چیزکی برای کشف خواننده باقی بگذار




عنوان داستان : " نَه "
نویسنده داستان : علی کابلی

توی راه،همه اش باخودم می گفتم:آره،نه،آره،نه...
نفهمیدم کی بود رسیدم به در خانه. مانده بودم به مادرم چیزی بگویم یا نه. کلید رادر آوردم. زیر لب بسم الله گفتم. نفس عمیقی کشیدم وکلید را توی قفل چرخاندم. نتوانستم خودم را نگه دارم. داد زدم سلام وبدو به سمت اتاقم رفتم. همیشه از خنکای سنگ پله که به پایم می خورد، لذت می بردم. اما آنروز حتی آنرا احساس هم نکردم. در اتاقم را باز کردم و کیف را که به گوشه ای پرت کردم گوشه ی اتاق، صدای خرد شدن ماشین حساب را شنیدم. اما ذهنم درگیر چیز دیگری بود. به آن اهمیت ندادم.
مادر سراسیمه دراتاق رابازکرد.
_فردین، فردین، پسرم، چی شد؟ چی بود شکست؟
چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. آرام روی تخت خوابم نشست وبه من زل زد. من همچنان عرض اتاق را قدم رو میرفتم.
عادت داشتم همیشه هنگام کلافه بودن و درمانده شدن، به خصوص موقع امتحانات، ناخن هایم را بجوم.
امّا اینبار فرق داشت! کار به انگشتانم کشیده بود. اگر مادرم سرم داد نمی زد، نصف انگشتهایم نابود شده بودند. ابرو بالا انداخت که بنشین. روی صندلی کنار میز تحریر نشستم. یکی یکی موهای سرم را می کندم. باز مادرم سرم دادزد که کچل شدی ازبس این لامصّبا رو کندی. دست از سرم کشیدم. سرم می سوخت ازبس که ناخن های شکسته ام را رویش کشیده بودم.
آرام گفت:حالا بگو ببینم چی شده؟
ترسیدم. میترسیدم بگویم ودیگر نگذارد رنگ مدرسه راببینم. اما مجبور شدم بگویم. اگر نمی فهمید،قطعا نمی گفتم. اما حالا که فهمیده....
همه چیزرا برایش گفتم. ازآنجا که زنگ ریاضی، به من چپ چپ نگاه می کرد و زنگ بعد هم سنگینی نگاهش را روی سرم حس میکردم. ازاینکه بعد از اتمام مدرسه، جلویم را گرفت، یک پاکت سیگار ازجیب کوچک کیفش بیرون آورد. تا آنجا که یکی را به من داد و گفت: اگه تو امتحان 20 نشدی...! تورج همیشه کارش همین بود. یک نخ سیگار از جیبش در می آورد و میکشید.
هروقت از سر کوچه رد می شدم، او را با موتور می دیدم که چندتا ازدوستان مثل خودش راکنارش جمع کرده بود و بالای سرشان هم ابری از دود سیگار تشکیل شده بود. هیچ اهمیتی به او نمی دادم و رد می شدم.
توی همین فکرها بودم که مادرم روی پایم زد. انگار که جنی شده باشم. دادزدم. مادرم ترسید. خودم هم دست کمی از او نداشتم. کلی برایم روضه خواند که: نه گفتن یکی از بهترین مارتهای بشر است. درست است که زبان اول سخت به گفتن آن میچرخد، امّا بیانش خیلی ساده و مفید است. حرفهایش درست بود، حرف حساب می زد، امّا در ذهن من چیز دیگری روانه ی میدان بود. فکر اینکه با نه گفتن بین آنهاسوسول خطاب می شوم، به من میگویند بچه ننه واز این قبیل لقب ها، ولم نمیکرد. مادرم بعد از اینکه حرفهایش را زد، پیشانی مرا بوسید وگفت: شب بخیر تا فردا.باورم نمیشد شب شده است. مادرم چراغ را خاموش کرد و در اتاق را آهسته بست. روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. تاآنجاکه چشمانم از خستگی بسته شد.
خوابم را هنوز بیاد دارم؛
* توی یکی ازخیابانها راه میرفتم. با کت وشلوار مجلسی بودم و یک کیف دستی چرمی قهوه ای هم داشتم. همینطور میرفتم که یک اعلامیه ی فوت روی دیوارتوجه مرابه خود جلب کرد. عکس آشنا بود. اسمش را خواندم، با خط درشت نوشته بود:تورج نوروزی *
صبح که ازخواب بلند شدم،آفتاب رنگ طلایی خودرا روی شاخ و برگ درختهای محله انداخته بود.
مادرم در راباز کردو سلام داد وجوابش را دادم. باهم پائین رفتیم. نگاهم به ساعت افتاد. صبح نبود. ساعت 11.45بود. تقویم دیواری رانگاه کردم. جمعه بود. نفس راحتی کشیدم. صبحانه راخوردم وبه اتاقم برگشتم. برای امتحان خوب خواندم. همانجا خوابم برد.
صبح که بیدار شدم وسایلم را جمع و جورکردم وبه سمت آشپزخانه رفتم. صبحانه راخوردم. مادرم به من زل زده بود و لبخند می زد. فهمیدم علتش چیست. لباسهایم را پوشیدم وراه افتادم. جلوی درمدرسه، تورج رادیدم. سیگار رابه طرفم گرفت و گفت: بفرما پسر گل.
سینه ام را جلو دادم و دستش را پس زدم و گفتم: نه، تنها خوش باش.
داخل کلاس رفتم. آقای ریاحی آمدوبرگه های امتحان راجلویمان گذاشت. زود تر از همه برگه را گذاشتم جلوی آقا. همان جا تصحیح کردو پس داد. نوزده. عالی بود.
تا قبل از زنگ، همه ی ورقه ها تصحیح شدند. نمره ها یکی یکی خوانده میشدند، تا اینکه نوبت رسید به تورج. آقای ریاحی گفت: ۳.۵
نقد این داستان از : نازنین جودت
علی کابلی عزیز، سلام. رسیدن داستانی از نوجوانان و جوانانی که راه نوشتن را انتخاب کرده‌اند بسیار مایه مسرت و خوشحالی است. امیدوارم که در این راه ثابت قدم و مصمم باشید.
«نه» را خواندم. نوشته‌اید که دو سال است داستان می‌نویسید. معلوم است که در این دو سال نوشتن را جدی گرفته‌اید. با خواندن همین داستان هم می‌شود فهمید که در این مدت با داستان آشنا شده‌اید اما برای نوشتن داستانی خوب باید تلاش بیشتری کنید. از اسم داستان شروع می‌کنم که بهتر از من می‌دانید ویترین داستان است و باید جذابیت کافی داشته باشد که خواننده را به خواندن تشویق کند. البته بهتر است به محتوا هم اشاره‌ای کند یا نشانه‌ای به خواننده بدهد که قبل از شروع بداند داستان در مورد چیست اما نباید پایان را لو بدهد. با انتخاب این اسم به محض این که عدم تعادل داستان مطرح می‌شود خواننده با توجه به اسمی که انتخاب کرده‌اید می‌تواند حدس بزند که پایان به کجا خواهد انجامید. اسمی را برای داستان انتخاب کنید که اگر تعلیق ندارد پایان را هم لو ندهد.
متن شما بیش از آن که داستان باشد به خاطره پهلو می‌زند. برای نزدیک‌تر کردنش به داستان باید کمی تغییرش دهید. خاطره همیشه بازگویی اتفاقی است که در گذشته افتاده و تمام شده. همیشه من راوی آن را روایت می‌کند و همیشه پایانش بسته است وحدت زمان و مکان در آن رعایت نمی‌شود و همه‌ی این موارد در متن شما هست. برای کشیدن متن به سمت داستان می‌توانید آن را از صبحی روایت کنید که پسر به مدرسه می‌رود و امتحان ریاضی دارد و در مسیر مدرسه به دو روز پیش فلش بک بزند و بخش‌هایی از اتفاقات افتاده را در ذهن مرور کند. این کار هم زمان و مکان متن را محدود می‌کند هم اکنونِ داستان متن را از خاطره دور می‌کند.
بخش‌ یا سکانسی که پسر و مادر در اتاق هستند باید با تأمل و صبوریِ بیشتری نوشته شود، هم در این حالتی که هست هم اگر قرار باشد به بخش فلش بک منتقل شود. در نوشتن این بخش عجله کردی. از میان کلمات و واژه ها هیجان‌ات بیرون زده و این را می‌شود در جملات اغراق‌آمیزت دید. این بخش مهم‌ترین بخش داستان است. باید وقت بیشتری برایش صرف کنی. شخصیت پسر در همین بخش ساخته می‌شود. بیا پسری که در این بخش ساخته‌ای را با هم مرور کنیم. پسر وارد اتاق می‌شود. کیفش را طوری پرت می‌کند که ماشین حسابش می‌شکند. ناخن‌هایش را طوری می‌جود که به سرِ انگشتانش می‌رسد (اغراق). راه می‌رود. موی سرش را می‌کند. این همه کنش عصبی برای پیشنهادِ کشیدن سیگار؟ فرض می‌کنیم که همین طور باشد. یعنی پسر داستان شما برای این پیشنهاد از طرف تورج عصبی شده و در عین حال می‌ترسد که با رد پیشنهاد او مورد تمسخر قرار بگیرد. اما توقع نداری که با چنین پسر عصبی که ساختی خواننده باور کند او با حرف های مادرش آرام می‌شود و تصمیم می‌گیرد به تورج نه بگوید؟ این همه کنش عصبی در متنی با این حجم کم شخصیتی بی ثبات و تندخو از راوی می‌سازد که کنش‌های بعدی‌ و تغییر رفتار ش را زیر سوال می‌برد. در همین بخش قرار است خواننده بفهمد که راوی چطور آرام می‌شود و تصمیم می‌گیرد که درسش را بخواند و به تورج و بچه‌های دور و برش اهمیت ندهد. مادر با حرف‌هایش او را به آرامش دعوت می‌کند. کدام حرف ها؟ حرف‌هایی که راوی به خواننده نمی‌گوید. درست جایی که شخصیت مادر باید ساخته شود و ما ببینیم که چطور مادر، مادرانه و با درایت پسرش را راهنمایی می‌کند، حذف اتفاق افتاده. قرار نیست در داستان هم مثل واقعیت آدم‌ها ساعت‌ها با هم حرف بزنند که طرف مقابل‌شان را آرام کنند. گاهی یکی دو جمله‌ی تاثیرگذار یا یک خاطره یا حکایت می‌تواند نه تنها دلیل محکمی برای آرام شدن شخصیت شود بلکه خواننده هم تاثیر رفتار درست مادر و حرف‌هایش را روی خودش هم احساس کند. این بخش مهم‌ترین بخش داستان شماست و باید طوری ساخته شود که هیچ سوال یا تردیدی را برای خواننده ایجاد نکند.
داستانی که پایانش کاملاً بسته است و نویسنده تکلیف همه چیز را مشخص می‌کند، به خواننده فرصت کشف نمی‌دهد. نمی‌خواهم بگویم پایان باز، پایان بهتری است. اما اجازه بده چیزکی در داستان باز بماند که ذهن خواننده را مشغول کند. برگردد و دوباره داستان را مرور کند که پایانی برای آن چه باز مانده پیدا کند. در پایانِ داستان شما می‌شود تورج نگاهِ بدی به راوی بکند وقتی دبیر ریاضی نمره‌اش را می‌گوید، یا برایش خط و نشان بکشد، یا یادداشتی را دست به دست به او برساند و راوی جرأت باز کردنش را نداشته باشد و داستان تمام شود. هر کدام از این پایان ها را که استفاده کنی، باز هم داستان شما تمام شده و راوی تصمیمش را گرفته که به تورج نه بگوید اما شکی در دل داستان جا می‌ماند که خواننده را به فکر فرو می‌برد و خواننده این را دوست دارد.
دوست عزیز، امیدوارم که داستان را بازنویسی کنید و اشکالاتش را برطرف کنید. راهی که انتخاب کرده‌اید دشواری‌های زیادی دارد اما اگر تلاش بکنید و برای نوشتن وقت بگذارید، حتماً به چیزی که می‌خواهید می‌رسید. من منتظر نسخه‌ی بازنویسی شده‌‌ی داستان می‌مانم.
باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.