نگذارید ماجراها بی‌دلیل اتفاق بیفتند / از کتاب «۳۸ خطای رایج داستان‌نویسان»



همین اواخر شاگردم با داستانی دیگر به دفترم آمد. درحالی‌که قهوه می‌نوشیدم داستانش را خواندم. به او گفتم: «این داستان تو نه تنها حس‌برانگیز نیست بلکه نامفهوم است.»

شاگردم گفت: «چطور استاد؟»

گفتم: «شخصیت‌های داستانی تو بدون هیچ انگیزه و مقصود قبلی رفتار می‌کنند. آنها مدام اتفاقی سراغ افراد دیگر می‌روند و خیلی راحت اطلاعات به دست می‌آورند. انگار همه چیز اتفاقی در جریان داستان رخ می‌دهد! این اتفاقات هیچ خوب نیستند.»

به من خیره نگاه کرد و گفت: «این اشکال داره استاد؟»

گفتم: «اتفاقات و روابط تصادفی به این صورت باعث می‌شود که داستان تو غیرمنطقی به نظر برسد.»

شاگردم اعتراض کرد: «مگر چه می‌شود؟ غیرمنطقی به نظر برسد. من که نمی‌خواهم منطق درس بدهم. من دارم داستان می‌گویم!»

این یک تصور غلط بود که در ذهن شاگردم شکل گرفته بود. فکر می‌کرد چون داستان ساختۀ ذهن اوست پس می‌تواند همین دلیل را بگیرد و بعد اگر به آن تخیل و ذهنیت خودش را آمیخته کند کافی است و اگر کسی بخواهد منطق و اعتبار داستان او را زیر سؤال ببرد در حقیقت قصد کرده نبوغ هنری‌اش را تخریب کند.

همان‌طور که می‌بینید واقعیت دقیقاً عکس این است. از آنجا که داستان ساختۀ ذهن است باید از زندگی واقعی بسیار منطقی‌تر به نظر برسد تا باورپذیر شود. در زندگی واقعی ماجراها می‌توانند بدون دلیل اتفاق بیفتند اما در دنیای داستان نویسنده حق ندارد لحظه‌ای منطق و آینده‌نگری را از چشم دور کند و بگذارد بی‌دلیل ماجرایی در داستانش اتفاق بیفتد.

برای منطقی کردن داستان و در ادامه باورپذیر کردن آن، نویسنده مدام باید مطمئن شود که برای هر اتفاقی یک دلیل وجود دارد.

به همین سبب، باید شخصیت‌هایش را با یک پیش‌زمینۀ منطقی معرفی کند. پیش‌زمینه‌های پرورش‌یافته که حاصل تجربه اوست و در مورد آن قبلا به خواننده اطلاعاتی داده است. این اطلاعات کمک می‌کند خواننده‌ها عملکرد شخصیت را متوجه شوند و بفهمند چرا شخصیت این‌گونه رفتار می‌کند. یک شخصیت می‌تواند به هر شیوه‌ای عمل کند فقط باید نوع رفتار او در پیش‌زمینه‌ای که قبلا از او معرفی شده است، وجود داشته باشد و کیفیت رفتارش در طرح کلی داستان پیش‌تر دیده شده باشد. شما به عنوان نویسنده باید اطلاعات پیش‌زمینه‌ای شخصیت را در چیدمان داستانتان زودتر آورده باشید. اطلاعاتی نظیر خانواده، آموزش، تحصیلات، سلامتی و هر چیزی که باعث می‌شود رفتار او در برابر ماجرایی که برایش اتفاق می افتد منطقی باشد.

باید شخصیت را ابتدا توانمند کنیم تا او بتواند آن‌گونه که ما می‌خواهیم در داستان عمل کند.

به عنوان مثال فرض کنید شخصیت داستانی شما قرار است در مراسم رسمی کلیسا روز یکشنبه مردم را موعظه کند و دربارۀ زندگی مسیح سخنرانی کند و همه را تحت تأثیر قرار دهد. فقط یک آدم ناشی ممکن است در مورد چنین شخصیتی در بخش‌های قبلی داستان رد پا نگذارد؛ مثلا نگوید که شخصیت داستان در خانواده‌ای مسیحی رشد کرده است یا تازه به آیین مسیحیت گرویده است.

در داستان اگر پیش‌زمینۀ رفتار شخصیت قبلاً نیامده باشد، رفتارش غیرمنطقی به نظر خواهد رسید.

اگر باز به مثال بالا مراجعه کنیم، باید بدانیم که این مقدار از اطلاعات پیش‌زمینه هم نمی‌تواند کافی باشد. مخاطبان دوست دارند اخبار جدیدتری از شخصیت شما بشنوند و اینکه چرا او در این لحظه انگیزه یافته است که برود در کلیسا و چنین کاری را بکند. در همین مثال، شخصیت داستان می‌تواند زنی باشد که شوهرش دچار یک بیماری ناگهانی شده و او در ناامیدی تصمیم گرفته است در کلیسا حاضر شود و صحبت کند. یا می‌توان موقعیت را چنان خلق کرد که انگار کلیسا دارد از افرادی که در آن حضور دارند تست سخنرانی می‌گیرد.

هر شیوه‌ای که انتخاب کنید خوب است. فقط باید یک توضیح پذیرفتنی داشته باشید که چرا شخصیت داستانی شما در آن لحظه در کلیسا حاضر شده و بالای منبر رفته است؟

نشان دهید چرا این شخصیت مجبور است آنچه را شمای نویسنده از او خواسته‌اید انجام دهد.

شما تعیین می کنید که شخصیت بالای منبر عصبانی باشد یا آرام ناراحت باشد یا شاد، شما باید برای او یک دلیل بسازید که از آن زیاد نگذشته باشد. دلیلی که به تازگی شخصیت درگیر آن شده باشد نشان دهید که رفتار فعلی او حاصل اتفاقی است که همین اواخر برای او رخ داده است.

بیشتر داستان‌ها باورنکردنی‌اند. آن هم به این دلیل ساده که نویسنده، شخصیت داستانی را به وسط داستان پرت کرده است بدون اینک ه معلوم کند چرا و چطور شخصیت در آن محل قرار دارد.

شما باید مدام منطق داستانی خودتان را کنترل کنید تا مطمئن شوید که دچار چنین خطای بزرگ و غیرعمدی نشده باشید.

اما مشکلات منطقی داستان‌ها فقط به پیش‌زمینه و انگیزۀ قبلی برنمی‌گردد. یکی دیگر از خطاهای مخرب در داستان، اتفاق افتادن غیرمنطقی ماجراهای داستانی با استفاده بیش از اندازه از شانس یا تصادف است. درست است که در زندگی واقعی هم ماجراها گاهی اتفاقی رخ می دهند، اما در دنیای داستان نباید رخ بدهند. به‌خصوص وقتی که این ماجرای اتفاقی قرار است به شخصیت داستانی شما سر بزنگاه کمک کند. این کمک‌ها طوری است که انگار کسی داشته مکالمات تلفنی بین نویسنده و شخصیت داستانی را استراق سمع می‌کرده است. در عمل این ماجراهای اتفاقی و به‌ظاهر تصادفی موجب مرگ داستان می‌شوند.

چرا که خواننده به هیچ وجه آنها را قبول نمی کند. شمای نویسنده هم نمی‌توانید او را مجبور کنید که قبول کند.

اگر شما با عصای بلندِ «ماجراهای اتفاقی» از دور شخصیتتان را کمک کنید و اسمش را بگذارید خوش شانسی، شخصیت داستانتان باورناپذیر می‌شود. خواندن در مورد چنین شخصیتی نه جالب است و نه تأثیرگذار. داستانی که پر از این ماجراهای اتفاقی باشد حس‌برانگیز نیست، چراکه دلیل منطقی برای وقوع ماجراها وجود ندارد. آنها فقط به صورت تصادفی و اتفاقی رخ می‌دهند.

در زندگی واقعی این‌ها خوبند. مشکلی با آنها نداریم، اما در دنیای داستان مشکل‌آفرین هستند.

برای همین است که می‌گوییم راجع به آدم‌های بی‌خاصیت ننویسید. یک شخصیت بی‌خاصیت اگر قرار باشد کاری را انجام دهد، باید کلی از ماجراهای تصادفی و اتفاقات کمک بگیرید تا خواننده باور کند که شخصیت داستانی شما آن کار را انجام داده است. چنین شخصیت‌هایی بدون امدادهای غیبی و کمک آنها نمی‌توانند از پس مشکلاتشان بربیایند.

شخصیت داستانی شما نمی‌تواند در خانه بی‌تفاوت و بیکار و منفعل بنشیند و دوست داشته باشد کسی به نام مَکس به او زنگ بزند و بگوید که داوطلبانه حاضر است کلید حل یک قتل مرموز را در اختیارش قرار دهد. او خودش باید فکر کند، تلاش کند و مدام سراغ این و آن برود تا اطلاعاتش را کامل کند. بعد وقتی سراغ همۀ آدم‌های فهرستش رفت، شاید در انتهای فهرست بتواند سراغ مکس برود و از او اطلاعاتی بگیرد. تازه مَکس نباید فوری به او کمک کند و شخصیت داستانی شما باید اصرار کند و او را مجاب به کمک کند. وقتی شخصیت داستانی شما مکس را قانع کرد، آن وقت مکس به او سرنخ‌هایی بدهد که داستان شما بتواند اسرار قتل را فاش کند.

شخصیت داستان نباید بنشیند، بخورد، شاد زندگی کند و بدون تلاش در کنار سیلی از اتفاقات تصادفی و شانس خوب قرار بگیرد و بدون تلاش به موقعیت‌های بهتر دسترسی پیدا کند و خودش را در داستان بالا بکشد و یک قهرمان شود. تازه از خودش هم راضی باشد.

اغلب پیش‌نویس‌های داستانی پر است از اتفاقات باورنکردنی تصادفی؛ مثلاً شخصیت داستانی به یک شهر غریب می‌رود آنجا ناگهان یک دوست قدیمی را در خیابان می‌بیند. یا مثلاً علاقمند می‌شود که لباس تازه را کاملاً به‌صورت اتفاقی بخرد. او در یک بعد از ظهر، به‌صورت اتفاقی وارد فروشگاهی می‌شود که اجناسش را حراج کرده است کاملاً به‌صورت اتفاقی لباسی را می‌بیند و به‌صورت اتفاقی لباس اندازۀ اوست و درست چند دقیقه بعد کاملاً باز به‌صورت اتفاقی دوستش آنابل هم که علاقمند به خرید آن لباس شده است وارد مغازه می‌شود.

اگر شما بخواهید این حجم از تنبلی را در پی‌رنگ داستانتان اضافه کنید تا ماجراها ساده‌انگارانه بگذرند خوانندگان خوششان نمی‌آید و هرگز باور نمی‌کنند.

بعد از اینکه پیش‌نویس کارتان را نوشتید باید با یک چشم تیزبین مثل چشم عقاب، سراغ تصادف‌ها و ماجراهای اتفاقی بروید. همۀ آنها را با بی‌رحمی جراحی کنید. چه آنهایی که دم دست هستند و چه آنهایی که در لایه‌های عمیق‌تر داستان مخفی شده‌اند. همه را از دل داستان بیرون بکشید.

می‌پرسید چطور می‌توانید جلوی ماجراهای اتفاقی و تصادفی را بگیرید؟

خیلی راحت، آنها را حذف کنید.

سپس باید شیوه‌ای طرح‌ریزی کنید که شخصیت داستان با جست‌وجو کردن و تلاش کردن به نقطه مورد نظر شما برسد.

اگر شخصیت داستانی برای به دست آوردن چیزی تلاش کند و آن را با پیگیری زیاد به دست بیاورد، دیگر نامش اتفاقی نیست. او آن را کسب کرده است.

برای شخصیت داستانی‌تان یک انگیزه و پیش‌زمینۀ قبلی آماده کنید و نگذارید ماجراهای اتفاقی و تصادفی روز شخصیت شما را خراب کنند. این‌طور می‌توانید منطق داستانی بهتری برای نوشته‌تان پیدا کنید.

اتفاقات باید به دلایل خوبی رخ دهند و در آن صورت مخاطب داستان شما را دوست خواهد داشت و به آن علاقه نشان خواهد داد.

 

بخشی از کتاب «۳۸ خطای رایج داستان‌نویسان» [جلد سوم از مجموعه «گام به گام تا داستان‌نویسی حرفه‌ای»] نوشته جک م. بیکهم، ترجمۀ محمدعلی قربانی،انتشارات عصر داستان، ۱۳۹۶، صفحات ۷۱ تا ۷۷

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.