یک کوه دروغ بر سنگ کوچکی از واقعیت




عنوان داستان : خجالت
نویسنده داستان : علیرضا وطن پرست

بچه ها از یک جایی به بعد دیگر بزرگ نمی شوند؛ فقط پیر می شوند.
یک وقت فکرنکنید این را از تنگ نشدن لباسهایشان فهمیدم،نه..،من مثل کسانی نیستم که آدمهای بزرگ را درون کت و شلوار ها جستجو می کنند ،به نظر من بزرگی آدمها وقتی معلوم می شود که پای حرفشان بایستند ،نه روی پاهایشان. من هیچوقت بزرگ نشدم ،نه به اندازه ی لباسهایم ،نه به اندازه ی فکرهایم .هردو گریه می کنند،فکرها به روی سرم و لباسها به روی تنم.

این جملات بالا نتیجه ی کلنجار شبانه ی من برای مرتب کردن تراوشات ذهن خسته ام بود که مثل اتاقم شلخته بود.
داشتم سعی می کردم این بار قید هرچه وزن و قافیه ومابقی ملزومات کلامی شعر و بزنم و برای اولین بار ،با یک مشت کلمات ساده و با گذاشتن چند حرف ربط و بی ربط ،داستانی که حرف مهمی را در لابلای ماجراهایش پنهان داشته باشد را به جبر قلم خویش به خورد کاغذ بدهم تا بعد از تایپ به رخ اساتید پایگاه نقد بکشم ولی هرچه نگاه می کردم شبیه یک دلنوشته بود تا یک داستان.
از هیچ یک از عناصر داستان خبری نبود،متنی عاری از قصه ،کنش و واکنش و گره افکنی شخصیت پردازی و فضا سازی و...
این کلنجار همچنان ادامه داشت که ناگهان با صدای معصومانه ی دخترم همه چیز از ذهنم پرید.
+باباااا
+بابایی
-اَه..اگه گذاشتی ببینم چی دارم مینویسم ،بگو چی شده؟
چی می گی دخترم؟
+بابا جون بلدی خونه بکشی؟
من که نمی خواستم اولین داستان جدی ام همین اول کار ،مثل تمام زندگی ام نیمه کاره بماند ،سعی کردم یک جوری دست به سرش کنم تا دست از سرم بردارد.
-نه بلد نیستم ،برو بگو مامان بزرگ برات بکشه.
+ ماشین چی؟بلدی؟بابا جون یه ماشین برام بکش دیگه.
-نه دخترم ،من نقاشی بلد نیستم ،گفتم برو بگو مامان بزرگ برات بکشه
+خجالت چی؟بابا بلدی بکشی؟
مقداری جا خوردم ،ولی برام تازگی نداشت ،افسون چهار سالش بود ولی دختر باهوشی بود و خیلی خوب می دانست نباید کاری کند ، پدرش خجالت بکشد ،
یادم می آید از همان دوسالگی اش دختر پر حرف و بلبل زبانی بود ،حالا که دیگر مهد هم می رود،البته با توجه به نیش زبان من و پرچانه گی مادر مطلقه اش ،داشتن همچین فرزندی دور از ذهن نبود.
در حالیکه داشتم به این موضوعات فکر می کردم گفتم:آره دختر گلم ،بلدم.
+آخ جووون
دفترچه ی کوچکش را گرفتم و پس از ورق زدن دنیای ذهنی اش یک جای خالی پیدا کردم ، یک سطل آب کشیدم و دوتا چشم برایش گذاشتم.
-بیا دختر گلم اینم خجالت
+عه این خجالته؟
-نه دخترم ،این باباست که از خجالت آب شده.
+خخخخ،ای بابای کلک
دستم و کشیدم روی موهاشو صورتشو بوسیدم و گفتم:
حالا مثل یه دختر خوب برو تو اتاقت خجالت بکش ببینم یادگرفتی یا نه؟ آفرین دختر خوشگلم ،منم یه کوچولوعه دیگه بنویسم میام پیشت.
+چشم بابا جوون
یک نگاهی به نوشته هایم انداختم
خب کجا بودم؟ آهان..
من هیچوقت بزرگ نشدم ،چون هیچوقت پای حرفم نموندم ،پای عهدم ،پای زندگیم ...
امشب وقتی افسون گفت خجالت بلدی بکشی ؟فهمیدم ،بچه های طلاق زودتر پیر می شوند.
من اگر داستان نویس خوبی بودم ،قصه شبهای زندگیم به این روز نمی افتاد .
بهتر است حرف اصافه نزنم و بقیه داستانم را زندگی کنم.
باید اول اتاقم را مرتب کنم و برای یکبار هم که شده سر حرفم بایستم ،دخترم منتظر است...
پایان.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علیرضا وطن‌پرست سلام

نوشته‌تان را با عنوان «خجالت» و پیامی که زیر آن گذاشته بودید خواندم. همانطور که شما به چگونگی شکل‌گیری این متن در ذهنتان اشاره کرده‌اید، بالاخره هر داستانی با تصویر یا جمله یا صدا یا حتی حسی ویژه و یا هر چیز دیگری که بتوان فکر اولیه‌ای از دل آن بیرون کشید در ذهن نویسنده‌اش شروع می شود؛ بنابراین عجیب نیست اگر نقل قول دختر کوچکتان باعث شده به نوشتن داستانی بر اساس همان نقل قول فکر کنید؛ اما آنچه نوشته‌اید ساختار داستانی پیدا نکرده و شکل کامل و یکپارچه داستانی به خودش نگرفته است. یکی دو سطر ابتدایی خیلی خوب است. در واقع کار را با نثر خوب و پرکششی آغاز کرده‌اید اما باقی ماجرا به یکباره به دام لفاظی‌ها و خاطره‌ها گرفتار شده است. حالا اجازه بدهید مسأله را با مثالی کارگاهی روشن‌تر کنم. فرض کنید اولین جمله را سر جایش نگه داریم اما ادامه ماجرا را به کلی تغییر دهیم. فرض را بر این می گذاریم که راوی اولین جمله را از قول یکی از شخصیت‌های داستان می‌آورد: «بچه‌ها از یک جایی به بعد دیگر بزرگ نمی‌شوند؛ فقط پیر می‌شوند.» این اولین جمله شماست. حالا کاری کنیم همه چیز تغییر جهت بدهد و داستان جور دیگری ورق بخورد، مثلاً این‌طور: «این جمله را پدرم صاف توی صورت من گفت. درست وقتی که پاشنه کفش‌هایش را ورکشیده بودم و ایستاده بودم تا ببینم یقه پیراهن آبی‌اش زیر کت مرتب است یا نه و درست وقتی که چشمم افتاد به کلاغی که از توی چشمهایش پرید روی سیم تلفن و همانجا بود که به نظرم رسید صدایش را از راه دور می‌شنوم راهی دور خیلی خیلی دور....» این فقط یک نمونه از نمونه‌های فراوانی است که می‌توان برای این داستان رقم زد و فقط تمرین کارگاهی بود؛ اما با همین مثال ساده می‌توانید ببینید همان جمله اول چه انرژی خوبی برای شروع یک داستان جذاب دارد. البته به شرط طراحی و با پرداخت؛ که در اینجا و در نوشته شما چنین اتفاقی نیفتاده است بلکه بیشتر شبیه یادداشت‌های ساده شده و به شدت به خاطره پهلو می‌زند. برای اینکه متن تبدیل به داستان شود، به پیرنگ و چینش عناصر نیاز دارید، به شخصیت‌های داستانی نیاز دارید، به مکان نیاز دارید، به فضاسازی، به جزئیات سازنده و پیش‌برنده، به دیالوگ و ... بنابراین پیشنهادم این است که سوژه را مثل همین نوشته، از تجربه‌های زیستی و خاطره‌هایتان بردارید اما ادامه‌ی ماجرا را تا حد ممکن از خودتان و از خاطره‌هایتان دور کنید. به این معنی که اگر فکر اولیه داستانتان به اتفاق‌ها و جریان‌های جاری اطراف شما مربوط است، اشکالی ندارد اما کاری کنید آدم‌ها یا اتفاق‌ها عین تجربه‌های زیستی‌تان نباشند، بلکه آن‌ها را بسازید. در واقع یک کوه دروغ را بر سنگ کوچکی از واقعیت سوار کنید. مطالعه آثار خوب داستانی و تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر نیز پیشنهاد جدی‌تر است. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. پایگاه نقد داستان منتظر آثار فراوان شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
مهرانگیز محمودی » 13 روز پیش
سلام. موفق نشدم کل نقد را بخونم. ولی نوشته را خوندم. یه سوال. چی کار باید کرد وقتی میل به نوشتن چیزی داری ولی بچه های کوچک میان وسط کار و با اسرار و سوال های مکرری که دارن حواس آدم را پرت کرده و میل به داستان نویسی هم میره دیگه و اون وقت حیف نیست داستان های نیمه کاره ی خوبی را کنار بذاریم و دیگه میل به ادامشون پیدا نکنیم و بلاتکلیف بمونن؟
آناهیتا آروان » 13 روز پیش
منتقد داستان
سلام. امیدوارم همچنان خواننده داستان های خوب و قابل بحث شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
علیرضا وطن پرست » 15 روز پیش
سلام و سپاس از نگاه دقیق ،ظریف و مهربان منتقد عزیز ،سرکار خانوم آناهیتا آروان چقدر مثالتان برایم دلنشین بود،و بی اندازه روشنگر همان می کنم که فرمودید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.