دیالوگ نوشتن برای «مادام بواری» / گوستاو فلوبر - ترجمه علی‌محمد حق‌شناس



گزیده‌ای از نامه‌های فلوبر به لوئیز کوله، شاعرۀ فرانسوی، در زمان نگارش «مادام بواری»

✉️ ...همۀ اینها به کنار، اصلا آدم چطور می‌تواند گفتگویی را بنویسد که خودش خوش‌ریخت باشد ولی موضوعش حرفهای صد تا یک غاز باشد؟ ولی چه می‌شود کرد؟ کاری است که حتما باید انجام شود ...

(۱۳ سپتامبر ۱۸۵۲)

 

✉️ چنان جانم از دست این «بواری» به لبم رسیده که مگو... هیچ‌گاه در زندگیم هیچ چیزی ننوشته‌ام که دشوارتر از این گفتگوهای پر از حرف مفت بوده باشد. از همین حالا می‌دانم که این صحنه توی قهوه‌خانه وسط راه ممکن است سه ماه تمام از وقتم را بگیرد. گاهی دلم می‌خواهد بنشینم و زار زار بگریم؛ هیچ باور می‌کنی که تا این‌قدر احساس درماندگی می‌کنم؟...

(۱ سپتامبر ۱۸۵۲)

 

✉️ ...این دو سه روز گذشته اوضاع حسابی رو به راه بوده است. دارم گفتگویی را می‌نویسم که میان مرد و زنی جوان بر سر ادبیات و دریا و کوهساران و موسیقی درمی‌گیرد - موضوعاتی همه شاعرانه. می‌شد جدی بگیرندش، اما قرار بر این است که تأثیری پاک خنده‌آور داشته باشد. فکر کنم اولین باری خواهد بود و مردم خواهند دید کتابی هم قهرمان اول زنش را دست می‌اندازد و هم قهرمان اول مردش را . البته این تسخر از رقّت و گیرایی اثر اصلاً نمی‌کاهد، که هیچ، بر میزان آن نیز، برعکس، می افزاید.

در بخش ۳، که پر از لودگی و خرسک‌بازی خواهد بود، می‌خواهم خواننده بنشیند و زار زار بگرید.

(۱ اکتبر ۱۸۵۲)

 

✉️ این «بواری» دارد پاک دیوانه‌ام می‌کند! دارم به این نتیجه می‌رسم که هیچ نمی‌شود نوشتش. مجبورم گفتگویی را سر هم کنم که میان بانوی جوان من و یک کشیش معمولی برگزار می‌شود؛ گفتگویی است عامیانه و احمقانه؛ و چون موضوعش پیش‌پاافتاده است، زبانش باید متناسب باشد. نوع احساس را در این ماجرا خوب درک می‌کنم؛ اما فکرها و کلمات از ذهنم فرار می‌کنند.

(۱۰ آوریل ۱۸۵۳)

 

✉️ بالاخره کم کم را هم را در جهت این گفتگوی نامیمون با کشیش اندکی روشن‌تر می‌بینم. اما، شرافتمندانه بگویم، گاه می‌شود که احساس می‌کنم راستی راستی دارد استفراغم می‌گیرد. از بس که موضوع گفتگو مبتذل و پیش‌پاافتاده است. موقعیتی که می‌خواهم به دست دهم این است: بانوی جوان داستان من از غایت احساسی مذهبی که به او دست می‌دهد، روانه کلیسا می‌شود؛ جلوی در به کشیش برمی‌خورد؛ و در گفتگویی که میان آن دو درمی‌گیرد (و موضوعش هنوز معلوم نیست) کشیش نشان می‌دهد که چنان احمق است، و چنان تهی، و چنان بی‌مایه و زمخت و بی‌احساس که مگو؛ و بانوی جوان در پی درک این واقعیت رنجیده و سرخورده بازمی‌گردد؛ و احساس مذهبی‌اش یکسره دود می‌شود و به هوا می‌رود. و این کشیش من آدم بسیار خوبی است؛ حتی می‌شود گفت بی‌نظیر است. اما فقط می‌تواند به فکر بیماری‌ها و رنجوری‌های تن باشد (رنج‌های تهیدستان، کمبود غذا و گرما و مانند اینها) و دیگر نسبت به بحران‌ها و لغزش‌ها و سرگردانی‌های اخلاقی یا آرزوها و نیازهای مبهم عرفانی هیچ احساسی از خود نشان نمی‌دهد. آدمی است بسیار پاکیزه‌دامن که هرگز در انجام فرائض مذهبی‌اش قصوری نمی‌کند. این بخش می‌باید حداکثر شش یا هفت صفحه بشود، بدون هیچ گونه اظهار نظری یا هیچ گونه تحلیلی (همه گفتگوی سرراست). از این‌که بگذریم، چون من دون شأن خود می‌دانم که گفتگو را با خط و نقطه بنویسم و نه با «او گفت» و «او جواب داد»، ناگزیر خودت می‌توانی ببینی که چندان آسان نیست بتوانم چاره‌ای ببیندیشم تا به کمک آن از تکرار عبارات همانند بپرهیزم.

(۱۳-۱۹ آوریل ۱۸۵۳)

 

✉️ همین سر شبی موفق شدم طرح کامل صحنه بسیار مهم کتابم را، که به نمایشگاه کشاورزی مربوط می‌شود، تهیه کنم. طولانی خواهد شد. دست‌کم سی صفحه. همچنان که این جشن روستایی-شهری را با تمامی جریانات جنبی‌اش وصف می‌کنم (جشنی که تمام شخصیت‌های دست دوم کتاب در آن ظاهر می‌شوند و حرف می‌زنند و نقش بازی می‌کنند)، می‌باید مدام مواظب باشم تا گفتگوی وقفه‌ناپذیر آقایی را دنبال کنم و برجسته‌تر از هر چیز دیگر نشان دهم که دارد از بانویی دلبری می‌کند. در میان همه اینها سخنرانی پرطمطراق عضو شورای شهر را هم دارم که در این صحنه بیاورم؛ و این سوای سرمقاله روزنامه‌ای است که داروساز من می‌نویسد و در آن جریان نمایشگاه را به سبکی پیشتاز و شاعرانه و فلسفی گزارش می‌دهد. خودت می‌توانی ببینی که این‌همه به هیچ روی کار کمی نیست. خیالم از جانب چیزهای گوناگونی که باید بیاورم و از تأثیرهای متنوعی که باید ایجاد کنم تخت است؛ اما سحر شیطان می‌خواهد که نگذارم بیش از حد طولانی شود.

(۱۵ ژوئیه ۱۸۵۳)

 

✉️ امروز یک پیروزی حسابی حاصلم شد. میدانی که دیروز لذت دیدار موسیو سنت-آرنو نصیب ما، مردم این ناحیت، گردید. حالیا امروز صبح در روزنامه، در سخنان شهردار خطاب به او به جمله‌ای برخوردم که درست همان جمله بود که من روز پیش کلمه به کلمه در «بواری» نوشته بودم (در سخنرانی آن صاحب‌منصب در نمایشگاه کشاورزی). نه تنها کلمات و مقصود کلی هر دو جمله یکی بود، بلکه خود جمله‌ها هم عیناً یکی بودند. کتمان نمی‌کنم که این نوع چیزها واقعا دل مرا شاد می‌کند.

(۲۲ ژوئیه ۱۹۵۳)

 

✉️ این هم این؛ تقریبا به وسط نمایشگاه کشاورزی رسیده‌ام (در ظرف یک ماه پانزده صفحه نوشته‌ام؛ گرچه هنوز تمام نیستند). آیا خوب از کار درآمده‌اند؟ هیچ نمی‌توانم بگویم. چه دشوار است گفتگو نوشتن؛ بخصوص وقتی آدم می‌خواهد هر گفتگویی شخصیت خاص خودش را داشته باشد. کاری است بزرگ و سنگین که آدم بخواهد از گفتگو به عنوان ابزاری برای ترسیم چهره‌ها و شخصیت‌ها بهره بجوید و در عین حال نگذارد چیزی از حیات و سرزندگی و دقت خود آن گفتگو کم شود؛ یعنی به گفتگویی برجستگی و اعتبار ببخشد که بر سر مسائلی پیش‌پاافتاده ادامه می یابد؛ و من هیچ کسی را نمی‌شناسم که توانسته باشد در هیچ کتابی از پس این کار بر آمده باشد. گفتگو را می‌باید به سبک کمدی نوشت و روایت را به سبک حماسه...

اینها را من همان‌طور می‌نویسم که خودم فکر می‌کنم؛ اما چه تفاوتی در کار هست وقتی به شیوه‌ای فکر می‌خواهی بکنی که دیگران ممکن است بکنند و آن‌گاه همانان را واداری که حرف بزنند! مثلا، همین الآن، در جریان گفتگویی که در باران و آفتاب دنبال می‌شود، داشتم شخصیت خاصی را به نمایش درمی‌آوردم که مجبور است آدم خوبی باشد و در همان حال کمی هم لات ولاف‌زن جلوه کند! و تازه، در طول تمام اینها خواننده می‌باید، علی‌رغم آنچه رفت، تشخیص دهد که هم‌او است که دارد حرفش را به کرسی می‌نشاند.

(۳۰ سپتامبر ۱۸۵۳)

 

به نقل از کتاب «رمان به روایت رمان‌نویسان»، تألیف میریام آلوت، ترجمۀ علی‌محمد حق‌شناس، نشر مرکز، ۱۳۶۸، صفحات ۵۲۰ تا ۵۲۴




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۱
مهری حیدرزاده » 29 روز پیش
سلام فلوبر می گوید" داشتم شخصیت خوبی را به نمایش در می آوردم که مجبور است آدم خوبی باشد و در همان حال کمی هم لات و لاف زن جلوه کند..." چند بار این مطلب را خواندم و مشتاق دوباره خواندن مادام بوواری شدم . حالا که می دانم نویسنده چه مشقتی برای ترسیم این شخصیت لاف زن متحمل شده تا دیالوگی را بنویسد که نمایشگر شخصیتش در رمان باشد. احسنت به فلوبر و تشکر و آفرین به این مطالب انتخاب شده که نویسنده مبتدی مانند مرا مشتاق تلاش و ممارست برای صافکاری دیالوگ هایم می کند سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.