انتخاب یک مکان برای روایت




عنوان داستان : پارادوکس
نویسنده داستان : محسن برزوک شهرضا

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «پارادوکس» منتشر شده است.

این نرم‌افزار تشخیص سن هم عجب چیز مزخرفی‌است. ابزار نوینی است برای تشدید افسردگی!
دمِ تکنولوژی گرم!
صبح که کیف و کتابم را آماده می‌کنم ، می‌شنوم که همسایه‌ی پایینی به زنش می‌گوید مادموازل! از خودم می‌پرسم مگر مادموازل به دختر مجرد نمی‌گویند؟! بعد خنده ام می‌گیرد که چرا با مادموازل یاد وازلین می‌افتم!
می‌نشینم یک نامه ایمیل می‌کنم که در خصوص معوقات اینجانب اقدامات لازم را مبذول فرمایید. در واقع می خواهم تلفن را بردارم بگویم پدرسگ پول من را بده که متأسفانه مراحل اداری کار را سخت کرده‌است.
توی طرح درسی که از اینترنت گرفته‌ام، نوشته شده: «‌دانش‌آموز کنکوری در پایان درس باید بتواند در ده عبارت مشخص‌شده، آرایه ی پارادوکس را با نود‌و‌پنج درصد صحت مشخص کند» چایی‌ام را می‌نوشم و روی نود‌و‌پنج درصد خط می‌کشم می‌نویسم هفتاد درصد!
خدا‌را‌شکر هنوز هم می‌شود توی پیاده رو‌ها فکر کرد... پارادوکس... متناقض نما... تناقض... فرقی ندارد‌. امروز با این کلمات سرحسابم. کار سختی نیست. یادِ شعر اخوان می‌افتم که می‌گفت بر بساطی که بساطی نیست. یک فیلم هم ساخته بودند پیدای پنهان... خنده اش خونی‌است اشک‌آمیز... جیب‌هایم پر از خالی‌است...
اما بچه‌ها می‌فهمند جیبِ پر از خالی را؟ اگر بخندند چه؟ مبادا فکر کنند هر چه مسخره‌است پارادوکس دارد؟!
نه، نه... این‌ها کلیشه‌ای‌ست؛ قدیمی‌ست. باید یک‌ ترکیب جدید پیدا کنم...
هنوز ساعتِ اداری نشده، روبروی در بسته‌ی بانک غلغله است. جای سوزن‌انداختن نیست... اما نه اول برج است نه آخر برج... یارانه هم که صف‌کشیدن ندارد!
جماعت خسته‌ای که پشت دود قایم‌شده‌اند، بی آن که حرفی رد‌و‌بدل شود. نگاهش می‌کنم. تکیه داده به درخت. سی سالش هم نیست. شاید نرم‌افزار تشخیص سن بگوید پنجاه...
این بانک را خوب می‌شناسم. بیکار که می‌شوند بیمه حواله‌شان می‌کند این‌جا.
هر چه بادا باد... مگر تناقض چیست؟
پای تخته، درشت می‌نویسم:
بانک رفاه کارگران!!!
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای محسن برزوک عزیز، سلام. «پارادوکس» ایده‌ی خوبی دارد و پارادوکس‌هایی که در متن آمده به مذاق خواننده خوش می‌آید. گاهی لبخندی به لبش می‌آید و گاهی اخم می‌کند چون تناقض‌هایی است که هر روز با آن‌ها سر و کار دارد. آخرین تناقض هم بهترین‌شان است که پایان خوبی را رقم می‌زند. اما چیزی حین خواندن خواننده را اذیت می‌کند؛ جابجایی راوی در چنین حجم کمی از خانه به خیابان و از خیابان به کلاس. ذهن راوی به قدر کافی شلوغ است و در همین داستان کوتاه مدام پرش دارد، از کامپیوتر و اینترنت به خانه‌ی همسایه و شعر و پیاده روی و پیدا کردن پارادوکس‌ها. همین جابجایی از وحدت در مکان در داستان مینی‌مال عدول می‌کند. شاید بهتر باشد راوی جایی ساکن باشد تا خواننده با ذهن شلوغ او و جابجایی‌هایش بهتر همراه شود. مثلاً در کلاس باشد و بچه‌ها هنوز نیامده باشند و اتفاقات را در ذهنش مرور کند و از پنجره‌ی کلاس شاهد صف بانک روبروی کلاس باشد. ثابت کردن مکان و راوی به خواننده فرصت می‌دهد تا بیشتر به او و آن‌چه ذهنش را از صبح مشغول کرده، نزدیک شود.
دو خط آغازین متن از داستان جدا افتاده. شبیه پیشانی‌نبشت داستان شده. بهتر است این جمله‌ها را وارد متن کنید تا تأثیر بیشتری داشته باشند. ذهن راوی برای پیدا کردن پارادوکس‌ها مدام در حال جستجو است و همین بین جملات فاصله می‌اندازد. پس برای انسجام بیشتر متن بهتر است فاصله‌های بیرون ذهن راوی را کم‌تر کنید.
آقای برزوک عزیز، حتماً «پارادوکس» را بازنویسی بفرمایید. صیقل خوردن جملات و انسجام بیشتر شروع و میانه و پایان داستان شما را به موقعیت بهتری می‌رساند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » سه شنبه 23 بهمن 1397
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
محسن برزوک شهرضا » سه شنبه 23 بهمن 1397
سلام. سپاسگزارم سرکارخانم جودت. نکاتی که اشاره فرمودید را مدنظر خواهم داشت. نقد شما را به دیده‌ی منت می پذیرم. بازنویسی می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.