یک مقایسه




عنوان داستان : زبان آتش
نویسنده داستان : کیانا اشتری


در اتاق کارت نشسته ای، برگه های کاغذی خط خورده روبرویت ریخته اند وتهِ لیوان دمنوشت روی یکی از برگه هایی جا مانده که بالای آن با خطی در هم بر هم نوشته ای جنگ . به ساعتت نگاهی می اندازی حوالی ساعت 10 است و بادی ملایم از لا به لای پرده های حریر شیری رنگ اتاقت می وزد ؛گوشت را به سوی پنجره تیز می کنی ، صدای خنده های کودکی را می شنوی؛ قطع می شود و تو منتظری که عده ای شروع کنند به خواندن قسمتی از آهنگ یادگار کودکی
صدایشان را می شنوی
با کنجکاوی به سمت پنجره می روی با این که هر روز از جلوی خانه ات کودکیِ گمشده ی یک نفر را که در جنگ جامانده، تشییع می کنند اما باز هم برایت تازگی دارد . مردی جلوتر از همه بر روی ویلچری حرکت می کند و عده ای دیگر پشت سرش تابوتی از اسباب بازی و کتاب های کودکانه را می برند.
به سمت میزت برمی گردی، می نشینی ، با صدای ترمز ماشینی بی اختیار از جایت می پری؛ می دانی ترسی است که عادتت شده از زمانی که جنینی بوده ای و به تو گفته اند اثر بمباران است .دستی به موهایت می کشی چند تار مشکی روی برگه هایت می افتد.


لپ تاپت روشن است با یک سرچ ساده تایپ می کنی جنگ
کلی پیام ظاهر می شود تا این که تیتری نظرت را جلب می کند؛ کتابخانه ی خصوصی پروفسور دانش جنگ شناس؛ اگر منبعی معتبر از جنگ می خواهید به این کتابخانه سری بزنید آدرسی را زیرش نوشته اند و یک شماره تلفن ....
گوشه ی یکی از برگه هایت را می کنی. آدرس را روی آن یادداشت می کنی . بارانی ات را از روی صندلی برمی داری ،کیف دستی چرمی ات را هم.؛ پله ها را یکی در میان جا می گذاری، در همان حین بارانی ات را می پوشی. می رسی سر خیابان . سوار تاکسی می شوی با این که رادیو روشن است اما سکوت را حس می کنی ، آخرین خبری که می شنوی این است :
3000 زن و کودک آواره ی سوری سرگردان در مرزها !
راننده پایش را روی ترمز می زند. اسکناسی مچاله شده را به او می دهی. از ماشین پیاده می شوی و منتظر بقیه اش نمی مانی. به اطرافت نگاهی می کنی عبوری بی حواس داری و گاهی تنه ای به دیگران می زنی. خیابان سوم را از روی گوگل مپ پیدا می کنی ، 200 قدم باید بروی تا برسی به بن بست تاریخ ؛ قدم هایت را می شماری سرکوچه می ایستی ،تابلوی رنگ و رو رفته اش را می بینی، کوچه ای مخروبه و خاکی است که دلت را می زند . اما ته بن بست نظرت را جلب می کند؛ جایی که شبیه آن را هیچ جا ندیده ای دری مسی رنگ که شباهتی به دروازه های قدیمی دارد ؛ سردرش نوشته شده است کتابخانه ی تاریخ پروفسور دانش جنگ شناس
به سمتش می روی،. فشاری به در وارد می کنی .آرام باز می شود .حیاطی بزرگ را می بینی که وسطش حوضی بزرگ است؛ با فوّاره هایی که رنگ خون دارد ؛ دور تا دور باغ را که نگاه می کنی هیچ درختی نیست امّا از دل زمین اسلحه روییده است . هر نوع اسلحه ای را می توانی ببینی از نیزه هشت سر تا تک تیر انداز های TAC 50 در کنار نام هر اسلحه عددی زده اند، اطلاعات رویش را که می خوانی متوجه می شوی تعداد کشته شدگان با این اسلحه هاست؛ اعداد را می خوانی 10 ، 100، 10000... بعضی اسلحه ها هم رکورد زده اند ویک سرو گردن بالاتر ایستاده اند .
کم کم یادت می آید که برای چه آمده ای. می خواهی به سمت دراصلی بروی که دستی بارانیت را چنگ می زند. جا می خوری، نگاهش می کنی . زنی است با چهره ای چروکیده و دستانی لاغر که استخوان هایش بیرون زده. اشک هایش را با گوشه ی چادر سیاهش پاک می کند «از پسر من خبر نداری؟ »
گیج و منگ نگاهش می کنی «نه خانوم جان من پسرت ندیدم»
گوشه ی بارانیت را محکم تر می گیرد« تو روخدا رفتی اینجا خبری ازپسرم بگیر 32، ساله اینجا نشستم به هرکی رفت اینجا گفتم ولی خبری نیاوردن»
ناخودآگاه می پرسی« خانومجان چند سالشه ؟ اسمی نشونی چیزی از پسرت بگو ؟»
«12 سالشه یعنی اون موقع که رفت 12 سالش بود اسمش مرتضاست نشونش یه کتاب تاریخه امتحان داشت، می خواست ازدرساش عقب نمونه قرار نبود زیاد بمونه ولی 32 ساله نیامده»
12ساله! آن موقع که تو شاید جنینی بوده. شاید هم نبودی . نمی دانی باید دنبال کودکیِ دیگری بگردی که در جنگ جامانده یا نه باید دنبال 32 سالِ گمشده ای بگردی که هنوز چشمی در انتظارش است .؟!
به خودت می آیی «چشم ، حتما اگر خبری شد بهتون می گم »
شروع می کند به دعایت «خیر از جوونیت ببینی جوون» و بعد با خودش لالایی محلی را نجوا می کند کم کم از اودور می شوی و درحالی که فکرش در سرت تیر می کشد دستگیره های در ورودی را لمس می کنی ؛ سرد است و شباهتی به یک بمب دستی دارد ؛ در زوزه ای می کشد و باز می شود
راهرویی باریک و بلند را می بینی هیچ کس نیست جز خودت ، آنقدر آرام است که صدای قدم هایت را می شنوی دورتا دورت پر است از قاب عکس های جنگی
در یکی از عکس ها کودکی را می بینی با اسلحه ای بزرگتر از خود که روی آب شناور است..
خانه هایی ویران شده و دود و آتش را می بینی .
سرها و دست ها و پاها ی قطع شده ای که نمی دانی از آن کیست ؟
کودکی سوخته که در آغوش تکه هایی از عروسکش به خواب رفته
جنازه های تلنبار شده .
صورت های نگران از مردمی که در صف مر گ ایستاده اند.
سربازانی که به رگبار بسته شده اند.
مردمی که برای لقمه ای غذا به جان هم افتاده اند،
سربازی که جنازه دوستش را گرفته و می کشد
و در آخر دختری برهنه با چهره ای وحشت زده را می بینی که سربازی دارد لباس فرمش را روی او می اندازد .
تنت می لرزد ، دستانت سرداست و عرق کرده . قدمی دیگر برمی داری صدای خش دار و بمی تو را می خواند ،«چند قدم جلوتر بیایید»
اطرافت را نگاه می کنی هیچ کس نیست می فهمی که تو را زیر نظر دارند شروع به راه رفتن می کنی «خوب است. بپیچید به راست . همین اتاق است درست آمدید»
در را آرام باز می کنی مردی با قدی متوسط که پشتش به تو است درگوشه ای از اتاق ایستاده وکره ای قرمز و آتشینی را می چرخاند .
باصدایی لرزان و نگران می گویی «سلام پروفسور دانش جنگ شناس؟»
با همان صدای خش دار می گوید «بله خودم هستم » و صورتش را برمی گرداند موهای کم پشتش زودتر از هرچیزی به چشمت می خورد بعد کم کم بینی عقابی اش و عینک ته استکانی اش را می بینی .
با انگشتان چاق و کوتاهش به صندلیِ کنارت اشاره می کند «بنیشینید»
برمی گردی به سمت صندلی چند ماکت عجیب می بینی که از دور خوب پیدا نیستند ، کنجکاوی ، اما نمی توانی به سمتشان بروی برای همین می نشینی
پروفسور عینکش را تا نوک بینی عقابی اش پایین می آورد نیم نگاهی به تو می اندازد و می گوید«کارتان را بگویید ؟»
صدایت را کمی صاف می کنی با بند کیفت بازی می کنی و می گویی «راستش من اتفاقی آدرس شما رو پیدا کردم چندساعتی می خواستم از کتابخانه شما استفاده کنم» پوخندی به تو می زند در پس خنده اش چیزی را می خوانی اما نمی فهمی .
خنده اش قطع می شود و ابرویش را بالا می اندازد «فقط چند ساعت؟!»
خودت را روی صندلی جا به جا می کنی موهایت را کنار می زنی «فقط چندساعت که نه برای امروز منظورم بود »
دوباره با صدای بلند می خندد
حس می کنی تمسخرت می کند چهره ات رادر همی کشی و می گویی« ببخشید چیز خنده داری گفتم؟»
نه نه اصلا، هدفتون چیه ؟
خودت را روی صندلی جابه جا می کنی صاف تر می نشینی و می گویی« راستش دلم می خواهد یکم درباره جنگ بیشتر بدونم چون اون موقع نبودم»
«جنگ». این کلمه را می گوید بعد آرام قدم برمی دارد ، صدای قدم هایش در گوشت می پیچد؛ همانطور که سمتت می آید می گوید «جنگ زبان آتشه» و بعد روبرویت می نشیند فندکی را روشن می کند و ادامه می دهد«با یک جرقه شروع می شه اما وقتی شعله می کشه ..» فندک را نزدیک تر می آورد گرمایش مژه هایت را میسوزاند بدنت عرق می کند و او ادامه می دهد«.همه چیز رو نابود می کنه و جای سوختگیش تا ابد می مونه » فندک را خاموش می کند و به سمت ماکت ها می رود
کم کم اخم هایت باز می شود و روی صندلی راحت تر می نشینی.
یکباره یادت می آید این کتابخانه خصوصی است ،شاید هزینه اش گران باشد، کیف پولت را باز می کنی چند کارت شناسایی، عکسی از کودکیت و چند اسکناس می شماری صورتت عرق می کند نگرانی که شاید کافی نباشد
چیزی شده ؟
نه نه، فقط هزینه استفاده از اینجا ..؟
هنوز حرفت تمام نشده می گوید« عمرتان است»
دهانت نیمه باز می ماند روی صندلی خشکت می زند عمرم؟ منظورتون چیه ؟
می خندد و با چشمانش تو را به سمت ماکت ها هدایت می کند به سمتشان می روی دو کتاب تاریخ می بینی در یکی از آن ها ماکت سربازان و مردمی است که انگار فرو می روند دردل کتاب تاریخ و دیگری چهره هایی شاخص از دل کتاب تاریخ رشد می کنند آن ها را می شناسی هیتلر، صدام ،بن لادن ، ابوبکر ابوالبغدادی، چهره ای شبیه چنگیز خان و ...
عینک ته استکانی اش را برمی دارد چشمانش را کمی می مالد و می گوید این ها را خوب می شناسی درست است ؟
بله می شناسم
اما این ها را نمی شناسی
نه نمی شناسم
شناختن این ها قانون اینجاست هزینه ای که می پردازی این است.
از حرف هایش تنت می لرزد اما باصدای قاطع می گویی من این هزینه را می پردازم، لبخندی گوشه لبش می نشیند و تورا به همان شیوه که آمدی به کتابخانه اش راهنمایی می کند مستقیم بروید چند قدم بشمرید می رسید ته راهرو درست است همینجاست.
سالنی بزرگ را می بینی با سقفی بلند و لوستری که تاپایین آویزان است دور تا دورت را که نگاه می کنی قفسه های کتاب می بینی از سقف تا زمین کتاب چیده اند با چندین نردبان بلند که برای رسیدن به کتاب ها ست ، سرت را که بالامی گیری گیج می رود چند نقطه را می بینی که نزدیک سقف هستند و روی نردبان ها ی بلندی در حال رفت و آمدند کمی که پایین می آیند چهره هایشان بیشتر مشخص می شود. دور تا دورکتابخانه میز و صندلی هایی چیده شده است ؛ دلت می لرزد از این همه کتاب که باید بخوانی چندسال از عمرت را باید صرف کنی؟ یک سال ،دوسال ،10 سال یا تمام عمرت اینجا بمانی؛ عرقی سرد روی بدنت می نشیند به ساعتت نگاهی می اندازی ،عقربه هایش سریع می چرخند و دنبال هم می دوند به سراغ کتاب ها می روی یاد آن پیرزن می افتی .؛از میانشان چند کتاب و آلبوم درباره کودکان انتخاب می کنی شاید اثری از او بیابی به اطرافت نگاهی می اندازی باچند کتاب در دستت روبروی یکی از میزها می ایستی
ببخشید می تونم اینجا بشینم
سرش را بالا می گیرد موهایی یکدست سفید دراد با چشمانی میشی اش نگاهی سرسری به تو می اندازد «بفرمایید»
روی یکی از صندلی های مطالعه می نشینی؛ چندبرگه ، چراغ مطالعه ای کوچک و یک خودکار مقابلت است
قبل از این که کتاب را باز کنی به موهای سفید و دست های چروکیده اش نگاهی می اندازی «ببخشید شما خیلی وقته می یاید این کتابخونه ؟ »
چشمانش را کمی تنگ می کند «نمی دونم من از روزی که اومدم بیرون نرفتم ولی وقتی اومدم موهام مشکی بود » وبعددوباره مشغول کارش می شود؛ صداهای هیسسس از اطرافت روی صورتت گل می اندازد و تو را به کارت وامی دارد کتاب را باز می کنی صفحه اولش عکس هایی رنگ ورورفته از کودکانی است با اسلحه هایی بردوششان و کلاه هایی که روی سرشان لق می زند در میان چهره هایشان ترس را لمس می کنی .مکث می کنی. عکس را نزدیکتر می آوری عکس کودکیت را بیرون می آوری کنارشان قرار می دهی شبیه تو هستند ؛با اضطراب ورق می زنی کودکی با کلاشینکفی که روی دستش سنگینی می کند بالای جسد مادرش ایستاده و سربازی از دشمن در مقابلشان زانو زده
بازهم ورق می زنی
کودکی غلتیده شده در خون خیره مانده به پای له شده اش
سربازی که پای کودکی مجروح را درمان می کند و به او غذا می دهد
کودکانی که از گرسنگی جان داده اند
دوباره برمی گردی از اول نگاه می کنی شباهتشان به تو عجیب است ؛ نمی شود این همه کودک در دنیا تو باشی، اما شبیه تو هستند انگار کودکیِ تو هستند اما در موقعیت های مختلف؛ شروع به جستجو می کنی و کتاب های دیگر را می خوانی برگه هایت را سیاه می کنی؛ گرمت می شود دستی به موهایت می کشی چند تار سفید در مشتت جا می ماند نگاهت روی تارها خیره می ماند چروک خوردن دستانت را حس می کنی نفست بالا نمی آید. نیاز به هوایی تازه داری . برگه های سیاه شده ات را سراسیمه در کیفت می چپانی. جا نمی شود .چند برگه بیرون می زند. بارانیت ر ا برمی داری و از کتابخانه بیرون می زنی.
می خواهی بدوی اما پاهایت دیگر رمق دویدن ندارد به ساعتت نگاهی می اندازی از کار افتاده است ، نفس زنان به حیاط می رسی، .می خواهی هوایی تازه کنی ،اما دود تا حلقت می رود. اطرافت را می نگری. قلمرو اسلحه ها جلوتر آمده آنقدر که پاهایت را لمس می کند، .به حوض نگاه می کنی فواره ها بالا گرفته اند انگار آسمان را خونی می کنند .می خواهی از در بیرون بزنی؛ چادرپوسیده ی سیاهی را روی زمین می بینی که اسکلتی از زیرش پیداست . درجا خشکت می زند هراسان با نیمه جیغ هایی ، عقب عقب می روی بیرون .
صدای شلیک و گلوله را می شنوی . قدم هایت را تند تر می کنی می رسی سر بن بست .مردمی به تو تنه می زنند .چند نفر بر سرو روی هم افتاده اند و برای تکه ای نان می جنگند. کودکی شبیه کودکیِ خودت نشسته بر سر جنازه عروسکی که تکه تکه شده . زنی را می بینی که درگوشه ای نشسته و ضجه می زند؛ پدرم رفت استخوان هایش را تحویلم دادند همسرم رفت و سر بریده اش آوردند ، حالا باید انتظار بکشم که فرزندم چگونه از جنگ بازگردد
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
«آئورا» اثر کارلوس فوئنتس رمان کوتاه متوسطی است که راوی دوم شخص در کنار پرداختن به تم تناسخ در حالی که ممزوج با بحث "زمان دوری" شده، آن را به رمانی نادر و تا حدودی منحصر بفرد تبدیل کرده است. ما در آن داستان، با یک تاریخدان جوان طرف هستیم که از همان ابتدا (در سطور نخستین) با ویژگی‌ها و شخصیتش آشنا می‌شویم. تنها پس از این آشنایی است که راوی دوم شخص می‌تواند در همراهی و همذات‌پنداری بیشتر ما با شخصیت اثر داشته باشد و صرفاً امری فانتزی و خلاف‌آمد عادت جلوه نکند. در ادامه، این جوان وارد مکانی مرموز و مخوف می‌شود. مکانی که با آن نیز از بدو ورود به داستان، آشنایی درخوری پیدا می‌کنیم و در عین اینکه مرموز و مخوف بودنش را حس می‌کنیم، اساس این محیط و ساکنینش برای ما مجهول، مبهم و فاقد منطق نمی‌نمایند. به همین دلیل است که علی‌رغم رنگ معمایی و بوی جستجوگرانه‌ داستان، و با وجود اینکه می‌دانیم که خیلی چیزها را نمی‌دانیم و قرار است به مرور نسبت به آنها آگاه شویم، داستان را پس نمی‌زنیم و در پی خواندن ادامه‌اش برمی‌آییم. ما به دقت و با جزئیات می‌دانیم که این تاریخدان برای چه به اینجا آمده و قرار است چه کاری انجام دهد. به علاوه، فوئنتس روند پیشروی آن کار را نیز به مرور به ما ارائه می‌دهد و ما البته هرچه پیشتر می‌رویم، بیشتر انتظار این را می‌کشیم که در ادامه با رمز و راز عجیب و غریبی مواجه شویم. این حس انتظار، موجب می‌شود که گرچه پایان داستان غافلگیر کننده است، ولی ما شوک‌زده نشویم. به عبارت دیگر، بنیان داستان بر پایان غافلگیر کننده‌اش بنا نشده، بلکه اساس آن همان سیری است که ما، همراه با تاریخدان جوان، طی می‌کنیم. از این داستان، در طول تاریخ، تفاسیر فلسفی زیادی ارائه شده است، اما از نقاط قوت داستان آن است که فوئنتس، شخصاً، در پی آن نیست که مرتباً تم و موضوعش را به رخ مخاطب بکشاند و "مفاهیم فلسفی" پس ذهنش را مدام به خودآگاه خواننده پرتاب کند. او در «آئورا» موفق شده است که خواننده را در تجربه‌ای عجیب و غریب شریک کند که در دنیای واقعی محال است بتواند با آن مواجه شود. اصلاً کار ادبیات داستانی- و هنر- همین است: پر کردن خلأ تجربه‌های ناکرده و ناکردنی ما. امری که جز از پس شخصیت‌پردازی، محیط/ فضا سازی، روایت، روایت‌پذیری و منطق روایی امکان حدوث ندارد. «آئورا»ی فوئنتس نیز هرجا از این موارد دوری و از تجربه‌سازی برای مخاطبش عدول کرده، آسیب دیده است.
و «زبان آتش»- که مشخصاً از «آئورا» تأثیر پذیرفته- از ابتدا تا انتها به همین آسیب دچار است. در «زبان آتش» تجربه‌ای در کار نیست زیرا شخصیت و فضایی وجود ندارد و همچنین منطق و وضوح روایی. در نتیجه داستانی هم شکل نمی‌گیرد. در ذهن نویسنده، مفاهیم غیر داستانی و پراکنده‌ای پیرامون تم گنگ و بیش از حد عام «ضدیت با جنگ» وجود داشته که ابداً انسجامی داستانی پیدا نکرده‌اند. داستان، مجهول آغاز می‌شود، مبهم ادامه می‌یابد و در انتها رسماً وِل می‌شود. اصلاً نمی‌شود گفت که پایان داستان باز یا حتی سردرگم و گیج و گنگ است. اصلاً پایانی در کار نیست. فقط اتفاقاتی بی‌منطق‌تر از قبل به صورت دفعی رخ می‌دهند و ناگهان دیگر هیچ. جالب است که نویسنده، طول مسیر از خانه تا کتابخانه (در تاکسی) را که هیچ اهمیت و کارکرد داستانی ندارد، لحظه به لحظه شرح می‌دهد، اما پایان داستان را- که چندین سال به طول انجامیده- حتی در یک کلمه هم برگزار نمی‌کند. «زبان آتش» تنها تحت تأثیر پوسته «آئورا» است که حتی اگر چنین نباشد نیز نویسنده «زبان آتش» می‌تواند این تشابه را به فال نیک بگیرد و در تمام نقاط قوتی که درباره آن اثر ذکر شد، به عنوان نقاط ضعف اثر خویش تأمل کند.
وضعیت نابسامان «زبان آتش» حتی این اجازه را به ما نمی‌دهد که تخیل نویسنده را هم بستاییم زیرا تخیل او نیز در مدیوم داستان تعین نگرفته و به شکلی عام و شلخته باقی مانده است.
اما اگر این متن را به عنوان نوشته‌ای غیرداستانی مورد توجه قرار دهیم، باید از حق نگذریم و نگارش خوب آن را تحسین کنیم. اغلب دوستانی که بنده افتخار نقدنویسی به داستان‌هاشان را در این پایگاه داشته‌ام، به شدّت از ضعف نگارشی-زبانی رنج می‌برند. اما خوشبختانه خانم اشتری قلم محکم و خوبی دارند. هم در نگارش قابل قبول عمل کرده‌اند و هم در مقوله زبان (البته اینجا و آنجا اشکالاتی تایپی مشاهده می‌شود). برخی تشبیهاتشان نیز بسیار خوب و دلپذیر هستند. به امید آنکه این قلم خوب، در آینده ایشان را در نگارش داستان‌های خوب نیز یاری‌رسان باشد.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.