دروغ خطرناکی که نویسندگان به خود می گویند




عنوان داستان : چند ساعت، چند شب، چند روز
نویسنده داستان : شکوفه عمویی تبریزی


تكيه ام را دادم به مجسمه وسط ميدان، يخ بود، پتو را سفت دور خودم پيچيدم:
- تا خونه راهى نيست .
به قدم هايم اطمينان داشتم ، شمردم . قدمهاى كوچك و آهسته،آهسته و كوچك، آخرين قدم، پايم لرزيد و ليز خورد، از پشت افتادم زمين، جيغ كشيدم: چقدر چاله چوله توى اين ميدون هست.
فرياد زدم: هر كى زنده ست جوابم رو بده.
سكوت است و تاريكى . دلم چنگ شد، چشمانم راسفت روى هم فشار دادم.
زمين چرخيد، زمان چرخيد، من چرخيدم. قرار بود سه دقيقه تنها سه دقيقه كسوف طول بكشد. قرار بود، قشنگ ترين پديده طبيعى باشد. شهرزنده بود ، روشن بود، شلوغ بود. همه آمده بودند، از كشورها و شهرهاى مختلف، پراز منجم و دانشمند. با تلسكوپهاى مجهز بزرگ، كوچك. همه هتلها و رستورانها پراز ميهمان بود.
" آخر الزمان شده ، قيامت شده" اين را مردم شهر گفتند، وقتى خورشيد زير سايه ماه ماند. مردم ترسيدند ، فرياد زدند ، دويدند، نمى دانستند به كجا ، فقط دويدند. نمى دانم چند شب ، چند روز ، چند ساعت،خورشيد زير سايه ماه ماند.
به آسمان خيره شدم ، كجا را نگاه كردم ، نمى دانم، رد خورشيد را گرفتم ، هيچ چيز نيست . به رو به رو زل زدم ، هيچ كس نيست ، نه سايه اى ، نه شبحى و نه كسى ، فقط سياهى است و بس .
سر گردان بودم، گيج گيج. نمى دانستم سمت راست ميدان هستم يا چپ. سرم را چرخاندم، نه پلكى زدم و نه چشمانم را بستم: صداى مامان در سرم مى رود و مى آيد.
- گوش كن ، آهنگ تولد تولد رو من مى زنم تو بخونش، قربون اون صداى قشنگت برم.
- ولم كن ، لابد مى خواى فردا، پس فردا هم كنسرت بزاريم.
پيچيدم سمت راستم ، راه افتادم. پايم ليز خورد ، افتادم ، بلند شدم ،چه فرقى مى كرد زنده بودند يا يخ زده، من از روى آنهارد شدم، نمى دانم چند ساعت ،چند روز ، چند شب ، رفتم . ايستادم .
چقد سر و صداست ، مامان تو رو خدا برو به اين دست فروشه بگو، عينكهاى كسوف رو يه جا ديگه بفروشه، ما كسوف رو نگاه نمى كنيم، بساطش را از زير پنجره اتاقم جمع كنه.
پنجره ها را بستم ، پرد ه ها كيپ كيپ كشيدم. گفتم، مردم چه دل خوشى دارند،يه كسوف سه دقيقه اى اين همه برو بيا نداره . مامان گفت، تو بى خيالى، مردم دارن ميرن ميدان شهر نماز آيات به جماعت بخونن، مى ترسن قيامت بشه . ببين از همه جاى دنيا براى رصد به شهر ما مى آن ، بهترين رصد خورشيد تو شهر ماست. دلم مى خواد برم بيرون پيش مردم .
- ول كن بابا ، يه كسوف ساده ست.
سرما در پايم تير كشيد، همينطور ستون فقراتم . هيچكس فرياد نمى كشد.فرياد زدم كسى زنده است ، كسى ... يعنى همه شهر به خواب رفته اند.
مغزم مثل چشمانم خالى شدن ، خالى ،خالى.كنارديوارى چمباتمه زدم سرم را بين دستهايم گرفتم.
ديدن را فراموش كرده ام . انگار خاطراتم يخ زده اند. هيچ چيزى به ياد ندارم ، هيچ خاطره روشن و گرمى ، تا تنم را گرم كند. هيچ راهى جز رفتن و چرخ زدن دور خودم را ندارم . قدمهايم سست و بى رمق هستند، مى روم به كجا نمى دانم ، مى ايستم، مى روم. چند ساعت ، چند روز ، چند شب نمى دانم.
در سكوت و تاريكى صدايى شنيدم. زير لب گفتم: خياله .
گوش تيز كردم، قلبم گرم شد: خيال نيست .
فرياد زدم: كسى زنده است .
نى ناله كرد. درد كشيد. پتو ها را پرت كردم : اگر خيال باشه ، خيال قشنگيه.
به تاريكى و سرما اعتماد كردم ، به طرف صدا رفتم، چنگ انداختم، هر چيزى دم دستم بود را گرفتم. جلو رفتم، قدمهايم را محكم تر روى زمين گذاشتم. نواى نى نزديكتر و بلند تر شد، به هيچ چيز و هـيچ كسى فكر نكردم. صداى نى در گوشم بود. قدم هايم را تندتر كردم، خون زير پوستم گرم شده، صورتم داغ شد. به صدا كه رسيدم، ايستادم. كلاهم را بر داشتم ،بهتر شنيدم، زير لب آوازى را زمزمه كردم . با صداى بلند خواندم. به آسمان چشم دوختم. چشمانم را ماليدم . فرياد كشيدم : خداى من اين دستهاى منه.
خداى من اين قلب منه.
تپشهاى قلبم را حس كردم . بلند بلند خنديدم.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
خیال و خلاقیتی که در داستان وجود داشت جذاب و ناب بود. به عبارتی رویا و خیالی بود که نویسنده کوشیده بود روایتی خلاقانه و البته معنا دار و استعاری از آن به دست بدهد. و همین جنبه ی استعاری داستان باعث جذابیت بیشتر آن هم شده بود. در واقع نیرویی که باعث به جلو رفتن داستان و انگیزه ی دنبال کردن آن می شد کشف همین معناهای استعاری بود. این که می خواستیم بدانیم معنای خورشید گرفتگی چیست و این تاریکی که مردمان در آن گم شده اند چه نسبتی با من دارد انگیزه ای قوی برای دنبال کردن داستان بود. اشاره های کاملا غیر مستقیم و ظریفی هم که به مولانا وجود داشت و یا می شد حد زد که شاید وجود داشته باشند این ساحت استعاری را تقویت می کرد. این نسبت های استعاری و خیال خلاقانه ی داستان در چند خط اول چنان جذاب بود که نوید خواندن داستانی به یادماندنی و جاندار را به خواننده می داد. ولی متاسفانه چند خط دیگر که به خواندن ادامه می دهیم می فهمیم نویسنده گرفتار همان مصیبتی شده که دامنگیر عموم نویسندگانی می شود. نویسندگانی که از یک سو مجذوب رویاها و خیال و خلاقیت خود هستند اما از سوی دیگر راه و روشی مطمئن برای بیان آن پیدا نمی کنند یا به دنبال توجیه ای برای خیال پردازی خود می گردند. برای همین مثلا همه چیز را با تصاویری ابری و مات و نامعلوم و مجهول نشان می دهند تا خواننده هر بار از چیزی غیر معمول به شگفت آمد با خود بگوید این فقط یک رویا ست و از سوی دیگر سعی می کنند به مهمترین بخش کار خود که همان خیال است با پرداخت دقیق تر رسمیت و اهمیت بدهند. اما متاسفانه این عدم وضوح و روشن نبودن فضای خیال باعث می شود که از سوی تکلیف خواننده با فضای کار مشخص نشود و و نتواند با آن همزاد پنداری قوی کند و از سوی دیگر خود نویسنده ام نیز فرصت و فضای کافی برای به پرواز در آوردن خیال خود نداشته باشد و همه چیر را به چند نمای مات و ابری خلاصه کند و سر و ته داستان را به هم بیاورد. بدین ترتیب داستان قبل از این که متولد شود جان می دهد.
بنابراین اگه بخواهم حرف هایم را خلاصه کنم می توان گفت این داستان رویایی معنی دار و خیالی خلاقانه است که با شجاعت و اعتماد به نفس سراغش نرفته ایم و همه چیز را در پرده ای از ابهام باقی گذاشته ایم. این که خواننده باید خودش بفهمد یک دروغ خطرناک است که بسیاری از نویسندگان به خود می گویند و دست و پای خود را با آن می بندند. در حال که این داستان با احساس شجاعت نویسنده می تواند به راحتی تبدیل به قصه ای ماندگار شود.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۱
شکوفه عمویی تبریزی » 10 روز پیش
سپاس از منتقد عزيز ، كاش يه راهكار داشتم تا بتونم از اين مخمصمه كه استاد اشاره فرمودند بيرون بيام .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.