ساختن پل‌های ارتباطی میان حوادث و آدم‌ها



عنوان داستان : قطعاً آزادی

نمی دونم نگران چی هستی، نمی گم مهم نیست. اما اون چیزیم که فکر می کنیم نیست. درسته بِپاهش منم. ولی نهایتاً ده متریش وایمیستم. نگران اون نباش!!! اون بی چاره بین فامیلاشم، چو اِش افتاده که کارش شده. روزی چار دفعه می میره و زنده میشه. مهدی شروع کرد شقیقش رو با دست مالش دادن بعد سرش رو پایین انداخت تا چشمهای نرگس رو نبینه. با سر پایین شروع کرد به صحبت: منم می-دونم همین قدر کم هم زیاده، هم اشتباهِ. اما چاره ای ام نیس؟ نمی گم ده سال دیگه، خودت فکر می کنی تا سال دیگه می تونی دووم بیاری؟
نرگس نیش خندی زد وگفت: اگه امیدی باشه که هست، تا آخر عمرم میام و میرم. شاید تو از اومدنم خسته بشی، اما من نمی شم. اینکه تو هر کاری دوست داری انجام بدی رو مختاری اما من و دلیل اشتباهاتت نکن. اینبار اونبار نیست که لقمه اندازه دهنمون برنداری آخرش بیارنت اینجا.
بعد سرش رو جلو برد و آروم گفت: اینبار داری با جونت بازی می کنی.
مهدی به نرگس نگاه کرد و خیلی آروم شروع کرد: نه اینبار جون خودم تنها نیست. جون دو نفره. البته یکشیشون یه کاری کرده که معمولاً آدمها انجام نمی دن.
نرگس حرف مهدی تموم نشده گفت: دومی چی؟ قاضیه یا داروغه؟ شاید یادش رفته کجاست؟
مهدی دستهاش رو بالا آورد و جای دستبند روی دستش رو نشون داد: پنج دقیقه نیست بازش کردن، شماره زندانیم 1175(مکث کرد و با دندانهای فشرده ادامه داد ) قیافم عوض شده اما دقیقاً یادمه کیم و کجام! برعکس تو که همه چیز برات عادی میشه من نتونستم طاقت بیارم.(حالت صورت مهدی عوض شد) نرگس اوایل اینجا دلتنگت می شدم. تو فکرت بودم، فکر خونه، فکر مغازه که دوباره باید سر پاشه. اما کم کم دارم به آدما، کار کردن اینجا و غذاش عادت می کنم، من اینو نمی خوام.
مهدی نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد: مشکل از اینجاست که من مامان نیستم بخوای بیای بیمارستان سراغم، بابا هم نیستم بیای سر خاکم. خیلی اتفاقی زنده ام.
مهدی از صندلیش پا شد تا از اتاق ملاقات خارج بشه. درست بالای سر نرگس وایساد. نرگس نگاهی بهش انداخت و سرش رو پایین برد. نرگس ظرف غذایی که برای مهدی آورده بود رو به سمتش هل داد. مهدی گفت: فعلاً گرسنم نیست، میام خونه می خورم. و بعد بی خداحافظی خیلی زودتر از بقیه زندانیها اتاق ملاقات رو ترک کرد.
مهدی با فکری مغشوش اما قدمهای آرام از داخل سالن حرکت می کرد. به نظرش چیز جدیدی تو زندان وجود نداشت. میله ها، سربازها و آدمها. همه زندانی ها دور تا دور تنها تلوزیون سالن جمع شده بودن. مهدی چند لحظه ای وایساد. از دور به صفحه تلوزیون نگاه کرد. مسابقه کشتی بود. اولین زیری که کشتی گیر گرفت. صدای یاعلی جمعیت بالا رفت و وقتی حریف خاک شد صدای تشویق جمعیت کل بند رو برداشت. به نظرش غریب بود این آدما چطور به راحتی خودشون رو گول می زنن. با ببخشید و با دست کنار دادن به سمت سلولش حرکت کرد. ازدحام جمعیت مسیرش رو به سمت سلولی برد که سه چهار نفر جمع بودن صدایی رو شنید که می گفت:" ... علی(ع) رو وقتی شناختن که کشتنش، نمی گم تو علی هستی ولی مطمئناً از جماعت مادر مرده ای هستی که آش نخوردیٌ سوختی، بدم سوختی..". مهدی پشت میله ها وایساد تا دیده نشه. چشمش نوشته های دیوار و خط خطی ها رو می دید و گوشش حرفهایی رو که با سر وصدا قاطی شده بود می شنید:.. داداش من اگه میخوای دوباره بلند شی باید از خودش مدد بگیری، مقدارت رو که دونستی دیگه حکایت تکراریه، قصه یوسفیه و یونسیه... .
صبح موقع شمارش طبق عادت به میله ها تکیه داد تا نگهبان شمارش زندانیها رو تموم کنه. کلاً یه هدف داشت، دیدن بهمن. همین بس بود تا خیالش از اون روز راحت بشه. همه به سمت سالن غذا خوری می رفتن. مهدی غذاش رو گرفت و رفت سمت پنجره مخصوصش نشست. بهمن و رفیقاش سر جای همیشگی نرفتن، اتفاقی یا با برنامه روبروی میز مهدی نشستن. بعد شروع کردن به پچ پچ. مهدی بعضی وقتها زیر چشمی بهمن رو می دید. بهمن مدام سرش پایین بود، به نظر می رسید فکر می کنه. هر از گاهی هم که کلمه ای می گفت سریع می رفت تو خودش. ترس رو نمی شد تو اون هیبت دید اما ناراحتی رو چرا.
خیال بهمن یار غار مهدی بود. مدام تو ذهنش با مهدی صحبت می کرد، درگیر می شد و می مرد. امروز قرار بود وکیل بهمن بیاد ملاقاتش. این جزء آخرین ملاقاتهای قبل از دادگاه بود. از بلندگوی سالن غذا خوری بهمن رو صدا کردن. بهمن سریع از جاش بلند شد و با عجله حرکت کرد. از کنار مهدی که می گذشت پاش به میز خورد و میز چند سانتی تکون خورد. نمک پاش گرد پلاستیکی هم از روی میز غلطید و به زمین افتاد. مهدی که در حال غذا خوردن بود مثل یه مترسک خشک شد. بهمن خم شد و نمک پاش رو از روی زمین برداشت، اون رو روی میز گذاشت و میز رو سرجاش برگردوند. بعد با صدای خش دارش گفت: شرمنده داش مهدی. مهدی حاج و واج مونده بود. بعد بهمن به راهش ادامه داد. راه رفتن بهمن سبک خاص خودش رو داشت. همیشه آروم راه می رفت گاهی دستی به ریشای بلندش می کشید و با دست دیگه اش که تسبیح پیچ بود با دوستاش حال و احوال می کرد. اما اینبار عجله بهمن بی حکمت نبود.
کمتراز یک ساعت بعد مهدی تو کارگاه در حال رنده کردن چوب بود. از داخل گرد وغبار چوبها یه سایه معلوم شد. مهدی زیر چشمی نگاه کرد. یاسر بود. توجه ای نکرد و به کارش ادامه داد. یاسر که دستش جلوی دهن وبینیش بود خودش رو نزدیک مهدی کرد و شروع کرد به صحبت: دا مِیتی، اِلان هَموُ ِسربازی خبِر آوِرده... .
مهدی دست از کارش کشید و با دستمال دور گردنش، عرق هاش رو خشک کرد بعد گفت: خب. چی گفته؟.
یاسر: دخیخ نَفهمیدوم مث که گُفتیِد خیالُم ازتون قُرصه اما گُفتنش ضرر نیه. این روزا حواستون بیشتر بایه.
دا مِیتی نَدونوم چرا همش مغزُم پِی حرفای حاجیه. دا مِیتی صدتومن دویست تومن پولی نیه، که بِرِش نفسی نره و نیا. مهدی صحبتهای یاسر رو قطع کرد و گفت: اجبار که نیست، دلت نیست بزن بغل تماشا کن. یاسر به فتانه گفتی مثل دفعه قبل دهن لقی نکنه پیش نرگس؟
یاسر که تو فکر رفته بود: آره دا میتی گُفتُم بِشش. گُفتُم اگه این بارم اشتباهی بِرِی سرش رو می دِیم دستش. مُو خُو دارُم می زَنُم دوتا دوتا می زَنُم. مِیتی هنو فکرته، بهمن زِیدِش؟ مهدی ناراحت شد: به ما چه چی شده. بهمن یا هر خری. یاسر: یعنی سی تو مهم نیه؟. باخوم اِگوم اگه بهمن زِده پَه سی چی قاضی نی دادِنش بند او ور (اعدامیها). زندانبان چشمش به یاسر افتاد و صداش زد. یاسر به مهدی نگاه کرد: بهمن و جِواد باهم بزرگ رفتن. دعوا رفتن ولی برا همم رفتن. مهدی برای اینکه نشون بده که مصممه دوباره شروع کرد به کار. اما دوباره حرفهای یاسر اجازه کار کردن رو ازش گرفت: مِیتی نَشیم اسبابِ بازی حاجی...
مهدی خیلی اهل حساب کتاب بود و همین بود که هیچ چیز اندازه ناروی شریکش که سرش کلاه گزاشته بود داخل زندان اذیتش نمی کرد. با خودش فکرکرد حداقل برای اینکه مثل قبل نشه، فکر کنه که یک میلیارد هم در مقابل کاری که می کنن کمه. وقتی برگشت سلولش سریع قلم وکاغذش رو برداشت و شروع به نوشتن کرد. نمی دونست چه جوری به حاج علی بگه که ناراحت نشه. تصمیم گرفت از طریق یه رابط باهاش صحبت کنه. جز نرگس نه کسی جرأتش رو داشت که بگه نه مهدی به کس دیگه ای اعتماد داشت. فقط یه مشکل بود، نمی خواست نرگس بیشتر از این بدونه، کما اینکه دیگه مطمئن بود نرگس هم یه چیزایی حدس زده. دل رو زد به دریا و رفت تا با نرگس حرف بزنه.
تو صف تنها تلفن زندان چند دقیقه ای معطل شد تا تماس بگیره. بلاخره نوبتش شد. تلفن رو برداشت و با دستهایی که از دودلی سست شده بود به زور شماره رو گرفت. چندتا بوق خورد و نرگس گوشی رو برداشت(با همون صدای آروم) الو بفرمایید.... مهدی تو فکر بود که نرگس گفت: داداش تویی. مهدی نا خواسته به حرف اومد: اشکال که نداره خانوم خونه. نرگس (با شیطنت) گفت: چرا فکر می کنی شنیدن صدات اشکال داره؟ درسته مغزم اندازه تو کار نمی کنه اما دلم به همون اندازه است. چند لحظه ای صحبتها ادامه پیدا کرد تا مهدی با حالت خاضعانه از نرگس درخواستش رو کرد.
مهدی: نرگس، یه چیزی ازت میخوام.
نرگس (کمی خودش رو جمع کرد): بله، جونم داداش بگو.
مهدی: ازت می خوام یه پیغام برام ببری.(صدای زندانیهای تو صف که می گفتن تلفنت رو تمومش کن، بلند شد)
نرگس با ناراحتی: پیغام چی؟ برای کی؟
مهدی خیلی آروم: حالا که به اینجا رسیده، می خوام به حاجی بگی، مهدی نظرش عوض شده.
نرگس که برداشت دیگه ای داشت، قند تو دلش آب شد: جدی میگی؟. مهدی خجالت کشید. آجی بهش بگو شرطم اینه، دوبرابر به علاوه که معصومه رو هم می خوام.
نرگس به شدت دلخور شد: مهدی اولا فکر می کردم، تو زندون حوصلت سر رفته از این کارا می کنی، بعد یه مدت سرت به سنگ می خوره خودت پشیمون میشی. پس نگرانیهای فتانه هم همچین بی راه نیست؟ مهدی دوبرابر برای چی؟ برای راپورت دادن؟ می دونی فتانه دیروز چی بهم گفت؟ گفت اگه خونی این وسط ریخته بشه مقصرش منم که نتونستم تو رو راضی کنم.
مهدی مأیوس شد: بی خیال بابا، خداحافظ.
نرگس: مهدی قبل از اینکه قطع کنی، یه لحظه گوش کن. چون می دونستم ناراحت می شی تا حالا چیزی بهت نگفتم. تصمیم گرفتم همه چیز رو بفروشم، تا فعلاً بیای بیرون... . مهدی عصبانی شد. گوشی تلفن رو فشار میداد و یک دفعه تلفن رو محکم سرجاش کوبید. دیگه نای حرف زدن براش نمونده بود. همه ی زندانیها که صداش می کردن با دیدن حال مهدی ساکت شدن. کمی تلو تلو کنان حرکت کرد و بعد داخل راهروی ملاقات که کسی نبود وایساد. اول دستش و بعد تکیه اش رو به دیوار سنگی داد. چندتا نفس عمیق کشید. بعد آروم آروم به سمت پایین رفت. نشست و سرش رو به دیوار می کوبید. از داخل سالن یه زندانی در حال برگشتن از اتاق ملاقات بود. بهمن چشمش به مهدی افتاد. چند لحظه ای بالا سرش وایساد، سرش رو گرفت که به دیوار نزنه و بعد بلندش کرد.
فردا دادگاه بهمن بود یا مقصر بود یا آزاد می شد. مهدی از کار نرگس گیج شده بود. فقط باید تا فردا صبر می کردن تا همه چیز تموم بشه. شب مهدی روی زمین نشسته بود سرش رو به میله ها چسبونده بود وبه سختی اتاق بهمن رو می دید. بهمن نشسته بود و دعا می کرد...
مهدی با اینکه آروم به نظر می رسید اما دائم با خودش کلنجار می رفت. بلاخره به خودش اومد و از کارش پشیمون شد.
صبح وقتی بیدار شد، انگار باری از روی دوشش برداشته بودن. عجیب بود وقتی بهمن رو دید انگار بهمن یه آدم دیگه است. انگار دیوی که حاج علی تعریف کرده بود نبود. دقیقاً مثل بهمنی که سابقاً می شناخت.
داخل کانتین دنبال یاسر می گشت تا اینکه زندانبان به مهدی پیغام داد که نرگس باهاش تماس گرفته.
مهدی از یاسر غافل شد و به سمت کیوسک تلفن رفت. سکه رو گذاشت و شماره گرفت. دوتا بوق که خورد، نرگس گوشی رو برداشت: الو ... الو...
نرگس زد زیر گریه با حق حق گفت: سلام داداش، سلام عزیزم. مُردم از انتظار، دلم هزار راه رفت. نه جرأت داشتم بهت زنگ بزنم نه دلم طاقت می آورد. دیشب حاج علی دست پر اومد. هر چی بهش التماس کردم که بگه چی شده، چیزی نگفت. فقط گفت قضیه منتفیه؟ مهدی راست میگه؟
مهدی که نمی خواست نرگس ناراحت بشه گفت: آره راست میگه، منم می خواستم همین رو بگم، مواظب خودت باش.
مهدی تلفن رو قطع کرد. یادیاسر افتاد. رفت تا باهاش صحبت کنه. زمان از دستش در رفته بود. برای همین بی هدف دنبال یاسر می گشت. نه سالن غذا خوری، نه محوطه، نه توی سلول یاسر غیب شده بود. همش نگران بود یاسر خام کارهای حاج علی و حرفهای خودش شده باشه. عرق رو پیشونیش جمع شد.یاد حرفهاش به یاسرافتاد: چرا اینجوری به قضیه نگاه نمی کنی که خدا خواسته من و توی آسمون جل پیش بهمن تو یه کارگاه باشیم. من و تو هم نه قاضی، قاضی هم نه یکی دیگه انجام می ده، بدون این وسط فقط داره سرمن و تو کلاه می ره.
مهدی فقط می دوید و با مشتش به خودش ضربه می زد. گاهی از خستگی می ایستاد اما شرمندگیش مانع نفس گرفتنش می شد. به کارگاه رسید. یاسر خیلی وقت بود کمین کرده بود. بهمن پشت به یاسر و با اره برقی مشغول بریدن چوبها بود.
مهدی بارها با یاسر تمرین کرده بود که چه جوری تیزی رو تو دست بگیره، کجای بدن بهمن بزنه و بعدش چکار کار کنه.
یاسر آلت قتاله رو درآورد، مهدی دوید و یاسر رو از پشت گرفت، یاسر هول شد، چرخید و ... .
چند لحظه بعد مهدی کف زمین افتاده بود. یاسر بدون اینکه درنگ کنه از کارگاه خارج شد. بهمن که اره برقی رو خاموش کرد. صدای ناله های مهدی توجهش رو جلب کرد. سریع بالای سر مهدی رفت. صورت مهدی پر شده بود از خاک اره و خون. مهدی با دستش جلوی خون ریزی شکمش رو گرفته بود. بهمن، مهدی رو نشوند. هاله نور که از درز هواکش عبور می کرد روی صورت و لبهای مهدی افتاد، معلوم بود لبهاش بهم می خوره. بهمن گوشش رو طرف لبهای مهدی برد. مهدی با نفسهایی که مدام قطع می شد می گفت: آزاد شدم.
بهمن که شوکه شده بود از مهدی می پرسید: مهدی چی میگی؟ چی شده؟...
چند لحظه بعد بهمن در حال داد زدن برای کمک بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سیدمحمد صادقی سلام

داستان «قطعاً آزادی» را خواندم. شما در فضاسازی اثر موفق عمل کرده‌اید. مجموع مکان، کنش‌ها و دیالوگ‌ها پرخون و زنده و قابل لمس شده‌اند و لحظه‌های پرالتهاب آدم‌های گرفتار در این اثر به مخاطب منتقل می‌شوند که موفقیت کمی نیست؛ اما بزرگترین خلاء کار این است که خواننده از آنچه بین مهدی و بهمن و یاسر گذشته خبر ندارد. در واقع معلوم است اتفاق اصلی پیش از آغاز این داستان شروع شده و حالا بخشی که نتیجه یا ادامه آن اتفاق است به نمایش گذاشته‌اید، اما مشکل این است که خواننده برای اینکه بداند ماجرا از چه قرار است به بخشی از اطلاعات قبلی، به قسمتی از ماجرایی که پیش از این داستان بین این آدم‌ها اتفاق افتاده نیاز دارد تا بداند ماجرا از چه قرار است و مشکل از کجا شروع شده که به اینجا رسیده است. مخاطب نمی‌داند مشکل بین مهدی و بهمن چیست؟ کینه مهدی از بهمن از کجا آمده است؟ چرا در زندان به فکر تلافی افتاده است؟ حاجی چه کاره است؟ چه ارتباطی به ماجرای این سه نفر دارد که در زندان هستند؟ معصومه به کدام فصل این ماجرا وصل است؟ این‌ها همه گره‌های ناگشوده‌اند؛ همه پرسش‌های بی پاسخ‌اند؛ همه قطعات پراکنده‌ای هستند که در این داستان به هم متصل نشده‌اند، یعنی منطق روایی و روابط علت و معلولی به هم پرچ نشده‌اند تا خواننده بتواند همه این‌ها را جوری به هم وصل کند که تصویر یکپارچه داستان برایش روشن شود. ممکن است خود شما برای همه این پرسش‌ها پاسخی داشته باشید اما مهم جوابی است که باید در خود متن باشد و نیست. خیلی مهم است که بتوانید همه آدم‌ها و ماجراها را با طراحی و پرداخت و با حوادث اصلی و فرعی به هم برسانید؛ کار ساده‌ای نیست و یکی از مهمترین بخش‌های مربوط به پیرنگ، طراحی و ساختار اثر است. نکته دیگر اینکه وقتی قرار است دیالوگ‌ها را بنویسید از شیوه نمایشنامه‌نویسی استفاده نکنید یعنی بعد از اسامی فقط دو نقطه نگذارید. یک بار دیگر به این چند سطر نگاه کنید: «برعکس تو که همه چیز برات عادی میشه من نتونستم طاقت بیارم. (حالت صورت مهدی عوض شد) نرگس اوایل اینجا دلتنگت می‌شدم. تو فکرت بودم...» جمله داخل پرانتز مناسب داستان‌نویسی نیست. بیشتر در نمایشنامه‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی کاربرد دارد. ضمن اینکه وقتی می‌گویید عوض شد لازم است با نشان دادن حس‌ها و حالت‌ها و کنش‌ها بگویید چه جوری شده. به عنوان نمونه بهتر است اینطور نوشته شود: «"برعکس تو که همه چیز برات عادی میشه من نتونستم طاقت بیارم." بعد عضلات صورتش منقبض شدند. رنگ پوستش مهتابی‌تر شد. صاف توی چشمهای نرگس نگاه کرد و ادامه داد: "نرگس! اوایل اینجا دلتنگت می شدم"...». تلاش کنید متن اصلی داستان را هم به نثر شکسته ننویسید. فقط دیالوگ ها را بشکنید اما متن اصلی را کامل بنویسید. و مهمترین پیشنهادم بسیار خواندن و بسیار نوشتن است. با توجه به نقاط قوتی که در کارتان هست و به تعدادی از آن‌ها اشاره کردم، بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.