مقدمه‌ای بر یک اتفاق داستانی




عنوان داستان : خانه ای با نیم دری های چوبی
نویسنده داستان : کامران قیصر


تمام مسافر ها پیاده شده بودند. بیدار بود. فقط چشمانش را بسته بود. بالاخره برگشته بود. خیلی زودتر از این ها هم می توانست بیاید. چیزی شبیه بغض داشت اما در گلو نبود که کلامش را سد کند. این گره در سینه اش بود. هر روز و هر لحظه که به این سفر نزدیکتر می شد بزرگتر می گشت. حالتی غریب بود که وصفش کلمه ای ندارد.
- قربان. ... زمین نشستیم. فرودگاه آبادانیم
- آه. مرسی مرسی ... ببخشید
کیف دستی اش را برداشت و به سمت در روانه شد. سرش را که از هواپیما بیرون آورد در یک آن ، سنگینی سینه اش دو برابر شد. بوی شرجی، تمام خاطراتی که هویتش را ساخته بود تداعی کرد. با ناهشیاری از محیط اطرافش ، غرق در خاطرات نوجوانی حرکت می کرد. وقتی به خودش آمد که در بیرون از فرودگاه در حال باز کردن در تاکسی بود.
- کا، بیو جلو بشین. کولر خنکت کنه.
- نه ممنونم. همین هوا رو دوست دارم.
صندلی عقب نشست. و شیشه را پایین داد.
- کجا برم؟
- شهر. خیابان شاپور
- چند ساله آبودان نبودی؟
- سی سال . نه بیست و هشت سال.
- شهید منتظری شده
- ببخشید!
- خیابون شاپور رو می گم
- آه. بله. سی سال خیلی زیاده. خیلی چیزا عوض می شن. حتا اسمها هم ممکنه عوض بشن.
- عوض بشن. خراب بشن
از جاده پشت فرودگاه به سمت چپ پیچید و بعد وارد جاده اصلی شد
- میشه یه کم آروم تر برید؟
- یه زمانی جای دبشی بود.
سمت چپ را اشاره می کرد.
- دیگه نیست؟
- "بریم" هم خراب شده. "بریم" سابق نیست.
- میشه وایسی؟
- می خوای برم تو شهرک یه دوری بزنیم؟
- نه همینجا خوبه
- تو هم اینجا عاشق شدی؟ دختر تهرونی؟ ها یا شاید هم از اون انگلیسی ایرانیاش؟
یک طرف لبش بالا رفت و لرزید
- بریم.
جاده به اروند رود نزدیک می شد. از نزدیکی میله های پالایشگاه می گذشت. باد گرمی به داخل ماشین می آمد. راننده در سایه درخت کُناری ایستاد. اروند رود پیدا بود. همینطور که توی داشبورد داشت دنبال فندکش می گشت گفت:
- خیلی ها ی دیگه مثل تو، اینجا رو هم دوست دارند که بایستند... قشنگه
راننده پیاده شد. سیگاری روشن کرد. ماشین را دور زد و به سمت در عقب آمد. در را باز کرد. بسته سیگار که درش باز بود را به او تعارف کرد.
- پیاده نمی شی کا؟
سیگاری برداشت و پیاده شد.
- ولی هنوز هم سیگار خارجی می کشید
راننده فندک برایش گرفت. همون پک اول سینه اش گرفت. سرفه شدیدی کرد. راننده همینطور که رود را تماشا می کرد ، زیر چشم نگاهی کرد و لبخندی زد.
کم کمک به شلوغی های شهر می رسیدند
- شاپور یک طرفه است. کجاش می خوای بری ؟
- نمی دونم. سینما شیرین هنوز سرجاشه؟
- سرجاش هست ولی متروکه شده. قراره بدنش میراث فرهنگی.
- ساختمونش خیلی قدیمیه. با ارزشه
- ها. با ارزشه... ما بهمنشیر می رفتیم. این جاها گرون بودند.
- ساندویج تخم مرغ آب پز هم می خوردید؟
- ها. یادته؟
- هنوزم تخم مرغ که می خورم فقط یاد سینما بهمنشیر می افتم.
- اون جا دیگه کامل خراب شده
- اولین سالی که پول کارگری تابستونم رو بابام داد به خودم، دوستام رو بردم سینما شیرین. فیلمش وسترن بود.
- بهمنشیر دوزار بود. اینجا یک تومن.
- این جا ها رو میشناسم.
- میخوی وایسم؟
- نه بریم از تو شاپور بر می گردیم. حرف سینما زدیم. می خوام ببینم چه جوری شده
- زشت
دویست متری تا سینما فاصله بود . راستی راستی منظره ای نا زیبا بود. در دو سمت خیابان یک طرفه ، ماشین ها نا مرتب ایستاده بودند. سمت راست یک ساختمان دو طبقه با بلوک سیمانی بود. کمی جلو تر قبل از سینما دو تا ساختمان نیمه کاره متروکه واری وجود داشت.سینما شیرین هم که انگاری خانه مردگان بود. یک نخل بلند از روزهای گذشته پشت سینما یادگار مانده بود. فقط مغازه های جلوی ساختمان ها بودند که نشانی از رفت و آمد انسان درشان دیده می شد. کمی جلوتر هم عکاسی جورج یونانی با آن رنگ زرد نا همنگونش شلختگی خیابان را فریاد می زد.
صحبت کردن با راننده درد گره سینه اش را برده بود. اما دیدن مرکز شهر دردآور بود. تا الان فرودگاه که اگر تغییری داشت متوجه نمی شد. قبلاً هیچ وقت فرودگاه نرفته بود. اروند رود همان رود بود. همه جا آب کم تر شده است. پالایشگاه هم هیچ وقت برایش جذاب نبود. اما اینجا خراب شده بود.
- زشت. خیلی هم زشت. بریم از این جا
- کجا برم کا؟
- خونه.... امیری
- ما اروسیه می شستیم. هنوزم همون محلیم
- من هنوزم خونم اونجاست. هنوز که خواب می بینم، با هرکی که باشم، هر سنی که باشم، خونه همون خونه دوران نوجوونیمه.
- خونه از خودتون بوده؟
- نه واسه دایی بابام بود. ایران نبود. ما همیشه مستاجرش بودیم.
- الان دست کیه؟
- نمی دونم.... اومدم بخرمش. هر چی قیمتش باشه، می خرمش
- اصلاً می دونی سرجاش هست تا بخری؟
- چرا نباشه!
از سمت خیابان شهرداری وارد خیابان امیری شدند. گه گداری برایش مکان آشنا بود ولی بیشتر حس غریب بودن را داشت. سی سال زمان کمی نیست. خیلی چیزها عوض می شوند. حتا اسم ها هم عوض می شوند.
- کجا برم؟
- بهت میگم. فعلاً برو ازتو کوچه پس کوچه ها رد شیم.
خیلی از خانه ها از نو ساخته شده بودند. دیگر از دیوار های آجری و گلی و پنجره های چوبی آنچنان خبری نبود. اگر هم گه گداری نشانی از قدیم دیده می شد فقط خرابه بود و ویرانه.
پشت سر هم و تند تند حرف می زد. معلوم بود که استرس دارد.
- خونمون دو طبقه است. دو تا نخل هم داشتیم. نماش از آجره و کاه گل. پنجره های چوبی داشت.
- الان خیلی وقته که نیم دری چوبی کار نمی گیرن
- بالای هر پنجره با آجر طاق حلالی زده بودند .... یه دقه وایسا
از ماشین پیاده شد. مغازه ای با دیوار سیمانی بود. کرکره ای آهنی و بلند داشت. کنار کرکره از جا درآمده بود و ورق آن پاره شده بود. داخل را که نگاه کرد، نیمی از سقف مغازه ریخته بود اما تنور نانوایی در انتهای آن هنوز سالم بر سر جایش مانده بود. چندسال تابستونها اینجا کار کرده بود. اظطراب وجودش را گرفت. رو بروی همین مغازه خرابه سه طبقه آپارتمانی با نمای سنگ و آجر، خیلی شیک و امروزی ساخته بودند.
کوچه ها را گذر کردند . راننده همینجور خودش می رفت. خانه ها را نگاه می کردند و از کوچه ای به کوچه دیگر سر در می آوردند. دیگر حرفی رد و بدل نشد.
- همین جا وایسا
- رسیدیم؟
با دست یک کوچه جلوتر رانشان داد
- اونجاست. تو اون کوچه است
راننده ماشین را حرکت نداد. او هم حرفی نزد. همانجا ایستاده بودند. هوا گرم بود ولی زمان زیادی طول کشید. شاید بیست دقیقه، حتا نیم ساعت. هیچ حرفی نزدند.
- کا، می گم، می خوای خرابش نکنی؟
- چیو؟
- همون خونه ای که هنوز می تونی خوابشو ببینی.
راننده جوابی نشنید. دقیقه ای بعد به راه افتاد. همانجا دور زد و بیشتر جلو نرفت. از محل خارج شدند. از جلوی مسجد رنگونی ها گذشتند. آفتاب عصر تلولویی شگرف در اروند رود داشت.
- از دم ظهر که از فرودگاه گرفتمت چیزی نخوردی. ببرمت رستورانی جایی. طرف "بریم" جاهای خوبی هست
- نه. بریم فرودگاه.
دیگر سنگینی را در سینه اش احساس نمی کرد. تمام وجودش مملو بود از همان حسی که با کلام نمی شود بیانش کرد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب قیصر عزیز درود
داستان «خانه‌ای با نیم دری‌های چوبی» حال خوبی دارد. وقتی واردش می‌شوید انگار به آبادان رفته‌اید و دارید در قدیم و جدید این شهر قدم می‌زنید. همین باعث می‌شود اطلاعاتی که از این شهر می‌دهید به دل آدم بنشیند. بعد هم وقتی وارد این شهر می‌شوید و می‌خواهید از چنین شهری بگویید یعنی فضایی تازه را برای روایت انتخاب کرده‌اید. داستان‌هایی که در شهرها می‌گذرند به خودی خود جذاب هستند. اما در این میان باید یک نکته درباره داستان شما بگویم. داستان باید پیش‌ برنده باشد. یعنی وقتی شروع می‌کنید به خواندن باید شما را به سمت ادامه دادن سوق دهد. بنابراین نیاز به ترفندهای زیادی دارید که این پیش‌ برندگی را ایجاد کنید. داستان کوتاه باید این پیش برندگی را در کم‌ترین زمان ممکن ایجاد کند. شما برای مطول کردن خیلی چیزها ندارید. این‌که مسافری را در شهر زادگاهش بچرخانید و قدیم و جدید را با هم مقایسه کنید نامش پیش برندگی نیست. بیش‌تر با حس نوستالژیک خود و خواننده بازی می‌کنید تا روایتی کنش‌دار خلق کنید. شما شخصیت اصلی قصه‌تان را سوار تاکسی می‌کنید و در شهر می‌گردانید. شهری که می‌گویید می‌توانست زودتر به آن سر بزند اما این کار را نکرده است و در ادامه شما جای کنش و کشمکش، گره و گره‌افکنی را با حس نوستالژیک شخصیت اصلی قصه‌تان عوض کرده‌اید و داستانی ساخته‌اید که در سطح یک روایت باقی مانده است. اگر پاسخ‌تان به حرف‌های من این باشد که خواسته‌اید همین حس نوستالژیک را در خواننده بیدار کنید و همین خاطره‌های شهر قدیم و قدم زدن در شهر جدید را مرور کنید باید بگویم این برای یک داستان کافی نیست. این‌ها می‌تواند ابزار کمکی برای اتفاقات یک داستان باشد. در ادامه هم ببیند این اطلاعاتی که به ما می‌دهید به چه درد خواننده می‌خورد؟ این‌که بداند «بریم هم خراب شده. بریم سابق نیست.» چه کارکردی برای خواننده دارد؟ یا در ادامه اگر ندانیم «سینما شیرین هنوز سرجاشه؟» چه اتفاقی می‌افتد و بعد اطلاعات بعدی‌ای که می‌دهید: «سرجاش هست ولی متروکه شده. قراره بدنش میراث فرهنگی.» شما فقط اطلاعاتی را به خواننده می‌دهید که در داستان‌تان هیچ کارکردی ندارد. انبوهی از مکان‌ها و جاهایی را به خواننده نشان می‌دهید که دردی از داستان‌تان دوا نمی‌کند. شاید این اطلاعات برای منی که به تاریخ گذشته شهرها و مکان‌ها علاقه دارم شیرین باشد اما باید بگویم در داستان شما اتفاقی را رقم نمی‌زند. یا اتفاقی هم اگر باشد آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند این حجم از اطلاعات را برای خواننده پوشش دهد. این‌که درنهایت و بعد از چند ساعت گشت و گذار در شهر با جمله‌های اندوهبار شخصیت اصلی را سوار هواپیما می‌کنید تا برگردد داستان ساخته نمی‌شود. و در نهایت هم با یک جمله احساسی که کارکردی در داستان ندارد و فقط حس نوستالژیک خواننده را قلقلک می‌دهد تمام می‌کنید و می‌گویید: «دیگر سنگینی را در سینه‌اش احساس نمی‌کرد. تمام وجودش مملو بود از همان حسی که با کلام نمی‌شود بیانش کرد.» و بدون این‌که داستانی شکل بگیرد روایت شما تمام می‌شود. نوشته شما مقدمه‌ای است بر یک اتفاق داستانی. یعنی می‌تواند چنین مقدمه‌ای باشد. مقدمه‌ای که اتفاقی برای آن در نظر گرفته نشده است.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.