زندگی سگی



عنوان داستان : زندگی سگی
زندگی سگی

از زندگی خسته شده بودم.نمی دانستنم چرا اینقدر اوضام خیط است.شنیده بودم اتوبوس هایی که از محور اصلی شهرمان به شهر های دیگر می روند بیشترشان به دلیل شلوغی جاده یا تصادف می کنند یا از جاده منحرف می شوند و هر دفعه هم تعداد زیادی از مسافران کشته می شوند.واقعیت این بود که این زندگی سگی ادامه دادنش برایم سخت شده بود. روزی پنج بار این مسیر را می رفتم و بر می گشتم اما هیچ اتفاقی نمی افتاد.در همان حال هم روزی دو پاکت سیگار می کشیدم.ولی خبری نمی شد.از جایی خبر دار شدم شخصی که یک کلیه اش را بخشیده بعد مدتی به خاطر اینکه کلیه دومش مشکل پیدا کرده دار فانی را وداع گفته.انگار دنیا به من رو کرده بود.رفتم سراغ مرکز اهداء اعضاء.به مسئولش گفتم می خواهم هر دو کلیه ام را ببخشم.آن هم به این خاطر که دوستتان دارم.اگر با من راه بیایید قول می دهم اگر در توانم باشد بقیه اعضاءام را هم ببخشم.از ناخنم می توانید مضراب ستار بسازید و از موهایم سرهای کچل را درمان کنید.بقیه اعضاء هم حتما جایی به درد خواهند خورد.
ولی آنها قبول نکردند و گفتند حداکثر شما یک کلیه می توانید تقدیم کنید.من هم جیبهام پر سیگار بود و پشتم گرم.حساب کتاب کردم دیدم با این کار حداقل توانسته‌ام یک گام بردارم. بالاخره قبول کردم و آنها هم پذیرفتند و یک کلیه‌ام را بخشیدند. توی بیمارستان کلی بهم رسیدگی کردند.حسابی سرحال آمده و احساس می کردم ده سال جوانتر شده‌ام. ولی سر موقش بیرونم کردند. ولی بهم گفتند اگر ورزش نکنی میمیری. نمی‌دانم واقعیت را گفتند یا سر کارم گذاشتند.ولی در گفتارشان جدیت را حس می کردم. به هر جهت من هم با فهمیدن این حقیقت تصمیم گرفتم برعکس عمل کنم.و تا پایان عمر از جایم تکان نخورم.
ولی دیگه هیچ پولی نداشتم.چند روز گرسنه ماندم.خوشحال بودم ،شاید گرسنگی نجاتم دهد.ولی لامصب تحمل بی سیگاری را نداشتم.سیگار دو مزیت داشت هم نزدیکترم می کرد و هم خیلی خوب بود.بر اثر فشار سیگار، رفتم کارگری. طی شش ماه کارگری هرچه سموم سیگار در بدنم بود با عرق ریخت بیرون. مع الاسف من هم اختیار عرق نکردن را نداشتم و هرچه سیگار کشیده بودم پنبه شد. چه می شود کرد باید تحمل می کردم. بعد مدتی نمی دانم چرا اینقدر قوی شده بودم. کارگری حسابی سرحالم آورده بود.ده سال جوون تر شده بودم.انگار نه انگار که یک کلیه دارم. خاک بر سرم شده بود.نمی دانم چرا من هی زنده‌تر می‌شدم. فهمیده بودم چاره کار همان گام اول بود باید می‌رفتم اتوبوس سواری.شش ماه کارگری، شش ماه اتوبوس سواری.
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای محمدی
دست شما درد نکند. نثر نسبتاً خوبی دارید. قطعاً با کمی صَرف وقت بهتر هم خواهد شد. به طور مثال در نوشتن زبان محاوره اعتدال را رعایت کنید. ما در فارسی موقش نداریم.
"ولی سر موقش بیرونم کردند." منظورتان موقع است. «ش» موقش را بردارید می‌شود موق.
و اما بعد.
رئالیسم کثیف هم نوعی رئالیسم است که نویسندگان بسیاری در جهان به این سبک می‌نویسند؛ از جمله ریموند کارور.
البته آن رئالیسم با این رئالیسم شما فرق دارد. آن داستان را در بطن جامعه می‌نویسند، اما داستان شما در خلا پیش می‌رود.
جوانی بریده و می‌خواهد خودش را بکُشد. روزی پنج بار سوار اتوبوس می‌شود و تصادف نمی‌کند. نقض غرض است. اگر فرض شما درست بود در تصادف‌های بی‌شمار باید فرض دوم هم درست در می‌آمد. وقتی نویسنده کلک می‌زند. یعنی چیزی را که رئال نیست. (تصادف‌های بی‌شمار) تو ذوق مخاطب می‌خورد و اگر بقیه‌ی داستان‌تان را بخواند. (که من خواندم) حرف‌های‌تان را باور نمی‌کند.
انگار شخصیت شما از زیر بته عمل آمده. نه پدری، نه مادری، نه... می‌رود کلیه می‌دهد از بیمارستان بیرونش می‌کنند. می‌رود سیگار می‌کشد، چون پول ندارد می‌رود کارگری که پول سیگار را در بیاورد. این‌ها رئالیسم هست ولی رئالیسم ساختگی.
مثلا چرا شخصیت‌تان نمی‌رود دزدی؟
و هزار چرای دیگر.
فقر وجود دارد. خیلی‌ها هم با فقر دست و پنجه نرم می‌کنند، اما شخصیت‌شان شخصیت واقعی است. شخصیت شما واقعی نیست. ساختگی است و آن را شما ساخته‌اید. یک شخصیت واقعی خلق کنید آن‌وقت ببینید با فقر چگونه می‌جنگد، بعد شکست می‌خورد و می‌میرد.
برای نوشتن داستان رئال باید همه چیزش رئال باشد. به خصوص شخصیت‌هایش.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.