ظرفیت یک ایده




عنوان داستان : زخم کهنه
نویسنده داستان : علیرضا وطن پرست

تقریبا هفت سالم بود که فهمیدم زمین جای امنی نیست و برای بقا باید یاد بگیرم چگونه خودم را ببندم ،چه بصورت دکمه روی پیراهنم ،چه بصورت سگک روی کمربند ،چه بصورت زیپ روی شلوار و چه بصورت گره روی بند کفش.
دیگر دست چپ و راستم را شناخته بودم و می دانستم این دو از شادی به هم می زنند نه از روی اختلاف.
داشتم کم کم آماده می شدم اولین روز مدرسه ام را تجربه کنم. کمی می ترسیدم. مادرم در تمام طول مسیر ، راه مدرسه را بر عکس می آموخت و بیشتر تأکید داشت یاد بگیرم چگونه برگردم.
وقتی آخرین آموزه های تکمیلی مادر تمام شد خودم را روبروی دری بزرگتر از در خانه امان دیدم.
دبستان راه امام
تا به آنروز اینهمه بچه شبیه هم یکجا ندیده بودم. گویی کله ی کچلم را در میان آینه های متقابل می دیدم.بعد ها فهمیدم تراشیدن کله ،اولین قدم برای یادگیری است.
_علی؟یادگرفتی چجوری برگردی خونه؟
_آره مامان تو برو دیگه
بعد از کلنجار زیاد برای خواباندن شور و هیجان کلاس اولی ها،با خواندن نام هایمان از بلند گو صف های نا منظمی تشکیل دادیم.برای ایجاد نظم از پشت بلند گو اعلام شد؛
از جلوووونظاااام
الله
نشد؛دستاتونو بندازید ،باید بلندتر جواب بدید
ازجلوووو نظاااام
اللللله
خبرررداااار
اسلام پیروز است شرق و غرب نابود است.
منم مثل بقیه کلاس اولیها گیج شده بودم ولی بالاخره بعد از چند بار تکرار یاد گرفتیم.
یک نفر مشغول خواندن قرآن شد و من در سکوت به این فکر می کردم چرا هرچه می گذرد دنیایم محدودتر می شود.دلشوره ای داشت تمام وجودم را می گرفت ، مخصوصا وقتی که نگاهم افتاد به آن شلنگ لعنتی که دست یک آدم سبیل کلفتی بنام ناظم بود.گویی تصویر دستشویی در ذهنم تداعی می شد.
در نهایت ما را تقسیم بر نیمکت های کلاس کردند ومن نا خودآگاه در ردیف دوم نشستم.
معلم وارد کلاس شد.
برپا
برجا
معلم ضمن خوش آمدگویی و معرفی خودش از قوانین کلاس می گفت و تأکید بر رعایت نظم انضباط داشت.ما نیز همگی نظم را دو دستی بغل کرده و دست به سینه نشسته بودیم.
نوبت به معرفی بچه‌ها رسید،چقدر استرس داشتم.خدا می داند چند بار با خودم شناسنامه ام را مرور کردم که یک وقت تپق نزنم.
_علیرضا وطن پرست
_شغل پدر؟
_کارگر
خداروشکر به خیر گذشت.
از اینجا به بعدش رانمی دانم معلم چه می گفت.دیگر دلشوره ام سرازیر شده بود به مثانه ام و طاقتم طاق شده بود،دلتنگی برای خانه،آشوب دلم را دو چندان کرده بود ،همان خجالتی که باعث شده بود من ردیف دوم کلاس بنشینم؛مانع می شد که درد دلم را برای معلم بازگو کنم .
درحالی که رنگم پریده بود و دستم گرفتار رعایت نظم ،سعی می کردم با فشردن ران هایم به یکدیگر مانع ریختن آبرویم شوم.
شنیدم یکنفر از ته کلاس گفت:
آقا اجازه ما بریم دستشویی؟
_بفرما پسرم
با دیدن این صحنه قند در دلم آب شد،چه خوب ،پس می شود اجازه گرفت.
بزور بلند شدم و گفتم:
آقا اجازه منم برم دستشویی؟
معلم گفت:
بذار اول اون بیاد بعد شما برو
همین امیدواری باعث شده بود بتوانم خودم را بیشتر کنترل کنم .آخر چرا به عقل خودم نرسید اجازه بگیرم؟بعدها فهمیدم انقدر ها هم خنگ نبودم واون پسر شاگرد دوساله بود.
پنج دقیقه طول نکشید که برگشت
چشمانم از خوشحالی برق می زد،باورم نمی شد ،چقدر زود!به محض ورودش همه گفتند آقا ما بریم؟ آقا ما بریم؟
معلم که وضع من را از همه وخیم تر می دید سر حرفش ماند و به من اشاره کرد ،شما برو پسرم.
در حالی که نفس نفس می زدم دعا می کردم که به موقع برسم .خداروشکر در باز بود و مادرم داشت جلوی در کوچه امان را جارو می کرد.تا نگاهش به من افتاد گفت:
عه چه زود تعطیل شدین؟
منم نفس زنان گفتم:
تع..تعطیل نشدیم که .هن ..هن...دشویی دارم
_واای خاک عالم،اومدی خونه دستشویی؟
هنوز هم بعد از سی سال شرمنده دوستانی هستم که منتظر بودن من از دستشویی برگردم تا نوبت آنها شود.
کاش همانروز اول در همان پادگان آموزشی راه دستشویی را نیز به من می آموختند تا تمام طول سال مضحکه همکلاسی ها نشوم.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
خیلی از نویسندگان ایده‌های خود را از آنچه خود شاهد آن بوده‌اند می‌گیرند. این دسته از داستان‌نویسان از تجربیات و خاطرات و مشاهدات زندگی شخصی برای خلق داستانشان بهره می‌برند. استفاده از جهان زیستی و تجربیّات عینی نه تنها اشکالی ندارد که بسیاری از نویسندگان به خاطر مزایای این روش آن را همواره به نویسندگان جوان‌تر پیشنهاد کرده‌اند.
تسلّط بر موضوع، احاطه بر جزئیات، سهل‌تر بودن نگارش و بازنمایی آنچه خود شاهد آن بوده‌ایم، از جمله مزایای استفاده از تجربیّات عینی است. خاطرات نیز از جمله مشهودات و تجربیاتی هستند که نویسنده از سر گذرانده است و ممکن است برخی از خاطرات یا بخش‌هایی از آن بهانه‌ای برای خلق داستان یا زمینه‌ای برای رسیدن به یک ایده‌ی داستانی باشد. اینجا لازم است به دو کلمه‌ی «بهانه» و «زمینه» در جمله‌ی قبل توجّه داشته باشیم. خاطرات می‌توانند بهانه یا زمینه‌ی بوجود آوردن یک داستان کوتاه باشند، نه خود یک داستان کوتاه. این کلام به این معنی است که بازسازی و بازنمایی یک خاطره نمی‌تواند یک داستان کامل از آب دربیاید. مسلّماً احتیاج داریم که تغییرات عمده‌ای در خاطره‌ای که ما را مجذوب خود کرده بدهیم تا بتوانیم از آن داستان کوتاهی خلق کرده باشیم.
همه‌ی اتّفاقاتی که در خاطرات خودمان به‌ آن برمی‌خوریم، ظرفیت یک طرح کامل برای یک داستان کوتاه را ندارند. هر چند هم که این اتّفاقات جذّاب و غافل‌گیرکننده باشند، باز هم در حدّ و حدود بازگویی یک خاطره حلاوت دارند و وقتی آنها را به همان شکل تبدیل به داستان کوتاه می‌کنیم، هر چند آن حسّ قبلی را که در قالب خاطره داشتند کم و بیش به ما منتقل می‌‌کنند، امّا باز هم حس می‌کنیم متنی که خوانده‌ایم انتظاری را که از داستان‌ کوتاه داشته‌ایم برآورده نکرده است. اکثر این خاطرات مجذوب کننده در حدّ و حدود یک غافلگیری برآمده از یک اشتباه هستند. بیشتر این خاطرات در شکل اوّلیه خودشان یک خرده روایت هستند. یک داستان کوتاه کامل، طرحی اندام وار دارد که در این طرح معمولاً شخصیت اصلی برای رسیدن به مطلوبش تلاش می‌کند و این تلاش طبیعتاً به این خاطر است که موانعی پیش روی قهرمان وجود دارد. تلاش شخصیت آگاهانه است و ما او را در مسیر تلاشش همراهی می‌کنیم با به عبارتی او را دنبال می‌کنیم و در این دنبال کردن ضمن آشنایی با شخصیت و ورود به جهان او کم و کیف تلاشش را به دقّت زیر نظر می‌گیریم.
در داستان «زخم کهنه» ما با یک تجربه و تبدیل یک خاطره شخصی به یک داستان روبروایم. درست جنسی از همان عملکرد و تلاشی که بیشتر نویسندگان توصیه کرده‌اند. پس این بخش خوب کار است؛ بخشی که نویسنده ایده داستانی‌اش را از یک خاطره یا یک تجربه‌ی عینی گرفته است. بخش بعدی نگرش نویسنده به ظرفیت این ایده است. راوی روز اوّلی است که به مدرسه می‌رود و به خاطر عدم اطّلاعش از قوانین و وضعیت مدرسه به جای این که به دستشوئی مدرسه برود، بعد از اجازه از معلّم از کلاس خارج می‌شود و به خانه برمی‌گردد تا از دستشوئی خانه استفاده کند. باید پرسید آیا تعریف این جریان ظرفیت لازم و کافی برای یک طرح داستانی را دارد یا نه؟ درست است که تعریف کردن این جریان در قالب یک خاطره می‌تواند حلاتی داشته باشد و مخاطب را از شنیدن آن خوش آید، امّا مخاطبی که داستان کوتاه را برای خواند انتخاب می‌کند انتظار دارد ماجرایی که در داستان کوتاه دنبال می‌کند چیزی فراتر از این باشد. چیزی از آن جنسی که قبلاً بدان اشاره شد.
استفاده نویسنده از گفتگو، توصیف حالت راوی و چینش ماجرا به طوری که به پایانی غافلگیرکننده ختم بشود، از جمله تلاش‌های خوب نویسنده در داستانی کردن تجربه‌ی عینی و ایده‌ی برخاسته از خاطرات است. نویسنده می‌تواند با توسعه‌ی ایده یا استفاده از آن در کنار یک ایده‌ی توسعه‌یافته‌تر و یا به عنوان یک خرده‌روایت در دل طرحی دیگر که تقویت کننده‌ی اثر کلّی آن طرح باشد، از این ایده در شکل بهتر و طراحی عمیق‌تری بهره ببرد. قطعاً نویسنده در داستانی کردن ایده‌ی خود تجربیات ارزنده‌ای را که بدان اشاره شد در آثار دیگرش نیز به کار خواهد گرفت و شاهد آثار بهتری از این نویسنده خواهیم بود.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.