چندین گام بلند




عنوان داستان : پرونده‌ی آقای حاجی کانادایی ناقص است.
نویسنده داستان : حمید سلجوقی

به او می‌گفتیم «حاجی کانادایی». چون می‌گفتند عمری توی کانادا جوانی کرده و حالا سر پیری آمده تا در خاک پاک وطن اشهدش را بخواند. گرچه آدم پر جنب و جوشی نبود که بشود گفت هنوز به پیری نرسیده اما نه کمر خم کرده بود، نه غر می‌زد و نه حتی رفته بود توی تاکسی تلفنی کار کند که بشود اسم پیرمرد رویش گذاشت.
مستأجرِ آقارسول بود. آقارسول خیلی مستأجرمدار نبود و هفته‌ی دوم به سوم نرسیده کلاهش می‌رفت توی کلاه مستأجر. مقصر هم خودش بود بس که گیرهای ناجوری می‌داد و فکر می‌کرد با این خانه‌ی ۹۰ متری‌اش یک پا ابراهیم گلستانِ کاخ‌دارِ توی لندن است. حاجی کانادایی یک ماهی می‌شد که آمده بود این محل.

فوتبالیست بوده. یا حداقل زمانی آرزو داشته فوتبالیست بشود، آخر همیشه توی قدم برداشتن‌هایش با سر پایین، یک گوشه‌ی پیاده‌رو را می‌گیرد و یک کاج می‌اندازد جلوی پا و د برو که رفتیم! . پیاده‌روی‌هایش قد دو سه هزار شوت زدن به کاج طول می‌کشد همیشه.

زمان‌های فراغتم را سر کوچه می‌نشستم. یعنی تقریبا اکثر طول روز. وقت‌هایی که به خانه بر‌می‌گشت، بیشتر از نان بربری و گوجه بادمجان، مقوای شومیز می‌دیدم دستش و این برایم دو سه معنی بیشتر نمی‌توانست داشته باشد؛ سوراخ سمبه‌های کاخ رسول را مقوا می‌چسباند، روزنامه دیواری درست می‌کند، کاردستی درست می‌کند و خطاطی می‌کند. خطاطی! آره! خودش است!

با خودم فکر می‌کردم او که تنهاست، من هم تنهایم. پس چرا با هم رفیق نشویم و باری از سنگینی تنهایی‌های این دنیا کم نکنیم؟! . اما خب نمی‌شد. یا نمی‌
گذاشت که بشود. یک‌بار که باز سر کوچه نشسته بودم و داشت از کنارم رد می‌شد گفتم «سلام». فقط سرش را تکان داد. بار دوم گفتم «حاجی ساعت چنده؟» گفت«ندارم»... بار دهم سریع گفتم: «سلام. حاجی فضولی نباشه فقط کنجکاوم بدونم شما این همه مقوا رو چکار می کنین؟» .
از من رد شده بود که گفت: «خریداری؟!». آمدم مثلا خوشمزگی کنم که گفتم «بله. با نرخ تضمینی». گفت: بیا!

رفتیم در خانه‌اش.
آمپر کنجکاوی‌ام زده بود بالا. آمار آدم‌های ریز تا درشت محل را داشتم. پول شارژم را اصلا از همین راه درمی‌آوردم. حق السکوت‌گیری از آن‌هایی که آمارهای اساسی دستم دارند. پول ساندویچم را هم آن‌هایی می‌دادند که در نقطه‌ی مقابل، آمار می‌خواستند.
گرچه کسی آمار حاجی کانادایی را نخواسته بود، اما برایم افت داشت بایگانی‌ام پرونده‌ی ناقص داشته باشد.
دم در ایستادم. تعارف نزد که خانه‌ی خودت است. در و دیوار خانه‌ی رسول رنگ به رخسار ندارند. چند دقیقه بعد آمد دم در. با یک پشته مقوا که رویشان خطاطی شده. درست حدس زده بودم. من به حدس‌هایم اطمینان دارم. اصلا نیمی از آمارهایم را همینطوری حدسی می‌دهم به آمارگیرها.

می گیرم و می‌گویم فردا حساب و کتاب می‌کنم و پولش را می آورم. بدون چک و چانه فی‌الفور قبول می‌کند و می‌گوید خداحافظ و در را به روم می‌بندد. حتی نگفت می‌آمدی یک چای تلخ می‌خوردیم با هم...

ده بیست تا مقوای خطاطی شده دارم که می‌فرستمش جمعه بازار. خودم ترک پست نمی‌کنم. غروبی همه برگشت می‌خورد برای خودم. جز یکی. که دوست من گفته سه هزار، با تخفیفش دو هزار و پانصد. ولی خریدار خریده بیست و پنج هزار. بیست و پنج هزار می‌شود پول پنج تا همبرگر از ساندویچیِ شیرمحمدی. الآن دیگر می‌توانم مرخصی یک ساعته بروم. به نظرم حتی رئیس جمهور هم در مقابل یک ساندویچ کثیف حق دارد مرخصی بگیرد.

تا بلند می‌شوم یک چیزی می‌خورد به پام. چشم می‌چرخانم می‌بینم کاج است. اوه! . کانادایی‌ست که یک مقوا در دست دارد. نه! . بهش می‌گویم «منتظر بودم بیاین اتفاقا. مقواهاتون رو کشیدم شد ۲۰ تومن».
- خوب کردی. من بودم می‌رفتم دونه‌ای سه تومن می‌فروختم. تخفیف هم می‌دادم اصلا. دو و پونصد

شستم خبردار می‌شود. می‌پرسم «کدوم رو برداشتین؟»
- پادشاه ممالک خطیم/ صفحه‌ی خط ما قلمروی ماست...
- مخلص جناب پادشاه

لبخندی می‌زنم تا ماست مالی کرده باشم. ولی بی حسی‌اش خجالت‌زده‌ام می‌کند.
می‌آید که برود پیشنهاد می‌دهم برویم ساندویچی مهمان من. رد می‌کند! عجب آدمِ از دنیا بریده‌ای!.
- خب پس هرچی شما بگین
- دمنوش! دمنوش های خودم


خانه‌ی مستأجری رسول که تا دیروز بیشتر شیره‌کش‌خانه بود و ته ته‌اش شده بود خوابگاه دانشجویی پسران، حالا شده خانه‌ی فرهنگ. دیدم مدتی‌‌ست صدای رسول نمی‌پیچد توی کوچه، لابد اُوردوز کرده سرِ این سرد و گرم شدنِ یک‌دفعه‌ی جو خانه اجاره‌ی‌اش.
اندازه‌ی چند کارتن، کتاب است که در چند دسته به تناسب موضوع، گوشه‌ای از اتاق روی هم چیده شده. و یک میز چوبی دارد که رویش و زیرش و این ورش و آن ورش مقواست که ولو شده در رنگ‌ها و جنس‌های مختلف با نوشته‌های مختلف؛
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، مرد نکونام نمیرد هرگز، گفت این پیراهن است افسار نیست، منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن...

روی دیوار هم چند قاب عکس است. که خب نمی‌شناسمشان ولی حتما از این آدم گنده‌های ادبی هنری‌اند دیگر.
دمنوش را که می‌خورم می‌گویم می‌خواهم خط یاد بگیرم!
- اهلش نیستی
- استعداد دارم به جان شما. مدرسه می‌رفتم همه چیز رو زود یاد می‌گرفتم...
- به استعدادت کاری ندارم. جنسش نیستی
- بد جنس نیستم باور کن حاجی. جنسم چینی نیست.
- باید امتحان بدی. فردا. دیره. ساعت نهه. وقت خوابمه. برو

رفتم ساندویچم را گرفتم و آمدم سر کوچه. روی جدول نشستم. توی ساندویچی درست نمی‌شود فکر کرد. ساعت شده ده و نیم. توی محل سگ هم پر نمی‌زند! . سرم را می‌گیرم بالا. چراغ‌های خانه‌ی حاجی کانادایی هنوز خاموش نشده. ساعت کاری‌ام تمام است، می‌روم بخوابم.
سپیده‌ی صبح می‌زند ولی چراغ کانادایی روشن است. صلات ظهر می‌شود ولی چراغ هنوز روشن است. غروبی صدای رسول می‌پیچد توی کوچه...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حمید سلجوقی سلام

این دومین داستانی است که از شما می‌خوانم. داستان قبلی را دوباره خواندم. از آن اثر تا این کار جدید پیشرفت بسیار خوب و شگفت‌انگیزی داشته اید؛ به شما تبریک می‌گویم. «پرونده‌ی حاجی‌آقا ناقص است» اثر نسبتاً شسته رفته‌ای است لااقل خوشخوان است با شخصیت‌پردازی، فضاسازی و پرداخت خوب و صمیمی. افتتاحیه‌ی پرکششی دارد و شیوه‌ی ورود به داستان و معرفی حاجی کانادایی خیلی خوب درآمده است. درست است که بخش زیادی از اثر به تلخیص می‌گذرد اما اطلاعاتی که راوی می‌دهد با پیرنگ پیوند دارند و با ساختار کلی آن بی ارتباط نیستند در واقع هر اطلاعاتی می‌دهد به کار پیشبرد داستان می‌آید و مخاطب را یک گام به آدم‌ها و به ماجرا نزدیک می‌کند و در عین حال مقدمه‌چینی مناسب بر تعلیق داستان افزوده است. یکی از قوی‌ترین و تأثیرگذارترین صحنه‌های داستان، آنجاست که راوی برای ارتباط برقرار کردن با حاجی کانادایی تلاش می‌کند و دیالوگ‌های کوتاه و پرشتابی که بین راوی و او رد و بدل می‌شود. یعنی این‌ها: "... بار دهم سریع گفتم: «سلام. حاجی فضولی نباشه فقط کنجکاوم بدونم شما این همه مقوا رو چکار می کنین؟» از من رد شده بود که گفت: «خریداری؟!». آمدم مثلاً خوشمزگی کنم که گفتم «بله. با نرخ تضمینی». گفت: بیا! ..." ضرباهنگ داستان در این صحنه و به‌طور کلی در تمام داستان شتاب مناسب و درستی دارد. ماجرای فروش مقواهای خوشنویسی شده و تنها تابلویی که خود خوشنویس می‌خرد هم عالی است. پایان‌بندی هم باورپذیر است و تأثیرگذار، بی آن که به دام لحظه‌های سانتی‌مانتال افتاده باشد؛ می‌ماند یک نکته که یکی از نکته‌های حیاتی نوشتن است و اگر نوشته داستان باشد، نویسنده را دچار وسواس و دقت بیشتری می‌کند؛ نثر. اگرچه نثر داستان همانطور که اشاره کردم روان است اما زمان دستوری افعال بین ماضی و مضارع سرگردانند، در حالی که لازم است یکدستی آن‌ها حفظ شود. زمان دستوری تمامی فعل‌ها تا جایی که راوی دم در خانه خوشنویس منتظر ایستاده تا مقواهای خوشنویسی شده را بگیرد به زمان گذشته (ماضی) است اما بعد به زمان حال (مضارع) تغییر می‌کند. لطفا یک بار دیگر به این سطرها نگاه کنید: "... دم در ایستادم. تعارف نزد که خانه‌ی خودت است... می گیرم و می‌گویم فردا حساب و کتاب می‌کنم و پولش را می‌آورم..." بعد دوباره در چند سطر پایانی زمان دستوری تغییر می‌کند: "... رفتم ساندویچم را گرفتم و آمدم سر کوچه. روی جدول نشستم..." این مشکل مشترک نثر داستانی دوستان را بارها دیده‌ام که زمان دستوری بین ماضی ساده و مضارع اخباری بلاتکلیف است اما به جهت اهمیت یکدستی کار هر بار تکرار و تأکید می‌کنم. بعد از خواندن این داستان خوب، بسیار امیدوارم همچنان خواننده داستان‌های فراوان، لذت‌بخش و خواندنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.