلمات بی ربطی که به هم گفتیم نوید در یک جمله توضیح داد که به تازگی در آمریکا ازدواج همجنسگرایان آزاد شده است و علامت رنگین کمان به معنای همجنس گرایی است و ما هم عکس هایمان را در طرفداری از آنها رنگین کمان گذاشته¬ایم. توجه بفرمایید که زیر کلمه طرفداری خط کشیده¬ام و دارم دوباره آن را درشت تر می¬نویسم. طرفداری! تازه داشت دوزاری ام می¬افتاد که دیدم فردی نا آشنا درخواست دوستی داده است. اینجا جایی ست که شان پن به من درخواست دوستی داد. خب شما باشید چکار می¬کنید؟ بازیگر محبوبتان که در فیلم پدرخوانده 1 تا 3 بازی کرده به شما درخواست دوستی بدهد، قبول نمی¬کنید؟ البته دوبله شده¬اش را دیده¬ام. آن هم با دوبله صدای ماندگار دوبله ایران! اسمش اسمش به گمانم آقای حیاتی بود! بگذریم. درخواست دوستی آقای شان پن را قبول کردم و خوشحال از این اتفاق، به نوید گفتم. آخ که چقدر دوست داشتم قیافه¬ی نوید را ببینم وقتی توی لیست دوستانم اسم بازیگر خارجی مورد علاقه¬ی جفتمان را دید. پدرخوانده را با نوید فقط 5 بار دیده¬ایم. خیلی خوب بازی می¬کند این آقای شان پن! ناگهان دیدم کنار صفحه چت با نوید، صفحه دیگری باز شد. بله آقای شان پن بود. فارسی نوشته بود سلام عزیزم. باورم نمی¬شد. بازیگر مورد علاقه ام داشت با من چت می¬کرد. آن هم با زبان فارسی! البته فارسی اش زیاد قوی نبود. چون من هرچه می¬گفتم من عاشق بازی شما در پدرخوانده هستم می¬گفت که اشتباه می¬کنم و این کار غیرقانونی هست. صحبت درباره همین عشق بود که ایشان برگشت و گفت می¬خواهد بیاید ایران. من هم از خانواده ای مهمان نواز بودم، گفتم که تشریف بیاورید. قدمتان سر چشم! که برایم عکس لبخند فرستاد و گفت که دلش نمی آید قدمش را سر چشم زیبای من بگذارد. باید همان جا می¬فهمیدم از این شوخی¬های بی مزه¬اش قصد بدی دارد. ولی چه کنم که آدم ساده گول همین زیبانمایی های اطراف را می¬خورد. الان که بهتر فکر می¬کنم می¬بینم آنچنان بازی درخشانی هم در فیلم های پدرخوانده نداشت این آقای شان پن! خب تمام شد دیگر. چیزی نمانده که بنویسم. این پیام ها برای سه شنبه بود. دیشب هم پیام داد که شنبه روز تعطیلش است و می¬خواهد بیاید ایران و من را از خانواده ام خواستگاری کند. گفته که از زبان طنز من خوشش آمده و از آنجا که دیگر منع قانونی هم وجود ندارد، می¬خواهد با من ازدواج رسمی کند. از آن موقع تا حالا چشم روی هم نگذاشته¬ام. جواب نوید را هم نداده¬ام. اگر پدر و مادرم موافقت کنند چه می¬شود؟ راستی این قانون ازدواج اینجا هم وجود دارد؟
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
آقای نیک‌سرشت، خوشبختانه از پس چند سالی که تمرین نوشتن کرده‌اید، به نقطه‌ای رسیده‌اید که می‌توانید چیزی بنویسید که در مدیوم تخیل بگنجد. این تخیل داشتن، امر مثبتی در کار شماست. از خوبی‌های دیگر کارتان آن است که اسیر واژگان نشده‌اید و نیز در گرداب تکنیک‌بازی و متفاوت‌نمایی و روایات پیچیده و عجیب و غریب، گرفتار نیامده‌اید. روان می‌نویسید و ساده. نگارشتان گرچه جای تمرین و تصحیح دارد، اینک در حد قابل قبولی است. در پی بیان حرفهای بزرگ نیستید و لااقل در این نوشته، مشخص است که مسأله‌ی اساسی‌تان تعریف کردن یک داستان است.
تمام آنچه گفته شد، در عین اینکه از نقاط مثبت نوشته‌ی شماست و آن را یک سر و گردن از بسیاری از نوشته‌های مشابه بالاتر نگاه می‌دارد، اما همه پیشنیازهای داستان‌نویسی و از نخستین ملزومات آن به شمار می‌روند. به عبارت دیگر، لازم است که موارد فوق‌الذکر در نوشته‌ای داستانی موجود باشند، اما برای تبدیل کردن یک متن به داستان، کافی نیستند.
آنچه شما نوشته‌اید، از پس نگارش قابل قبول و خصوصاً به دلیل تخیل داشتن، داستان‌گونه هست، اما داستانی نیست. چیزی را که تعریف می‌کنید، روایت‌پذیر هست، اما هنوز به روایت نرسیده. یک داستان باید شخصیتی معین- یا تیپی مشخص- داشته باشد و نیز ماجرایی جذاب و قابل پیگیری. اما در "داستان" شما هیچ شخصیت یا تیپ معینی وجود ندارد؛ نه در ارتباط با راوی و نه حتی شخص- یا اشخاصی؟- که راوی دائماً با او- آنها؟- سخن می‌گوید. ما نه می‌توانیم بفهمیم که راوی شما چه تیپ آدمی است و نه عناصری از او- ظاهری یا باطنی- به ما ارائه می‌دهید که شخصیت‌ساز، به روند داستان مرتبط و در پیشبرد آن مؤثر باشند. داشتن چند رفیق و لحن به اصطلاح طنازانه- که طنازانه هم نیست- به خودی خود و به تنهایی، نه داده‌هایی تیپیکال هستند، نه ویژگی‌هایی شخصیت‌ساز. شما مثلاً باید اطلاعاتی به خواننده بدهید که به خط اصلی داستان (تمایل همجنس‌گرایانه‌ی بازیگری خارجی به یک جوان- یا نوجوان؟ فرقی هم می‌کند؟ باید بکند- ایرانی) مرتبط باشد و از این طریق اندکی به سمت منطق روایی پیش روید تا داستان‌تان مثل اکنون بی‌منطق و مضحک جلوه نکند. اما از شخصیت که بگذریم، به روایت می‌رسیم که گرچه در چند خط اول جذاب می‌نماید، اما در ادامه به هیچ وجه قابل پیگری نیست چون اصلاً معلوم نیست که نوشته‌ی شما دارد چه ماجرایی را دنبال می‌کند. خواننده مدام با اطلاعاتی سردرگم می‌شود که علی‌رغم پرداخت زمان‌بر نویسنده به آنها، هیچ تعینی نمی‌یابند، کارکردی در داستان پیدا نمی‌کنند و نامفهوم و گیج رها می‌شوند؛ مثل قضیه‌ی "رمز عبور". به علاوه، خواننده‌ی شما در واقع به دنبال نخود سیاه است؛ یعنی دائماً در فکر این است که قضیه چیست. پس اولاً بجای آنکه داستان برحس و ناخودآگاه او اثرکند و او را در سیری تجربی شریک سازد، در فکر و خودآگاه وی کار می‌کند که این، هم با تخیل ناسازگار است، هم با هنر. ثانیاً مخاطب تا انتهای نوشته به دنبال «چیستی» است، نه «چگونگی». وقتی خواننده نداند که آنچه باید پیگیرش باشد، چیست، نوشته را به لحاظ ذهنی رها می‌کند و این یعنی نوشته، هرچقدر هم که به لحاظ نگارش و تخیل خوب باشد، فرصت گذار به داستان را از دست می‌دهد. و این اتفاقی است که برای نوشته‌ی شما نیز افتاده و رنگ داستان را از رخسار آن پرانده است. ماجرای شما تازه در پاراگراف آخر است که تعین می‌یابد و چیستی‌اش حل می‌شود.
وقتی شخصیت، ماجرا و روایت (سه رکن اساسی داستان) در یک اثر، مخدوش باشند، نه تخیلی رشد می‌کند، نه طنزی شکل می‌گیرد و نه علاقه‌ای در مخاطب برای خواندن اثر.
حتماً به شما پیشنهاد می‌کنم که داستان‌های کوتاهِ چهار نفر را تماماً بخوانید و حتی سعی کنید از آنها تقلید کنید: ادگار آلن پو، گی دو موپاسان، آنتوان چخوف و کاترین منسفیلد.
موفق باشید.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.