کمی به سمت سادگی بیایید




عنوان داستان : کبابِ ماهی
نویسنده داستان : مریم شریعتی

نگاه کردم به روبرویم تا جایی که چشمم میدید آب بود و آب.پشت سرم اما خشکی هنوز پیدا بود.زیاد نگاه نکردم. ترسیدم جذبم کند همان چیزهایی که اسمشان تعلقات است، نه اینکه بگویی آدم ها و چیزهای زیاد دوست داشتنی و ارزشمندی توی خشکی داشته باشم اما آنجا مثل شیطان وسوسه گر من را به سمت خودش دعوت میکند.نه... اینبار نه ،دستهایم بی حس شده اند.فصل خوبی است هوا خنک است. کمتر کسی به ساحل می آید.آبِ سرد خون را در رگ ها منجمد میکند.البته انجماد که اغراق است اما کمی دیگر بی هوش میشوم .گمان کنم مُردن وقتی که بی هوش باشی ساده تر است.هفته ی پیش همین روزها بود که ماهی کبابی خوردیم. فرزاد پسر خواهرم توی کباب کردن همه چیز استاد است.این روزها دیدنش دلم را هم کباب میکند هم سن و سال بودند...لقمه ی اول را که خوردم حالت تهوع امانم را برید انگار گوشتهایش به تن این ماهی کبابی بیچاره حلول کرده بود .اصلا دیگر نمی توانم غذای دریایی بخورم.مهرزاد هم نمیخورد...گیاهخوار شده بود از اینهایی که معتقدند گوشت خوردن آدم را بی رحم میکند...چند ماهی بود من هم ماهی نخورده بودم .مجبورم کردند نمیخواستم دل فرزاد را بشکنم.هم سن و سال بودند.هوا سرد است. دیگر پاهایم را حس نمیکنم ...بالا آوردن آن لقمه کافی نبود.بالا آوردن جگرم هم فایده ای ندارد.گوشتهای ماهی ها...ماهی های لعنتی...آنها چرا مثل تو گیاهخوار نبودند مادر؟اسمش چیست؟ اکوسیستم...رشته اش تجربی بود. کنکور داشت....کجایی؟ حالا من هم آن لقمه ها را به ماهی ها پس میدهم...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
پراکنده‌گویی متن‌تان زیاد است. عدم تمرکز متن باعث شده تا حس خاصی اجازه بروز پیدا نکند و این از همان خطوط اول، وقتی از آب و خشکی در کنار هم می‌گویید، به چشم می‌آید. خواننده هنوز حس احاطه بودن توسط آب را نگرفته با جمله‌ی "خشکی پیدا بود" مواجه می‌شود و حس در محاصره آب بودن از بین می‌رود. شاید حالا نویسنده می‌خواسته گیر افتادن بین دو انتخاب را برساند و این تنها توجیه ممکن برای کنار هم آوردن این دو می‌تواند باشد. وقتی حرف از تعلقات می شود همین دلیل نیز بیشتر خود را نشان می‌دهد. پس می‌پذیریم که صحبت آب و خشکی با هم بیایند اما همچنان متن، عدم تمرکز خود را نشان می‌دهد. بلافاصله پس از آن از تصویر عینی سراغ یک امر مفهومی یعنی تعلقات می‌رویم و با صحبت از شیطان چنین تصور می‌کنیم که وارد یک متن دینی و فلسفی شده‌ایم. صحبت‌های بعدی کاملاً ما را با فضا و موضوع آشنا می‌کند. فردی در حال غرق شدن است که البته به خاطر روی گرداندن از خشکی باید نتیجه بگیریم که این کار را عمدی دارد انجام می‌دهد. تناقض دوباره‌ای شکل می‌گیرد. اگر از تعلقات بریده که فردی مذهبی است پس چرا خودکشی؟
یادآوری لذات زندگی در اینجا و خاطرات کسانی که دوستشان داشته‌ای طبیعی به نظر می‌آید و خوردن کباب ماهی با پسر خواهر می تواند یکی از همین ها باشد. اما در جمله "هم سن و سال بودند" منظور کیست؟ در داستان تا اینجا فقط از فرزاد ذکر یاد شده. چند خط بعد از مهرزاد هم گفته می‌شود اما ربطی به اینجا ندارد پس چرا فعل جمع به کار برده‌اید؟ بعد چرا باید دیدنش دل را کباب کند؟ تازه دیدن کی و چی؟ دیدن ماهی یا فرزاد؟ جمله خیلی گنگ است. بدون نقطه گذاشتن و بلافاصله بعد از "دلم را کباب می‌کند" از فرزاد صحبت شده. اگر باید نتیجه بگیریم که یکی از مهرزاد یا فرزاد مرده‌اند که متن چنین نشانه‌های محکمی به دست نمی‌دهد.
جملات انتهایی نیز که باز پراکندگی دارند. ناگهان صحبت از مادر می‌شود و باز تمرکز به هم می‌خورد. بعد بحث اکوسیستم و کنکور که مشخص نمی‌کند ما باید او را یک شکست‌خورده کنکوری بدانیم یا فقط به گذشته‌اش اشاره‌ای داشته. تازه این که از او یاد می‌شود که رشته‌اش تجربی بود و کنکور داشت کیست؟ این‌ها همه شاید در ذهن خود شما به عنوان نویسنده مفهوم و واضح و بی‌نیاز از توضیح باشند اما وقتی روی کاغذ قرار می‌گیرند این‌گونه نیست. خواننده که در ذهن شما نیست تا از درون آن متن را بخواند. خواننده نیازمند نشانه است تا معانی ضمنی و زیرین را علاوه بر معانی ظاهری متن بگیرد.
دیگر این که نباید خواننده را درگیر حل کردن معادلات متنی بکنید. این که حالا دو ساعت بنشیند و ارتباط بین سخنان شما را حل و فصل کند. خواننده گاه از سر تفنن داستان می‌خواند و می خواهد از خوانش لذت هم ببرد. البته این به معنای نفی داستان‌های معناگرا و یا فلسفی نیست. اما همان داستان‌ها را هم می‌شود با زبان ساده‌ای بازگو کرد.
یک نکته مبهم این که علت کنش این شخصیت چیست؟ در ابتدا از عدم پیوند خوردن با متعلقات می‌گوید اما بعد انگارفردی شکست‌خورده را داریم. بالاخره دلیل کنش او اگر خودکشی می‌کند چیست؟ داستان باید همواره به چند سئوال پاسخ دهد: کی؟ چی؟ چرا؟ چگونه؟ این‌ها اصلی‌ترین سئوال‌های داستان هستند و بعد: کِی (چه موقع)؟ کجا؟ که این دوتا بنا به داستان و موضوع اهمیت پیدا می‌کنند. شما سئوال‌های اصلی را خوب پاسخ نداده‌اید. نه هویت مشخصی از شخصیت داریم و نه علت کنش او را می‌دانیم. آیا بایست علت کنش را مرگ خواهرزاده بدانیم؟ باز هم متن ناتوان از رساندن این است. فقط حدس یک منتقد می‌تواند این نتیجه را بگیرد. همه این‌ها باید روی کاغذ باشند و نه در ذهن شما. نباید اجازه بدهید این‌ها در ذهن شما جا بمانند.
با اندکی حذف و اصلاح شاید داستان‌تان بهتر شود. از کوتاه شدن نترسید. کوتاهی مهم نیست. مفهوم بودن مهم است. به تکنیک فکر کرده‌اید و به فهم خوبی از داستان رسیده‌اید اما در اجرا هنوز تجربه لازم دارید. برداشت ما از داستان در مواقعی یک کار کاملاً تکنیکی و فرم‌زده است، اما گاه داستان به مراتب ساده‌تر از این‌هاست. اگر کمی به سمت سادگی بیایید داستان‌های خوبی خواهید نوشت. به هر حال تکنیک را فراموش نکنید، کماکان آن را حفظ کنید ولی در پرداخت خود تغییراتی بدهید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۳
محمدحسین روشنی » 8 روز پیش
سلام نه بابا من همون اول که خوندم فهمیدم. کسی داره با تردید در مورد خودکشی مبارزه می کنه و داره به خودش تلقین می کنه که خودکشیش دردی نداره. میریم جلو می فهمیم که کسی که هم سن فرزاد خواهر زاده ی راوی بوده الان نیست و برای همین دیگه دیدن فرزاد هم دل راوی را کباب می کنه....بعد از کسی یاد میشه که دیگه نیست و جدیدا گیاه خوار شده بوده و رشته اش تجربی بوده و کنکور داشته....مادر رو که میگه می فهمیم همین طور که از قرینه پیداست راوی مادر مهرزاده.و از داغ جوونش داره....به من خیلی چسبید!
مریم شریعتی » 2 روز پیش
سلام.ممنونم که داستان بنده را مطالعه کردید و نظر دادید.
مریم شریعتی » 10 روز پیش
استاد گرامی ممنونم از مطالعه ی داستانم...گمان میکنم جاهای زیادی از داستان در ذهن من جا مانده سعی میکنم آنها را به داستان تزریق کنم شاید بهتر بشود...سپاس از نقد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.