یک قهرمان نابِ ناب




عنوان داستان : تقاطع عسلی
نویسنده داستان : حمیدرضا محدثی


1- « منیژه »
مامان همان طور که گوشی " در باز کن " دستش بود ، رو به ما برگشت و تکیه داد به دیوار و هاج و واج زُل زد به بابا . رنگش پریده و دهانش نیمه باز مانده بود . وقتی که زنگ در حیاط را زدند ، دل من هم ریخت پایین ؛ اما نه مثل فرو ریختنی که مامان داشت ؛ طعم و هیجانی که صدای این زنگ داشت ، برایم یک حس تازه و دلچسب بود ؛ چون داشتند می آمدند خواستگاری من . آن هم برای اولین بار ؛ اما مامان مثل یک دیوار نم کشیده ی سست ، ریخت پایین ؛ چادر از روی شانه اش افتاد و سرش عقب رفت و چشم به سقف دوخت و هیچ نگفت . بابا دوید و با یک دست نگهش داشت و با دست دیگر، گوشی را گرفت و گفت: « بفرمایید ! » چند لحظه گوش داد و به ما که دور مامان جمع شده بودیم و چشم به دهانش دوخته بودیم ، گفت : « فکر کنم از سپاه آمدن ؛ با من کار دارن . » وقتی کسی را جبهه داشته باشی و از سپاه بیایند دم خانه تان ، معنی هولناکی دارد ؛ خیلی هولناک ! از دیروز که قرار شده بود امیر ، این دوستِ هم جبهه ایِ داداش بیاید خواستگاری ، مامان یک ریز نق می زد که : « کاش داداشی هم بود . یک آغل زنبور را شوراند و خودش در رفت ! » همه عادت کرده بودیم به حسین بگوییم " داداشی " . حتی بابا هم تسلیم این واژه یِ خود ساخته یِ ما خواهرها شده بود و هر وقت می خواست اسمی از او ببرد ، می گفت " داداشی ". داداشی یک پارچه آقا بود ؛ بچه ی اول بود و بعدش ما چهار تا خواهر . هم برای مامان و بابا یک دانه قند عسل بود و هم برای ما خواهرها یک دانه برادر . پایش که به خانه می رسید ، جیغ و ویغ همه را بلند می کرد: تا مریم کلاس اولی چشم چپ می کرد ، در نهایت ناشیگری ، تصویر یک زنِ بی قواره زیرمشق هایش نقاشی می کرد و می گفت : « اینم عکس خانم معلمت ! » مریم مدادش را پرت می کرد و یک در میان پاهایش را به زمین می کوبید و جیغ می کشید ؛ یا پاورچین می رفت تو آشپزخانه و مامان را که پشت به او و رو به قابلمه ایستاده بود از پشت بغل می کرد و لبهایش را می گذاشت روی گونه اش و به جای بوس فوت می کرد ؛ مامان او را عقب می زد و می گفت : اَه ! چقدر لوسی ! ولم کن ! » بعد با کفِ دست ، گونه ی خیسش را پاک می کرد ؛ معلوم بود که خیلی هم از این لوس بازیِ یک دانه قندِ عسلش خوشش آمده ؛ چون زور می زد لبخندی را که از این شیرین کاری پسرش روی لب هایش نشسته ، مخفی کند . داداشی اگر هنوز حالی داشت سر به سر بقیه هم می گذاشت ؛ مثلن اگر بابا خانه بود ، به آرامی می رفت پشت سرش و کلاهش را برمی داشت و داد می زد : « به ! چه نوری ! چلچراغ اومد به بازار ، چراغا میشن دل آزار! یالّا چراغا رو خاموش کنین ؛ اسرافه ! » هر که به هر چی حساسیت بیشتری داشت ، داداشی از همان راه سر به سرش می گذاشت ؛ خلاصه داداشی که می آمد ، مثل پرنده ای که به لانه برگشته باشد ، جیر جیر همه را در می آورد . تا رویم را برمی گرداندم ، از پشت دو لنگه جورابش را که تازه از توی پوتین در آورده بود ، جلوی بینی ام می گرفت و می گفت: « آبجی منیژه ! با دستای خودم عروست کنم ایشالّا ، جورابامو می شوری ؟ ! » من هم پیف پیفی می کردم ، ولی ته دلم نه تنها ناراحت نبودم ، بلکه مثل مامان ، از این لوس بازی هایش خوشم هم می آمد . خصوصن که اصرار داشت خودش عروسم کند .
بابا دوید دمِ در ؛ دایی هم دوید زیر شانه های مادر را گرفت و خاله هم دوید آشپزخانه و سر راهش به من که خشکم زده بود گفت : « یک لیوان بده آب قند دُرُس کنم ! » مریم رفته بود بال پرده را کنار زده بود و طوری که فقط قُرص صورتش معلوم باشد ، داشت تو حیاط را نگاه می کرد . من هم رفتم بال پرده را بیشتر بالا زدم و در تاریک – روشنایِ عصرگاهی ، دیدم که در قابِ در، یک نفر با لباس بسیجی ، دارد با بابا حرف می زند . بوی خطر را احساس کرده بودم ؛ تو این سه ماهی که داداشی رفته بود جبهه ، از هر حرکت و پچ پچ و زنگ تلفن و درِ حیاطی ، هرّی دلمان می ریخت پایین ؛ خصوصن مامان که دلِ گنجشک داشت و منتظر بود یک صدایی بشنود و از جا بجهد و بگوید : « ای خدا ! »
هیجان خوشایند و بکر و دلچسبی که از دیروز تو رگهایم جریان داشت و هر لحظه تا آمدن خواستگارها بیشتر می شد و دلم را نرم نرم نوازش می کرد ، دود شد و رفت هوا ، وقتی که دیدم همان جوانِ با لباسِ بسیجیِ سپاه ، وارد حیاط شد . پرده را انداختم و لبم را گاز گرفتم . چراغهای رنگارنگی که تا کنون آسمانم ذهنم را آراسته بود ، به یک باره خاموش شدند و ناگهان غم های عالم آوار شد روی قلبم .
از دیروز که مامان تلفن را برداشته بود و به یکی یکی اقوام مهم مان زنگ زده بود و دعوتشان کرده بود که نخیر شما حتمن باید باشید ، بی برو برگرد آخرش هم می گفت : « کاش داداشی هم بود ، او این نون رو ریز کرد تو کاسه ی ما و خودش جیم شد و رفت جبهه ! » برایش عادت شده بود که هر مشکلی که تو خانه پیش می آمد ، ربطش بدهد به نبودِ داداشی ، اگر بابا یادش رفته بود نان بگیرد ، اگرما دخترها در کمک به او کوتاهی کرده بودیم ، اگر شیر آب چکه می کرد ، فوری بر می گشت و می گفت : « گیر یک عالمه بی عرضه افتادم ، اگه داداشی بود ، این خانه این طور نمی شد ! » خلاصه داداشی با این جبهه رفتنش برای همه گرفتاری درست کرده بود ؛ وقتی هم که بهانه ای نداشت که به کسی گیر بدهد ، می نشست جلوی تلویزیون و گزارش های جبهه را می دید و نرم نرم اشک می ریخت ؛ ما هم کاری به اشک ریختنش نداشتیم و می گذاشتیم خوب اشک بریزد ؛ بعد پا می شد و به ما که مثلن کنارش مانده بودیم تا تنها نباشد ، تشر می زد که « مگه درس ندارین ؟ پاشین برین سرِ درس و مشقتون ! » وقتی هم که " عملیّات " بود ، مدام توی خانه راه می رفت ؛ از آشپزخانه به هال ؛ از هال به اتاقِ بچه ها ، بیخود می رفت و برمی گشت و می گفت : « نمی دونم چیکار داشتم ! » دنبال بهانه ای می گشت سرش را به یک کاری بند کند . بابا گرچه دلش بدتر از مامان آشوب داشت ، اما از ترسِ بدخلقی های مامان دم نمی زد و اعتراضی نمی کرد .

2- « امیر »
یک دست لباس بسیجی نو نگه داشته بودم برای روزهای مراسم رسمی و رژه ؛ امروز از کاوِر در آوردم و پوشیدم . مادرم زیر چشمی تو کوکِ من بود. وقتی پافِ ادوکلن را گرفتم روی لباس و گردنم ، طاقت نیاورد و گفت : « امیر! مگه امشب با همین لباس می خوای بری خواستگاری ؟ ! » چنین قصدی نداشتم ولی برای این که نق نق های خوشمزه اش را بشنوم و سر به سرش بگذارم ، گفتم: « آره خب ؛ مگه چه عیبی داره ؟ ! » خم شده بودم و پاچه هایم را " گِتر" می بستم . فهمید دستش انداخته ام ، گفت : « این لباس نو نوار به این چکمه های کهنه نمی خوره . » مادر و خانواده از نوعِ کارم توی بسیج ، خبر نداشتند ؛ از وقتی که دانشگاه وارد تعطیلات تابستانی شده بود ، از طرف بسیج محله مأمور شده بودم " معراج شهدا " ؛ کارم شده بود رسانیدنِ خبرِ شهادتِ بچه ها به خانواد ه هایشان . زبان آوری و چرب زبانی کار دستم داده بود ؛ شده بودم کلاغ و خبرِ غاز می دادم . از ابتدای رفتن و زنگ زدنِ در خانه ی شهید و خبر دادن و راست و ریس کردن اوضاعِ ضجّه و ناله یِ اهلِ خانه ، تا خداحافظی کردن و دررفتن ، به اندازه ی یک جان کندن ، سخت و وحشتناک بود . امروز اما ، این لباس نو و بوی ادوکلن ، با این جور خبررسانی های تلخ و هولناک ، همخوانی نداشت ؛ بد سلیقگی کرده بودم ، ولی دیگر فرصتِ تغییرِ لباس را نداشتم . وقتی رسیدم " معراج " ، مطابق معمول می خواستم بروم دفتر تا لیست دست نوشته ی اسامیِ شهدای امروز و نشانی خانه هایشان را بگیرم ، علی بِلَک ، همراه هر روزه ام ، جلوی در با من سینه به سینه شد و گفت : « اِ آمدی ؟ بزن بریم ! لیستو گرفتم . » پرید پشت موتور و گفت : « امیر ! بشین که امروز لیستت سنگینه . شَبَم که باید بری مصاحبه بدبخت ! » طبق معمول نشستم پشتِ سرِ علی بلک و قبل از حرکت ، نشانی ها را پس و پیش کردم تا از نزدیکترین خانه ی شهید شروع کنیم . انگشتم را روی لیست حرکت می دادم ؛ دیدنِ یک نشانی ، سرب مذابی را دواند توی رگهایم ؛ بازوی علی را گرفتم . سر برگرداند . با صدایی لرزان گفتم : «یا امام زمان ! اینجا رو ببین ! » و انگشتم را گذاشتم روی اسم و نشانی خانه ی حسین احمدی ، برادر منیژه ! علی بلک پایش را از روی هندل برداشت و برگشت و چهره ی سیاه سوخته اش را به لیستی که توی دست لرزانم بود نزدیک کرد : « اَ ! حُسینم پرید ؟ ! گفتم این بچه موندنی نیست ! » دهانم خشک شده بود و زبانم حرکت نداشت . من و علی بلک آن قدر توی این کار هضم شده بودیم که از دیدن اسامی آشنا ، غافلگیر نشویم با این حال ، علی بلک که از موضوع برنامه ی امشب و خواستگاری مطلع بود ، اصلن دلداری نداد و پاک خودش را زد به آن راه : « می خای اول بریم دم ِخونه ی اونا تا بیچاره ها هنوز مجلس خواستگاری رو مهیا نکردن ؟ ! هرچه زودتر بهتر ؛ چطوره ؟ »
علی بلک یا همان علی مرادی ریز و پیز و سیاه سوخته ، بچه ی محلِّ خودمان ، آن قدر ترکش داشت ، که هر جایش را دست می زدی ، " آخ " اَش در می آمد. نمی دانم اول بار کدام یک از بچه هایِ محل ، برای این سیاهی غلیظش این ابتکار را به خرج داد و اسمش را گذاشت علی بلک . خودش هم بدش نمی آمد و اعتراضی نداشت . همین شد که این اسم ماند رویَش . با آن همه صفا و شوخ و شنگی ، یک عادتِ خُنکِ غافلگیر کننده هم داشت ؛ وقت و بی وقت سرش نمی شد ؛ هر وقت میلش می کشید ، شوخی می کرد ، آن هم از نوع خَرکَی اَش و کفر آدم را بالا می آورد.
گفتم: « نه ! من امروز نیستم ؛ برو دفتر آدمِ دیگه ای رو با خودت بِبَر ! » غرید که : « برو بابا ! نمیشه ! هر کی رو ببرم خراب می کنه ! نخیر باید خودت بیای!» لیست را چپاندم توی یقه اش و از روی موتور برخاستم؛ چند قدم نرفته بودم که گفت : « برگرد بابا ! شوخی کردم ! » برگشتم ؛ نگذاشت تعجبم بیخ پیدا کند : « راستشو میگم ، اما یه شرط داره ! » بازویش را گرفتم و کشیدم: «جون بکن! چی می خوای بگی؟!» ناله کرد؛ دست گذاشته بودم روی یکی از ترکشها : « هول نکن بابا ! خودم اسم حسین رو تو لیست اضافه کردم ؛ خواستم حالتو بگیرم ! » باور نکردم ، تا وقتی که برگشتم دفتر و معلوم شد این هم یکی از آن شوخی های خَرَکی اش بوده . سر حال آمدم بیرون . معلوم نیست چرا حذفِ حتی یک مصیبت ، لابلایِ صد بدبختی ، می تواند نود ونه تای دیگر را حذف کند ! تا مرا دید سلام نظامی داد و گفت: «چاکر شاداماد!» زود خرابکاری اش را فراموش کردم و سرمستانه گفتم : « شرطت هر چه هست قبول ! » همان طور که پا روی هندل می گذاشت گفت : « شرط ما خیلی کم خرجه ! برای حال گیریِ خانواده ی حسین، امشب ، باید با همین لباسِ فرم بری خواستگاری و اگه از پشتِ در گفتند کیه ، بگی از سپاه رسیدیم خدمت ؛ قبول ؟ ! » باز هم یک شوخی خَرَکی ! چیزی نگفتم ؛ لیست را باز کردم تا ببینم از کجا شروع کنیم ؛ اسم ها را نمی شناختم ، با این حال چراغ های رنگارنگی که تا کنون آسمانم ذهنم را آراسته بود ، به یک باره خاموش شدند و باز غم های عالم دوباره آوار شد روی قلبم!
نقد این داستان از : امیلی امرایی
آقای محدثی عزیز داستان‌تان را خواندم و راستش در بخش دوم که راوی «امیر» است میخکوب شدم، عجب راوی دست اولی و عجب روایت تکان‌دهنده‌ای. اما حیف که شما قدر این راوی را ندانسته‌اید. راستش امیر داستان شما همان اول‌کار من را یاد داستان تاثیرگذاری به‌نام «من قاتل پسرتان هستم» انداخت، شاید فیلمش را هم دیده باشید. امیرِ داستان شما آن‌قدر جذاب است که می‌توانست حتی بدون آن روایت شبه سریال تلویزیونی و شوخی‌های داخل خانه‌ی شهید حسین و خواهرانش هم حسابی خواننده را درگیر کند و به شدت اثرگذار باشد.
پیشنهاد می‌کنم این شخصیت را تا لو نرفته دوباره زنده کنید، امیر زیاد در ادبیات دیده نشده و بیشتر از این شخصیتِ در سکوت کامل و از دور یک لانگ شات در سریال‌های دست‌چندم تلویزیونی دیده‌ایم، اما اینکه این قاصد خبر شهادت توی کله‌اش چه می‌گذرد، خودش اصلا چه‌کار م می‌کند و این خبرها در احوالاتش چه تاثیری دارد خودش داستان نانوشته‌ی عجیبی است. حالا این «امیر» شما یکی از پیچیده‌ترین موقعیت‌ها را دارد، او باید خبر شهادت رزمنده‌یی را که رفیقش بوده به‌ اهل خانه‌یی بدهد که همان شب منتظر حضور امیر در قامت خواستگارِ خواهر شهید هستند. آنها در تب‌وتاب خواستگاری هستند که داماد در قامت قاصد خبر شهادت پسر دردانه‌شان زنگ در را می‌فشارد. در واقع دو بخش داستان شما آنقدر با هم متفاوتند که انگار دو نویسنده‌ی مختلف این دو بخش را نوشته‌اند، نویسنده‌ی بخش «منیژه» از سریال‌های خیلی خیلی آبکی تلویزیون فراتر نرفته و نویسنده‌ی دومی شخصیتی را توی مشت دارد که ساخته و پرداخته‌کردنش کار هر کسی نیست، حتی علی بلک هم می‌تواند عنصر اثرگذارتری در این داستان باشد.
نویسنده‌ی عزیز، ادبیات جنگ این‌روزها آنجایی برای خواننده اثرگذارتر می‌شود که از پشت جبهه‌ها و حاشیه‌ها سخن به میان می‌آید، آنجایی که آدم‌های پشت میدان نبرد زندگی‌شان به گلوله‌های ردوبدل شده گره خورده است و شما بهترین موقعیت را برای به تصویر کشیدن این حاشیه انتخاب کرده‌اید. حتی شاید منیژه و پدرش و خانه‌‌ی در انتظار خواستگاری هم در دل این داستان بتواند اثرگذارتر باشد، شاید اگر آن لحظه تکیه دادن به دیوار کنار دربازکن و از حال رفتن مادر و آب قند را خط بکشید و حال ویران اهالی خانه را جور واقعی‌تر و غیرسریالی‌تری به تصویر بکشید یک داستان جاندار و خواندنی خواهید داشت. داستانی که می‌تواند نظر هیات داوران جوایز ادبی را هم به آسانی جلب کند و به‌زودی ما شاهد مجموعه داستانی با قهرمان‌هایی از حاشیه جنگ به روایت شما باشیم.

منتقد : امیلی امرایی

امیلی امرایی روزنامه‌نگار و مترجم است،



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.