داستان فرهنگی را فرهنگی نگاه دارید.




عنوان داستان : عروس پاییز
نویسنده داستان : سمیه نوروزی

عروس پاییز

چهار پایه ی چوبی را از انبار بیرون می آورد،واز بین رختخوابها لحاف چهل تکه دوزی شده ای که گذر زمان رنگش را محو کرده بود را روی چهارپایه می اندازد.به مطبخ خانه می رود و چند دقیقه بعد با منقلی پر از زغالهای آتشین برمیگردد.مجمعه را روی لحاف می گذارد و سماور مسی خوش آب و رنگش را درون آن.بعد از اینکه ظرف میوه و سایر خوراکیها را روی آن قرار می دهد ،نگاهی به گیسوان سفیدش می کند.به گذشته می رود، شناسنامه نداشت اما عقد آدم و حوا را دیده بود.حتی ناف نوح را خودش بریده بود.هر سال همین موقع بساط کرسی را پهن کرده بود و همراه با عروسش یلدا دختر گیسو بلند پاییز به انتظار پسرش نشسته بود.اما هنوز بعد از سالها نه نه سرما نفهمیده بود چرا قبل از آمدن دی پسر سپید مویش،یلدا رفته بود؟؟؟؟؟؟؟
نقد این داستان از : احسان عباسلو
برای یک داستان فرهنگی و ملی به نظر نوشته بدی نمی‌آید. عناصر فرهنگی زیادی برای نشان دادن آئین ملی شب یلدا استفاده شده است. گرچه شب یلدا نه متعلق به پاییز است و نه متعلق به زمستان، چون نیمی از آن در پاییز و پس از غروب آفتاب آغاز می‌شود و نیم دیگر در زمستان از نیمه شب تا طلوع آفتاب؛ لذا از حیث ارجاع نمادین و فرهنگی متعلق داشتن آن به پاییز غلط به نظر می‌رسد. این نکته از این نظر مهم است که در پس این داستان، فرهنگ و سنتی فرهنگی از مردم ایران زمین می‌تواند انتقال یافته و نشان داده شود. در تعاریف هم اگر جستجو کنید گفته شده از غروب آفتاب ۳۰ آذر تا طلوع آفتاب اول دی‌ماه. هم بایست یادتان باشد که اول دی‌ماه از ساعت دوازده شب به بعد آغاز می‌شود و هم این که بلندترین شب برای مردم اتفاقاً از ۱۲ به بعد بیشتر معنا می‌یابد.
به هر حال از آنجا که یلدا نامی دخترانه است، چنین ایده‌ای به ذهن شما رسیده و ایده بدی هم نیست، گرچه اگر تناسب و وفق بیشتری هم با نکته‌ی گفته‌شده در بالا داشت بهتر می‌بود. مثلاً شاید داستان بر مبنای این نوشته می‌شد که یلدا وفادار نیست و صبح نشده از نزد دی رفته است.
اما برگردیم به متن حاضر. بخش اول بیشتر به ترسیم سنت یلدایی پرداخته، کرسی و مجمع و سماور و غیره. بخش دوم سراغ شخصیت‌ها می‌رود و ابتدا ننه سرما. نداشتن شناسنامه او را امروزی‌تر می‌کند چرا که آدم امروزی است که نیازمند چنین چیزهایی است. کاش به جای عقد آدم و حوا و بریدن ناف نوح چیزهای زیباتری می‌گفتید. اینها تا حدودی حتی بار طنز به نوشته داده‌اند. ضمن آن که تمرکز را از روی شخصیت ننه سرما برمی‌دارند، چرا که خودشان هم شخصیت هستند. بهتر است ذهن روی ننه سرما بماند. مثلاً همان گیسوی سفید چقدر خوب بود که اشاره کرده‌اید. چیزهایی بگویید که ریشه‌های فرهنگ سنتی را پررنگ‌تر کنند. اینجا تفاوت عناصر دینی و فرهنگ سنتی کمی از زیبایی داستان کاسته است. البته منظور این نیست که عناصر دینی خوب نیستند، بلکه متناسب با این داستان نیستند. بار سنت و فرهنگ سنتی را از متن برندارید.
در انتهای داستان هم اگر جملات را به حال بنویسید حس بیشتری پیدا می‌کند در عین حالی که این اتفاق هم افتاده و هم می‌افتد و هم قرار است که بیفتد. در دو خط آخر "نفهمیده بود" بشود "نمی‌داند" و "رفته بود" بشود "می‌رود" . انتخاب شخصیت‌ها خوب است. یلدا که به‌طور طبیعی دختر و دی هم بنا به آنچه در کتاب‌ها از قدیم گفته می‌شد مرد و مذکر است. این تضاد جنسیتی ایده خوبی برای داستان بوده.
شاید برخی در مورد این که حجم اولیه داستان محور دیگری دارد و بخش دوم که به یلدا و دی اشاره می‌کند محوری متفاوت می‌یابد به شما خرده بگیرند، اما اگر هدف داستان صرفاً ترسیم یه قصه فولکلوریک و فرهنگی و سنتی است این شیوه پردازش قابل توجیه است.
سپیدمو کردن دی هم طبیعتاً منطق خود را دارد و در عین حال شاید دلیلی برای این که یلدا نزد او نمی‌ماند؛ یلدایی که سیه‌مو است با سلسله‌ای بند.
در مجموع از نظر ارائه یک داستان فولکلور نوشته‌تان قابل قبول است، اما آن پیشنهادات را حتماً انجام دهید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.