تکرار نکنید، تکراری نشوید




عنوان داستان : بی خبر!!!
نویسنده داستان : حمزه اصغری

چشمهایش پر خون
و های های مداوم گریه اش امانم را بریده بود.
دنیا که
دنیا که به آخر نرسیده
جمله ای که مدام برای دوستم تکرار میکردم
از حال آشفته ای که داشت حدس میزدم‌که دست به کار نامعقولی خواهد زد ، به خودش
یا به او که ....
او که بی خبر رفته بود و دستانش
گردن آویز شانه های کس دیگری گشته بود
اینک سالها از آنروز شـــوم میگذرد
میدانم‌ که بی او بهارو تابستان و فصل ها چه سرد و یخبندان گذشته است.
واودر همان اتاقی که در بالای سر درش یک جمله زیبا داخل تابلوی طلایی رنگ شده ای با خط خوش به چشم میخورد
( مجنون که شدی عاقلی ) بی کس و تنها نشسته است.
بازیچه ی چرخ گردون است
که هرجورو‌ناجوری صلاح میداند چرخ می خورد
دلبر او که بیخبر رفته بود اینک هر روز صاحب خبر است
کارمند همین جایی است که دوستم برای همیشه خانه اش
آنجاست
..... خرابکاری میکند ، داد و هوار راه می اندازد
به همه بدو بیراه میگوید ، مواقعی که آرام بخش برایش می زنند نمی خوابد در کف راهرو می نشیند
شعر می خواند بعد .....
بلند بلند می خندد
یادم نرفته بگویم دوستم هرروزدر این مکان
جورابهایش را نَشُسته به آویز طناب پهن میکند ولی
آن زن اتو کشیده تحویلش میدهد
ترو خشکش میکند
برایش شکلک در می آورد
میخندد و می خنداند
دستانش را دردستش میگیرد
میفشارد..
میخواهد چیزی برای او بازگو کند از این که
پدر و مادرش به زور اورا......
زبانش بند میشود
ناخودآگاه اشک از چشمانش جاری می شود
و سخت گریه میکند
دوستم برایش میگوید چرا گریه های تو بوی بستنی
کافه تریای کنار پل زیر گذر میدهند ؟
گریه ی زن بیشتر و بیشتر می شود
شایدم به روزهای بارانی که دست در دست هم قدم می زدند می افتد دوستم به لرزش دستان او قاه قاه میخندد ...
..... دلش به حال او نمی سوزد و زیر لب میگوید : دیوانه ی بیچاره!!!
ودوستم عاقلتر ازآن بود که بعد رفتنش ازآنروز شوم
دست به هیچ کار نامعقول و ناشایستی نزده است
فقط وفقط کمی
موهایش را سفید کرده است
فقط و فقط‌ کمی موهایش را ...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
با اندکی شاعرانگی تلاش شده تا سرگذشتی تراژیک شرح داده شود. اگر بخواهیم ببینیم آیا داستان نقطه ضعفی دارد یا خیر، باید دید به سئوال های لازم جواب داده شده است یا نه. یکی از سئوال‌ها مربوط به شخصیت‌پردازی است. آیا داستان شخصیت دارد و اگر دارد آیا به اندازه لازم و کافی پردازش شده‌اند؟
جواب درباره داشتن شخصیت، مثبت است. سه شخصیت در داستان حضور دارند. یک جوان و یک دختر و یک راوی که دوست آن جوان است. اما مهمتر از حضور شخصیت، میزان و کیفیت پردازش این شخصیت‌هاست. اگر به سئوال دقت کرده باشید گفته شده "به اندازه کافی". قرار نیست خواننده همه چیز را در مورد یک شخصیت بداند. این که دیشب چی خورده یا کجاها رفته شاید به داستان ربطی پیدا نکند. پس میزان شخصیت پردازی به موضوع و نیاز داستان بستگی دارد. در اینجا به اندازه لازم شخصیت معرفی و توصیف شده است. وضعیت روحی و روانی وی در واکنش با رفتار دختر و سرنوشت خودش بیشتر از هرچیز مهم است. این که پس از رفتن و ازدواج دختر چه کرده و چه شده برای داستان مهم است و همان هم توسط نویسنده گفته شده است.
سئوال دیگر مربوط به "چه موقع؟" و "کجاست؟"، این‌ها یعنی زمان و مکان داستان و به عبارتی موقعیت داستان از لحاظ زمانی و مکانی.
موقعیت از مهمترین نیازهای یک داستان است. شخصیت‌ها نیازمند موقعیت هستند تا خود را نشان بدهند. در این جا موقعیت خوبی انتخاب شده است؛ هیجان و تعلیق دارد؛ البته کلیشه‌ای است اما باز هم کیفیت خودش را دارد. موقعیت پیش‌آمده از این قرار است که دختری فرد مورد علاقه‌اش را رها کرده و به خاطر مسائل خانوادگی با دیگری ازدواج کرده است و جوان عاشق خودکشی نکرده اما کارش به جنون کشیده و در بیمارستانی بستری است که دختر از قضا همانجاست.
کنش‌های جذاب از دیگر نیازهای یک داستان است. موقعیت پیش‌آمده و واکنش جوان برای همدردی مخاطب کافی است تا تراژدی شکل بگیرد. خواننده، به‌خصوص خواننده ایرانی با چنین افرادی حس همدردی و همراهی خوب دارد. چنین واکنش‌هایی همیشه داستانی‌اند.
اما این کنش یک چرایی لازم دارد. "چرا؟" از مهمترین سئوالات یک داستان است. پاسخ این سئوال البته در متن کاملاً مشخص می‌باشد. پسر به خاطر رفتن دختر و ازدواج دختر با کس دیگری مجنون شده. دختر هم پسر را رها کرده به خاطر آن که "پدر و مادرش به زور او را..."
پس در مجموع ما هر آن‌چه که یک داستان از لحاظ عناصر و اجزاء لازم دارد را داریم. موضوع هم جذابیت‌های خاص خود را دارد و لذا می‌شود گفت یک داستان کامل در اینجا داریم. اما آیا این به معنی نداشتن هیچ نقطه ضعفی است؟
خیر، فقط کامل بودن از لحاظ عناصر و اجزاء و ساختار کافی نیست. میزان جذابیت موضوعی هم مهم است. همین کلیشه‌ای بودن موضوع تا حدود زیادی از جذابیت متن برای مخاطب جدی و به‌خصوص منتقد ادبی می‌کاهد. از این نوع داستان‌ها به وفور می‌توان دید و خواند. باید به دنبال چیزهای جدیدی باشید. چیزی که قابل پیش‌بینی در داستان نباشد و یا خواننده نتواند پایان ماجرا را حدس بزند. شما داستان دارید، اما داستان جدیدی ندارید و همین به زعم یک منتقد حرفه‌ای به مثابه نداشتن داستان است.
یک مشکل دیگر در داستان این است که شما همه چیز را از قبل گفته‌اید و فقط در داستان شرح وضعیت داریم بدون آن که انتظار چیز خاصی را بکشیم. در چنین متنی همه‌ی ماجرا گفته شده و کنش جدیدی قرار نیست اتفاق بیافتد. فقط نشسته‌ایم و وضعیت موجود و شکل گرفته را تماشا می‌کنیم. این نوعی نقطه ضعف حساب می‌شود.
دو نکته را هم در خصوص داستان‌تان فراموش نکنید: این که راوی از کجا از ماجرای ازدواج زورکی دختر خبر دارد؟ او که دانای کل نیست. پس این از نقاظ ضعف فنی داستان‌تان محسوب می‌شود.
دیگر این که استفاده از سه نقطه (...) یک استفاده اصولی و تکنیکی است. چرا شما بعد از عبارت "پدرو مادرش به زور او را ......." این همه نقطه دارید. معمولاً سه نقطه و یک نقطه چهارم به عنوان پایان سطر یا جمله (حداکثر چهار نقطه) استفاده می‌شود. جاهای دیگر هم به همین ترتیب نقطه زیادی دارید.
در کل داستان خوبی است. آن قضیه جوراب‌ها خیلی خوب است. تکرارها بد نیستند. شکستن جملات و سطرها به شاعرانگی کمک کرده.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.