مینیمالیسم یعنی دیدن نقطه‌ای از یک لکه



عنوان داستان : سقف مرد

یک...دو...سه.... تِر...تِر...تِر.... چشمهایش با پره های پنکه گرد سقف اتاق دور می زند. چیز بیشتری در زاویه دیدش نیست. آنقدر به گشتن پنکه نگاه می کند تا چشمانش خواب می روند. با صدای در بیدار می شود و چهره زن سفید پوش تا نیمه، در قاب چشمانش جای می گیرد. روی دستش کمی می سوزد. مایعی وارد بدنش شده که خوابش را سنگین تر می کند. وقتی چشم باز می کند همه جا تاریک است. باید منتظر صبح بماند تا مانند سی سال گذشته پنکه سقفی برایش برقصد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
لذت هر متنی یا در فرم است یا در محتوا . لذت در محتوا به موضوع و سوژه مورد نظر نویسنده بازمی‌گردد. لذت می‌تواند در انتخاب سوژه قرار بگیرد و یا نوع نگاه ما به یک سوژه. در اینجا تنها چیزی که به خواننده لذت می‌دهد سوژه‌ای است که انتخاب شده. کنش زیبا نیست و جذابیت داستانی ندارد. دیالوگی هم نداریم که زیبایی چالشی به متن بدهد. تنها چیزی که برای مخاطب می‌تواند قابل اعتنا باشد موضوع متن و سی سال افتادن شخصیت روی بستر بیمارستان است در حالی که نه می‌تواند حرفی بزند و نه تکانی بخورد.
دلیل این که یک برهه ۳۰ساله برای وضعیت شخصیت انتخاب شده باید به زمان نوشتن داستان دقت کرد. اما برای من خواننده مشخص نیست که آیا نویسنده داستان را در همین سال ۹۷ نوشته یا سال(ها) پیش نوشته و این زمان ارسال کرده است بنابراین نمی‌شود به دقت نظر داد که به چه زمانی داستان بازمی‌گردد. به عبارتی مشخص نیست که ۳۰سال پیشِ این متن، چه سالی است؟ پس حواس‌تان باشد که اگر داستانی را از نظر زمانی می‌خواهید ارجاع بدهید باید نشانه و مرجعی برای سال نگارش آن وجود داشته باشد. به هر حال ۳۰سال پیش ما هنوز درگیر جنگ بودیم و می‌شود شخصیت داستان را حتی جانباز جنگ دانست گرچه هیچ نشانه‌ای دال بر این امر وجود ندارد. می‌توانسته بر اثر تصادف دچار مشکل شده باشد. شاخص‌ترین ذهنیتی که بر مبنای سال حادثه می‌توان بدان رسید همین جنگ است، لیکن خواننده‌هایی که با جنگ رابطه‌ای ندارند و یا در ذهن‌شان اصلاً خاطره‌ای از جنگ نیست حق دارند که متوجه نشوند. نتیجه این که نویسنده باید بتواند نشانه‌های درست را انتخاب کرده و به مخاطب بدهد. نشانه‌هایی که او را به منظور و مقصود درست داستان و نویسنده هدایت کنند. این از اصول داستان مینیمال است.
دیگر این که هر آنچه در داستان مینیمال کاربرد ندارد باید دور ریخته شود. من کاربردی برای "یک دو سه" در اول داستان پیدا نکردم و یا حتی "تر تر تر" بعد از آن. داستان می‌توانست با همان "چشمهایش ..." آغاز شود . قاعده دیگر داستان مینیمال، تمرکز است. خود داستان کوتاه را تمرکز می‌نامند حال داستان کوتاه کوتاه یا همان مینیمال هم تمرکز بیشتری را طبیعتاً می‌طلبد. این تمرکز یعنی اگر در داستان کوتاه به لکه نگاه می‌کردیم در داستان کوتاه کوتاه بایست به نقطه نگاه کنیم. بدین ترتیب چیزهایی که باید نادیده گرفته شده و کنار گذاشته شوند بیشتر هم خواهند بود. تمرکز را از روی شخصیت برندارید و داستان را با همین تمرکز شروع کنید. نگاه مخاطب را ابتدا نبرید روی سقف و بعد بیارید پایین و روی شخصیت قرار دهید. بهتر است از همان اول نگاه روی شخصیت باشد. ضمن آن که "تر تر" با حس شنیداری سر و کار دارد، درحالی‌که ما در ادامه با حس بینایی بیشتر مواجه هستیم. البته منظورم این نیست که شما خواسته‌اید بگویید شخصیت هیچ حس دیگری ندارد، کما این که از صدای در هم بلند می‌شود. منظورم تمرکز متن و داستان شماست. شخصیت اگر تمام حواسش را هم داشته باشد شما در متن روی حس بینایی او تمرکز کرده اید و بهتر است این حس را برندارید. تجربه خواننده از مشاهده افرادی که این گونه به سقف خیره هستند و روی تخت بیمارستان افتاده اند کمک می کند تا صحنه مورد نظر شما را تجسّم و تخیّل نمایند. بهترین کمک به آن ها همین تمرکز صحنه است.
در مینیمال نویسی باید به درک و فهم خواننده اعتماد کنید و بدانید که او می‌تواند صحنه را بگیرد. این اعتماد به شما کمک می‌کند تا متن را کوتاه‌تر کنید و زوائد را حذف نمایید تا یک داستان مینیمال واقعی داشته باشید که هیچ گونه اطاله‌ای و اضافه‌ای ندارد. این اعتماد به شما امکان می‌دهد تا خطوط را با هم ترکیب و ادغام کنید و صحنه راحت‌تر پیش برود. در اینجا که گفته‌اید: "روی دستش کمی می‌سوزد. مایعی وارد بدنش شده که خوابش را سنگین‌تر می‌کند." قسمتی که گفته‌اید "مایعی وارد بدنش شده" اضافی است. خواننده موقعیت بیمارستان را از متن می‌گیرد و زن سفیدپوش کاملاً مشخص است که کیست. یا وقتی او وارد می‌شود و دست شخصیت می‌سوزد و خوابش می‌گیرد کاملاً مفهوم است که آمپولی به فرد تزریق شده. بنابراین گفتن "مایعی وارد بدنش شده" اضافی است. می‌شود این گونه نوشت:"روی دستش کمی می‌سوزد. خوابش سنگین‌تر می‌شود." از همین دو جمله هم می‌فهمیم که تزریقی صورت گرفته است.
مانند دیگر داستان‌های مینیمال نقطه مورد تأکید و نظر خودتان را در انتها قرار داده‌اید که همان وضعیت ۳۰ساله‌ی مرد است. اهمیت هر آنچه گفته‌اید در همان جمله آخر مشخص می‌شود. چنین تکنیکی در مینیمال مرسوم بوده و شما هم خوب استفاده کرده‌اید اما توجه داشته باشید که مبادا دچار کلیشه شوید و از این تکنیک نباید همیشه استفاده کنید و الا داستان‌تان را خسته‌کننده می‌کند و خواننده هم به ترفند شما عادت کرده و دیگر به لذت نخواهد رسید.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » 9 روز پیش
ممنون از نقد خوبتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.