ربط صحنه‌ها




عنوان داستان : آینه ها به من نگاه می کنند...
نویسنده داستان : حدیث عباسی

ابررا روی پوست صورتم فشار می دهد، پوست زیر چشمم به پایین کشیده می شود.:"این گودی ها با هیچی پر نمیشه!"موهایم رااز بالای گوش می گیرد وبا کشی پشت سرم سفت می کند.پوست شقیقه هایم کشیده می شود:"پلکات که بالا برن پفشون کمتر معلومه." خودم را درون اینه ها میبینم حتی پشت سرم آینه گذاشته اند لباس را دو طرف جمع می کند:"اینکه راست تنت بود!"نوک سوزن درون پوست کمرم می رود:"وای ببخشید..."دوباره می رود ،دیگر تکان نمی خورم.بوی کرم واسپری ، بوی موی سوخته می اید ،چیزی از درون معده ام بالا می اید ودوباره با اب دهانم پایین می رود.
:"چیه ؟! گفتم اگه نمیتونی نکش ...گوش نمیدی که..."سیگار را ازوسط انگشتانم بیرون می کشد پکی میزند دودش حلقه حلقه از بالای سرش می رود, تا به پنجره برسد کل اتاق را می گیرد. :"خودت گفتی اگه کاری روکه میخوای انجام ندی تودلت میمونه."نگاهم می کند ازهمان نگاها که دلم میخواهد همیشه ادامه پیدا کند می خندد :"تو اینکاره نیستی..." سرش را به سینه ام نزدیک می کند بوی چوب سوخته می دهد.
صورتش را درون آینه روبرویم می بینم،چادر گلدارش را سرش کرده است.لب هایش می جنبند ،فوت می کند روی زغال های نیمه سوخته قرمز ،دانه های اسفند با جز ووز زیادی سوخته می شوند. دودشان دور سرش می چرخد وپخش می شود توی هوا،مشتش را دور سرم تاب می دهد :" خوبیت نداره مادر بس کن .." ابر را دوباره زیر چشمم می کشد، سنگینی دست هایش را تا روی گردنم می آید.:"توروخدا گریه نکن هرچی مالیدم پاک کردی!"
روی مبل شانه به شانه هم نشسته ایم اما اگر بخواهیم می توانیم به اندازه یک نفر دیگر به هم نزدیک تر بشینیم:" عروس خانم وکیلم ؟"دستم را تکیه گاه سرم می گیرم زیر ارایش غلیط فقط چشم های قرمزم را درون اینه می شناسم.آینه وشمدانی ها وهرچیزی که مقابلم هست دوتا می شوند وبعد شروع می کنند به چرخیدن...
آفتاب گیر ماشین را بالا می دهد:"نمیدونم توی اینه ها دنبال چی می گردی!"دوباره افتاب گیر را پایین می دهم :"میخوام خودمو یادم نره"صدای ضبط را بلند می کند انقدر که با ریتم اهنگ شیشه های ماشین می لرزند :"باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست....با انگشت روی لبم می کشد:" من گم شدم ،دنبالم نگرد..."
تق تق قندها به هم کوبیده می شوند ذرات قند روی تور سفید ونور چراغ ها مثل دانه های اکلیل برق برق می زنند .خودش را درون کت وشلواری سیاه که برایش گشاد است جمع می کند لبه لباسم از روی پایش سر می خورد می افتد پایین، حریری سفید با نقش گل های رزسفید. به دختر بچه های روبرویمان زل زده است که روی قالی مادرم با ان لباس های پرچین ورنگارنگشان بالا وپایین می پرند و ‌گاهی برایمان هم سری کج می کنند،زیر ان همه ریش نمی دانم به رویشان می خندد یانه این فرم ریش ها هستند که صورتش را گرد نشان می دهند.گرمی نفسی رانزدیک گردنم حس می کنم :"چی میشه یکم اخماتو وا کنی !؟" سرش را عقب می برد ودوباره قند هارا تق تق بهم می زند اینبار صدایشان بلند تر است.
:"همیشه اینقدر می خندی؟!" مابین دودندانش فاصله است نه انقدر که فیلتر سیگار بینشان گیر کند ونه انقدر کم که بشود زیرلب های گوشتی اش پنهانشان کرد.دستم را جلوی دهانم می گیرم :"دستتو بردار میخوام خندتو ببینم..."محکم تر تاب را هل می دهد:"نکن میترسم..."بالا می روم رهایم می کند انقدر زود پایین می ایم انگار هیچ وقت بالا نرفته بودم.:" با ترس که نمیشه زندگی کرد..."تاب را نگه می دارد.مقابلم دوزانو می نشیند موهای وز دار سیاهش ازاولین دکمه پیراهنش که همیشه باز است بیرون زده است.:" برای همین نمیخوای با من باشی؟! چون میترسم؟!"با پشت دست گونه ام را نوازش می دهد.:" دوست داشتن بلدی میخواد من بلد نیستم."
گره روسری را سفت می کند.گردنبند دورگردنش با ضربان قلبش تندتند بالاو پایین می رود چادرش را زیر بغلش جمع کرده کنار در ایستاده است نوری ازلابلای درز نیمه باز در داخل می اید انتهایش تا پاهای من می رسد.پاهایم از تابش افتاب گرم شده است.:" عروس رفته گلاب بیاره..."دکمه سر استینش را مابین انگشتان بلندش می چرخاند اگر برگردد چشم هایش راببینم میفهمم می خندد یا نه .دنباله نگاهش به کجاست که نمی بینمشان:"برای بار سوم می گویم عروس خانم وکیلم؟" دکمه ازمابین انگشتانش غلت می خورد می رود تا می رسد کنار چادر مادرم، دکمه زیر حرکت چادرش پنهان می شود دررا می بندد دیگر نوری نیست .پاهایم یخ می کنند.لب هایش می خند یا چروک های دور لبش عمیق تر شده اند... گوش می سپارم به صدای سابیده شدن قند هایی که دیگر سابیده نمی شوند ...
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
حجم کم داستان کوتاه درست است که در نظر اوّل یک محدودیت حساب می‌شود، امّا همین محدودیت باعث شده است تا نویسندگان دست به ابداع و ایجاد شگردها و روش‌هایی بزنند که در عین محدودیت حجم داستان، بتوانند گفتنی‌های لازم در داستانشان را بگویند؛ از حوادث و جریانات و اتفاقات و توصیفات صحنه گرفته تا توصیف شخصیت‌ها و گفتار آنها. بنابراین محدودیت حجم نتوانسته است مانع از به‌کارگیری صحنه‌های متعدّدی از کنش‌ها و حالات آدم‌ها در یک داستان کوتاه شود.
نویسندگان داستان کوتاه سعی می‌کنند به جای پرداختن مفصل یه یک صحنه، با انتخاب جزء مولّد و کانونی صحنه، باقی متعلّقات صحنه را در ذهن خواننده بیدار کنند. این انتخاب و گزینش تنها در توصیف صحنه نیست، بلکه در نمایش حالات و رفتار و اعمال و گفتار شخصیت‌ها نیز از همین روش استفاده می‌شود. با این شیوه نویسندگان می‌توانند در عین کوتاهی و مجال اندکی که دارند، صحنه‌ها و حالات و رفتارهای متعدّدی را در دل داستانشان بگنجانند. منظور اصلی و واقعی از زمان و مکان محدود که به عنوان ویژگی‌هایی از داستان کوتاه مطرح می‌شود ناظر به این معنی نیز هست. یعنی محدودیت در انتخاب اجزای یک صحنه یا یک عمل یا گفتار و... در واقع معنای محدودیت زمان و مکان شخصیت، محدودیت در شرح و بسط است. این تعبیر البته شامل رخداد اصلی نمی‌شود. یعنی محدودیت در رخداد اصلی محدود کردن داستان به یک رخداد اصلی است.
همانطور که داستان‌هایی نوشته شده‌اند که در یک مکان و صحنه محدود و یک زمان محدود مثلاً در اتاق نشیمن و در بین ساعت پنج تا شش عصر می‌گذرند یا در مسیر خیابانی تا رسیدن به مقصد و در ساعت دوازده شب. داستان‌هایی هم نوشته شده‌اند که صحنه‌ها و زمان‌های متعدّدی را در خود جمع کرده‌اند که مثلاً عبارتند از صحنه‌هایی از یک خانه، خیابان، کافه، در مسیر رفتن به شهری دیگر و در بالای یک پشت‌بام و صف انتظار بلیط تئاتر و زمان‌هایی از عصر یک روز زمستانی و دو ماه بعد یا چند هفته پیش و ...
در نوع دوم از داستان‌های کوتاه این انتخاب و گزینش صحنه‌ها و توصیف‌ها باید دقیق‌تر و حساب شده انجام شود و طبیعی است که تمامی این صحنه‌ها همچون دانه های تسبیح نیازمند یک نخ اتصّال هستند. یعنی همواره باید این صحنه‌ها را یک تن واحد فرض کنیم و ربطشان را در خاطر بیاوریم. علّت ربط شیوه‌ی ربط و کارکرد ربط باید حساب شده و دقیق باشد. در غیر این صورت تغییر صحنه‌ها به صورتی و فشرده و با شتابی که حجم کم داستان کوتاه آن را بوجود می‌آورد باعث سردرگمی و دلزدگی خواننده می‌شود. از این روست که نویسندگان با احتیاط بیشتری سراغ ارئه‌ی صحنه‌ها و زمان‌های متعدّد در یک داستان کوتاه می‌روند و ترجیح اغلب نویسندگان این است که در زمان و مکان و زمان محدود و یگانه‌ای داستانشان را روایت کنند یا به روش‌ها یا ترفندهایی حداقل یکی از محدودیت‌ها و واحد بودن زمان یا مکان را حفظ کنند و ثابت نگه دارند. مثلاً با ایجاد یک محدودیت مکانی شخصیت را در مکانی ثابت وا می‌دارند تا با ذهن خود به مرور صحنه‌های متعدّد بپردازد.
در داستان «آینه‌ها به من نگاه می‌کنند» نویسنده چندین صحنه از زندگی راوی را در زمان‌های مختلف در داستان کوتاهش پیش روی مخاطب قرار داده است. صحنه‌ای از نشستن راوی جلوی آینه و آرایشش توسط یک نفر دیگر، صحنه‌ای از نشستن راوی در یک اتاق همراه شخصیتی دیگر، صحنه‌ای دیگر همراه مادر راوی در مکان و زمانی دیگر، صحنه‌ای دیگر از نشستن راوی کنار داماد، صحنه‌ای دیگر در زمانی دیگر از نشستن راوی در ماشین و تماشای خودش در آینه‌ی آفتاب گیر ماشین، صحنه‌ای دیگر از سائیدن قند در مجلس عقد، صحنه‌ای دیگر از تاب خوردن راوی در زمان و مکانی دیگر و...
این انتخاب و گزینش توصیفی از زمان‌ها و مکان‌ها و صحنه‌ها و رفتارهای شخصیت‌ها از طرف نویسنده نشان می‌دهد که نویسنده دریافته است که با ارئه‌ی گزینشی صحنه‌هایی متعدد می‌تواند در قالب داستان کوتاه و با وجود حجم کم، داستانش را با صحنه‌های متعدد لازم روایت کند. از این نظر با نویسنده‌ای صاحب درایت و خوش‌فکر روبروییم و باید انتخاب این روش را ستود، امّا سؤال این است که آیا نویسنده توانسته است برای تعدد صحنه‌ها، ربط‌های دقیق و حساب شده ایجاد کند؟ آیا ما به راحتی با گوناگونی صحنه‌ها برای روایت چنین طرحی کنار می‌آییم؟ آیا این بهترین روش برای روایت چنین داستانی است؟ روشن است که پاسخ این سؤال‌ها چیست، چرا که خواننده به راحتی گوناگونی این صحنه ها را پی نمی‌گیرد و احتمال سردرگمی او برای پی گرفتن روایت زیاد است. درست است که عناصری از جمله حالت راوی و برخی نشانه‌ها چون آینه و اجزای مراسم عقد و مفهوم ازدواج یا رسیدن و نرسیدن به فرد دلخواه این صحنه‌ها را کمی مرتبط می‌کند اما در عین حال لازم است تا نویسنده به ربط‌ها و شکل تغییر صحنه بیاندیشد و با به سامان کردن نحوه‌ی استفاده از صحنه‌های متعدد در داستانش و در عین حال روشن‌تر کردن خواسته شخصیت و مانع پیش روی او داستانش را بهتر از آنچه هست ارئه دهد و در این صورت موفّق نیز خواهد بود چرا که نویسنده توانمندی و جرأتش را قبلاً در اتخّاذ چنین شیوه‌ای به ما ثابت کرده است

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.