شازده هایی که جایشان اینجا نیست




عنوان داستان : تیزپا
نویسنده داستان : کیانا اشتری


داشتم قلم و دواتم را آماده می کردم که یکدفعه شازده محتشم فریاد زد باید اوراکشت، بعد پایش را شبیه کله قندی روی پای دیگرش گذاشت و چایش را هورت کشید
میرزا نصیر هم که کمی آن طرف تر از من نشسته بود ذکری زیرلب گفت و تسبیحش را در جیبش انداخت «درست است چند سال است جنی شده ، همین دیروز بود که سربند از سر دختر ادریس خان کشید » ولوله ای به پا شد یکی می گفت ناموسمان در امان نیست دیگری فریاد می زد او جادو گر است باید کشته شود تا درس عبرت شود
احسان الله خان هم که تا آن لحظه سکوت کرده بود ابروهایش را در هم کشید «آقایان... آخر ، انصاف هم خوب چیزی است جادوگر و جنی دیگر چه صیغه‌ای است.»
همین شما شازده محتشم آن موقع که در دل کوه گیر افتاده بودی اگر ِتیزپا نبود و خبر نمی آورد الان دراین مجلس این گونه رجز نمی خواندی؛ یا شما میرزا نصیر مثل این که یادتان رفته اگراو نبود الان معلوم نبود دختردردانه ات ... لا اله الله »و بعد رو کرد به آقا که بالای مجلس نشسته بود و گاهی دستی به محاسن سفیدش می کشید
«آقا شما بزرگ مایی و حرف شما سند است اما من به این مجازات دلم رضا نمی دهد»
میرزا نصیر فریاد زد« چه می گویی احسان الله خان تا الان هم به احترام شما سکوت کردیم اصلا این آدم از اول جادوگر بود مگر آدم می تواند از اسب سریع تر بدود حالا هم که شیطان در جلدش رفته »
احسان الله خان پوزخندی زد «چه طور آن موقع که سبب نجات دخترت شد جادوگر نبود دست بردار از این خرافه ها »
میرزا نصیر که صورتش شبیه هندوانه نیمه رس، سرخ و سفید شده بود می خواست مجلس را ترک کند که با اشاره اسدخان آرام گرفت و نشست.
احسان الله خان لحظه ای درنگ کرد وگفت : « من فقط می خواهم زود تصمیم نگیریم آخر از زمانی که به باچی حمله شد این بینوا، هم از پا افتاد هم از زبان ؛ نمی دانم چه دخلی به آن ها داشت؟»
شازده محتشم فریاد زد« چرا بی ربط می گویی احسان خان؟! درست است واقعه باچی درد بزرگی بود حمله آن غارتگران کم از حمله مغول نداشت؛ ناموس مردان قوچان را جلوی چشمانشان گرفتند و بردند و فروختند ، اما این چه ربطی به تیزپای جادوگر دارد؟ اگر دنبال نجاتش هستی بهانه ای بهتر بیاور ».
احسان الله خان رو به شازده محتشم کرد و گفت «دلیل بهتر از بی زبانی اش و بی دفاعی اش! نشسته اید بهتون می زنید جادوگر و شیطانش می خوانید بی آنکه دلیلش بدانید آندفعه بی آنکه بدانید چه خبر است داشتید او را می کشتید»
آقا دستی بر سیبیلش کشید و گفت «احسان الله خان آخر این بار قضیه اش فرق می کند »
بله فرق می کند اما این بی نوا چندسالیست زبانش آن نی لبک سوز دار است که آن هم مدتی است نمی زند »
آقا بی آنکه جوابی دهد از جایش بلند شد و همه به احترامش نیم خیز شدند، یک دستش را بر سرکمرش گذاشت و به سمت پنجره ی مشبک و چوبی کنار مهمانسرا رفت و به ستون جلوی ایوان خانه نگاهی انداخت که اول بار به دستور خودش بهمنِ تیزپا را به آن بستند.
داستان بستنش به ستون از این قرار بودکه یک شب نزدیکی های سحر بود که ازخدا بی خبری به آقا خبر رساند که بهمن فرمان را اجرا نکرده و برای خودش بیرون خانه خوابیده است،آن موقع هنوز شهرتش تیزپا نبود ، آقا هم باشنیدن این خبر چند تا از نوکران خود را فرستاد تا او را کت بسته بیاورند ،. یادم است هرچه احسان الله خان سعی کرد آقا را آرام کند نشد گویا آنقدر میرزا نصیر و دیگران در گوشش وز وز کرده بودند که خونش به جوش آمده بود خلاصه بهمن را کشان کشان آوردند و درحیاط رها یش کردند اوهم شروع کرد به فریاد زدن تا این که چشمش به چکمه های براق سیاه آقا افتاد جا خورد آقا روبرویش نشست چانه اش را بادو انگشتش فشار داد و کشیده ای برصورتش زد که جای انگشتانش مثل مهری روی صورتش حک شد و بعد به دستورش او را به ستون ایوان بستند، هنوز خورشید طلوع نکرده بود که همه جا خبرش پیچید بهمن خیانت کرده. آفتاب که زد آقا دستور داد آنقدر او را بزنند تا بمیرد ضربه اول که نواخته شد درد امانش نداد و فریاد زد: «آخر مگر من چه کرده ام؟» شازده محتشم که در کنار آقا ایستاده بود فریاد زد و گفت: « نمی دانی چه کرده ای؟ مگر قرار نبود جواب نامه را تا فردا بیاوری؟! » و بعد با اشاره اش ضربه ای دیگر براو زدند ناله کنان گفت:« کدام خیانت بی مروت ها من تازه برگشته ام چون زود رسیدم استراحتی کردم تا صبح نامه را تحویل دهم» میرزا نصیرکه آن طرف ارباب ایستاده بود گفت « دروغ می گوید بزنیدش » احسان الله خان طاقتش تمام شد و گفت« به خاطر خدا یک لحظه امان دهید شاید راست بگوید» بهمن فریاد زد «راست می گویم، به خدا راست می گویم ،نامه جیبم است بگردید» وبعد به اشاره ی آقا ، من جیبش را گشتم و نامه جوابیه که مهر وموم بود را بیرون کشیدم ، من آن موقع تازه به دم و دستگاهشان راه یافته بودم که آن هم خودش داستانی دارد ؛ خلاصه به دستور آقا دست و پایش را باز کردند آقا از بالای ایوان پایین آمد جبّه ی خود را بردوشش انداخت و گفت :آخر توچگونه به این سرعت بازگشتی ؟
بهمن بر دستانش بوسه ای زد وگفت: «شما که از تیز پاییم می دانید اهمیت این نامه و وفایم به شما بر سرعتم افزود»
از آن روز معروف شد به بهمِن تیزپا و سکه ها بر سرو رویش ریخته شد تا که دیوانه شدو جادوگرش خواندند و مجلس آن شب هم به راه افتاد تا تکلیفش را روشن کنند.
آقا از کنار پنجره کنار آمد و روبه من کردو باصدایی قاطع گفت بنویس میرزا هاشم و بعد رو به جمع کرد و با صدایی رساتر فریاد زد تا اهالی خانه هم که مثل همیشه پشت هشتی فال گوش بودند بشنوند «حکم ما این است که او را در غاری به بند کشیم » ؛ با این حکم آقا، پچ پچ ها خوابید وصدای زنده باد آقا در فضا پیچید هرچند چهره احسان الله خان در هم فرو رفت اما هیچ نگفت او را خوب می شناختم آخر ازکودکی نزد او بزرگ شده بودم و او بود که مرا به آقا معرفی کرد و ثبت وضبط امور به دست من سپرده شد طوری که کارو کاسبی میرزا نصیر که هم شغل من بود کم کم رکود شد و دلخوری اش نسبت به احسان الله خان هم از همین جاها شروع شد گویا مرد قابل اطمینانی و راز داری نبود این بود که با رایزنی های احسان الله خان من به آن جا راه یافتم ،البته میرزانصیر کارش را به گونه ای دیگر ادامه داد و این از سیاست های احسان الله خان بود اتاقی به او دادند و محافظ اسناد شد هرچند مثلا ترفیع یافته بود اما خودش هم می دانست که فقط خواستند دور تر باشد البته زهر زبانش گاهی از راه دور هم اثر می کرد ، کم کم من در تمام مجالس سّری و غیر سّری راه یافتم اما فقط می نوشتم بدون هیچ کم و کاست و قضاوتی این درسی بود که احسان الله خان به من داد درست و دقیق بنویس اما قضاوت نکن گاهی هم نامه های آقا را می نوشتم و به تیزپا می رساندم که پیک تیزپای ما بود .
بگذریم ، بعد ازحکم آن شب اقا اهالی منتظر اجرای آن بودند خروس خوان که شد نمازها برپا شد و سیل جمعیت برهم سوار شد ،همه آمده بودند به جز احسان الله خان که آن روز خودش را در خانه اش حبس کرد؛ پسر بچه ها درمیان مشت های کوچکشان پر از خرده سنگ بود و دختر بچه ها در میان شیلوارهای رنگی شان ؛ به جز دختر میرزا نصیر همان که تیز پا مجبور شد از نامانلو تا باچانلو را بدود پی ننه مریم قابله برای شفای او. ننه مریم قابله بود اما طبابتش در همه جا زبانزد ود و مثل او دیگر نیامد
. کم کم تیزپا نزدیک شد و همهمه ها دوباره به راه افتاد
حقش است روزگارمان را سیاه کرده
خدا آقا را حفظ کند با این تصمیم
نگاهش کن این خود جادوگر است
از دور چهره لاغر اندامش پیدا بود،در میان دستان نوکران آقا کشیده می شد ومانند کره ای تازه زاده شده با هر قدم که برمی داشت می افتاد و ذره هایی از سپیدی تنش از میان لباس سیاه کهنه اش بیرون می زد نزدیک جمعیت که شد بارانی از سنگریزه بر سرو رویش ریخته شد ، دور ش را گرفتند و نفرینش کردند کم کم از دیدرس ما دور شد آنقدر که شبیه نقطه ای شد و جمعیت با صدای زنده باد آقا پراکنده شد برای اهالی همانجا همه چیز تمام شد، اماقصه برای من تازه از آن جا شروع شد چون که احسان الله خان آقا را راضی کرد که حداقل لقمه نانی به او برسانیم تا زنده بماند البته ناگفته نماند که میرزا نصیر و شازده محتشم زهرشان را ریختند و برای همین، آقا اولش مخالفت می کرد ، ولی با سیاست احسان الله خان من توانستم مامور این کار باشم و در زمان غیبتم اگر مشکلی بود میرزا نصیر به کارها رسیدگی می کرد ، ماموریتم این بود که روزی یکبار به دل کوه های گلیل بروم تا لقمه نانی به او برسانم و درست در همان غار بود که بعد از مدت ها زبان تیزپا بازشد.
از من پرسید خورشید را ندیدی؟ نگاهش کردم تاریکی غار را که دیدم گفتم لابد ترسیده هر بار که می رفتم به آن غار دنبال خورشید می گشت تا این که یکبار برایش چراغی بردم و گفتم این راروشن می کنم تا نترسی نگاهم کرد لب هایش لرزید و مهره های چشمانش از میان فرو رفتگی های پلک هایش برقی زد «در میان همین کو ه ها بود خورشید را دیدم اول بار پی ننه مریم را برای دختر میرزا نصیر از خورشیدگرفتم
گفت: دنبالم بیا ، وقتی راه می رفت شیلو ارش در دشت می رقصید
بعد از آن روز چند باری دیدمش آخر مسابقه می دادیم من با پاهایم می تاختم و او سوار براسبش . در همین کوه ها بعد سرش را کمی به اطراف چرخاند چشمهایش را کمی تنگ کرد دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت: بعد از آن روز چند باری به بهانه مسابقه او رادیدم من با پاهایم می تاختم و اوسوار براسبش ولی این ها را به کسی نگو اگر بفهمند با غیر ایلش بوده ننگش می کنند و دوباره دهانش را از گوشم دور کرد درچشم هایم خیره شد «ندیدیدش؟
«نه ندیدیمش»
به گوشه ای خیره شد و دوباره نگاهم کرد و گفت : نشانش لاله ی زردیست که بر سربندش است اگر دیدیش بهش بگو منتظرم همان جا که آخر بار دیدمش آخرآن روز زودتر رفت هنوز سایه خورشید به کمرش نرسیده بود، می گفت حنا بندان خواهرش است ....
بعد از آن روز هر چه دویدم به خورشیدم نرسیدم رفته بود؛ من دویدم اما نرسیدم .
نزدیک ترش نشستم «چرانرسیدی تو مگر بهمن تیزپای ما نبودی؟»
نگاهی به پاهای بی رمقش انداخت و گفت مگر نمی دانی آن شب در باچی غوغایی بود این را مردم می گفتند همان ها که دیدند بعد انگشت لاغرو استخوانی اش را جلوی دهانم گذاشت و گفت:
هیسس گوش کن صدای سورنا و دایره است می شنوی؟آخر حنا بندان خواهر خورشید است ،.دارند می رقصند ،
هی هی ... صدای اسب هایی واقعی است صدای نعره های سوارانشان را می شنوی ؟ صدای تیرهای هوایی می آید ، شلیک می کنند
بوی خون می آید، اسب ها دارند شیهه می کشند، مردم فرار می کنند ،می افتند زیر سم های اسب ها ،له می شوند، می غلتند در خون. صدای جرقه های سوختن چادرها را می شنوی ؟می بینی چادر ها می سوزند، ببین دارند می سوزند، چند تایی فریادمی زنند ، خاکستر می شوند. زنان از پدران و همسرانشان جدا می افتند. کودکان دنبال مادرانشان گریه کنان می دوند ، زنان جیغ می کشد، جیغ می کشد جیغغغغغ ....
من می رسم اما خورشیدم نیست او را برده اند
از کوه های گلیل بالا می روم تا تیغه ی کوه می روم تا انتهای افق آنجا که آسمان به زمین می رسد
لیارِم( ای یارم ) لیاِرم( ای یارم) خورشیدِم
صدایم به او نمی رسد باز هم فریاد می زنم نمی شنود
دوباره می دوم به او نمی رسم
به خورشیدم نمی رسم
تو خورشید مرا ندیدی ؟ اگر دیدیش بگو همانجا که آخربار دیدمش منتظرم ...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
کیانا خانم اشتری سلام
داستان « تیزپا » با فضاسازی متفاوتی آغاز می شود. صحنه ی افتتاحیه خوب درآمده و با فضاسازی درست شما بلافاصله می توان دریافت که داستان از جهت تاریخ تقویمی، به دوره ی ویژه ای مربوط می شود. وقتی راوی قلم و دواتش را آماده می کند و شازده محتشم پایش را مثل کله قند روی پای دیگرش می اندازد خواننده خودش را برای خواندن داستانی تاریخی با تعلیقی پرکشش آماده می کند اما انتظارش برآورده نمی شود. مهمترین مشکل این است که داستان کوتاه، برای این طرح و برای این شخصیت هاو به طور کلی برای چنین سوژه ای با این نوع پرداخت، مناسب نیست. اگر چنین سوژه و فضایی را برای داستان بلند طرح بریزی شاید نتیجه، اثری به مراتب قابل بحث تر از این باشد. اینچنین روایت شازده احتجابی یا بیهقی وار، به کار داستان کوتاه نمی آید. مشکل دیگر اینکه انگیزه ی روایت بسیار ضعیف است. دلیل اینهمه داد و بیداد و بگیر و ببند شخصیت ها چندان قوی و قابل پذیرش نیست که بتواند داستانی را از ابتدا تا به انتها روی پا نگهدارد. درست معلوم نمی شود چرا تقریبا همه جز تک و توک شاهدان ماجرا، به خون تیزپا تشنه اند؟! چه گناهی مرتکب شده؟! در داستان به چند ماجرا یا حادثه ی بزرگ دیگر نیز اشاره می شود؛ مثل واقعه ی باچی، فروختن ناموس مردان قوچان،، واقعه ی باچی چیست؟ مردان قوچان کیست؟ چکاره است؟ و و و . خوب جای طرح چنین حوادثی و در واقع جای چنین گره افکنی های فرعی که هر کدام می توانند داستان دیگری باشند اینجا نیست؛ خواننده مطلقا پیش زمینه یا اطلاعی درباره ی هیچیک از اینها ندارد و آنچه در داستان آمده و مجموعه ی اطلاعاتی که خواننده می تواند از دیالوگ ها یا شخصیت پردازی ها و ... به دست بیاورد، کمکی به گشایش اثر نمی کند؛ عشق و هجران پایان کار نیز نه تنها گره گشایی به حساب نمی آید بلکه کار را پیچیده تر کرده است. وقتی بناست داستانی تاریخی بنویسی باید نسبت به نثر و زبان بیش از هر زمان دیگری توجه و وسواس داشته باشی. نثر اثر نه تنها باید نثری روان و بی غلط باشد بلکه لازم است با زمان تاریخی ماجراو فضای داستان جفت و جور شود. شما را دعوت می کنم به خواندن داستان هایی مثل « زنی با سنجاق مرواری نشان» نوشته ی رضیه انصاری، « شاه بی شین» نوشته ی محمدکاظم مزینانی و آثار بسیار دیگر که حتما خود شما خوانده ای و یا می شناسی و یا جستجو می کنی و می یابی. نویسنده ای که توانسته صحنه ی ابتدایی این اثر را چنین خوب بنویسد حتما می تواند با سوژه های متفاوت و متنوع دیگر نیز داستان های یکدست قدرتمند بنویسد؛ بنابراین منتظر آثار خوب شما هستیم.

سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.