زیارت




عنوان داستان : زیارت
نویسنده داستان : حسن سالارنیا


همه مردم عمو نظرعلی را می شناختند. کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، بازاری و غیربازاری، اصلاً هر کسی که فکرش را بکنی عمو نظرعلی را می شناخت. عمو خادم مسجد بزرگ بود و شصت و یک سال عمر داشت و همه او را عمو خطاب می کردند. آن جایی که عمو زندگی می کرد از روستا خیلی بزرگتر بود و از شهر خیلی کوچکتر، یک آبادی بزرگ که نهصد خانوار جمعیت داشت و در یکی از شهرستانهای استان یزد واقع شده بود.
عمو نظرعلی از همان کوچکی که چشم باز کرده بود، همدم مسجد شده بود، چون پدرش هم خادم مسجد بزرگ بود. البته آن سالها بنای مسجد مثل این روزها نبود، پنج سال پیش کار تعمیر و بازسازی مسجد تمام شده بود. به هر حال تا جایی که عمو نظرعلی به یاد دارد، همه ی اجدادش در این مسجد خدمت کرده اند. آنچه باعث شده بود که این خانواده خادم مسجد باشند، خلق و خوی آنها بود، در ذات آنها ذره ای پلیدی پیدا نمی شد. بعضی از مردم از آبروی این خانواده به عنوان قسم استفاده می کردند که البتّه خود عمو با این نحوه قسم خوردن مخالف بود و حدود هفت ماه پیش وقتی آقای رضایی به مغازه دار سر کوچه بابت یک قرض و طلب گفته بود:" به آبروی عمو نظرعلی قسم که من راست می گویم" عمو که اتّفاقی از آنجا می گذشت، شنید و از آقای رضایی درخواست کرده بود دوباره از چنین قسمی استفاده نکند. خلاصه عمو با همه فرق داشت و این برای همه مسلّم بود و همین پاکی و سلامتِ روح او بود که همه به اتّفاق نظر بر خادم بودنِ او تأکید داشتند. البتّه عمو هم با این خادم بودن زندگی می کرد، عشق می کرد و لذّت می برد. او هیچ چیز را برتر از خدمت کردن در خانه ی خدا نمی دانست، البتّه او یک زمین زراعی هم داشت که سالی دو یا سه خروار گندم برداشت می کرد و با همان هم امرار معاش می کرد. عمو آن قدر مهربان بود که تمامِ کارهای مزرعه اش را دیگران، آن هم به صورت رایگان و افتخاری انجام می دادند. تازه بعضی ها برای رفع مشکلاتشان پول یا جنسی را نذر عمو نظرعلی می کردند. خلاصه هر چه از خوبی های این مرد بگوییم، کم گفتیم، ولی چند سالی است که عمو خسته به نظر می رسد. شاید پنج سالی باشد و همه ی مردم روستا هم این خستگی را در او دیده بودند، ولی هیچ کس علّت آن را نمی دانست. البتّه چون خودِ عمو چنین خواسته بود که کسی علّت آن را نفهمد.هر کس می پرسید عمو از چه ناراحتی عمو در جواب می گفت: «کمی خسته ام، از کم خوابیست» ولی حقیقت چیز دیگری بود. قضیّه برمی گردد به شش یا هفت سال قبل، زمانی که برای اوّلین بار عمو احساس ناخوشی کرد و به پزشک مراجعه کرد، در آن موقع پزشک گفته بود: چیزی نیست عمو، یا پرخوری کردی یا غذای مسموم خوردی و یک پلاستیک دارو به عمو تجویز کرده بود و چند تا آمپول. یک ماهی از خوردن داروها گذشته بود، ولی عمو اصلاً احساس بهبود نکرده بود و برای دوّمین بار به پزشک دیگری مراجعه کرده بود، او هم چیزی تشخیص نداده بود، چون یک ماهی که عمو قرصهای او را هم خورده بود، چیزی از دردش کم نشد و باعث شد عمو به پزشکانِ متخصّص تری مراجعه کند. نزدیک دو سال کار عمو دوا خوردن و پزشک رفتن و از درد صحبت کردن شده بود تا این که سه سال قبل به یکی از پزشکهای تهران که معروف و متبحّر هم بود مراجعه کرد و او پس از معاینه و بازدید آزمایش هایی که به عمو تجویز کرده بود، گفت :" یک ماه دیگر دوباره باید معاینه شوی، در ضمن یک همراه با خودت بیاوری" ولی عمو با آن همه مهربانی و با آن همه لطفی که در روستا شامل حالش می شد از بابت فامیل و کس و کار ضعیف بود، او تک فرزند بود و هیچ خواهر و برادری نداشت و اتفاقاً همسر پنجاه و شش ساله اش هم هیچ وقت نتوانسته بود تجربه خواهر و برادر را درک کند، چون او هم تک فرزند بود و پدر و مادر هر دوی آنها مرده بودند و تنها نَسَبِ عمو و تنها کسان او همسر و دو فرزندش بودند. برای همین، دفعه ی بعد عمو با همسرش معصومه به پزشک مراجعه کرد. پزشک به عمو گفت:"برادری نداشتی که با تو بیاد "و عمو در جواب گفت: نه،بنابراین پزشک مجبور بود آنچه را باید بگوید به همسر عمو بگوید، ولی نمیدانست که او چنان داد و بیدادی راه خواهد انداخت که در کمتر از دو دقیقه عمو به همه ی ماجرا پی خواهد برد. بله پزشک به معصومه گفته بود شوهر شما سرطان خون دارد و هنوز بقیه اش را نگفته بود که معصومه آن داد و بیداد را راه انداخت. بنابراین عمو با همان مهربانی که مخصوص خودِ او بود، به دکتر گفت هر چه هست به خود من بگویید ، هر چه باشد من مرد هستم و توان و تحمّل من از همسرم بیشتر است و دکتر هم مجبور شد همه چیز را به عمو بگوید و مطلب از این قرار بود که: «آقای نظرعلی مهرپرور شما به سرطان خون مبتلا شده اید و کمی هم دیر اقدام کرده اید که کاری نمی شود کرد و مطلبی هست که اگر به شما بگویم بهتر است. به عبارتی شاید اگر بدانید بهتر از این باشد که ندانید ، شما از نظر پزشکی شش یا هفت سال دیگر بیشتر مهمان این دنیا نیستید، البته ما پزشک ها خیلی وقت ها اشتباه می کنیم و انشاءا... این دفعه هم اشتباه کرده باشم. تازه این که خدا خیلی وقتها معادلاتِ ما دکترها را به هم می ریزد. من مریض هایی داشتم که از نظر پزشکی مثل شما بودند، ولی به یاری خداوند متعال دوباره به زندگی برگشتند. ولی بهتر است کاملاً مراقب خودتان باشید و زیاد هم هزینه پزشکی نکنید، چون از دست پزشک ها کاری ساخته نیست.» و این همه ی آن خبری بود که عمو باید می دانست.
برخورد عمو با این قضیه خیلی جالب بود. او پس از شنیدن حرف های دکتر گفت: "هر چه خدا مقدّر بداند، عمر هر کسی به دست خداست، فقط اگر دارو یا رژیمی هست که بتواند درد من را کمتر کند تجویز کنید از شما ممنون خواهم شد و اینگونه بود که هر کس عمو را می دید، خستگی را در چهره ی او می یافت؛ البتّه آن سال ها وقتی عمو به روستا برگشته بود، به هیچ کس نگفته بود، ولی یک سالی هست که تقریباً همه از مشکل عمو خبر دارند و می دانند او سه یا چهار سال دیگر بیشتر زنده نخواهد بود، البته اوایل کسی به روی او نمی آورد تا مبادا روحیّه اش را از دست بدهد، ولی در حال حاضر هر کسی که روضه می گیرد یا مراسم دعایی برگزار می کند از روحانی می خواهد تا در پایان برای مریضی عمو هم دعا بکند.
... حالا هر روز پنج یا شش نفر از اهالی به خانه ی او می آیند و گویا دارند با او خداحافظی می کنند و البتّه قضایا به این جا هم ختم نشد. حدود دو ماهی پیش یکی از سیّدهای روستا خواب دیده بود که یک نفر سبزپوش، سوار بر یک اسب در عالم خواب به او گفت:" به عمو نظرعلی بگو بیاید نجف پیش پدربزرگم امیرمؤمنان حضرت علّی ابن ابیطالب و یک ماه دخیل شود و دوای دردش را بگیرد" و همه ی اهالی از این خبر خوشحال شده بودند. بلی هنوز یک راه دیگر باقی مانده بود تا رؤیاهای زنده بودن را برای عمو روشن سازد. تازه همه می دانستند چرا اسم خادم مسجد بزرگ نظرعلی است. قضیّه برمی گردد به سال ها قبل ، زمانی که پدر و مادر عمو هر چه فرزند به دنیا می آوردند بعد از دو سال می مردند تا این که آنها یکی از پسرها را بعد از تولّد نذر حضرت علی کردند، ولی وقتی به ثبتِ احوال آن زمان گفته بودند که اسم او را «نذر علی» بگذارند، در جواب آنها گفته بودند نمی توانند «نذر» را با «ذ» بنویسند و باید با «ظ» بنویسند. بنابراین عمو نظرعلی از همان بچگی نذر حضرت علی شده بود و این قضیه باعث شد تا همه از او درخواست کنند برای گرفتن شفا راهی نجف شود و البته جدا از شفا گرفتن، عمو بدش نمی آمد که یک زیارتی هم بکند. خلاصه این که در حال حاضر همه می دانند یک ماه دیگر عمو عازم نجف است.
... در آبادی شوری به راه افتاده است. بلندگوی محل یکسره اعلام می کند:«اهالی محل توجّه فرمایید عمو نظرعلی جهت زیارت جدّش راهی نجف شده است، کسانی که می خواهند بدرقه اش کنند، در جلوی مسجد بزرگ حضور به هم رسانند.» از هر خانه ای یک سینی اسپند و مقداری شکلات و یک دسته گل در جلوی راه عمو آورده می شد، یک قیامتی شده بود که نظیر نداشت. چاووش خوانان جواب در جواب چاووشی می کردند و مردم هم صلوات می فرستادند. قصّابِ روستا یک عدد حشی را که قرار بود قصّابی کند، به جلوی راه عمو آورده بود و در جلوی پایش خون کردند. هر کس به طریقی می خواست ارادتِ خودش را به عمو نمایان سازد. مردم در یک فشار و ولوله برای روبوسی کردن با عمو به مرکز جمعیّت حمله می کردند و خلاصه هرچه بگویم نمیتوانم آن لحظه را توصیف کنم و عمو در میان بدرقه همگان سوار بر ماشین شد. روحانی محلّ برایش دعا کرد و همه ی اهالی بلند آمین گفتند. خصوصاً زمانی که حاج آقا گفت: "خدوندا تو را به آبروی امیرمؤمنان هر چه کسالت و بلا هست، از این خادم خودت دور کن" و همه بلند آمین گفتند و در این لحظه بیشتر از نیمی از زنان گریه می کردند و در این ازدحام و ولوله و بدرقه بود که ماشین عمو از بین مردم به سمت یزد به حرکت درآمد تا فردای آن روز از مرز مهران گذشته و به عراق بروند. البته ناگفته نماند در یزد سی و پنج نفر دیگر که هر کدام از یک آبادی بودند به عمو می پیوستند و جمعاً سی و شش نفر به این سفر می رفتند.

... الان دوازده ساعت است که از رفتن عمو نظرعلی گذشته است و ساعت تقریباً دو نیمه شب است، ولی گویا در روستا یک برو بیای کوچکی بر پا شده است، چون هر شب ساعت دو شب در روستا سکوت حاکم بود، ولی امشب سر و صداهایی شنیده می شود. بلی درست است چون نیم ساعت بعد یعنی ساعت دو و نیم شب همه ی اهالی از خانه ها بیرون آمده اند، خبر غیرقابل باور است ، ولی گویا حقیقت دارد. درست هنگام حرکت از یزد و کمتر از دو ساعت از رفتن ماشین نگذشته بود که ماشین در اثر خواب آلودگی راننده به سمت راست منحرف می شود و بعد از برخورد با یک تیر چراغ برق متوقّف می شود. در ماشین فقط یک نفر جان باخت. آری نظرعلی مهرپرور،خادم مسجد بزرگ جان به جان آفرین تسلیم کرد.
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای سالار نیا
خسته نباشید.
حرف حساب نویسنده در داستان چیست؟ نظرعلی که سرطان خون دارد می‌خواهد برود نجف دخیل ببندد، خوب بشود. اتوبوس‌شان تصادف می‌کند و نظرعلی کشته می‌شود.
اندیشه‌ی نویسنده چیست؟
در رد موضوع شفا گرفتن و ...
یا حرف این است که چون نظرعلی آدم خوبی بوده با این تصادف کشته شده که کمتر زجر بکشد.
اول اینکه نویسنده باید شفاف باشد. این شفافیت باید در اندیشه‌اش و در نتیجه در داستانش منعکس باشد.
شروع داستان طوری‌ست که انگار می‌خواهید درباره‌ی نظرعلی شعار بدهید. بعد او سرطان می‌گیرد و بعد در تصادف کشته می‌شود.
مضمون یا درونمایه که سرچشمه‌اش اندیشه‌ی نویسنده است کدر و دو پهلو است.
و اما خود داستان.
تا آنجا که ماجرای دکتر و سرطان مطرح می‌شود، گزارش است.
زبان و نثر گزارشی است. گزارشی که هیچ ذوق و سلیقه‌ای هم در آن لحاظ نشده.
پیش داوری‌های مثل این جمله‌ که در ذات آو هیچ پلیدی وجود نداشت.
این را باید خواننده در بطن داستان کشف کند نه اینکه نویسنده مستقیم گزارش بدهد.
بعد از علنی شدن سرطان که یک ماجرای داستانی است و می‌‌توانست داستان شکل بگیرد، همچنان شیوه‌ی گزارش دنبال می‌شود.
حتی ماجرای تصادف که می‌توانست داستانی توصیف شود، گزارشی است.
به نظرم داستانی شکل نگرفته. در گزارش یک وضعیت هم شیوه‌ی درست گزارش‌نویسی لحاظ نشده است.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.