تناسب زمانی را از دست ندهید




عنوان داستان : دیده بربند، که شب آمده است
نویسنده داستان : مبین گلستانی

نسیم ملایمی که لابه لای برگ های درختان می وزید، صدایی همچون تماس شاخه ی خشک جاروی تو با آسفالت لگد خورده ایجاد میکرد. شب بود.
جیرجیرک ها به نقطه ی اوج سمفونی خود رسیده بودند.
هر از گاهی رقص نور ماشین هایی که با سرعت از کنارت عبور می کردند، لباس نارنجی ات را حسابی برق می انداخت.
صورتت درست دیده نمی شد. سرخی سیگار، فقط میتوانست ته ریش جوگندمی دور لب هایت را روشن کند. چند روزی است که صورتت را اصلاح نکرده ای.
گاری قرمزت، اگر چه رنگ و رویش رفته و از بس که کثافت توی خودش جای داده، بوی گند می دهد. اما همدم خوبی برای تنهایی تو است.
شاید تو هم دلتنگ کسی هستی! شاید حسرت کمی بیشتر دیدن صورت مادر، با تو هم هست.
فکر میکنم مشام تو هم مثل من نسبت به بوی گند کثافت مقاوم شده.
خفقان لخته خون توی گلویم از بغض چند ساله ی تو سنگین تر است.
تو دیگر پوستت کلفت شده، من زیاد طاقت ندارم. ترجیح میدهم از همین آغاز تسلیم شوم.

گربه سیاهه اندام کشیده اش را کش و قوس میدهد. حتما بوی خون دلمه بسته روی تنم به مشامش خورده. چشم های سبزش توی تاریکی خوب می درخشند.
آرام به سطل زباله نزدیک می شود. زبان سرخش را روی سبیل هایش می کشد. حتما پیش خودش می گوید، عجب غذای چرب و نرمی پیدا کرده ام.
دورم میچرخد. به آرامی بدن خیس و چسبنده ام را بو میکشد. دندان تیز کرده برای انگشت های پایم. فشار نیش های تیزش را که روی پوستم احساس می کنم، آخرین نفس حبس شده در سینه ام، همراه با لخته ی خون از گلویم بیرون می جهد.
تو، سرت را به سمت صدایی که شبیه به سرفه ی نوزاد است بلند میکنی. سیگارت را زیر پایت لگد کرده و به سمت سطل زباله می آیی.
گربه سیاهه صدای قدم هایت و خش خش جارویی که به تعقیب تو به زمین کشیده می شود را می شنود. سرش را بلند می کند. در حالی که شست پایم را به دندان گرفته و خون از لب و لوچه اش چکه می کند.
می پرد بالای دیوار و از آن بالا به تماشای تو می نشیند.
با احتیاط دور و برت را میپایی. نگاهت که به پشت سطل زباله می افتد من را میبینی.
واکنشت نسبت به تن لخت و خون آلود من و بند نافی که از شکمم بیرون زده و دورش مورچه جمع شده، انداختن جارو و گفتن تنها یک جمله ی مبهم و ناتمام است.
وای خدا...

نمی دانم چه خواهی کرد. به دنبال نجات جنازه ای می افتی، که زندگی اش را با آخرین نفس گیر کرده در سینه اش به کثافت های اطراف تف کرده؛
یا خودت را به ندیدن میزنی. مهمانی گربه ها را خراب نمی کنی و مثل همیشه به راه بی انتهای پیش رویت ادامه میدهی!
برای من مهم نیست.
من فقط خوشحالم از اینکه هرگز نخواهم فهمید، مادر مرا نمی خواهد!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
خوبی متن شما این است که هر چه جلوتر می‌رویم تغییر می‌کند و بعد آنی می‌شود که اصلاً انتظارش را نداری. در ابتدا فکر می‌کنی که با یک دلنوشته روبرو هستی که برای یک رفتگر به رشته تحریر درآمده است و صرفاً یک متن احساسی است. اما از نیمه‌ی متن به بعد قضیه تفاوت را آغاز می‌کند و بعد با واقعیت تلخ صحنه روبرو می‌شوی و چند اندیشه در تو بیدار می‌شود. اولین آن‌ها قیاسی است که باید کرد. از کسانی که آن نوزاد را در آنجا انداخته‌اند با این رفتگر. زندگی کدام یک به‌واقع کثیف است؟ دست کثیف از قلب کثیف بهتر است. این رفتگر شاید دستانی کثیف داشته باشد اما زندگی‌اش سفید است؛ بر خلاف عده‌ای که زندگی‌شان به ظاهر پر زرق و برق است اما واقعیت زندگی‌شان در چنین نوزادانی خلاصه می‌شود. این اولین فکر است و قضاوت می‌کنی که موضوع خوب انتخاب شده است.
بعد نگاهی داستانی‌تر به متن می‌کنی. به زبان فکر می‌کنی که آیا شروعی این‌چنین شاعرانه لازم بود: "نسیم ملایم و سمفونی جیرجیرک‌ها و رقص نور و ..."؟ آیا این تضاد و زیبایی را با زبانی صریح‌تر و ساده‌تر نمی‌شد گفت؟ نویسنده تلاش داشته با تکنیک زبانی لطیف به نشان دادن خشونت‌ها و زشتی‌ها بپردازد. تقابل رمانتیسم و رئالیسم یکی در همین زبان است. پس این زبان هم می‌شود توجیه داشته باشد. گرچه هنوز ته دلت بدان راضی نیست. اما همراهی سانتی‌مانتالیسم رمانتیک با زشتی و خشونت رئالیستی می‌تواند تکنیک خوبی باشد. در مجموع می‌شود زبان را پذیرفت و بحث را فقط تفاوت سلیقه دانست.
اما جدای از آن، جمله "شاید تو هم دلتنگ کسی هستی" جمله نوزاد نیست. جمله نویسنده است. از اینجا حضور نویسنده داستان را موضوع‌محور می‌کند. هر قدر تلاش شده تا رفتگر خودش باشد اما طبیعی است که نوزاد نمی‌تواند خودش باشد و لذا ما اندیشه و حرف نویسنده را از زبان او می‌شنویم. این حضور و دخالت نویسنده در مواردی متن را خراب کرده است به‌خصوص آن جا که می‌گوید: "و مثل همیشه به راه بی‌انتهای پیش رویت ادامه میدهی..." نوزاد، راویِ محدود است. از کجا می‌داند "مثل همیشه"؟ این نوع قضاوت از آنِ اندیشه‌ی نویسنده است. جمله آخر داستان نیز کمی تناقض دارد. اگر چنین جمله‌ای را گفته پس فهمیده که مادر او را نمی‌خواهد، به‌خصوص که در اواسط متن نیز اشاره ای ناخواسته به قضیه مادر داشته است: " شاید تو هم دلتنگ کسی هستی! شاید حسرت کمی بیشتر دیدن صورت مادر، با تو هم هست". ایراد مضمون و پیام محوری یک متن در چنین مواقعی خود را نشان می‌دهد.
مشکل بعدی زمان داستان است. ابتدا با گذشته شروع می‌کنید و بعد ناگهان جملات زمان حال می‌شوند. در حالی که همه این‌ها در یک شب و یک صحنه روایت می‌شوند، لذا باید از لحاظ زمانی وحدت وجود داشته باشد.
یک مورد سلیقه‌ای هم وجود دارد که البته همان‌طور که گفتم سلیقه است. وجود گربه کمکی به داستان نیست. تلخی صحنه با وجود همان مورچه‌ها طبیعی‌تر و گویاتر است. گربه باز هم گویی به خواسته نویسنده وارد صحنه شده است.
به هر حال موضوع قشنگی است. اما موضوعات قشنگ، پردازش‌های قشنگ هم می‌طلبند. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
مبین گلستانی » 21 روز پیش
خیلی متشکرم جناب عباسلو

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.