خیال نویسنده از واقعیت برجسته‌تر است




عنوان داستان : مسافر
نویسنده داستان : محمد داود کیاست فر

قربان سرت بی بی ، اصلاً انگار خدا تو را رساند ، سر ظهری حوصله ام داشت سر می رفت . از وقتی شما رفتید دیگر خیلی تنها شده ام . همسایه روبریی هم که خانه اش را فروخت که برود بالا شهر . آخر می گفت توی مدرسه دخترش را مسخره می کنند که شما ها بدبخت بیچاره اید ... خوب هم شد که رفت با آن شوهر چشم چرانش . همه ی دختر های کوچه از دستش عاصی شده بودند . مرتیکه خجالت هم نمی کشید... حتی می گفتند که چند بار به دختر اشرف خانم پیغام پسغام داده که بله ..... دخترک بیچاره خیلی حرمت همسایگی را نگه داشت که آشوب به پا نکرد والا پدرش تا خشتکش را نمی کشید سرش دست بردار نبود .
آخ ...قربان دستت بی بی کمی سرم را جابجا می کنی ؟ آخر بدنم قوت ندارد ..از صبح تا حالا هم که این درد لعنتی امانم را بریده از همه اش بدتر پا هایم ؛ تیر می کشد ...گز گز می کند .... یک هفته است که درد می کشم . بچه هایم می گویند دیوانه شده ام .... از وقتی سر خاک داد می زدم که هنوز زده ای گفتند که دیوانه شده ام .... الآن هم یک هفته است که ولم کرده اند به امان خدا ...پول داده اند به دختر اشرف خانم که شب تا شب فقط آبگوشت بریزد توی حلقم و لباسم را عوض کند .... ولی من که مادر دختر اشرف نیستم ....من خون سفید کردم دو سال آزگار که الان دور و برم باشند ...ولشان کن... همه شان سر و ته یک کرباسند .... آن ها هم مثل پدرشان حرام لقمه اند ... همین که آن زنیکه ی سلیطه یک ذره برایش فیس و افاده آمد و پشت چشم برایش نازک کرد دیگر زیر سرش بلند شد .... با چهار تا بچه ولم کرد و رفت ...
قیافه ات زجرم می دهد ...برو پیش همان سوگلی ات ....برو تا دهنم باز نشده ....انگار نطفه اش را از ما بهتران بسته اند که تا اسمش می آید سرو کله اش پیدا می شود .... . وقتی که کارت داشتم نبودی آلان هم که دیگر نمی خواهم ببینمت ... صدای نفس کشیدنت اذیتم می کند ، وقتی بخار دهنت به صورتم می خورد تمام تنم درد می گیرد ... هنوز هم گوشم سوت می کشد . یادت هست به خاطر آن زنک چه سیلی ای به من زدی ؟ دکتر گفت پرده گوشم پاره شده ... الهی به زمین گرم بخوری ..... وقتی هم که پدرم آمد دستم را بگیرد و ببرد خانه شان تو نگذاشتی ... پدرم به خاطر تو دق کرد ... .وقتی چشباندی اش به دیوار و بهش بد و بیراه گفتی شکست ؛ خورد شد ... انقدر سنگ دل بودی که حتی نگذاشتی بروم سر خاکش بروم ..
بی بی جان از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ، چقدر زار زدم ، چقدر اشک ریختم که اجازه بدهد بروم تشیع جنازه اش ولی بر یزید لعنت از بد ذاتی این بی شرف ....
چله تابستان مجبورم می کرد با بچه شیری بروم پشت دستگاه قالی ببافم ؛ آخرش هم فقط باد کف دستم می گذاشت . همه اش خرج الواتی خودش می شد . دوازده ماه سال امان از یک قوت درست حسابی .... تا جایی که سفیدی داشت آب توی ماست می ریختیم و شکم سیر می کردیم .... ولی همه اش یک طرف ، آن روزی که پدرم را کتک زدی هم یک طرف .... اصلا چطور دلت آمد ؟پیرمرد بیچاره که چیزی نگفت من هم که گفته بودم مهرم را می بخشم تو هم که دلت پیش آن زنک بود ...
بچه هایت هم به خودت رفته اند ...سنگ دل اند ... پست اند.... یکی از یکی بی چشم و رو تر . تو آن موقع ولم کردی،آن ها هم .... یک هفته است که سایه شان هم این طرف ها نیوفتاده .... انگار نه انگار که ....
آخ آخ دیدی چه شد ... اصلا به کل داشت یادم می رفت بی بی ....مادرم دست تنهاست .... دیشب می گفت مسافر دارند ؛ می خواهند آش پشت پا درست کنند .... هر چه کردم نگفت ولی فکر کنم مسافر آشناست .... آخر سفارش می کرد دست و رو شسته بروم ، فامیل می آیند ...
خدا کند مشهدی باشد ..... خیلی دلم چاووشی می خواهد ....
نقد این داستان از : نازنین جودت
محمد‌داود کیاست‌فر عزیز، سلام. از این‌که به ما اعتماد کردید و اولین داستانت را برای پایگاه فرستادید تشکر می‌کنم. اولین ها همیشه عزیزند و اگر بخواهی دنوشتن را ادامه دهید که امیدوارم همین طور باشد، این داستان همیشه برایت عزیز می ماند حتی اگر ایراد و اشکال داشته باشد.
اعتراف می‌کنم که خوب از عهده‌ی نوشتن اولین داستان برآمدید. داستان ساده‌ای را هم انتخاب نکردی. این‌که متن با یک شخصیت پیش برود و فضا تُنُک باشد و روایت مدام به گذشته برود و برگردد، کار ساده‌ای نیست. داستان شما مخاطب شنو دارد و این مخاطب بی‌بی راوی است که در قید حیات نیست و راوی فکر می‌کند که هست. از اول داستان با هم پیش می‌رویم و هر جایی که بشود با تغییراتی داستان را به موقعیت بهتری ارتقاءداد حتما اشکال کار را یادآور می‌شوم. وقتی برای داستان راوی اول شخصی انتخاب می‌کنید که غیر هم‌جنس است حتما باید در همان سطرهای اول داستان خواننده را در جریان بگذارید. چون اولین تصوری که در راوی اول شخص برای خواننده پیش می آید این است که هم‌جنس نویسنده است.
اطلاعات خوبی را در داستان گنجانده‌اید. راوی به بهانه‌ی حرف زدن با بی‌بی خواننده را با زندگی‌اش آشنا می‌کند و در عین حال شخصیت خودش هم ساخته می‌شود. گفته‌اید که این داستان از اتفاقی که در دنیای واقع افتاده، نوشته شده. این اصلاً مهم نیست که داستان برگرفته از اتفاقی واقعی باشد یا نه. این مسئله هیچ کمکی به باورپذیری خواننده نمی‌کند. این مهم است که نویسنده چقدر در داستانی کردن واقعیت متبحر باشد. چقدر در تنیدن واقعیت و خیال در هم توانا باشد. زیرا خیال نویسنده از واقعیت برجسته‌تر است. در دنیای واقعی چنین زنی بوده و چهار فرزندش ترکش کرده‌اند اما این باید در داستان ساخته شود. راوی می‌گوید که یک هفته است که فرزندانش ترکش کرده‌اند. چقدر از مرگ بی‌بی گذشته؟ زن در این مدت باید رفتارهایی از خودش نشان داده باشد که هر چهار فرزند به ستوه آمده و در اوج بیماری ترکش کرده باشند. می‌توانی در خلال حرف‌هایش به نکاتی هم اشاره کنی که کمی از ارتباطش با بچه‌هایش ساخته شود. بخشی از رفتارهای منفی زن هم ساخته شود. قطعا زندگی با آدمی که مدام با مرده‌ها حرف می‌زند کار ساده‌ای نیست. اما در این که بچه‌ها هم در حق مادرشان جفا کرده‌اند شکی نیست و باید بخشی از رفتارهای آن‌ها را هم نشان دهی. خواننده امروز دیگر آدم‌های مطلق سیاه و مطلق سفید را باور ندارد. طیف خاکستری از آدم‌ها قبل قبول‌تر است. در ماجراهای پیش‌آمده هم زن مقصر است هم فرزندانش. حالا می‌شود زن خاکستری کم رنگ باشد و آن‌ها پررنگ‌تر. اما به سمت سفیدی و سیاهی رفتن شخصیت‌ها از باورپذیری‌شان کم می‌کند. انسان‌ها جمع اضداد هستند.
حس خوبی در طول داستان جریان دارد. فضا ساخته شده و زنی بیمار و در بستر مرگ در ذهن خواننده شکل می‌گیرد و این از نقاط قوت داستان است. حضور بی‌بی در داستان کاملا احساس می‌شود اما حضور شوهر نه. اگر قرار است زن اسم هر کسی را که از دنیا رفته بیاورد و او در داستان حضور پیدا کند پس وقتی از پدرش هم می‌گوید او هم باید احضار شود. حضور بی‌بی از جهان مردگان برای متنی با این حجم کافی است و می‌توانی آن بخشی که راوی با شوهرش حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات خوبی هم می‌دهد به قبل‌تر یا بعدترش منتقل کنی و آن‌ها را با بی‌بی در میان بگذارد.
زمان فوت بی‌بی را مشخص نکردی و خواننده نمی‌داند بی‌بی تا کجای زندگی راوی کنارش بوده. اگر همین اواخر فوت کرده باشد پس در بیشتر اتفاقات زندگی راوی زنده بوده و در کنارش بوده. پس راوی دارد چیزهایی را با او در میان می‌گذارد که در زمان حیات بی‌بی اتفاق افتاده‌اند. اگر این‌طور باشد تکرار همه‌ی وقایعی که بی‌بی هم دیده ایجاد اشکال می‌کند. بهتر است برای هر بخشی که می‌خواهد به گذشته پل بزند و چیزی را تعریف کند بهانه‌ای بتراشی. مثلا راوی بگوید: «بی‌بی جان حتما یادت هست که شوهرم تا چشمش به آن زن افتاد من را ول کرد و رفت.» یا: «خودت چند بار به من گفتی این بچه‌ها به پدرشان رفته‌اند.» و بعد شکایت‌شان را به بی‌بی بکند. اگر هم از فوت بی‌بی خیلی گذشته باشد که برای تعریفِ آن چه بعد از مرگ او اتفاق افتاده، دست راوی باز است.
پایان داستان هم خوب است و غیرمستقیم به خواننده خبر داده‌ای که راوی قرار است بمیرد. محمد عزیز، داستان حتما باید بازنویسی شود و بجز مواردی که در بالا اشاره کردم هر جایی از متن که فکر می‌کنید با حذف یا اضافه کردن جمله‌ای می‌توانید به بهتر و موجز‌تر شدن متن کمک کنید، انجامش دهید. در بازنویسی همیشه اتفاقات خوبی برای داستان می‌افتد. چون نویسنده مدتی از متن فاصله گرفته و حالا با نگاهی بیرون از گود آن را می‌خواند و اشکالاتش را می‌بیند. من منتظر می‌مانم که متن بازنویسی شده را بفرستید که هم مطمئن شوم برای اولین داستان ارزش و احترام قائلید هم به خودتان ثابت کنید که در این راه مصمم هستید و می‌خواهی داستان نویسی را دنبال کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.