روایت اکنون شخصیت تاثیرگذارتر خواهد بود




عنوان داستان : توده
نویسنده داستان : زهرا فرهنگي


ساعت شماطه دار توی اتاق با هر ضربه ای که می زد انگار دلم هری می ریخت پایین، عرشیا صدای گریه اش قطع نمی شد، نمی دونستم چی می خواد، انگار اونم مثل من بی تاب بود، بی تاب چیزی که اون نمی دونست چیه و من می دونستم. حرفهای دکتر لحظه ای ذهنم رو رها نمی کرد:
ــ هرچی زودتر عمل کنی بهتره.
ــ زود؟ مگه لیفتینگ هم دیر و زود داره؟ فقط اومده بودم یه مشاوره بدین.
ــ لیفتینگ؟ برا لیفتینگ اومده بودی؟
ـ آره . ولی هنوز مطمئن نیستم.
ــ چطور تا حالا متوجه این توده تو سینه ات نشدی؟ دردی؟ احساس سنگینی؟ چیزی ؟
ــ توده ؟
باید زودتر عمل کنی، ریشه هایی که من تو ماموگرافی ات دیدم ، جایی برای تاخیر نمی ذاره.
یخ زدم ، داغ شدم و گُر گرفتم. مثل استکانی که سرد باشه و یه دفعه آب جوش بریزی توش ، ترک برداشتم، انگار جنسم اصل نبود، شیشه نشکنی بودم که زود شکستم.
عرشیا خسته از گریه خودشو انداخت تو بغلم، دستام دورش رو گرفت، دلم و دلش می خواست محکم بغلش کنم و ببوسمش و بعد که آخ ش دراومد وِلش کنم و بگم «آخیش ، چه بوس شیرینی بود...»...
گرفتمش تو بغلم و گفتم : می خوای بریم در در ؟
غروب امشب حال عجیبی داشت ، دلم رو می کشید طرف خودش، غم نبود، اما شادی هم نبود.
صدای ماشین هایی که با سرعت خیابان رو طی می کردند.
صدای اگزوز موتوری که خورشید رنگ پریده غروب رو جِرق می کرد.
صدای جیغ و فریاد بچه هایی که هر روز عصر گرم فوتبال و بازی و دعوا بودند، دیگه اعصابم رو خرد نمی کرد.
کنار سماور ذغالی گوشه حیاط که هنوز هفته پیش با هزار التماس درخواست از مادرشوهرم گرفته بودم، نشستم، چقدر غر زدم تا مرتضی کیسه ذغال و چند تیکه چوب بیاره برای بعدازظهرهایی که می خواستم نیمکت بگیرم و بچینم تو حیاط و از مادرم پشتی و کناره های ابری بگیرم و آبپاشی کنم حیاطو تا بپیچه بوی نم تو بوی بوته یاسی که تازه داشت قد می کشید.
از بوی نعناهای تازه توی باغچه ، سُر خوردم به خونه پدری. هر روز بعدازظهر با دخترای کوچه جمع می شدیم دور بقچه نون تفتون و ماست چکیده و نعنای تازه چیده شده. کِرکِر خنده مون به هر ترک دیوار بلند می شد و در می آوردیم حرص پسرای همسایه رو که همیشه سر تو گوش همدیگه داشتند به پچ و پچ و پیدا کردن لونه چغوک و جَلب کفترای مجید.
یاد مهدی که یه چند سال قبل سرطان اَمونش رو گرفت و روزی که بعد دو سال رنج کشیدن می گذاشتنش تو دلِ خاک، همه دخترای کوچه که حالا هرکدوم سهم یه خانواده شده بودند، بیقرار روزای بچگی، زار زار ، گریه می کردند.
یاد طیبه که با شکم باز و بادکرده هنوز به سی سال نرسیده ، رفته بود و حالا ... من!
مرگ آهسته اومده بود و در زده بود و رفته بود و من... حالا... در رو باز کرده بودم. سایه اش بود و خودش نبود...
ــ «اگه همه عمر کتاب بخونید وقت نمی کنین همه کتابایی که هست رو بخونید پس ده تا کتاب خوب بخونید.»
دکتر گفته بود، تو آخرین جلسه ترم پیش.
اون روز با خودم گفتم: «یعنی میشه اینقدر عمر کوتاه باشه که فقط ده تا کتاب بخونیم.»
عرشیا چادرم رو می کشید و دلم رو می کشوند به روزایی که براش خواب ها دیده بودم.
کفش هاش رو جلو پاش راست کردم و گفتم: « چپه نپوش. »
خندید و گفت : باشه. «باشه» رو تازه یاد گرفته بود، هر بار که می گفت ته دلم شیرین می شد مثل قند.
گفتم : بریم دَ دَر؟؟
خندید و دستاش رو جلو آورد. بغلش کردم چسبوندمش به سینه ای که انگار درد می کرد و دردش کمی سنگین بود و گفتم : بریم دَ دَر.
نقد این داستان از : نازنین جودت
زهرا خانم فرهنگی سلام. چه خوب که از خراسان رضوی داستان نوشته‌اید و برای ما ارسال کرده‌اید. با این‌که گفته‌اید کمتر از یک سال است که به نوشتن داستان روی آورده‌اید ولی داستان خوبی فرستادید. این نشان می‌دهد قصد دارید این هنر را جدی بگیرید. پایگاه داستان و دوستان منتقد همراه شما هستند تا در هر چه بهتر شدن داستان‌هایتان راهنمایی‌تان کنند.
داستان «توده» طرح ساده‌ای داشت. با عدم تعادل شروع شد و قبل از رسیدن به تعادل ثانویه پایان یافت. داستان زنی که فهمیده توده بزرگی در سینه‌اش جا خوش کرده و باید هر چه زودتر زیر تیغ جراحی قرار بگیرد. شروع داستان خوب بود. انتخاب آونگ ساعت و گذشتن لحظه‌ها برای زنی که فهمیده فرصت زیادی ندارد، هوشمندانه است. اما پیشنهای برایتان دارم. یک‌بار داستان را در اکنون روایت کنید و جملات را با افعال حال بنویسید. زنی که از مطب دکتر برگشته و اکنونش را برای ما روایت می‌کند. زمان حال در این داستان تاثیر بیشتری روی خواننده خواهد گذاشت. امتحانش ضرری ندارد.
در اوایل متن راوی از کودکش می‌پرسد: «برویم ددر؟» و دو جمله بعدتر از خیابان و صدای ماشین‌ها و اگزوز موتورها می‌گوید و خواننده فکر می‌کند راوی همراه کودکش از خانه بیرون رفته، در حالی که چند جمله بعدتر می‌فهمیم راوی هنوز در منزل است. این ابهام را برطرف کنید.
نوشتن داستان به زبان محاوره‌ای کار ممنوعه‌ای نیست اما از ادبیت اثر کم می‌کند و بر خلاف این‌که نویسنده تصور می‌کند خواننده بیشتر با راوی احساس نزدیکی می‌کند، این اتفاق نمی‌افتد. غالبا این سبک نوشتن برای داستان‌هایی که روایت اول شخص است و نویسنده می‌خواهد برای شخصیت لحن بسازد استفاده می‌شود. مثلا روایت یک خلاف‌کار، زندانی سابقه‌دار، ... و آدم‌هایی از این دست که دایره واژگان مختص به خودشان دارند و با ایجاد لحن بخشی از شخصیت‌شان ساخته می‌شود.
مرور خاطرات و فلش بک‌هایی که به گذشته زده شد، ترس زن را از نزدیک شدن به مرگ تداعی می‌کرد و مزه مزه کردن چیزهایی که برایش نوستالژی بودند و شیرین به خوبی احساس می‌شد. زندگی که مدت زیادی ازش نگذشته و حالا توده‌ای مرگ آفرین در کمین خاتمه دادن به آن است.
داستان را حتما بازنویسی کنید و در مورد بعضی جملات تجدید نظر کنید. مثل جایی که راوی می‌خواهد کودکش را بغل کند و می‌گوید: «دست‌هام دورش را گرفت.» جمله بهتری بنویسید که عشق مادری را که از مرگ و بی مادری کودکش ترسیده بهتر منتقل کند و داستانی باشد.
بخوانید و بنویسید و داستان‌هایتان را برای ما بفرستید. زندگی‌تان پر از اتفاقات داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
زهرا فرهنگي » 8 روز پیش
ممنون. چه خوب و چه مهربان مي نويسيد. شوق نوشتن با نقدهاي سازنده شما، بيشتر به زندگي در دنياي داستان، اميدوارم مي كند. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.