تلمیح، صنعت تعمیق متن مینیمال است.




عنوان داستان : طهران بی خدا
نویسنده داستان : حمید نیکبخت

روی پشت بام ساختمان،طوری پشت قربانی ایستاد که روبرویش برج میلاد را ببیند.صدایی در گوشش پیچید: "ابراهیم،ببر"
دستانش لرزید.چشمانش رابست وچاقو را در دستش چرخاند.بالاخره برید.
و صدای ضعیف اذان مسجد محل میان صدای خِرخِر گلوی پسرش گم شد!!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان‌های مینیمال به‌طور معمول برای تعمیق و تعریض معنایی خود از صنعت ارجاع یا همان تلمیح بهره زیادی می‌گیرند. در اینجا شما هم یک ارجاع دینی و ادبیاتی دارید. از داستان حضرت ابراهیم وام گرفته‌اید. این وقایع یا مسائل دینی که گاه لایه‌های فلسفی عمیقی هم به خود گرفته‌اند، قابلیت‌های زیادی برای داستان شدن و پرداخت‌های دوباره داستانی دارند. همین قضیه ابراهیم و اسماعیل دستمایه کتاب معروف «ترس و لرز» نوشته کی‏یرکگور در حوزه فلسفه اگزیستانسیالیسم بوده است. در اینجا مضمون قربانی کردن باز هم مضمونی جدی برای داستان به نظر می رسد، مضمونی که با کنش انتهایی معنادارتر هم شده است.
اما از عنوان داستان آغاز کنیم. نام داستان همیشه هم به کمک داستان آمده و هم به آن ضربه زده است. گاه کمک به درک محتوا کرده و گاه محتوا را لو داده. در اینجا به نظر اگر عنوانی برای داستان وجود نداشت بهتر بود. شاید متن خواسته تا بگوید این اراده خداست که چاقو را تیز و کند می‌کند و پذیرفته شدن یا نشدن هر چیز به خواست اوست، اما از سویی سرشت داستان مینیمال این است که خیلی چیزها از جمله کامل کردن داستان و تصمیم‌گیری نهایی برای موضوع و فهم محتوا را بر عهده خواننده می‌گذارد. متن مینیمال صورت‌های کامل مختلفی بر خود می‌بیند که همه آنها را خواننده می‌سازد. متن مضامین متنوعی را هم می‌تواند داشته باشد که البته باز هم خواننده به آنها می‌رسد. پس در اینجا هم بهتر است بگذاریم خواننده به این نکته برسد که آیا نبود چیزی مانند اراده خداوند در اینجا برای قربانی نتیجه معکوس داده یا امر دیگری.
اما این که طهران را با ط نوشته‌اید هم نکته جالبی است و نباید از نظر دور داشت. این ط شکلی از زبان عربی و دینی را تداعی می‌کند.
در خصوص مکان داستان که تهران است همان نماد این شهر که برج میلاد می‌تواند باشد در متن داستان آورده شده و لذا خواننده می‌گیرد که داستان در تهران حادث شده است و نیازی به ذکر آن در عنوان نیست. اما اگر بر داشتن عنوان اصرار دارید حتماً آن را عوض کنید، چرا که از همه این‌ها گذشته کمی شعاری است و تکراری. عنوان فعلی فاقد زیبایی داستانی است.
از عنوان به متن برسیم. یک کلمه همان آغاز زیاد دارید. در عبارت "پشت‌بام ساختمان" کلمه ساختمان زیادی است. همان پشت‌بام کافی و گویاست. خواننده خود می‌گیرد که حتماً ساختمان است دیگر. اگر هم بگوییم خوب شاید ساختمان نبوده، باز هم اضافی است چرا که مهم نیست پشت‌بام کجا اتفاق می‌افتد و مکان حضور این دو فرد اهمیتی در داستان شما ندارد در عین حالی که طبیعی‌ترین برداشت خواننده همان ساختمان خواهد بود. پس ساختمان را بردارید. حذف حتی در حد یک کلمه هم در داستان مینیمال لازم و ضروری است.
ایستادن روبروی برج میلاد به عنوان یک نماد شهری استفاده‌ای معنادار است. حتی می‌تواند تقابلی از سنت و مدرنیته تلقی شود. حرکتی سنتی در مکانی مدرن به عنوان شهر و شاخصاً تهران.
و از سویی این روبرو بودن نوعی کعبه جدید شهری را هم می‌تواند تداعی کند و لذا همان معنای خدای جدید و ساختگی هم شکل می‌گیرد، خدایی که در انتها می‌بینیم جواب نمی‌دهد و چاقو را کند نمی‌کند. صدای "ببُر" در درون شخصیت اصلی داستان، فضا را به فضای داستان واقعی حضرت ابراهیم نزدیک‌تر می‌کند و از سویی شکلی داستانی‌تر هم به متن می‌دهد. در عین حال از توصیف صرف، متن را خارج می‌کند. این ندا چه واقعی بوده و چه تصورات درونی فرد باشد، برای این داستان کاربرد لازم را دارد. می‌شود این ندا را تصور جعلی او در فضای مصنوعی و ماشینی شهر دانست که در ماهیت ندایی کاذب است و او و قربانی را به بدبختی می‌رساند. نزدیک شدن این داستان به داستان حضرت ابراهیم به واسطه یکی شدن نام شخصیت این داستان با نام آن حضرت خیلی بیشتر می‌شود. حتی شاید بتوان این‌گونه برداشت کرد که ابراهیم زمانه ما در موقعیت و مکانی "طهران"گونه، دیگر آن ابراهیم حقیقی نخواهد بود.
تردید این فرد هم که در لرزیدن دست و بستن چشم مشهود است با یقین ابراهیمی فاصله دارد و این ماحصل همین کاذب بودن موقعیت و جعلی بودن زندگی ماشینی است. یقین سنتی و تردید مدرن طبیعتاً ماحصلی یکسان ندارند.
جمله "و بالاخره برید" جمله دو پهلوی خوبی است. هم می‌تواند به چاقو اشاره کند و هم به شخص. فاعل را دو تا می‌کند. این کارکردها برای جملات و کلمات که در عین یکی بودن، چند معنا دارند کارکردهای تکنیکی داستانی هستند.
پایان‌بندی داستان نیز به لحاظ تفاوتی که با داستان اصلی حضرت ابراهیم دارد این متن را قابل اعتنا کرده. طبیعی است که هر اتفاق مشابهی با داستان اصلی به متن شما ضربه می‌زد. باید ما چیز دیگر و جدیدی را شاهد باشیم تا متن را جذاب کند. فرجام متفاوت این قربانی است که متن را متفاوت کرده و جذاب. کمرنگ شدن صدای اذان و گم شدن آن در صدای خرخر گلوی قربانی حکایت از کمرنگ شدن باور دینی در جایی است که کذب دین وجود دارد.
در مجموع متن معنادار و خوب است و یک مینیمال موفق از نویسنده محترم رقم خورده است.
اما در مورد فرمایشات دیگرتان: داستان مینیمال امروزه قالبی بسیار جدی است و ان‌شاءالله در سال آینده بناست حرکت جدی‌تری برای آن انجام شود که اخبار و اطلاعات لازم را دریافت خواهید کرد. عموم نویسندگان بزرگ غرب این قالب را آزموده‌اند و داستان‌هایی مینیمال و حتی چند کلمه‌ای نوشته‌اند.
از این که با شما در ارتباط باشم خوشحال خواهم شد و امیدوارم داستان‌های بیشتری از شما در اینجا بخوانم. قابلیت نوشتن داستان‌های مینیمال را کاملاً دارید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
حمید نیکبخت » سه شنبه 23 بهمن 1397
سپاس از نقدتون....من تمام نقدهاتون در این سایت رو خوندم و از نقدهاتون بسیار یاد میگیرم. ممنون میشم اگر کتابی برای اشنایی بیشتر با تکنیکهای مینیمال معرفی کنید. سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.