انگیزۀ مبهم سایه سنگینی است بر بدنۀ پیرنگ



عنوان داستان : گرگ ها

مچ دستم را آنقدر محکم گرفته بود که خیال کردم صدای خرد شدن استخوان هایم را شنیده ام. پشت دستم به سیمان دیوار خرابه‌ی کنار خانه صفر کشیده و خون داغ راه گرفته بود تا ساعدم. داشتم بلند می شدم که ناغافل محکم خواباند زیر گوشم. برق از سرم پرید. ته سیگار که تا آن لحظه نگه داشته بودم و حیفم آمده بود بیندازمش از دستم پرت شد روی زمین.
در حالی‌که دوباره به سمتم حمله می‌کرد داد زد: "من کیم؟ می‌گی من کیم؟ من همونیم که مادر بیچاره‌ت بهم التماس می‌کرد. همونی که چند وقت پیش اومد در خونه‌مون و با گریه و زاری ازم کمک ‌خواست. می‌گفت حواسم بهت باشه. می‌گفت برات برادری کنم. می‌گفت دیگه بریده. نمی‌تونه جمعت کنه. منم همینو بهش گفتم. گفتم حاج خانم من کی باشم. کاره‌ای نیستم این وسط. دخترت از من حرف نمی‌شنوه."
آرش از بچگی روی مادرش حساس بود. خیلی زیاد. اسم مادر که می‌آمد داغ می‌کرد. بزرگ‌تر که شدیم، این حساسیت به همه‌ی مادرهای محل گسترش پیدا کرد و روی همه‌ی مادرهای محل به اندازه مادر خودش حساس بود. بهش می‌گفتند غیرت، اما به نظر من که یک جور مریضی بود. باید به خاطرش می‌رفت دکتر. ولی هیچوقت جرات نکردم این را بهش بگویم.
صورت آرش گر گرفته بود. لگدی به استانبولی توی ساختمان خرابه زد و ادامه داد: " زار می‌زد. می‌فهمی وقتی یه مادر به اینجا برسه یعنی چی بهش گذشته؟ باباتو کشتی. تا این بنده خدا رو هم از پا در نیاری دست بردار نیستی؟ همه‌ی این سال‌ها به چشم می‌دیدم چطور داری ذره ذره این پیرزن و پیرمرد رو نابود می‌کنی. بابای خدابیامرزت جای پدر نداشته‌م بود. بنده‌خدا دق کرد از دستت. اینم بکش خلاص کن."
تا آن شب، توی تمام عمرم فقط از یک نفر کتک خورده بودم، آن هم مجید شیش انگشتی که خودش را به جای من قلدر محل می‌دانست. توی سن و سال دبیرستان بودیم. مجید یک جعبه پر از تیله داشت که کلکسیونی برای خودش بود. عینهو جواهر ازشان مراقبت می‌کرد. همه دلشان می‌خواست تیله‌ها را ببینند. مجید تماشای تیله‌ها را پولی کرده بود و من که زیر بار زور نمی‌رفتم یک روز شبیخون زدم و جعبه را بردم. فرداش نمایش رایگان تیله‌ها راه انداخته بودم توی محل و از لجم چند تایی را هم بخشیده بودم به این و آن و کتک مفصلی هم از مجید خورده بودم.
دست بردم و شالم را که داشت از سرم می‌افتاد صاف کردم. تمام بدنم می‌لرزید. این آرش، آرشی که همیشه می‌شناختم نبود. آرام، متین، کم حرف. هیچوقت داد زدنش را کسی نشنیده بود. اهل محرم و نامحرم بود. محال بود دست روی کسی بلند کند آن هم دختر. اما حالا هیچ خبری از آن آرش همیشگی نبود. انگار به یک غریبه نگاه می‌کردم.
از همان بچگی با همه‌ی ما فرق داشت. با هیچ کداممان نمی‌پرید. هیبتش همان موقع هم عجیب غریب همه‌مان را می‌ترساند. آن زمان به بچه‌هایی مثل آرش می‌گفتیم ببوگلابی و کلی دستشان می‌انداختیم. اما آرش ببوگلابی نبود و هرگز هم هیچ‌کس بهش نگفت ببوگلابی. پیش خودم فکر کردم تمام این سال‌هایی که اینقدر ازش حساب می‌بردیم، الکی نبوده. شاید این شخصیت مخفی درونش را حس کرده بودیم.
نفهمیدم آن شب از کجا بو برده بود که رفتیم خانه صفر. با سه چهارتا از بچه محل‌ها بودیم. یکی خبر آورده بود صفر چند روزی خانه نیست و ما هم که از جیب پر و پیمانش خبر داشتیم برایش نقشه کشیده بودیم. کوله‌پشتی‌ را که پر کردیم از دیوار خانه‌ی صفر پایین پریدیم. همان‌جا یک نخ سیگار آتش زدم که یکهو برق چراغ ماشین آرش افتاد توی چشممان. فرهاد و معصومه جلوتر رفته بودند. امیر و سامان همین‌که ماشین آرش را شناختند پا گذاشتند به فرار. اما من ماندم. نه که خیلی شجاع باشم. پای فرار نداشتم. ماتم برده بود. جرات تکان خوردن نداشتم.
داد و بیدادهایش که تمام شد، کمی آرام‌تر از قبل گفت برو بشین توی ماشین. اول تردید کردم. برای سوار شدن باید از جلوی آرش رد می‌شدم و می‌ترسیدم دوباره بهم حمله‌ور شود. گوشم هنوز از سیلی که خورده بودم زنگ می‌زد.
آرش داد زد: مگه کری؟
آرام راه افتادم سمت ماشین. ته سیگارم را که هنوز گر می‌گرفت با پایش لگد کرد تا خاموش شد و بعد خودش هم سوار شد.
توی راه از فرط عصبانیت هی گاز می‌داد و ترمز می‌گرفت. جرات نداشتم دستم را ببرم سمت کمربند. انگار فکرم را خوانده باشد با تحکم گفت: کمربندتو ببند. بی حرف اطاعت کردم.
اطاعت؟ چقدر این کلمه برای من سرکش عاصی غریب بود. یاد نداشتم تا آن شب هرگز به حرف کسی گوش داده باشم حتی در حد بستن کمربند.
از اینکه زبانم قفل شده بود تعجب می‌کردم. منی که یک شهر حریف زبانم نمی‌شدند. منی که برایم مهم نبود طرفم کی باشد و توی دعوا هر چه از دهنم در می‌آمد بارش می‌کردم، حالا حناق گرفته بودم و غیر از همان یک جمله اول، حتی یک کلمه دیگر هم نتوانسته بودم حرف بزنم. همان که به آرش گفته بودم: به تو چه. توی کیِ منی؟ و همین هم باعث آتش گرفتنش شده بود و افتاده بود به جانم. خیال کرده بودم مجید شیش انگشتی است که هر چه دلم بخواهد بهش بگویم و پررو بازی در بیارم و کتکی بخورم و کتکی بزنم و تمام. اما آرش مجید شیش انگشتی نبود.
آرش نگاه کوتاهی بهم انداخت و سرش را تکان داد.
- ریخت و قیافه‌شو. تو اصلا دختری؟ این از سر و وضع لباس پوشیدنت، اونم رفتارت توی محل. دفعه اول داشتی سیگار می‌کشیدی مچتو گرفتم. یه بار از راه رسیدم دیدم داری از یه بچه زورگیری می‌کنی. شاخ درآورده بودم. دم به دقه هم که دعوا می‌کنی تو خیابون. هی هیچی نگفتم، هیچی نگفتم، هیچی نگفتم، تا امشب. خوب دیگه بعدشم برو سرقت مسلحانه، بانک بزن تا کثافت‌کاری‌ای نمونه که نکرده باشی. وااای خدا من نمی‌دونم به تو هم می‌گن دختر؟ چه مرگته؟ چرا نمی‌تونی درست زندگی کنی؟
ساکت بودم. درست زندگی کردن برای من بیشتر شبیه جوک بود. از وقتی یادم می‌آمد همیشه عصبانی بودم. از همه چیز، از همه کس. خودم هم نمی‌دانستم چرا، اما همیشه توی وجودم پر بود از نفرت و هزار جور عقده. از بچگی دعوا و کتک‌کاری خوراک همه‌ی بازی‌هایم بود. یک‌جوری باید زورم را نشان می‌دادم. انگار اگر غیر از این بود و می‌خواستم مثل دخترهای حسابی زندگی کنم، درجا می‌مردم. آنقدر با آدم های جورواجور پریده بودم که دیگر رنگ و بویی از یک دختر سالم و ساده را نداشتم. من هر روز زندگیم را با گرگ ها دمخور بودم و درنده خویی گرگ ها را داشتم.
سر چهارراه چراغ سبز شده بود، آرش حرکت کرد. یکهو از سمت راست چراغ‌های ماشین دیگری توی چشمم افتاد. از سر و صدای زیاد کر شده بودم. هیچ چیزی نمی‌شنیدم جز صدای جیغ خودم و فریاد یا اباالفضل آرش. ماشین چند دور دور خودش چرخید و به نظرم آمد این لحظه‌ها قرار است تا همیشه تکرار شوند. اما بالاخره ماشین متوقف شد. سکوت ترسناکی همه جا را گرفته بود. خیابان خالی خالی بود. نمی‌توانستم نفس بکشم. گوشم زنگ می‌زد. حتما مرگ از بیخ گوشمان گذشته بود. آرش که شوکه شده بود برگشت رو به من و گفت: خوبی؟
فقط با چشم‌های بیرون پریده نگاهش کردم. پیاده شد و دور تا دور ماشین را برانداز کرد. خیابان را نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. خالی خالی. آرش برگشت و گفت نامرد زد و در رفت. معلوم نشد کجا رفت.
استارت زد. ماشین روشن نشد. دوباره و دوباره و دوباره. نمی‌شد. پیش خودم گفتم الان است که شوک، باز جای خودش را به عصبانیت بدهد. همین بود که خیلی غیرارادی خودم را کنار کشیدم تا کمی ازش دورتر شوم. اما ماشین داغان تر از آن بود که بشود تکانش داد.
خلوتی خیابان آن وقت شب کمی ترسناک بود. آرش چند بار شماره گیری کرد تا بتواند با امدادخودرو یا آتش نشانی تماس بگیرد، اما موفق نشد. تا خانه راه زیادی نمانده بود. ناچار ماشین را همانجا رها کردیم و پیاده راه افتادیم.
توی مسیر فقط سکوت کرده بودیم. قلبم هنوز داشت از هول تصادف از سینه‌ام بیرون می‌زد. سر کوچه‌مان که رسیدیم آرش نپیچید توی کوچه. فکر کردم شاید حواسش نبوده. خواستم حرفی بزنم که باز دیدم بهترین کار این است که دهانم را ببندم. یکهو به ذهنم رسید شاید دارد می‌بردم کلانتری تحویلم دهد.
یاد حرف‌هایش درباره مادرم و بابای خدابیامرزم افتادم.
با خودم گفتم قبول. بگذار تحویلم بدهد. شاید اینجوری کمی تقاص آزار و اذیت‌هایم را می‌دیدم. خودم از این فکرم هم خنده ام گرفته بود هم حرص می خوردم.
اما آرش تحویلم نداد. در عوض جلوی خانه خودشان ایستاد. زنگ خانه را زد. مادرش که جواب داد گفت: مامان، مائده داره میاد بالا. به عطیه خانم زنگ بزن بگو امشب پیشت می‌مونه.
در باز شد. با تردید نگاهی به آرش انداختم. آرام گفت: برو تو. یه چند روزی اصلا از خونه بیرون نمی‌ری. بذار من ماجرای خونه صفر رو حل و فصل کنم. بعد خودش راهش را گرفت و رفت.
رفتم بالا و به مادر آرش سلام کردم. تند جواب داد: علیک سلام. باز چه دسته‌گلی به آب دادی تو؟ سر شبی دیوونه شده بود.
صورتم را درهم کردم و دستم را به نشانه "برو بابا" بالا آوردم. چشمش به خون روی دستم که افتاد، حالش عوض شد. زد پشت دست خودش و گفت: خدا مرگم بده. ببین با دختر مردم چه کرده. بشین برم بتادین بیارم.
وقتی برگشت، انگار دوباره یادش افتاده باشد با همان لحن اولش گفت: حقته. ببین چه خونی به دل ماها کردی که بچه‌م اینجوری زده به سرش. ما به جهنم. یک بار شده به ننه‌ت فکر کنی؟
با عصبانیت گفتم: وااای مینا خانم تورو خدا.
چپ چپ نگاهم کرد و "زهر مار"ی گفت و مشغول شد.
مینا خانم هی غر می‌زد و غر می‌زد و دستم را پانسمان می‌کرد. کلافه شده بودم. من که کوچک‌تر بزرگ‌تری حالیم نبود. الان‌ها بود که یک چیزی بهش بگویم. اما می‌ترسیدم حرفی بزنم و به گوش آرش برسد و این دفعه دیگر واقعا فاتحه‌م خوانده بود.
آرش آن شب نیامد. چند شب بعدش هم نیامد و من خدا خدا می‌کردم این نیامدن‌ها تا زمانی که واقعا همه چیز آرام شده باشد ادامه پیدا کند.
مینا خانم هی راه می‌رفت و هی می‌گفت پسرم نجیبه. چشم پاکه. مگه می‌شه بیاد تو خونه‌ای که دختر هست. معلومه نمیاد.
و هی روی اعصاب من راه می‌رفت. سه روز بود از خانه بیرون نرفته بودم. منی که یک ساعت هم به‌زور توی خانه بند می‌شدم حالا سه روز بود با این زندانبان وراج اینجا گیر افتاده بودم و هیچ خبر نداشتم که صفر برگشته و ماجرای دزدی را فهمیده یا نه.
دل را زدم به دریا و لباس‌هایم را پوشیدم تا از خانه بیرون بروم. کفش‌هایم را که می‌پوشیدم مینا خانم از راه رسید و داد زد: کجا؟! آرش سپرده بیرون نری.
با بی‌حوصلگی گفتم بی خیال مینا خانم. حالا کو آرش.
- بهت می‌گم بیاد ببینه نیستی عصبانی می‌شه. اونوقت خونت پای خودته‌ها.
تا جمله‌اش تمام شد دیگر توی کوچه بودم. کوچه آنقدر خلوت بود که یک لحظه شک کردم محل خودمان باشد. کمی دور و برم را نگاه کردم و راه افتادم سمت خیابان فرعی.
در و دیوار خانه‌ها را که می‌دیدم احساس می‌کردم به جای سه روز سیصد سال توی آن خانه مانده‌ام. همه‌چیز برایم عجیب بود. هیچ‌چیز تغییر نکرده بود و همه چیز همانطور بود که باید باشد. اما حس عجیبی داشتم انگار هیچ‌کدام از آن خانه‌ها، کوچه‌ها، مغازه‌ها را نمی‌شناسم.
توی فکر بودم که رسیدم به مغازه‌ی حاجی عالمی. حاجی از وقتی بچه بودیم عینهو بابامان بود. فرقی هم برایش نداشت کی خوب است کی شر. کی کوچیک است کی بزرگ. کی با سواد است کی بی‌سواد. همه‌ی بچه‌های محل را دوست داشت. آنقدر باهاش راحت بودیم که خیلی‌ها هر مشکلی داشتند می‌رفتند بهش می‌گفتند. شاید حاجی عالمی توی دنیا تنها کسی بود که من بهش احترام می‌گذاشتم.
مغازه تعطیل بود. تعجب کردم این وقت روز. سر در مغازه یک بنر نصب کرده بودند. سرم را بلند کردم که بتوانم بنر را بخوانم. نوشته بود به یاد عزیزانمان آرش و مائده، سه‌شنبه ساعت 14 مسجد عارف‌زاده.
رفتم توی فکر. با خودم گفتم آرش و مائده؟ آرش و مائده نداشتیم. کین اینا؟ توی همه‌ی این سال‌ها غیر از خودم یادم نمی‌آمد مائده دیگری در محل داشته باشیم.
راه می‌رفتم و توی ذهنم دنبال مائده و آرشی می‌گشتم که توی محل بشناسم که یکهو رسیدم به دوتا اعلامیه فوت. اعلامیه آرش را از روی عکسش زودتر شناختم. برق از سرم پرید. باور نمی‌کردم. بغض گلویم را فشار می‌داد. با وحشت جیغ زدم: آرش مُرد؟ به دور و برم نگاهی کردم. هیچ‌کس نبود. با خیال راحت زدم زیر گریه. زار می‌زدم و با ناباوری اعلامیه آرش را نگاه می‌کردم.
چشمم به اعلامیه کناری افتاد. عکس نداشت. فقط مائده‌اش را که دیدم گریه‌ام قطع شد. عینهو مجسمه خشک شده بودم اما دست چپم مثل بال گنجشک می‌پرید. اصلا نمی‌توانستم چیزی را که می‌دیدم درک کنم. داشتم به مغزم فشار می‌آوردم که بفهمم چه اتفاقی افتاده و معنی این اعلامیه‌ها چیست. یکهو ایستادم. انگار با من زمان هم ایستاد و همه چیز بی‌حرکت ماند. کوچه و خیابان‌ها انگار داشتند منبسط و خانه‌ها دورتر و دورتر می‌شدند. در حالی‌که می‌لرزیدم برگشتم و خانه‌ی آرش را نگاه کردم. مادر آرش یک سال و هشت ماه پیش از دنیا رفته بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه محمدی‌نژاد سلام

«گرگ‌ها» نثر روانی دارد که خواننده را آزار نمی‌دهد و در روند خوانش اثر مشکلی ایجاد نمی‌کند که برای خودش امتیازی مثبت است، اما چند مشکل عمده دارد که به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. اثر نه تنها در پیرنگ دچار ضعف اساسی است بلکه در شخصیت‌پردازی هم به‌شدت مسأله دارد. پیرنگ روشن نیست. راوی دختری است که با تعدادی از دوستانش دزدانه به خانه صفر رفته و حالا آرش که از آشنایان و یا همبازی‌های سابق او بوده سر بزنگاه رسیده و ضمن تنبیه و سرزنش کردنش او را با خودش برده است. آرش تصادف می‌کند و راوی متوجه نمی‌شود هم خودش و هم آرش هر دو مرده‌اند و زمانی متوجه واقعه می‌شود که از خانه آرش خارج می‌شود و آگهی فوت خودش و آرش را بر دیوار می‌بیند. این خلاصۀ ماجرایی است که در این داستان می‌خوانیم. سوال اساسی پیرنگ در مورد انگیزۀ دزدی از خانۀ صفر است که بی‌پاسخ و مبهم باقی مانده است و اشاره‌های جسته گریختۀ راوی هم کمکی به حل معما نمی‌کند. انگیزۀ چنین اقدام مهمی خیلی ناروشن و پرابهام است و این تیرگی، روی پیرنگ سایه انداخته است. پایان‌بندی کار و اشاره به بی‌خبری مرده از مرگ خودش و آگاهی ناگهانی او هم خیلی کلیشه و دم‌دستی است. کلیشه بودنش به خودی خود اشکالی ندارد، بلکه مشکل در نوع طرح ماجرا و پرداخت است که حضور روح در این اثر نسبت به آن‌چه بارها در آثار سینمایی و ادبی دیده و خوانده‌ایم، تفاوت قابل توجه و یا ویژگی دراماتیک تازه‌تری ندارد. ضعف شخصیت‌پردازی هم دلیل دارد. یکی از عمده‌ترین دلایلش این است که یک‌دفعه کلی آدم را مینی‌بوسی در اثر پیاده کرده‌اید. آرش، مجید شش انگشتی، صفر، امیر، سامان، مینا خانم، حاج علی صالحی؛ گنجاندن این‌همه آدم در اثر (دست‌کم در اینجا) نتیجه‌ای جز پراکندگی و عدم انسجام در متن و سرگردانی مخاطب ندارد. وقتی این‌همه آدم را یک‌جا وارد کار می‌کنید، اگر قرار باشد به هر کدام فقط در حد چند سطر بپردازید معلوم است که فرصت پرداخت تمام و کمال به شخصیت‌های اصلی و محوری را نخواهید داشت و اساساً شخصیت مرکزی در میان این‌همه آدم گم شده است. شخصیت محوری در کار نیست. همه خام و ناتمام باقی مانده‌اند. راوی دختری است با رفتار پسرانه، که نه رفتارش برای مخاطب جا افتاده است و نه انگیزه‌اش برای مخاطب روشن است. آرش پسری است رگ‌گردنی که از حد کلیشه‌ها و تیپ‌های رایج فراتر نمی‌رود و انگیزه رفتار او هم قوی نیست. مدعی است سال‌ها راوی را سایه به سایه دنبال کرده است و حالا زمانش رسیده تا جلوی کارهای او را بگیرد، اما توضیح اینکه چرا حالا به چنین نتیجه‌ای رسیده و چرا چنین احساس مسئولیتی به سراغش آمده منطق باورپذیری ندارد. باقی برو بچه‌ها که تقریباً جز یک مشت اسامی گاه به گاهی، حضور معناداری ندارند. مینا خانم و حاج علی صالحی هم از این قاعده مستثنی نیستند. دیده‌اید گاهی در برنامه‌ها یک نفر به نیابت از سایرین حرف می‌زند و برای تشکر از تمامی دوستانش، اسم تک تک آنها را می‌آورد و مدام مراقب است مبادا اسم یکی‌شان را از قلم بیندازد تا موجب دلخوری دوستانش نشود؟ این رویه شخصیت‌پردازی که در این اثر شاهدش هستیم تقریباً مشابه همان ادای دین در حد نام بردن از آدم‌هاست. به این می‌ماند که نویسنده نسبت به تعدادی از این آدم‌ها که در داستان آمده‌اند احساس دِین کرده باشد و حالا بخواهد تنها با اسم بردن از آنها و یا صدا زدنشان دین‌اش را ادا کند؛ اشکال کار اینجاست. اگر پاشنه آشیل داستانتان را بشناسید، در خلق آثار بعدی موفق‌تر عمل خواهید کرد؛ بنابراین امیدوارم چنین اتفاقی بیفتد و موفق شوید داستان‌هایتان را رویینه کنید. به مطالعۀ جدی و تمرین ادامه دهید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.