چطور می‌نویسم؟ / پل استر - ترجمه مژده دقیقی



بخشی از مصاحبۀ مجله «پاریس ریویو» با پل استر، پاییز ۲۰۰۳:

* وقتی نوشتن رمانی را شروع می کنید، تا چه حد از کاری که انجام می دهید آگاهید؟ طبق برنامه‌ای کار می‌کنید؟ آیا طرح داستانی را پیشاپیش در ذهن دارید؟

- همه کتابهایی که نوشته‌ام با چیزی شروع شده که من به آن می‌گویم وِزوِزی توی سر، یک‌جور موسیقی یا ریتم خاص، یک لحن. بیشترین تلاش من موقع نوشتن رمان صرف آن می‌شود که به آن وزوز، به آن ریتم، وفادار بمانم. کاری است بسیار مبتنی بر شمّ. می‌توانید آن را توجیه کنید یا به‌طور مستدل از آن دفاع کنید، ولی می‌فهمید کی حق مطلب را ادا نکرده‌اید، و وقتی حق مطلب را ادا می‌کنید، معمولا کوچکترین تردیدی ندارید.

* و داستان را پراکنده و تکه تکه می‌نویسید؟

- نه. همۀ کتابها از جمله اول شروع می‌شوند، و بعد از آن همین‌طور پیش می‌روم تا به جملۀ آخر می‌رسم. همیشه به ترتیب، هر بار یک پاراگراف. مسیر داستان را حس می‌کنم - و قبل از شروع غالباً هم جملۀ اول و هم جملۀ آخر را می‌دانم - ولی همه چیز حین کار تغییر می‌کند. هیچ کدام از کتابهایی که منتشر کرده‌ام، آن طور که فکر می‌کردم از کار درنیامده‌اند. شخصیتها و صحنه‌ها ناپدید می‌شوند؛ و همان طور که پیش می‌روم، شخصیتها و صحنه‌های دیگری شکل می‌گیرند. آدم کتاب را در روند نوشتن آن پیدا می‌کند. بخش هیجان‌انگیز این کار همین است. اگر همه چیز از پیش طراحی شده بود، آن‌قدرها جالب نبود.

* با این حال، همیشه به نظر می‌رسد که کتابهایتان ساختار سبکی دارند. این یکی از مسائلی است که شما را به خاطرشان بسیار تحسین می‌کنند.

- «کتاب اوهام» در طول کار دستخوش چند تغییر اساسی شد، و من درست تا آخرین صفحات در ایده‌هایم تجدید نظر می‌کردم. «تیمبوکتو» ابتدا قرار بود کتاب بسیار طولانی‌تری باشد. قرار بود ویلی و آقای بونز صرفاً نقشهای فرعی و کوتاه داشته باشند، ولی نوشتن فصل اول را که شروع کردم، عاشقشان شدم و تصمیم گرفتم طرحم را کنار بگذارم. این طرح به کتاب رمانتیک کوتاهی دربارۀ این دو نفر تبدیل شد که تقریباً فاقد طرح داستانی بود. در مورد «آقای ورتیگو» فکر می‌کردم یک داستان کوتاه سی چهل صفحه‌ای می نویسم، ولی کار یکهو از دستم در رفت و انگار برای خودش زندگی مستقلی پیدا کرد. نوشتن همیشه برای من این‌طور بوده. خیلی کند و کورمال کورمال راهم را به سوی آگاهی پیدا می‌کنم.

*می‌شود به عبارت «هر بار یک پاراگراف» برگردیم؟

- ظاهراً واحد طبیعی نگارش برای من پاراگراف است. واحد شعر مصراع است، پاراگراف همین کارکرد را در نثر دارد – دست‌کم برای من. آن‌قدر روی یک پاراگراف کار می‌کنم تا احساس کنم در حد قابل قبولی از آن راضی هستم، آن‌قدر می‌نویسم و بازنویسی می‌کنم تا شکل مناسب، توازن مناسب، و موسیقی مناسبش را پیدا کند - تا موقعی که به نظر بیاید شفاف و روان است، و دیگر احساس نکنیم یک قطعۀ «نوشته‌شده» است. شاید تکمیل این پاراگراف یک روز، یا نصف روز، یا یک ساعت، یا سه روز طول بکشد. وقتی به نظرم می‌رسد تمام شده، آن را تایپ می‌کنم تا شکل و شمایل بهتری داشته باشد. به این ترتیب، هر کتاب یک دست‌نوشتۀ معمولی و در کنارش یک متن تایپ‌شده دارد. البته بعداً به صفحۀ تایپ‌شده حمله می‌کنم و اصلاحات بیشتری انجام می‌دهم.

* و این صفحات رفته رفته زیاد می‌شوند.

- بله، خیلی کند.

* اثرتان را قبل از تمام شدن به کسی نشان می‌دهید؟

- به سیری [همسرم]. او اولین خوانندۀ من است، و به قضاوتهایش اطمینان مطلق دارم. موقع نوشتن رمان، تقریباً هر ماه قسمتی از آن را برایش می‌خوانم - هر وقت بیست سی صفحۀ جدید داشته باشم. بلند خواندن کمک می‌کند کتاب برایم عینیت پیدا کند، می‌فهمم کجا اشتباه کرده‌ام یا موفق نشده‌ام چیزی را بیان کنم. آن وقت سیری توصیه‌هایی می کند. بیست و دو سال است که این کار را می‌کند، و آنچه می‌گوید همیشه بی‌نهایت هوشمندانه است. حتی یک مورد را هم به خاطر ندارم که به توصیۀ او عمل نکرده باشم.

* شما هم نوشته‌های او را می‌خوانید؟

- بله. سعی می‌کنم کاری را که او برای من می‌کند، من هم برای او انجام بدهم. هر نویسنده‌ای به یک خوانندۀ معتمد احتیاج دارد - کسی که نظرش نسبت به کار نویسنده مثبت باشد و بخواهد اثر او تا حد ممکن خوب از کار دربیاید. ولی این خواننده باید صداقت داشته باشد. این شرط ضروری کار است. بدون دروغ، بدون تشویق بی‌جهت، یا ستایش از چیزی که به نظرش سزاوار ستایش نیست.

* شما در ۱۹۹۲ «لویاتان (هیولا)» را به دان دليلو تقدیم کردید. یازده سال بعد، او «جهان‌وطن» را به شما تقدیم کرد. مشخص است که دوستان قدیمی هستید و برای کار همدیگر احترام قائلید. این روزها غیر از آثار او، کتابهای کدام‌یک از نویسنده‌های معاصر را می‌خوانید؟

- خیلی‌ها - احتمالاً بیشتر از آنکه بتوانم نام ببرم. پیتر گری، راسل بَنکس، فیلیپ راث، ای. ال. دکتر وف، چارلز بَکستر، جِی.ام. کوئتسی، مایکل اونداتيه، سیری هیوستوت... اینها اسمهایی است که الان به ذهنم می‌رسد، ولی اگر همین سؤال را فردا از من بکنید، مطمئنا اسامی دیگری را به شما می‌گویم. بر خلاف نظر خیلی از مردم، رمان این روزها وضعیت خوبی دارد، همان قدر سالم و پرتوان است که همیشه بوده. رمان فرم جان‌سختی است؛ مهم نیست بدبین‌ها چه می‌گویند؛ رمان هرگز نمی‌میرد.

* چطور می‌توانید این‌قدر مطمئن باشید؟

- رمان تنها جایی در این دنیاست که در آن دو نفر غریبه می‌توانند در نهایت صمیمیت همدیگر را ملاقات کنند. خواننده و نویسنده با هم کتاب را می‌سازند. این کار از هیچ هنر دیگری برنمی‌آید. هیچ هنر دیگری نمی‌تواند حقیقت اساسی زندگی انسان را ارائه کند.

* رمان جدید شما، «شب پیشگویی» پایان امسال منتشر می‌شود. یعنی فقط پانزده ماه بعد از انتشار «کتاب اوهام». شما همیشه پرکار بوده‌اید، ولی انگار این بار دیگر رکورد زده‌اید.

- راستش، من نوشتن «شب پیشگویی» را قبل از «کتاب اوهام» شروع کردم. حدود بیست صفحه اولش را هم نوشته بودم، ولی بعد کار را متوقف کردم. دیدم درست نمی‌دانم دارم چه کار می‌کنم. نوشتن «کتاب اوهام» تقریباً سه سال طول کشید، و در تمام این مدت همچنان به «شب پیشگویی» فکر می‌کردم. وقتی عاقبت دوباره به سراغش رفتم، با سرعت عجیبی نوشته شد. احساس می‌کردم توی خواب می‌نویسم.

*و نوشتن این کتاب تا آخر راحت بود - یا در طول کار به مشکلاتی برخوردید؟

- نه تا آخر، تقریباً تا بیست صفحه پایانی کتاب راحت بود. نوشتن این کتاب را که شروع کردم، پایان‌بندی متفاوتی در ذهنم بود، ولی وقتی این پایان‌بندی را طبق طرح اولیه‌ام نوشتم، از آن راضی نبودم. خیلی خشن بود، خیلی مهیج بود، و لحن کتاب را تضعیف می‌کرد. تا چند هفته دست و دلم به کار نمی‌رفت، و یک مدت فکر می‌کردم باید این کتاب را نیمه‌کاره رها کنم. درست مثل داستان سیدنی در این رمان. انگار شیفتۀ طرح خودم شده بودم و درگیر همان کشمکشهایی بودم که قهرمانم درگیرشان بود. خوشبختانه بالاخره چیزی به فکرم رسید، و موفق شدم آن بیست صفحۀ آخر را بنویسم.

* «شب پیشگویی» یازدهمین رمان شماست. طی این سالها نوشتن داستان برایتان آسانتر شده؟

- نه، گمان نمی‌کنم. هر کتابی یک کتاب جدید است. قبلاً هرگز آن را ننوشته‌ام، و همان‌طور که پیش می‌روم، باید خودم را آموزش بدهم که چطور آن را بنویسم. این واقعیت که در گذشته کتابهایی نوشته‌ام، ظاهراً در این میان هیچ نقشی ندارد. همیشه احساس می‌کنم مبتدی‌ام، و مدام با همان مشکلات مواجه می‌شوم، با همان موانع، همان سرخوردگی‌ها. نویسنده کلی اشتباه می‌کند، کلی جمله و فکر را حذف می‌کند، کلی صفحۀ بی‌ارزش را دور می‌ریزد، و چیزی که در نهایت می‌فهمد این است که چقدر احمق است!

 

به نقل از کتاب «رویای نوشتن»، گردآوری و ترجمۀ مژده دقیقی، انتشارات جهان کتاب، ویرایش دوم ۱۳۸۴، صفحات ۲۴۸ تا ۲۵۳




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۱
مهری حیدرزاده » دوشنبه 29 مرداد 1397
سلام پل اوستر انتهای همین مقاله " همیشه احساس می کنم مبتدی ام . مدام با همان مشکلات مواجه می شوم ،همان سرخوردگی ها. نویسنده کلی اشتباه می کند...حذف می کند.کلی صفحه بی ارزش دور می ریزد و....در نهایت می فهمد که چقدر احمق است" من هم مبتدی هستم و هم همه ی این هایی که او نوشته هستم. احمق هستم چون اوقات زیادی را صرف نوشتن می کنم و بعد خوب از آب در نمی آید و دور می ریزم . ولی دست آخر وقتی چند روز می گذرد و حالم بهتر می شود ، می بینم باز قلم به دست دارم می نویسم . از این فضای پر از حس نوشتن سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.