طرح / از کتاب «عناصر داستان»



 

داستان، حرکت است. قصه، قصه است چون از فرآیندِ تغییر می‌گوید. وضعیت یک انسان تغییر می‌کند؛ یا خود او به نحوی تغییر می‌کند؛ یا تلقی ما از او تغییر می‌کند. اینها حرکت‌های اساسی داستان‌اند. یادگیری خواندن قصه، مستلزم یادگیری «دیدن» این حرکت‌ها، دنبال کردن آنها و تفسیر آنهاست. در مورد داستان اغلب - و شاید بیش از آنچه باید - بر تفسیر تکیه می‌کنیم. اما تا چیزی را نبینیم که نمی‌توانیم تفسیرش کنیم. بنابراین، پیش از آنکه به سر وقت مسائل پیچیده‌تر تفسیر برویم، می‌خواهم ساده‎ترین و صریح‌ترین توصیۀ ممکن را در باب چگونگی ادراک و تعقیب طرحریزی داستان متذکر شوم. این توصیه شامل کارهایی است که باید وقت خواندن انجام دهید و کارهایی که باید پس از یک بار خواندن بکنید. طعم یک قصه خوب را می‌توان چندین بار با لذت چشید، و اغلب هم بار دوم یا سوم از هر نظر بهتر از بار اول است:

 

۱. به شروع و پایان توجه کنید. حرکت در داستان همیشه حرکت «از» و «به» است. دسترسی به آغاز و پایان به درکِ جهتِ رسیدن «از» شروع تا «به» پایان می‌انجامد.

 

۲. شخصیت‌های اصلی را جدا کنید. چیزهایی که در داستان رخ می‌دهند برای کسی رخ می دهند. چند شخصیت اصلی یا حتی یک شخصیت اصلی واحد ممکن است کانون واقعیِ توجه ما باشد. در وضعیت شخصیت‌های اصلی (یا شخصیت مرکزی) در آغاز قصه کاوش کنید. ماهیت تغییراتی که از این کاوش برملا می‌شوند تا حدودی روشن کند که قصه اصلاً دربارۀ چیست.

 

٣. مراحل همۀ تغییرات مهم را به یاد بسپارید. اگر شخصیتی از یک موقعیت به موقعیت دیگر، یا از یک وضعیت ذهنی به وضعیت ذهنی دیگر رفته باشد، قدم‌هایی که تا تغییر کامل برداشته شده قاعدتاً روشنگر خواهد بود. به مدد این گام‌ها خواننده می‌تواند به «چگونه» و «چرا» دست یابد. اما، مثل همیشه، «چه» در درجه اول اهمیت قرار دارد.

 

۴. به چیزهایی که در حرکت قصه اختلال ایجاد می‌کنند توجه کنید. معمولاً جالب بودن یک قصه را می‌توان برآیند دو نیرو دانست: عواملی که کمک می‌کنند تا به سوی پایانش حرکت کند، و عواملی که چون مانعی بر سر راه آن عمل می‌کنند و کامل شدن آن را به تأخیر می‌اندازند. اگر برای مثال قصه به سوی ازدواج حرکت می‌کند، عواملی را که موجب به تعویق افتادن این رخداد خجسته می‌شوند در نظر بگیرید. وقتی موانع را به روشنی ببینیم، قاعدتا جهتی که خود طرح دارد بهتر درک می‌شود.

 

۵. در یک داستان بلند یا رمان، رگه‌های مختلفِ کنش را در نظر بگیرید. در یک داستان پیچیده معمولاً چندین کنش هست که هر کدام شخصیت مرکزیِ خود را دارند. این کنش‌ها ممکن است در هم تأثیر متقابل داشته باشند یا نداشته باشند. شخصیت مرکزیِ یکی از رگه‌های کنش ممکن است در رگۀ دیگر بی‌اهمیت باشد. بدیهی است که با جدا کردن رگه‌های مختلف کنش و تفکیک آنها از یکدیگر در ذهن خودمان، بهتر می‌توان دریافت که چه چیزهایی این رگه‌ها را به هم ربط می‌دهند. اغلب اوقات این رگه‌های ارتباطی ما را به روابطِ درونمایه‌ای رهنمون می‌شوند که به نوبۀ خود معنای کل داستان را روشن می‌کنند.

 

۶. شخصیت‌ها یا رخدادهایی را که به ظاهر هیچ کمکی به پیشبرد طرح یا حرکت نمی‌کنند به دقت به خاطر بسپارید. این توصیۀ منفی راهی است برای حرکت از طرح به سوی معنای یک داستان. اغلب اوقات، عناصری که در طرح اهمیتی ندارند، از لحاظ درونمایه اهمیتی بسزا دارند.

 

بخشی از کتاب «عناصر داستان»  نوشتۀ رابرت اسکولز، ترجمۀ فرزانه طاهری، نشر مرکز، ۱۳۷۷، صفحات ۱۷ تا ۱۹




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.