اهمیت بازنویسی




عنوان داستان : عذاب خورشید
نویسنده داستان : مریم ابراهیمی شهرآباد


با حرکت تند ناهید از خواب پریدم، دستش را روی پهلویم گذاشته بود و محکم تکان می‌داد و می‌گفت:« آبجی پاشو، پاشو کارت دارم.» با زور پلکهایم را از هم باز کردم و با تشر گفتم:« هان بگو» آب دهانش را قورت داد و عروسکش را به دست دیگرش گرفت و ملتمسانه گفت:« آبجی آلبوم تمبرت رو میدی تمبرای جدیدی که دیشب زدی رو ببینم؟» روزی ده بار وقت و بی‌وقت این درخواست را داشت، دلم می‌خواست دو دستم را دور گردنش حلقه کنم و محکم فشار دهم. این بار با غیظ بیشتری نگاهش کردم و گفتم:« زهر مار و آبجی! نفهم تازه خوابم برده بود» بعد بی توجه به اصرارهایش روی تختم غلت زدم و به طرف دیوار برگشتم.»
خواست بحث را عوض کند گفت:« آبجی خورشید گرفتگی یعنی چی؟» با شنیدن این حرفش، انگار دلم از جا کَنده شد، مثل اینکه تازه اولش بود و قرار بود تا آخر شب پشت سر هم برایم اتفاقهای بد بیافتاد، یاد قصۀ عزیز، افتادم که همیشه برایمان تعریف می‌کرد و وقتی من این قصه را می‌شندیم چقدر از اینکه هم اسم خورشید بودم از خودم بدم می‌آمد:« وقتی خورشید بگیره، خدا غضبش می‌گیره، چون گناهان بنده‌هاش مثل یه ابر سیاه جلوی نور اون رو می‌گیرن، اون موقع‌اس که عذاب خدا سر بنده‌هاش نازل می‌شه» به سمتش برگشتم و گفتم:« مگه خورشید میخواد بگیره؟» لبخند مظلومانه‌ای روی لبانش نقش بست و گفت:« داشتم برنامه کودک می‌دیدم، بابا که اومد کنترل رو ازم گرفت زد اخبار گوش بده، اخبار گفت امروز بعدازظهر خورشید می‌گیره.»
پتو را کنار زدم و روی تختم نشستم، او هم به تبعیت از من لبۀ تخت نشست که نگاهش خیره به برگه امتحان ریاضی، روی میزم افتاد، از جایش بلند شد و نزدیک رفت تا خواستم برگه را از روی میز بقاپم با تعجب داد زد:« آبجی ریاضی شدی 8؟» نگذاشت عکس العملی نشان بدهم به سرعت باد از اتاق بیرون رفت، صدایش را می‌شنیدیم که داد می‌زد:« مامان! آبجی امتحان ریاضیش رو شده هشت، بعد من تو دیکته دو تا غلط داشتم منو زدی»
این دومین اثر شوم خورشید گرفتگی بود، در دلم گفتم:« بابا هنوز که بعدازظهر نشده بزار بشه وقتی گرفتی اینجور عذابتو سر من نازل کن، اون از امتحان صبحم اینم از الان خدایا واقعا که؟» قلبم مثل گنجشک تند تند شروع به زدن کرد، هر لحظه منتظر ورود مادر یا پدرم به اتاق بودم. بعد از گذشت دو دقیقه سرانجام چهرۀ عصبانی مادر در قاب در، ظاهر شد، ناخودآگاه از روی تخت بلند شدم و سرجایم ایستادم، فرصت نکرده بود کفگیرش را در آشپزخانه زمین بگذارد. با ابروهایی درهم و صورتی غضبناک گفت:« دیگه شورش رو در اوردی خورشید، این بابای بدبختت این همه پول معلم ریاضی داد رفتی شدی هشت، همون موقع که اومدی خونه حدس زدم چه گندی زده باشی» امان نمی‌داد نگاهش کنم، یک ریز دق و دلهایش را داشت سرم خالی می‌کرد:« پس سردردتم برای همین شاهکارته آره؟ تا اومدی گرفتی خوابیدی! بخدا اگه این وضع درس خوندنت بخواد باشه، از مدرسه میارمت بیرون همون سیکل بسه برات، می‌فرستم بری خیاطی فهمیدی؟ مثل احمقا صبح تا شب کارش شده تمبر جمع کردن، آخه یکی نیست بهش بگه دختر! دیگه شونزده سالته بچه که نیستی دنبال این مسخره بازیایی هنوز، شب امتحانش تا نصف شب نشسته تمبر می‌چسبونه»
آن لحظه فقط دلم می‌خواست ناهید را یک جای خلوت گیر بیاورم و به خاطر این خبرچینی موهای سرش را دانه دانه از ریشه در بیاورم. وقتی دیدم برای خودشیرینی پای مادر را در آغوش گرفته بود و موذیانه به من می‌خندد، دوست داشتم خفه‌اش کنم. آن لحظه سکوت بهترین سند مظلوم ‌نماییم بود. اگر حرفی می‌زدم مطمئن بودم که مادر، پدر را صدا می‌کند و تازه اول بازخواست کردنهای او بود. سرم را زیر انداختم تا عصبانیت مادرم فروکش کند. وقتی همه دعواهایش را کرد، از اتاقم بیرون رفت، ناهید هم به دنبالش رفت. روی تختم نشستم، هرکاری کردم آرام شوم نشد، کینه ناهید بدجوری توی دلم بود تا یه گوشمالی درست حسابی بهش نمی‌دادم آرام نمی‌شدم.
وقتی برای ناهار از اتاقم بیرون رفتم، پدر هنوز داشت کانالهای تلویزیون را عقب جلو می‌کرد، من نمی‌دانم در این اخبار چه خبر خوشی بود که او اینقدر مشتاق شنیدنش بود، همه‌اش قتل و کشتار و خونریزی، مثل مادر بازخواستم نکرد اما همان نگاه تند و تیزش برای وحشت زده کردن من کافی بود، اینقدر که خودش هم فهمید حسابی ترسیده‌ام، یک استغفرالله زیر لب گفت و باز کانال تلویزیون را عوض کرد، خبری که شنیدیم دوباره مرا یاد حرف ناهید انداخت، خورشیدگرفتگی در ساعت 4 عصر، توصیه اخبارگو این بود که با چشم مسلح می توان دید.
ساعت سه و نیم مادر نوبت دندانپزشکی داشت و قرار بود پدرم او را ببرد، این زمان بهترین فرصت بود که من انتقامم را از ناهید بگیرم. بعد از خوردن ناهار، برای اینکه از سرزنشهای مادر در امان باشم، سریع ظرفها را از روی میز جمع کردم و در سینگ گذاشتم و شروع به شستن کردم بعد از آن به اتاقم رفتم و خودم را روی تختم انداختم. نمیدانم کی خوابم برد که با صدای مادر بیدار شدم:« خورشید ما داریم میریم دکتر حواست به ناهید باشه، بهش دیکته بگو خب؟ خورشیدم که گرفت نذاری بره حیاط ها» انگار او هم از نحسی گرفتگی خورشید می‌ترسید که بلایی سر ته تغاریش بیاورد.
وقتی آنها رفتند، به سراغ ناهید رفتم. وسط هال روی دفتر و کتابهایش ولو شده بود و مشغول نوشتن بود. دستانش عرق کرده بود، مداد را روی دفترش گذاشت و کف دستش را به شلوارش کشید، مرا که دید انگار نه انگار که دو ساعت پیش چغلی من را به مادر کرده بود. رو به من نشست و گفت:« آبجی چشم مسلح یعنی چی؟» به سمتش رفتم و دستم را به طرفش دراز کردم، که یعنی دستت را به من بده و دنبالم بیا. با کنجکاوی از جایش بلند شد و گفت:« کجا میخوای بری آبجی؟» با قدمهای تند به سمت در هال رفتم و گفتم:« میخوام خورشید گرفتگی رو نشونت بدم» خواست دستش را از دستم بیرون آورد، سرجایش ایستاد و گفت:« اما مامان گفت نباید نگاه کنم وگرنه چشمم کور میشه»
حس شیطنت در وجودم گل انداخته بود، انگار باید انتقامم را از ناهید می‌گرفتم، هیچ جور دلم برایش نمی‌سوخت، گفتم:« بیا بریم بهت یاد میدم چطوری نگاه کنی که چشمات کور نشه» هم دوست داشت بیاد و هم می‌ترسید، بالاخره با هم به حیاط رفتیم. خورشید را نشانش دادم و گفتم:« خوب نگاهش کن تا شبیه یه گُل ببینیش» چشمانش را ریز کرد و گفت:« یعنی خورشید وقتی می‌گیره گُل می‌شه؟» دلم داشت قنجج میرفت که تقاص خبرچینی ظهر را ازش بگیرم، با مهربانی و لبخند گفتم:« آره آبجی جونم یه گُل خوشگل مثل خودت» محبت کلامم به دلش نشست، لبخند شرمگینانه‌ای زد و گفت:« آبجی به خاطر ظهر ازت معذرت میخوام که به مامان گفتم ریاضی هشت شدی و مامان دعوات کرد، منو می‌بخشی؟» نمیدانست که پشت این خنده مهربان چه حس انتقامی پنهان شده، دلم میخواست موهای لخت و صافش را بکشم، اینقدر بکشم که چشمان عسلی‌اش از حدقه در بیاید.
با اینکه هشت سال بینمان تفاوت سنی بود و تا قبل از آمدنش، همیشه به مادر اعتراض می‌کردم که من داداش، آبجی میخوام، اما از یک ماه بعد تولدش شاید هم از همان آغاز تولدش که دیدم جای من را گرفته و شده عزیز کرده مادر و پدرم، ازش بدم می‌آمد، این تنفر وقتی بیشتر بود بخاطر او، من دعوا می شدم.
موهای لختش را نکشیدم اما بدجوری ازش انتقام گرفتم. تشویقش کردم که به خورشید زل بزند، چند ثانیه یک بار چشمش را تنگ می‌کرد و می‌بست، بعد با خواهش می‌گفت:« آبجی چشمام داره می‌سوزه، بسه دیگه؟» قبول نمی‌کردم و با حرفهای وسوسه انگیز سعی می‌کردم که به نگاه کردنش ادامه دهد، می‌گفتم:« اگه همینطوری نگاه کنی خدا و فرشته‌ها رو هم می‌تونی تو خورشید ببینی» اشتیاقش بیشتر می‌شد و باز نگاه می‌کرد، که دیگر خسته شد و گفت:« آبجی گردنم درد گرفت، چشمام داره میسوزه» اینجا بود که آن حس انتقامم خودش را نشان داد و گفتم:« بیچاره گولت زدم خورشید گرفته بود و تو نگاهش کردی، یادته عزیز می‌گفت اگه خورشید گرفتگی رو آدم نگاه کنه چشماش کور میشه، بیچاره الان چشمات کور میشه» یک دفعه صدای جیغ جیغی اش را رها و شروع کرد به فریاد کشیدن و گریه کردن، مابین هق هق صدایش، هی می‌گفت:« آبجی چشمام کور شدن، دیگه من جایی رو نمی‌بینم»
برای اینکه بهش ثابت کنم که راست می‌گوید واقعا چشمانش کور شده، سریع به اتاق بردمش تا در تاریکی اتاق نتواند خوب ببیند، جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد، این حالش حس انتقامم را کم رنگتر کرده بود و دیگر کینه‌ای ازش به دل نداشتم. وقتش بود تا قبل از آمدن مادر و پدرم کاری کنم که یادش برود و با آمدن آنها باز چغلیم را نکند. صورت سفیدش از گریه سرخ شده و نفسش به شماره افتاده بود. خواستم بغلش کنم که نگذاشت و با عصبانیت دستم را پس زد و گفت:« مامان بیاد بهش میگم منو کور کردی، از تو و اون خورشید که منو کور کردین بدم میاد دوتاتون خورشیدای بی شعوری هستین» این تهدیدش باز آتش کینه را در دلم شعله‌ور کرد، قطعا با شکایتی که از من می‌کرد این بار پدر به یک استغفرالله و مادر به یک دعوا بسنده نمی‌کردند و کم‌ِکم سیلی محکمی از یکدامشان می‌خوردم.
هنوز سیلی نخورده سوزشش را روی لپم احساس می‌کردم، دست ناهید را گرفتم و به اتاقم بردم، سعی می‌کرد مقاومت کند، فهیمده بود ترس این را دارم که به مادر شکایتم را بکند. صدای گریه‌اش بدجوری روی مخم بود. روی تختم نشستم و بغلش کردم، سعی داشت خودش را جدا کند، که با چرب زبانی گفتم:« اگه گریه نکنی اون آلبوم تمبر رو که دوست داری میدم ببینی» گریه‌اش را فرو خورد و گفت:« راست میگی؟» از اینکه تسلیم شده بود خوشحال شدم، گفتم:« آره که میدم فقط دیگه گریه نکن مامان اینام اومدن چیزی بهشون نگو خب آبجی جون؟»
با کف دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:« باشه نمی‌گم حالا آلبومت رو بده» از جایم بلند شدم و در کمدم را باز کردم، آلبوم را از قفسه برداشتم و گفتم:« فقط مواظب باشی پاره نشه‌ خب، خرابش نکنی آرووم ورق بزن.» خاطرم را جمع کرد که نه شکایتم را به پدر و مادر می‌کند و نه آلبوم را پاره. نگاهم به ساعت افتاد، چهار و پنج دقیقه شده بود، دوست داشتم خودم هم خورشید گرفتگی را ببینم، ناهید را در اتاقم تنها گذاشتم و به حیاط رفتم، ترس از کور شدن و عذاب الهی، مانعم می‌شد ولی باز چند ثانیه‌ای به خورشید نگاه کردم خیلی طول نکشید، سریع به اتاقم برگشتم، صحنه‌ای که دیدم از کور شدن در برابر خورشید گرفتگی و نزول عذاب الهی، برایم سخت‌تر بود، ناهید همه برچسبهای آلبوم را باز و تمبرها را از برگه‌ها جدا کرده بود. این سومین شومی خورشیدگرفتگی برای من بود.
انگشتانم حالت چنگ به خود گرفته بودند دندانهایم با غیظ روی هم ساییده می‌شد، حالت عقابی را گرفته بودم که قصد شکار طعمه‌ای را دارد، به طرفش هجوم بردم روی زمین پرتش کردم، پایم را بیخ گلویش گذاشتم با غیظ نگاهش می‌کردم و با فریاد گفتم:« بی‌شعور این چه غلطی بود که کردی هان؟» وحشتناک ترسیده بود، با لرز گفت:« آبجی به خدا مواظب بودم، هیچ کدومشون پاره نشدن دوباره برات می‌چسبونم» به این حرفش راضی نشدم، از جا بلندش کردم و یک سیلی محکم در گوشش خواباندم، اینقدر محکم بود که بینی‌اش خون آمد، همزمان صدای مادر در فضای خانه پیچید:« خورشید! ناهید! کجایید؟ ما اومدیم» با شنیدن صدای مادر دل و جرات پیدا کرد، صدای گریه‌اش که تا لحظه‌ای پیش در نمی‌آمد مثل دریل بلند شد، با سرعت از اتاق بیرون رفت. هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم جز اینکه منتظر سومین شومی خورشیدگرفتگی باشم، اَشهدم را خواندم و با چشمانی بسته منتظر سیلی مادر شدم، اما او وقتی به اتاق آمد، نه سیلی زد و نه حرفی، فقط با غیظ و عصبانیت شدید، تمام تمبرهایی که ناهید از آلبوم جدا کرده بود را بی‌رحمانه چنگ زد و پاره کرد، همه ریزه های تمبرها را بر روی سرم ریخت و شنیدم که گفت:« حالا خوبت شد؟ حالا اگه می‌تونی باز تمبر جمع کن حالا بشین مثل بچه آدم درستو بخون که هی تجدید نشی» آن لحظه نه می‌شندیم و نه می‌دیدم، به فکر بدترین انتقام از ناهید بودم و اینکه ای کاش خورشید کورش می‌کرد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. به نظرم داستان قابل دفاعی است. بزرگ‌ترین ویژگی مثبت این داستان این است که قصه¬گوست و همین قصه‌گویی به مخاطب این اجازه را می¬دهد که به راحتی آن را پیگیری کند. خرده روایت خورشید گرفتگی و استفاده از آن به عنوان دغدغه روایت اقدام درست و به‌جایی است. شاید بیراه نباشد اگر بگویم همین تصمیم است که داستان شما را سرپا نگه داشته است. نکته دیگری که به داستان شما ارزش می‌بخشد چند صدایی بودن آن است. یعنی خورشید لحن خودش را دایره دایره واژگان خودش را دارد و ناهید هم لحن خودش را و دایره واژگان خودش را. جهان بینی هردوی آن‌ها در حد سن و سالشان است و همین مهار داستان شما را تا حدود زیادی باور پذیر کرده است اما نکاتی هست که توجه به آن‌‌ها داستان شما را از اینی که هست بهتر می‌کند. در داستان شما سه شخصیت اصلی قوام پیدا نکرده‌اند؛ مادر، پدر و آلبوم تمبر. در مورد مادر و پدر داستان شما باید بگویم که تیپ هستند و شخصیت نشده‌اند. پدری که نشسته جلوی تلویزیون و اخبار تماشا می‌کند و مادری که جز بازخواست کردن بچه‌هایش کار دیگری انجام نمی‌دهد شبیه به پدر و مادرهای سریال‌های ایرانی شده‌اند. همین شخصیت تیپیک آن‌هاست که داستان را از احساس خالی کرده است در حقیقت این خانه فاقد رنگ و بو است و مخاطب در مورد آن به تصویر درستی نمی‌رسد اما آلبوم تمبر که به مراتب نقش مهم‌تری در داستان شما دارد. کسی که کلکسیون تمبر دارد این‌قدر بی‌احساس در مورد آلبوم تمبرش با خودش صحبت نمی‌کند. ما هیچ تصویری از این آلبوم نداریم و نمی‌دانیم راوی برای به هم اوردن این مجموعه چه مرارت‌هایی کشیده است. در نتیجه وقتی راوی در مورد از دست دادن این آلبوم حرف می‌زند ما نمی‌دانیم در حقیقت او چه چیزی را از دست داده است. او آن‌قدر بی‌تفاوت در مورد این آلبوم تمبر که به ظاهر ارزشمندترین داراییش هم هست حرف می‌زند که ما هیچ وقت پی به اهمیت مساله او نمی‌بریم. همین ناتوانی راوی در توصیف آلبوم تمبر تاثیر پایانی داستان را از بین می‌برد و در حقیقت ما به هیچ‌وجه با تراژدی که راوی از آن صحبت می‌کند مواجه نمی‌شویم. این‌که داستان پایان تاثیرگذاری نداشته باشد یک نقص محسوب می‌شود آن‌هم درست وقتی که قراردادش با مخاطب بر سر یک پایان هولناک است این حرف را به استناد خرده روایت مادر بزرگ و تاویل او از خورشید گرفتگی می‌گویم. امیدوارم که این داستان را بازنویسی کنید بازنویسی کنید و به همین زودی شاهد نسخه بازنویسی شده آن باشیم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
مریم ابراهیمی شهرآباد » 15 روز پیش
سلام و سپاس از این نقد به جا و سازنده شما. به روی چشم حتما نکاتی که فرمودین رو لحاظ و مجدد داستان رو برای شما ارسال میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.