در این اتوبان هیچ قصه‌ای آغاز نشده




عنوان داستان : اتوبانی که نه پیچی داشت و نه خمی
نویسنده داستان : کامران قیصر


هوا کم کم داشت روشن می شد. درد پایی که نداشت، دیوانه اش می کرد. ای کاش می شد پمادی چیزی بهش زد. یا یک کمی پایش را مالش داد تا شاید دردش کم شود. ای کاش می شد که اصلاً قطعش کرد تا از این درد خلاص شود. اما افسوس که پایی در کار نبود. فقط درد به جا مانده بود و درد و درد.
چراغ های اتوبان هنوز روشن بودند. پای راستش را با تمام قدرتش به پدال فشار می داد. این کار کمی از دردش کم می کرد. اما این بیوک هم مثل خودش دیگر پیر شده بود و توی سینه کش جاده کم کم داشت از نفس می افتاد. اتوبان را تازه درست کرده بودند. راه چندان کوتاه تر نشده بود ولی دیگر پشت کامیون و تریلی معطل نمی ماندی.
خیلی ها اتوبان را به جاده قدیم ترجیح می دادند. ولی با این درد پا ، جاده ای که نه پیچی داشت و نه خمی، زجر آور بود. از کاشان که راه افتاده بود درد همراهیش می کرد. هنوز به قم نرسیده بود.
ماشین را کناری زد. سمت راست اتوبان گندم کاشته بودند. تا چشم کار می کرد یک دست سبز بود. خورشید در افق تازه جوانه زده بود و ذره ذره بالا می آمد.
- چقدر سریع!
غروب خورشید را بارها تماشا کرده بود. اما انگاری سرعت بالا آمدن خورشید بیشتر از پایین رفتنش بود.
- شاید الان از سر ذوق دیدن ماست که سریع بالا میاد وغروب هم چون دلش نمیاد مارو ترک کنه آروم آروم میره ... شاید هم الان سر صبحه و زمین سرحال تره ، واسه همین سریعتر می چرخه.
از اینکه با کائنات شوخی کرده بود لبخندی بر لبش آمد. درد رفته بود. شاید هم از یادش رفته بود. مسحور طلوع خورشید بود. می توانست حرکت خورشید را ببیند. درآن آرامش دم صبح که فقط هر از چندی اتوموبیلی رد می شد می توانست چرخش زمین را حس کند. دیدن طلوع و غروب خورشید ، لحظاتی ارزشمند برایش بود .
تنها هنگام نظاره به عظمت طلوع خورشید بود که می توانست حس کند دیگر انسان مرکز عالم نیست.
آفتاب آن قدر بالا آمده بود که دیگر نمی توانست مستقیم به آن نگاه کرد. دردی در چشمانش پیچید. دو دستش را بر روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد. سرش را برگرداند. سمت دیگر اتوبان کوه های زیبایی بود. انگار دستی بزرگ با خمیر بازی ، تپه های نزدیک اتوبان را درست کرده بود. در نور خورشید صبحگاهی کوه ها رنگ به رنگ بودند . طیفی از سبز یشمی تا نارنجی و قهوه ای را در بر داشتند. یک نقاشی زیبا بود. باران شب گذشته هم به زیباتر شدن نقاشی کمک کرده بود. کمی عقب تر کوه عریضی بود که انگار از یک طرف تراشیده بودنش. همان رنگهای تپه ها را می شد در لایه های مختلف کوه دید. قبلاً این منظره را زیاد دیده بود. در بازار کاشان، جلوی حجره های خواربار فروشی. سینی های بزرگ ادویه که با سرتاس از کناری برای مشتری ادویه برداشته بودند . ادویه ها لایه به لایه در رنگهای مختلف ، مثل کوهی که کناره اش ریخته باشد مشتری جلب می نمود.
می دانست کمی دورتر یک جایی همین حوالی، کوه دوبرادران قرار دارد. خیلی به کوه علاقه ای نداشت. بیشتر مجذوب آسمان بود. از بچگی عادت داشت که شبها به تماشای ستاره ها بیدار بنشیند. آسمان کاشان شب های پرستاره ای داشت. او می توانست تا فردا صبح همینجا صبر کند و یک بار دیگر طلوع خورشید را تماشا کند ولی کوه نمی رفت. حتا زمانی که برای راه رفتن به عصا احتیاج نداشت نیز کوه نمی رفت.
کوه دوبرادران اما برایش بسیار جذاب بود . یک ویژگی به خصوص داشت: پرتگاه.
ضلع جنوبی دوبرادران پرتگاهی بس بلند است. خیلی دوست داشت که به لبه پرتگاه برود. بر لبه پرتگاه بایستد، همانجایی که همه ی با تجربه ها می گویند: "نباید پایین را نگاه کنی" پایین را نگاه کند. عمق پرتگاه را بنگرد، مرعوب زیباییش شود و لذت ببرد. همان لذتی که از تماشای طلوع خورشید می برد، همان لذتی که هنگام رصد آسمان شب دست می داد.
ماشین را روشن کرد. درد پایی که نداشت دوباره شروع شد. درد کمی نبود. ذره ذره جانش را می گرفت. به راه افتاد . پای راستش را با تمام قدرت روی پدال گاز فشار داد و خیلی زود در امتداد اتوبانی که نه پیچی داشت و نه خمی ، ناپدید شد.
در جنوب غربی شهر قم کوهی است با نام دوبرادران. عکسی در هنگام غروب از کوه برداشته اند که با دیدن آن، صورت مردی به ذهن خطور می کند. آن مرد در حال تماشای آسمان است.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای کامران قیصر، سلام

از اعتماد شما به پایگاه نقد داستان بسیار متشکرم و خوشحالم که کارهایتان را به طور مستمر می‌بینم و می‌خوانم؛ اما «اتوبانی که نه پیچی داشت و نه خمی»، داستان نیست. بیشتر به یادداشتی ادبی می‌ماند یا به گزارشی توصیفی از طلوع و غروب خورشید، کوه دوبرادران (یا به طور کلی طبیعت)، بازار و ... ؛ اما قصه کجاست؟! ماجرا چیست؟! در واقع هیچ. مکان، زمان، تمامی صحنه ها، توصیف ها، دیالوگ ها، شخصیت پردازی‌ها و همه‌ی آنچه که نویسنده به مدد پرداخت درست و حرفه ای و قوی می آفریند، به دور هسته ی اصلی یک اتفاق، یک ماجرا، یک قصه ، یک خط روایت شکل می گیرند و همه ی جزییات داستانی برای پرداخت روایت اصلی است در حالیکه در این نوشته، آنچه اصل است اصلا وجود ندارد. صحنه اتوبان، طلوع خورشید، توصیف کوهها در نور آفتاب و بازار کاشان و کوه دو برادران و ... بستر را برای روایت چه داستانی، چه ماجرایی فراهم کرده اند؟! مردی با دردی در پایی نداشته، در امتداد جاده ای مستقیم می راند، همین؟ نه. در این اتوبان هیچ داستانی حتی آغاز نشده تا بتوان گفت مثلا برای بهتر شدن کار چه باید کرد. در داستان« سوگ» که پیش از این از شما خواندم، شگفتی در اصل روایت و در تعریف جدیدی که برای سوگ ساخته بودید، امتیاز به حساب می آمد اما این کار از نظر من پس‌رفت است. بنابراین لطفا برای قدرت طرح داستان و پرداخت بسیار تمرین کن؛ در ضمن ضرورت توجه وسواس گونه به نثر را تکرار و یادآوری می‌کنم. امیدوار و منتظرم تا کارهایی به مراتب داستانی تر و قابل بحث تر از این از شما بخوانم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.