حالا خیالمان راحت است / مهدی قزلی



اسمش حسین بود ... حسین بهدوج. ورودی سال 75 و هم‌رشته‌ای خودم، مهندسی مکانیک. در گروه تئاتر دانشگاه هم با هم بودیم. شنیده و البته دیده بودم درباره داستان چیزهای خوبی می‌داند. یکی از داستان هایم را دادم و از او خواهش کردم راهنمایی‌ام کند. داستان را گرفت و گذاشت توی کیف چرمی و چروکش. یک هفته، دو هفته، سه هفته... مدتی گذشت و خبری نشد. هربار با متانت و احترام یادآوری میکردم که: قرار بود داستانم را بخوانی و چیزی بگویی، نگفت. بالاخره یکبار توی پله های ورودی دانشکده، پله پنجم، خفتش کردم، بدون متانت و احترام همیشگی.
- حسین آقا لطفا آن داستان من را پس بده ... شما فکر کردی چون توی گروه تئاتر قدیمی تر هستی و استادتان اصغر فرهادی است با ما که تازه واردیم و استادمان مهدی مکاری است اینقدر فرق داری که برای خواندن یک داستان سه چهار صفحه ای عنر عنر مرا بکشی دنبال خودت. نخواستم، نه راهنمایی ات را نه کم محلی ات را. بده داستانم را. 
لبخند حسین از زیر سبیل هایی که برای نقش جدید در گروه تئاتر بلندشان کرده بود، بیرون زد. کیف چرمی و چروکش را باز کرد و چند برگه درآورد. چندتا از برگه ها مال خودم بود. داستانی که روی کاغذهای خط دار یک سررسید قدیمی نوشته بودم و از شیرازه سررسید پاره کرده بودم. و چندتا برگه سفید آ چهار که تایپ شده بود و تمیز و تانخورده. 
گفت: سلام قزلی. همان شب اول نقد داستانت را نوشتم ولی شک داشتم بدهم. نگران گرمی سلام و علیکمان بودم. به حرمت این سلام و علیک باید راست و درست مینوشتم که نوشتم ولی فلفلی شد. حالا هم که سلام از کلام تو رفت دیگر نگران گرمایش نیستم ... بفرما.
و کاغذها توی دستش ماند در هوا بینمان. سلام نکرده بودم! کاغذها را گرفتم و غدتر از آن بودم که همان موقع اعتراف کنم اشتباه کرده ام. شخم زده بود داستان را. تازه فهمیدم چیزی که نوشته ام اصلا از نزدیکی داستان هم رد نشده. اما فهمیدم من کجا هستم و داستان کجا. این فهم را مدیون نقد فلفلیِ راست و درست حسین بودم که به حرمت خود نقد و حرمت سلام و علیک نوشته بود. فهمیدم نوشته ام داستان نیست ولی این را هم فهمیدم که از داستان دور نیستم، خواهم رسید. فردای آن روز پله های ورودی دانشکده را شمردم. روی پله پنجم، همانجا که داستان را پس گرفته بودم نشستم منتظرش. وقتی رسید بلند شدم. 
- سلام حسین آقا ...
غدتر از آن بودم که بگویم نقدش خوب بوده و راهنمایی اش کارساز. ویرایش جدید داستانم را گرفتم سمتش و گفتم: 
- ببین بهتر شده یا نه.
کاغذها توی دستم ماند در هوا بینمان. نگران بودم پس بزند، ناراحتی کند، نکرد. لبخندش که از زیر سبیلها پیدا شد فهمیدم کاغذها را میگیرد، گرفت.
دست توی کیف چرمی و چروکش کرد و کتابی درآورد؛ «من، آقای نویسنده و بانو» گفت: دیروز گرفتم این کتاب را. سلام و علیک و حرمتش یک گیر و گرفتی دارد که نمیگذارد آدمها زود از هم بِبُرند. خواستم اگر برگشتی تندی فلفل نقد را با شیرینی کتاب کم کنم. 
با مرام بود حسین ... حسین بهدوج ... بامرام تر از آنکه فکر میکردم. 
حسین سر به راه مهندسی و تئاتر گذاشت و من افتادم توی خط مطبوعات و ادبیات. بعد از آن به تاسی از حسین هروقت کسی راهنمایی خواست و نقد و نظر، تلاش کردم نه نگویم، راست و درست و فلفلی. اما همیشه میدانستم همه شانس من را نداشته اند که سر راهشان حسینِ بامرامی قرار بگیرد که داستان را بهتر و بیشتر بشناسد و به حرمت سلام و علیک، راهنمایی درست کند. این دغدغه ماند با من تا امروز. 
ضمن افتخار به همکارانم در بنیاد شعر و ادبیات داستانی برای راه اندازی و شروع این کار بزرگ و تشکر از آقایان دکتر صالحی و دکتر سلگی برای حمایت هایشان، حالا خیالم راحت است ده پانزده منتقد جمع هستند در این پایگاه نقد داستان که هر نویسنده ای چه تازه کار، چه کهنه کار، هر جای ایران که هیچ، هر جای عالم به فارسی داستان مینویسد، برایش نقد کنند... راست و درست و فلفلی. ده پانزده تا حسین ... حسین بهدوج.

*این متن در مراسم در مراسم رونمایی از سایت تخصصی نقد داستان (سه‌شنبه ۲۸ شهریور ۹۶) خوانده  شد




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : مجتبا بیات
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.