چطور می‌نویسم؟ / تونی موریسون - ترجمه حسن کامشاد



بخشی از مصاحبۀ مجله «پاریس ریویو» با تونی موریسون، پاییز ۱۹۹۳:

*شما جایی گفته‌اید که پیش از سپیده‌دم شروع به نوشتن می‌کنید این عادت به دلایل عملی پیدا شد یا اینکه صبح زود برایتان به‌ویژه وقت ثمربخشی است؟
نوشتن پیش از سپیده‌دم به اجبار شروع شد. در آغاز کار نویسندگی بچه‌های کوچک داشتم و می‌بایست پیش از اینکه آنها مامان مامان کنند از فرصت استفاده کنم و این همیشه حدود ۵ صبح بود. سال ها بعد، هنگامی که در [انتشارات] رندم‌هاووس دست از کار کشیدم، یکی دو سالی در خانه ماندم. در این مدت چیزهایی دربارۀ خود دریافتم که پیش‌تر هرگز به فکرم نرسیده بود. اوایل نمی‌دانستم کی می‌خواهم غذا بخورم، چون پیوسته وقت ناهار یا وقت شام یا وقت صبحانه چیز خورده بودم. کار و فرزندان بر تمام عادت‌هایم فرمان رانده بود... سر و صدای خانۀ خودم را در روزهای غیرتعطیل نشنیده بودم؛ اینها همه اندکی سرگیجه‌آور بود.
آن روزها سرگرم نوشتن «دلبند» بودم . سال ۱۹۸۳ بود و سرانجام پی بردم که صبح‌ها فکرم بازتر است، مطمئن‌تر و به‌طور کلی تیزهوش‌ترم. عادت سحرخیزی، که در کودکیِ بچه‌ها پیدا شده بود، حالا گزینۀ خودم شد. آفتاب که پایین می‌رود من دیگر چندان سرحال یا چندان شوخ یا چندان خلاق نیستم.
تازگی با خانمی نویسنده گپ می‌زدم، برایم تعریف کرد همیشه پیش از آن‌که پشت میز تحریرش بنشیند چه می‌کند. کارش درست یادم نیست - گمانم چیزی روی میز است که او لمس می‌کند و سپس به صفحه کلید کامپیوتر دست می‌زند - دربارۀ آداب کوچکی که هر یک پیش از نوشتن انجام می‌دهیم، صحبت می‌کردیم. من ابتدا فکر نمی‌کردم که آدابی دارم، اما بعد یادم آمد همیشه وقتی برمی‌خیزم فنجانی قهوه برای خودم درست می‌کنم، هوا هنوز تاریک است - باید تاریک باشد - قهوه را می‌نوشم و برآمدن روشنایی را تماشا می‌کنم. و آن خانم گفت، خُب، این کارها هم گونه‌ای آداب است. و دریافتم که این عادات برای من تدارک پا نهادن به فضایی است که فقط می‌توانم آن را غیر دنیوی بخوانم... نویسندگان همه برای رسیدن به این مرحله تمهیدهایی دارند: مرحله‌ای که انتظار می‌رود تماس برقرار کنند، یک رسانه شوند، یا در این فرآیند مرموز درگیر شوند. در مورد من، روشنایی نمایانگر گذار است. نه در روشنایی بودن، بلکه پیش از آن‌که روشنایی برسد آنجا بودن. این، به نحوی، توش و توانم می‌دهد.
به شاگردانم می‌گویم یکی از مهم‌ترین چیزهایی که باید بدانند این است که خلاقیت آنها چه هنگام اوج می‌گیرد. باید از خود بپرسند اتاق ایده‌آل‌شان چه شکلی است؟ آیا نوای موسیقی دارد؟ یا ساکت است؟ بیرون شلوغ است یا آرام؟ برای رها کردن نیروی تخیل خود چه لازم داریم؟

*و روال کار نویسندگی خود شما؟
روال دلخواه نویسندگی‌ام، که هیچگاه به دست نیامده آن است که مثلاً، ۹ روز متوالی بدون وقفه، بدون مزاحمت تلفنی، در خانه بمانم  و. فضا در اختیارم باشد، فضای کافی که بتوانم میز بزرگی در آن بگذارم. اما هرجا که هستم فقط این اندازه جا نصيبم می‌شود (مربع کوچکی را روی میز تحریرش با دست نشان می‌دهد) و نمی‌توانم تکان بخورم. به یاد میز کوچکی می‌افتم که امیلی دیکینسون روی آن چیز می‌نوشت و خنده‌ام می‌گیرد. امیلی نازنین، این دیگر عادتش شده بود. همۀ ما همین فضای کوچک را داریم، و هرچه هم سیستم بایگانی درست کنیم، یا زود به زود خانه‌تکانی کنیم - مادام که زندگی ادامه دارد، سند ها، نامه‌ها، درخواست‌ها، دعوت‌ها، صورت حساب‌ها همچنان از راه می‌رسد. من نمی‌توانم مرتب بنویسم، هیچ وقت نتوانسته‌ام - بیشتر به این جهت که همواره از ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر سر کار بوده‌ام. بنابراین مجبور بودم، با عجله، بین آن ساعت‌ها بنویسم یا در تعطیل آخر هفته یا فراغت پیش از سپیده‌دم.

*بعد از کار نمی‌توانستید بنویسید؟
دشوار بود. سعی کرده‌ام با جانشین کردن انضباط به جای اجبار، نبود فضای منظم را جبران کنم. اکنون هر گاه چیزی جنبۀ فوری داشته باشد، فوری به نظر رسد یا دریافت شود، یا تصویر و نماد به حد کافی پرتوان نماید، در آن صورت همه چیز را کنار می‌گذارم و مدت زمانی پشت سر
هم می‌نویسم. منظورم البته پیش‌نویس نخست است.

*یعنی باید آن را به آخر رسانید؟
من این کار را می‌کنم. این قانون نیست.

*می‌توانید مانند رابرت فراست سوار قطار که هستید کف کفش‌تان بنویسید؟ می‌توانید توی هواپیما بنویسید؟
گاهی چیزی که درد سرم می‌داده ناگهان به ذهنم آمده است، مثلاً توالی یک کلمه، پس آن را روی تکه‌ای کاغذ یادداشت کرده‌ام، یا در هتلی روی نوشت‌افزار هتل نوشته‌ام. همچنین در اتومبیل. هرگاه فرا رسد می‌دانید [که رسیده است]. وقتی می‌دانید به راستی آمده است، باید آن را روی کاغذ آورد.

*با چی می‌نویسید؟
با مداد.

*هیچ‌وقت با کامپیوتر کار کرده‌اید؟
بله، این کار را هم می‌کنم. ولی خیلی دیرتر، وقتی همه چیز سر و سامان یافته است، مطلب را روی کامپیوتر ماشین می‌کنم و سپس به بازخوانی و مرور می‌پردازم. اما ابتدا همه چیز را با مداد می‌نویسم، و اگر مداد نباشد شاید با خودکار. آدمِ ایرادی نیستم، ولی کاغذ زرد خطدار و مداد خوب شماره ۲ را ترجیح می‌دهم. یادم است یکبار کوشیدم از ضبط صوت استفاده کنم، ولی بی نتیجه بود.

*یعنی داستان را به ماشین دیکته کردید؟
نه همه را، تکه‌ای را. برای نمونه، وقتی دو یا سه جمله به نظر روشن می‌آمدند، فکر کردم ضبط صوتی در خودرو با خود ببرم، و این به‌ویژه هنگامی بود که در رندم‌هاووس کار می‌کردم و هر روز باید می‌رفتم و برمی‌گشتم. پس به نظرم رسید می‌توانم مطلب را ضبط کنم. افتضاح به بار آمد. به نوشته‌ای که روی کاغذ نیاورده‌ام اعتماد نمی‌ورزم، هرچند که در بازخوانی‌های بعدی سخت می‌کوشم «ادا»های نویسندگی را از نوشته‌ام رفع کنم و ترکیبی از زبان شورانگیز گفتاریِ معیار به آن بدهم. همۀ این چیزها را دست به دست هم می‌دهم تا چیزی بسازم که فکر می‌کنم بسیار زنده و گویاست. به هر حال به چیزی که ناگهان به ذهن آید و بی‌درنگ به صفحه منتقل شود، اعتماد ندارم.

*وقتی سرگرم نوشتن مطلبی هستید آن را بلند برای کسی می‌خوانید؟
نه، به اجرای نمایشی پیش از آن‌که منتشر شود باور ندارم. ممکن است مورد استقبال قرار گیرد و تصور کنم کار موفقی است و اصلاً این‌طور نباشد. یکی از مشکلات من در نوشتن - در میان مشکلات دیگر - ارائه زبانی است که بی سروصدا بر خوانندۀ ناشنوا اثر گذارد. برای این مقصود، نویسنده باید با دقت تمام بین واژه‌ها کار ورزد. این یعنی توجه به آنچه به قلم نیامده است. یعنی وزن، یعنی ضرب‌آهنگ و این حرف‌ها. بدین ترتیب، معمولاً نانوشته‌هاست که به نوشته نیرو می‌بخشد.

*یک پاراگراف را تقریباً چند بار باید بنویسید تا به این معیار (استاندارد) دست یابید؟
آنهایی را که نیاز به تجدید نظر دارند هرچه بتوانم باز می نویسم. پاراگراف هایی بوده که شش بار، هفت بار، سیزده بار بازنویسی شده است. ولی میان بازنویسی و دلواپسی، آتلاف کار با کار زیادی، خط فاصلی است. مهم است که بدانید کجا دلواپسی به خرج داده اید، وقتی دل و اپس اید و قلم می فرمایید و کار به جایی نمی رسد، باید آن را دور اندازیم.


به نقل از کتاب «هنر داستان‌نویسی»، نشر نی، ۱۳۸۹، صفحات ۳۰۴ تا ۳۰۸




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.