چطور می‌نویسم؟ / رضا امیرخانی



بخشی از مصاحبه با احسان رضایی در بهار ۱۳۸۷ و بعد از انتشار رمان «بی‌وتن»

*می‌دانم که فوتبالی و پرسپولیسی هستید، چه چیز فوتبال برای شمای داستان‌نویس جذاب بود؟
خب تعلیقی که خیلی از بازی‌ها دارد؛ این تعلیق خیلى شبیه‌اش می‌کند به داستان. بعد هم فوتبال عین زندگی است؛ اینکه در یک لحظه همه چیز می‌تواند عوض بشود؛ همیشه امید به رستگاری هست. من توی داستان‌نویس‌ها خیلی‌ها را دیده‌ام که به فوتبال علاقه‌مندند.

*یعنی برای رضا امیرخانی، در داستان تعلیق مهم است و رئال بودن فضاها؟
فکر می‌کنم تقدّم و تأخرش را باید عوض کنیم. دومی؛ یعنى اینکه به زندگی شبیه باشد برایم خیلی مهمتر است. شاید حتی اولی هم زیرمجموعه دومی باشد؛ یعنی اگر چیزی شبیه زندگی باشد، حتماً تعلیق هم دارد؛ تعلیق هم یکی از خواص زندگی است دیگر.

*خودتان هم همین‌طوری رئال و «شبیه زندگی» می‌نویسید؟
سعی‌ام این است. (مکث) نمی‌دانم، این را مخاطب باید بگوید. دوست دارم که مثل زندگی بنویسم.

*تیراژ یا استقبال از کتاب برایتان مهم است؟
دروغ است اگر بگویم مهم نیست اما اینکه بخواهم بگویم موقع نوشتن دارم فکر می کنم چقدر فروش می رود، نه. می‌خواهم بگویم با این علت‌چینی نمی‌شود رسید به اینکه آدم کتاب پرفروش بنویسد؛ یعنی نوشتن کتاب پرفروش مثل جنباندن حلقۀ اقبال ناممکن است. این دست من نیست. اما چرا، اگر کتابم پرفروش بشود، ممنون‌اش می شوم. اگر فروش نمی‌رفت، نویسنده نمی‌ماندم، می رفتم سراغ یک کار دیگر.

*یعنی اگر کتابی فروش نرود، دیگر کتاب بعدى را شروع نمی‌کنید؟
نه... اولاً من هر کتاب که تمام می‌شود به شغل بعدی فکر می‌کنم، نه به کتاب بعدی. هیچ کس به من تضمین نداده که می‌توانم نویسنده باشم و کتاب بعدی را بنویسم؛ اینکه آدم در چه شرایطی شروع می‌کند به نوشتن و پیداکردن آن شرایط، دست ما نیست، شاید این اتفاق نیفتد بنابراین حتما به شغل بعدی فکر می‌کنم. بعد هم اگر بدانم کارهایم مخاطب ندارند، دیوانه نیستم که بنویسم!

*بین «من او» و «بی وتن» هم کارهای دیگر را تجربه کردید؟
نه، چون بین این دوتا دیگر مطمئن بودم که نویسنده حرفه‌ای شده‌ام و ایده هم داشتم. معلوم بود که باید بنویسم. اما گرفتاری هایی هم داشتم مثل انجمن قلم و سردبیری سایت «لوح» و...

*از اول که شروع به نوشتن می‌کنید، آخر داستان را می‌دانید؟
اگر از اول ته قصه را بدانید، قصه نوشتن می‌شود یک کار مکانیکی! من وقتی هر روز صبح می‌آیم سرکار، این برایم جذاب است که نمی‌دانم آن روز قرار است چه اتفاقی بیفتد! این نفی طراحی نیست؛ طرح باید شسته رفته و روشن باشد. اما وقتی می‌نشینی پای کار، دیگر زندگی است که شما را به تحرک درمی‌آورد. مثلا در طرح اولیه «من او» پدر علی فتاح خیلی نقش داشت اما وسط قصه یکهو مرد! همه چیز به هم خورد! چرا؟ چون شما با یک طرح یک ماه زندگی می‌کنی اما با قصه یکى دو سال زندگی می‌کنی. در نتیجه حتماً باید طرح داشت و حتماً باید طرح در کار تغییر کند.

*یکى از عوامل اصلى موفقیت شما در جذب مخاطب، تسلط به زبان فارسی و دیالوگ‌نویسى است. این تسلط از کجا آمده؟
خب، نحوه حرف زدن مردم همیشه برای من خیلی مهم بوده. از بچگی، سفری نبوده که بروم و نکته جدیدی پیدا نکنم. خیلى به حرف زدن مردم توجه می‌کنم، این تسلط از همین جا آمده؛ وگرنه اینها را نمی‌شود با خلاقیت به دست آورد.

*روش و اسلوب شخصی برای نوشتن دارید؟
من به روش‌های فردی اعتقاد دارم. مثلا اینکه با پیژامه نباید نوشت. باید موقع نوشتن لباس کار پوشید. اما هیچ کدام اینها ربطی به کلاس داستان‌نویسی رفتن ندارد
.

*حالا فرض کنیم من می‌خواهم داستان‌نویس بشوم، باید چه کار کنم؟
اول مطالعه و دوم هم کسب تجربه؛ همین دو تا و این دو تا یعنی اینکه زندگی کن! باقی کاملاً شخصی است. مگر می شود فرمول کلی داد؟! اصلا قرار است کاری که درمی‌آید مثل هیچ کاری نباشد.

به نقل از هفته‌نامه «همشهری جوان»، شماره ۱۶۷، ۴ خرداد ۸۷، صفحات ۴۲ تا ۴۴




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.