کدام برش از زندگی



عنوان داستان : مینی بوس اشتباهی اول مهر...
روز اول مدرسه جدیدم بود، زنگ که خورد سریع پریدم تو خیابون و دویدم که جلوتر از بقیه بچه ها سوار مینی بوس بشم و جا بگیرم، بس که هٌول سوار شدن بودم مینی بوس قرمز رنگ رو انتخاب کردم و هٌل و هٌل دادم و از زیر دست و پای بقیه بچه ها رفتم آخرین صندلی کنار پنجره نشستم و به زور گیره پنجره رو زدم عقب و کامل بازش کردم که باد بخوره تو صورتم…
بقیه هم آروم آروم و مثل بچه آدم سوار می شدن با تعجب بهم نگاه می کردن! تقریبا مینی بوس پر بود و صندلی های بوفه کنار من همشون خالی بودن که ۵ تا دختر هیکلی سوار شدن، فضا سنگین شد و دیدم همه دارن منو نیگاه می کنن!
اومدن جلو و یکیشون زد تو بازوم و گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟!! چرا جای من نشستی؟! بقیه دوستاش هم «جَری» بودن، قیافه اش یه جور وحشتناکی بود! یه عالمه سبیل داشت از خودمم بیشتر! و یه ابروی پٌر و وقتی حرف می زد دندونای زرد کج و معوجش معلوم می شد! به خودم گفتم: نترس، نترس، از حقت دفاع کن… آروم گفتم: من زودتر اومدم… لرزش صدامو می شنیدم!
مینی بوس راه افتاد و این هنوز بالا سر من وایساده بود! روپوشم رو می کشید و گفت: بیا اینجا ببینم… اینجا از قدیم جای من بوده!!! و من محکم لبه پنجره رو گرفته بودم… آخه امروز روز اول مدرسه بود چه جوری از قدیم جای این بوده! کوتاه نمی اومدم و هر چی می گفت جواب می دادم، دوستاش هم اومدن کمک اش! همه چیزم نو بود و می ترسیدم کیف و مانتوم رو پاره کنن!
صدای بابام رو می شنیدم که می گفت: همیشه از حقت دفاع کن! و شیشه رو محکمتر می چسبیدم، مینی بوس می رفت و همه داشتن به من نگاه می کردن که دو دستی چسبیده بودم به پنجره! راننده داد زد بسه دیگه دوباره دعوا راه انداختید؟! ای وای! راننده هم اینا رو می شناخت پس چرا منو نمی شناخت؟! از پنجره می دیدم که مینی بوس داره از شهر خارج می شه، جرات نداشتم بپرسم کجا می ری؟ اینقدر درگیر حفظ صندلی ام بودم که نمی شد کار دیگه ای کرد! درخت های گِز کنار جاده رو می دیدم و دختره مثل کُنار(درخت سدر) تکونم می داد! یهو داد زد سرم که تو از کجا اومدی تو سرویس ما؟!
بلندتر از بقیه پرسید: شما اینو می شناسید؟…. همه نگام می کردن و مینی بوس کاملاً از شهر خارج شده بود و رسید سر یه جاده خاکی! داشت می پیچید تو خاکی… اینجا واسم آشنا بود! همه وجودم پر ترس شده بود. گفتم اینا منو دزدیدن! همشون با هم همدستن، دوباره دختره داد زد: تو اصلا «بائن» چیکار داری؟! برق از سرم پرید! …. چی؟ بائن؟… آره! این روستا رو می شناختم آخر هفته ها با خاله ها و دایی ها می اومدیم زیر درخت های گِز و گندمزارهاش ناهار می خوردیم و بازی می کردیم! ولی من الان اول جاده بائن چیکار می کردم؟! یه صدایی گفت: این سرویس بچه های بائنه، شاید اشتباه سوار شدی؟!
ماتم برده بود! می خواستم کم نیارم! گفتم نه من اینجا کار دارم، بلند تر گفتم: همین جا پیاده می شم…. بچه ها داد زدن راننده نگه دار… راننده تو جاده خاکی نگه داشت… کیفم رو برداشتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم که ضایع نشه چه سوتی ای دادم!!! یهو دختره و دوستاش خندیدند، بلند! آره جون خودت… خاک بر سرت … اشتباه سوار شدی روت هم زیاده…. «پشت خو اَ گِل نازتای»! و هی پشت هم می گفتن و من دیگه نمی شنیدم …
وسایلمو جمع کردم و به سختی از ته مینی بوس خودمو رسوندم به در… در باز شد و پیاده شدم… دختره و دوستاش بلند بلند می خندیدن و چند تا از بچه ها دلشون واسم می سوخت!… وسط جاده خاکی و بین گزها ایستاده بودم، در مینی بوس با صدا بسته شد و رفت، دختره و دوستاش از شیشه سرشون بیرون بود و زبون درازی می کردن!
مینی بوس آروم آروم دور شد و ازش رد خاک جا موند! من موندم و جاده خلوت و گزها!…. راه دیگه ای نبود باید پیاده خودمو به خونه می رسوندم، یادم اومد صبح مامانم گفت: بعد مدرسه برو اداره ی بابا می آم اونجا دنبالت!
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم آرین عزیز درود
وقتی در تعریف کلاسیک داستان کوتاه می‌خوانیم که برشی از زندگی است دقیقا داریم از چه برشی حرف می‌زنیم؟ آیا هر برشی از زندگی را می‌توانیم به‌عنوان داستان کوتاه استفاده کنیم؟ جواب من به این سوال این است که می‌شود هر برشی از زندگی را انتخاب کرد اما به شرط آن‌که داستانی باشد. شما برشی از زندگی را انتخاب کرده‌اید که داستانی نیست. اصلا چیزی در خودش ندارد. یک نفر مینی‌بوس اشتباهی سوار می‌شود و بر اشتباه خود هم اصرار می‌کند. در این برش چه مساله‌ای وجود دارد؟ نه تکنیکی به کار برده شده و نه تعلیقی وجود دارد و نه داستان جذاب روایت می‌شود. این‌که می‌گویم تکنیک یعنی بتوانید از همین برش ساده‌ای که انتخاب کرده‌اید مثلا با فرم‌های زبانی کاری بکنید. یا وقتی می‌گویم تعلیق، این‌که شما بتوانید خواننده را تا انتها با خودتان همراه کنید. بگذارید از نام داستان‌تان شروع کنم. «مینی بوس اشتباهی اول مهر». وقتی چنین اسمی انتخاب می‌کنید نیم بیش‌تر تعلیقی که در متن‌تان است را از بین می‌برید. مساله‌ای که باید در انتها با آن مواجه بشویم در همین پیشانی داستان ما را با کل ماجرا آشنا می‌کند و می‌گوییم خب این اشتباه سوار ماشین شده است. تا اینجا باز اشکالی ندارد اگر در ادامه تعلیق دیگری طراحی کرده باشید که البته چنین اتفاقی رخ نداده است. شما همین یک تعلیق را در کل ماجرای داستان‌تان دارید که در نام داستان همان را هم بی‌اثر کرده‌اید. اما درباره این داستان به گمان من اگر حتی نام داستان را هم عوض کنیم داستان اتفاق نیفتاده است. شبیه به خاطره‌ای است که روایت می‌کنید. این برش از زندگی‌ای که انتخاب کرده‌اید برای داستان شدن چیزی کم دارد. این کم بودن یا می‌تواند شخصیت ویژه این دختر بچه باشد، یا می‌تواند تعلیق باشد، یا می‌تواند حادثه‌ای باشد که این دخترها رقم می‌زنند. وقتی دختر داستان با دخترهای به قول شما سیبیل‌دار درگیر می‌شود می‌تواند سرآغاز یک کنش بین این‌ها باشد که همان هم در ساده‌ترین شکل ممکن برگزار می‌شود و در سطح می‌ماند. باز هم به همان تعریف کلاسیک داستان بر می‌گردم و می‌گویم هر برشی از زندگی ارزش داستان شدن دارند اما نحوه پرداخت کردن این برش از زندگی هنر داستان‌نویس است. بخشی از چیزهایی که در بالا گفتم همان پرداخت کردن داستان است که باید رعایت کنید تا اثرتان داستان شود. مطلبی که نوشته‌اید تنها برشی از زندگی است که به داستان تبدیل نشده است. شما بیش‌تر بار تضادی که خواستید ایجاد کنید روی اصرار دختر است و تداعی این جمله از پدرش که می‌گوید: «همیشه از حقت دفاع کن!» و این‌که این جمله کجاها کاربرد دارد و چقدر می‌تواند درست باشد. اما اتفاقی که افتاده این است که این تضاد آن‌قدر جذابیت و کشش ادامه پیدا کردن ندارد. شما باید برای داستان‌تان کشش و کشمکش ایجاد کنید. شخصیت داستان‌تان با چیزهایی درگیر باشد. این درگیری می‌تواند هم فیزیکی باشد هم می‌تواند فکری باشد. این درگیری ایجاد شده اما آن‌قدر ضعیف است که به چشم نمی‌آید و خواننده را قانع نمی‌کند. خواننده به کشمکش‌های قوی‌تر هم از نظر بار معنایی احتیاج دارد و هم از نظر شدت و نوع کشمکش.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
سعیده آرین » 17 روز پیش
جناب آقای مرشدی از نقد و نظر سازنده تان بی اندازه سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.