تصویر در داستان / از کتاب «فن داستان‌نویسی»



همۀ ما گاه‌گاهی چنان مجذوب داستانی می‌شویم که فراموش می‌کنیم کجا هستیم و اصلاً متوجه اتفاقاتی که در اطرافمان رخ می‌دهد نمی‌شویم. به نظر شما اینکه داستانگو می‌تواند شما را به چنان شیفتۀ الگویی از علائم سیاه‌رنگ کند که بر روی صفحه‌ای از کاغذ نقش بسته، تا دیگر اصلاً جهان واقعی را احساس نکنید، شگفت‌انگیز نیست؟ چراکه شما در این حالت در جهانی دیگر با دیدنی‌ها، صداها، بوها، چشیدنی‌ها و لمس کردنی‌های خاص خود غرق می‌شوید و با کمال میل حس ناباوری خود را در درون احساس‌های جهان داستان به حالت تعلیق درمی‌آورید؛ و اجازه می‌دهید که این احساس‌ها موقتاً جای واقعیت مادی را بگیرند.

نویسندگان برای انجام این کار جادویی چنان به‌صورت زنده‌ای دیدنی‌ها، صداها، بوها، چشیدنی‌ها و کلاً چیزهای قابل حس داستان را وصف می‌کنند که جهان داستان از جهان پیرامون ما واقعی‌تر می‌شود. به عبارت دیگر، چشمان نویسنده به نیابت از طرف ما چیزهایی را که ممکن است ما ندیده باشیم یا گمان نمی‌کردیم وجود داشته باشند، می‌بیند و گوش‌هایش صداهایی را که معنی خاصی دارند می‌شنود و گاهی می‌تواند چنان ما را متوحش یا شیفته کند که مو بر تنمان سیخ شود، و دهانمان را آب بیندازد یا کاری کند تا چیزهایی را که در اتاق هست بو کنیم. توصیف‌هایی که حواس ما را فعال می‌کنند تصویر می‌نامیم و اغلب محکی برای سنجش قوّت داستان است.

تصاویر جزئیاتی هستند که حواس ما را برمی‌انگیزند و با این کار اغلب نوع نگرش نویسنده را افشا می‌کنند. ساده‌ترین راه برای پی بردن به اینکه آیا در داستانی از تصویر استفاده شده یا نه، این است که زیر همۀ جزئیات یا توصیف‌هایی را که یکی از پنج حس بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی یا چشایی ما را به خود جذب می‌کنند خط بکشیم. با انجام این کار، خیلی زود متوجه خواهید شد که تصاویر دیدنی از بقیۀ تصاویر بیشتر است. زیرا جهان داستان نیز مثل جهان واقعی عمدتاً بصری است. چرا که اگر خواننده نتواند ببيند چه اتفاقاتی می‌افتد، جهان داستان دچار تزلزل می‌شود. حتی جهان رؤیا و جهان تفکر و خیال نیز به نور تصاویر روشن است.

بنابراین احتمالاً هنگامی شما تصاویر بصری داستان را دقیق‌تر تجزیه و تحلیل خواهید کرد که فقط آن دسته از تصاویر دیدنی که به‌طور اخص به رنگها، تاریکی و روشنایی یا شکل و اندازۀ چیزهای مختلف می‌پردازند یادداشت کنید یا زیرشان خط بکشید. و به این ترتیب شما نیز با محدود کردن کارتان دقیقاً همان کاری را می‌کنید که بسیاری از نویسندگان هنگامی که سعی دارند داستانشان را از طریق حواس پنجگانه به‌طور زنده به نمایش بگذارند، می‌کنند. آنها نیز آگاهانه و با کوشش بسیار حس‌های پنجگانه را با داستان می‌آمیزند. اما چون تصاویر بصری بیش از تصاویر دیگر است، نویسنده اغلب توجه خاص خود را معطوف به تصاویری که خوشایند چهار حس دیگر (بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی) است می‌کند؛ و در مورد تصاویر دیدنی نیز به‌طور اخص به الگوهایی از رنگ‌ها، روشنی و تاریکی یا شکل اشياء می‌پردازند.

مثلاً ادگار آلن پو در داستان «رقص مرگ سرخ» از الگویی بصری که تکیه‌اش بر رنگ‌هایی نظیر سرخ و سیاه است، استفاده کرده است. اما ممکن است شما داستان‌های دیگری را نیز از پو به خاطر بیاورید که در آنها عمداً و به دلیلی خاص، اشکال مدور مثل گردباد و گرداب نقش مهمی ایفا می‌کنند.

تصویر ممکن است صرفاً توصیفی واقعی از چیزی باشد و یا به زبان مجاز [و با صورت‌های خیال] چیزی را وصف کند. بدین معنی که  چیزی را توصیف کند که عیناً در صحنه داستان داستان نیست. ولی در هرحال تصاویر چه واقعی باشند و چه مجازی، به یک اندازه حواس ما را متأثر می‌کنند.

 

در مثال‌های زیر که از داستان‌های مختلفی نقل شده، نمونه‌هایی از تصاویر گوناگون آمده است:

تصویر بینایی: خان رفت و دخترک نقشهای قالیچه‌اش را شروع کرد. با نخ‌های آبی، پایین قاليچه، برکه‌ای بافت: آبی آبی، و با نخهای سفید سفيد لک‌لکی بافت که کنار برکه ایستاده بود. اطراف برکه را با نخ‌های سبز، پر از گل و سبزه و درخت کرد. روی درخت‌ها، لابه‌لای شاخه‌ها و بالای برکه، نقش پرنده‌های دیگر را بافت. با نخ‌های سبز و یشمی و نیلی، سبزقباها و پرستوها را بافت. با نخ‌های نقره‌ای و سفید، درناها را؛ با نخ‌های خرمایی و نخودی، چکاوک را؛ با نخ‌های بیدمشکی سُهره‌ها را؛ با نخ‌های سبز و زرد، مرغ قاصد را؛ با نخ‌های سبز سبز، طوطی را؛ با نخ‌های رنگ به رنگ: سبز و زرد و آبی و سفید و مرمری، طاووس را؛ و با نخهایی به رنگ همه پرنده‌ها، سیمرغ را بافت. (سفر به شهر سليمان: فریدون عموزاده خلیلی)

تصویر لامسه: اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییش جابه جا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و فقط به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌شان را به جسم او از دست نداده بودند، گیر بود. سم يک دستش -آن که از قلم شکسته بود- به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر کرده بود، روی آن دیده می‌شد. (عدل: صادق چوبک)

تصویر شنوایی: و او از خودش صدا درآورد. صدایی که در آن ترس و التماس مبهمی موج می‌زد. گرگ در حالی که رو به من ایستاده بود، به سمت او سر برگرداند و جواب او را با زوزه‌ای کشیده و مبهم پاسخ گفت. به او گفتم: «ادامه بده، باید کاملاً روبه تو برگردد.» و او از خودش صدا درآورد: «آاااای...» و گرگ هاج و واج به من و او نگاه خیرۀ خود را داده، پس گرفت... و او از خود صدای برّه درآورد. «بع... بع... بع...»... کارد را فشردم و آن را با دستم بالا بردم که صدای او به هوا رفت: «واق، واق، واق....» (از سر ترس: محسن مخملباف)

تصویر بویایی: مشغول چیدن پاکتها بودم که بوی عطر سیگاری داخل انبار پخش شد و بعد صدای آهسته‌ای که... بی‌اهمیت به او مشغول کار شدم. بوی کِرم و ادکلنی که زده بود به مشامم خورد. انگار تازه از حمام آمده بود. بوی تازۀ کِرم نيوآ می‌داد...

بوی چرک بدنش حالم را به هم زد. پیراهن چیت قرمزرنگش، سیاه شده بود. (چرا یکی شاهزاده می‌شود: اکبرخلیلی)

تصویر چشایی: ما هم انارهای دِبشی را که دوسه هفته پیش، خانواده‌اش برایش آوردند، کار گرفتیم و آب‌لمبو کردیم و مثل خمره‌ای برلب گذاشتیم و نوشیدیم. (بچه تهران: علی مؤذنی)

تصویر مجازی: ابرها قلمبه قلمبه و گرد روی هم افتاده بودند و شکل... شکل بستنی‌های روی بستنی قیفی بودند... پدرم قیافۀ خاصی داشت... هر وقت صورتش را می‌دیدم انگار نان فطیر جلو چشمهایم ظاهر می‌شد. حتی رنگهای زرد و قرمز نان فطیر هم به شکلی روی صورت پدرم کنار هم نشسته بود. پایین این نان فطیر را ریش کوتاهی پوشانده بود... همان طور که ایستاده بودم جلو پنجره، یک‌چشمی نگاه کردم به ماه... گرسنه‌ام بود. به نظرم رسید که دارم به یک ریف خربزه شیرین و آبدار نگاه می‌کنم. (وقتی که ماه ریفی از خربزۀ خیال بود: نقی سلیمانی)

 

پس از یادداشت تصاویر داستان (کلمات و عباراتی که یکی از حس‌های شنوایی، لامسه، بویایی، چشایی یا بینایی- به‌خصوص تصاویر مربوط به رنگها، روشنایی و تاریکی و اشکال- ما را مجذوب خود می‌کنند) باید از خود بپرسیم: نویسنده با این تصاویر در پی ایجاد چه تأثیر خاصی بوده است؟ آیا او سعی داشته تصویری دقیق از یک تجربه را به ما القا کند؟ یا احتمالاً می‌خواسته عقیدۂ خاصی و بینشی را در لفافۀ داستان (یعنی همان نکتۀ مهم داستان که اکثراً آن را مضمون می‌نامند) بیان کند؟ پس از یادداشت تصاویر و طرح این سؤال‌ها اغلب متوجه می‌شویم که مجموعه‌ای از تصاویر حول محور رنگی، شکلی، یا صدایی جمع می‌شوند و این مجموعه، اندیشۀ مهم یا تجربۀ افشا شدۀ داستان را که در واقع محور اصلی داستان است، به‌شدت تقویت می‌کنند. در حقیقت اگر تصاویر داستان بر چیزی تأثیر نگذارند یا چیزی بر روی آنها تأثیر نگذارد، سودی به حال داستان نخواهند داشت. بنابراین باید ببینیم که این تصاویر چه ارتباطی با انديشه غالب یا تجربه اصلی داستان دارند.

به‌‍علاوه باید از خود بپرسیم که چرا راوی یا شخصیت خاصی، از میان هزاران چیزی که دائماً با آنها مواجه می‌شود صرفا جزئیات خاصی را می‌بیند یا صداهای مشخصی را می‌شنود؟ ما خود نیز مایلیم که آنچه را که می‌خواهیم ببینیم، ببینیم. علاوه بر این شاهدان عینی هیچ‌گاه یک واقعه را به یک نحو شرح نمی‌دهند. و باز توجه شخصيت به چیزی، چیزی را نیز در مورد منش وی افشا خواهد کرد. و در همین جاست که نوع خاصی از ایجاز هنری به کار می‌آید: تصاویر نه تنها نکته‌ای را در مورد شیء یا شخصی که می‌بینیم بیان می‌کنند، بلکه نکته‌ای را نیز دربارۀ بیننده آن افشا می‌کنند. خلاصه کلام آن‌که تصاویر نوع تلقی ما را از اشخاص داستان به‌شدت تشدید می‌کنند.

قضاوت‌های ارزشی نیز گاهی با تصاویر اشتباه گرفته می‌شوند اما تفاوت بین این دو باید کاملاً در خاطرمان بماند. به عبارت دیگر نباید قضاوتی همچون «دخترواقعاً زیبایی بود» را (که در واقع تصویری از دختر به دست نمی‌دهد، بلکه صرفاً نکته‌ای را در مورد بیننده بيان می‌کند) با تصاویری که به وضوح اطلاعات خاص ذخیره‌شده در حواس ما را افشا می کنند، يکی گرفت: «نور چراغ روبروی در خانه‌مان روی انحنای گردن سفیدش و آبشار موهایش که روی گردنش ریخته بود و دستش که روی نرده بود، افتاده بود.» همچنین نباید تصاویر را با احساسات که ناشی از واکنش فرد در برابر وضعیت‌های گوناگون است یکی گرفت. اگرچه عبارات اخیری که از زبان راوی داستان «عربی» جیمز جویس نقل کردیم بیانگر تصاویری چند بود، اما هنگامی که او برای اولین بار می‌خواهد با خواهر مَنگن حرف بزند، احساساتش را بدون تصویر بیان می‌کند: «آن‌قدر گیج شده بودم که نمی‌دانستم چه بگویم».

 

به نقل از کتاب «فن داستان‌نویسی» گردآوری و ترجمۀ زنده‌یاد محسن سلیمانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۴، صفحات ۳۷۹ تا ۳۸۳




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۱
مهری حیدرزاده » دوشنبه 09 مهر 1397
سلام این متن را دو بار خواندم .اما بخش های مربوط به عملکرد نویسنده و ایجازی که با کاربست تصاویر دیدنی.شنیدنی.لمس کردنی و چشیدنی انتخاب شده بود را چندین بار مرور کردم. انتخاب این مقاله می تواند یک واحدِ دانشگاهی باشد. اگر می شد علاوه بر نقد داستان های ما گاهی تکالیفی این چنینی به ما بدهید عالی است. مثلا از ما بخواهید از کتابی مشخص . تصاویر چهارگانه اش را پیدا کنیم و ارتباط تصاویر را با محور داستان یا شخصیت داستانی بفهمیم. دوستان نویسنده ی سایت سپاسگزار تلاش گرانقدرتان خواهند شد. سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.