آب و هوا در داستان / از کتاب «هنر داستان‌نویسی»



The evening of this day was very long, and melancholy, at Hartfield. The weather added what it could of gloom. A cold stormy rain set in, and nothing of July appeared but in the trees and shrubs, which the wind was despoiling, and the length of the day, which only made such cruel sights the longer visible.

(Jane Austen, Emma (1816

آن شب آب و هوا در هارتفیلد بسیار کشدار و غم‌انگیز بود. هوا هم این غم و افسردگی را تشدید می‌کرد. باران سیل‌آسای سردی بارید. انگار نه انگار که ماه ژوئیه بود. فقط درخت‌ها و بوته‌ها مال ماه ژوئیه بودند که تازه این‌ها را هم باد داشت از جا می‌کند. در ماه ژوئیه روز هم طولانی‌تر بود و همین خودش این منظرهٔ متلاطم را طولانی‌تر کرده بود.

جین آستین، اِما (۱۸۱۶)

London. Michaelmas Term lately over, and the Lord Chancellor sitting in Lincoln’s Inn Hall. Implacable November weather. As much mud in the streets as if the waters had but newly retired from the face of the earth, and it would not be wonderful to meet a Megalosaurus, forty feet long or so, waddling like an elephantine lizard up Holborn Hill. Smoke lowering down from chimney-pots, making a soft black drizzle, with flakes of soot in it as big as full-grown snow-flakes — gone into mourning, one might imagine, for the death of the sun. Dogs, undistinguishable in mire. Horses, scarcely better; splashed to their very blinkers. Foot passengers, jostling one another’s umbrellas in a general infection of ill-temper, and losing their foot-hold at street-corners, where tens of thousands of other foot passengers have been slipping and sliding since the day broke (if the day ever broke), adding new deposits to the crust upon crust of mud, sticking at those points tenaciously to the pavement, and accumulating at compound interest.

(Charles Dickens, Bleak House (1853

لندن. ایام عید میکائیل تازه به پایان رسیده، و قاضی کل در لینکلنز این‌هال نشسته. هوای بی‌اعتنای نوامبر. خیابان‌ها آن‌قدر گِل که انگار آب‌ها تازه از چهرهٔ زمین پس نشسته بودند، و حیرت‌آور نمی‌بود دیدن یک مگالوسوروس مثلاً به درازای چهل فوت که اردک‌وار، مثل سوسماری به بزرگی نیل، از هولبرن‌هیل بالا برود. دود از لوله بخاری‌ها نشست می‌کند و نرمه باران سیاهی می‌سازد با دانه‌های دوده به بزرگی دانه‌های درشت برف – سیاه‌پوش، انگار برای مرگ خورشید. سگها در گل و شل غیر قابل تشخیص. اسب‌ها هم کم و بیش همین‌طور؛ خیس تا خود چشم‌بندشان. عابران با چترهایی که به هم تنه می‌زنند، مبتلا به مرض مسری خشم، سر پیچ خیابان سُر می‌خورند، همان‌جا که ده‌ها هزار عابر دیگر از موقعی که روز دمید (اگر این روز اصلا دمیده باشد) مدام سُر خورده‌اند و لغزیده‌اند و رسوبهای جدیدی را لایه به لایه بر گل ولای افزوده‌اند که در آن نقاط محکم به پیاده‌رو چسبیده است و با نرخ مرکب انباشته می‌شود.

چارلز دیکنز، خانهٔ قانون‌زده (۱۸۵۳)

غیر از طوفان‌های دریایی، تا اواخر قرن هجدهم در داستان‌های منثور چندان به هوا توجه نمی‌کردند. اما در قرن نوزدهم، رمان‌نویسان مدام از آب وهوا حرف می‌زدند. یک علتش شیفتگی بیشتر به طبیعت بود که از شعر و نقاشی رمانتیک مایه می‌گرفت، و یک علت دیگرش افزایش توجه به خویشتن فردی بود و حالت‌های احساسی که هم تحت تأثیر ادراک آدمی از جهان خارج قرار می‌گرفت و هم بر این ادراک تأثیر می‌گذاشت. سمیوئل تیلر کولریج در چکامه اش دربارهٔ «حزن» گفته است:

            ای بانو! ما همان را می‌ستانیم که می‌دهیم

            و تنها در عمر ماست که طبیعت می‌زید.

همه می‌دانیم که هوا بر خلقیات ما تأثیر می‌گذارد. داستان‌نویس این موقعیت ممتاز را دارد که می‌تواند هر هوایی را که مناسب حال یا وصف حال باشد ابداع کند. بنابراین، خیلی وقت‌ها هوا مقدمهٔ آن نمودی است که جان راسکین «زنده‌نمایی» می‌نامید، یعنی انتساب احساسات و عواطف انسانی به پدیده‌های جهان طبیعی. او نوشته است: «همهٔ احساس‌های تند و تیز ... در دریافت ما از اشیاء خارج نوعی پندار به وجود می‌آورد که من به‌طور کلی آن را زنده نمایی می‌خوانم.» این لفظ بار منفی داشت و راسکین آن را بد می‌دانست، عارضهٔ انحطاط هنر و ادبیات مدرن (در برابر کلاسیک)، و واقعاً هم خیلی وقت‌ها بهانه‌ای بود برای نوشتن به شیوۀ پرطمطراق و بی‌حساب وکتاب۔ همین «زنده نمایی» اما اگر با هوشمندی و تدبیر به کار برود، صنعتی است که نمودهای تأثیرگذار و قدرتمندی دارد، و بدون چنین نمودهایی فن داستان‌نویسی بخشی از توش و توان خود را از دست می‌دهد.

جین آستین به تخيل رمانتیک بدگمانی‌هایی داشت، و در رمان «عقل و احساس» در معرفی کاراکتر ماریان این تخیل رماتیک را هجو کرد. در جایی ماریان احساسات خود را در مورد پاییز این‌طور بیان می کند: «وقتی قدم می‌زدم و باد برگها را در اطرافم می‌چرخاند چه کیفی می‌کردم! پاییز و هوای پاییز چه احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد!» و خواهرش الینور با خونسردی به او می‌گوید: «همه این احساس تو را دربارهٔ برگ‌های پاییزی ندارند.» در رمان‌های جین آستین، هوا معمولاً چیزی است که تأثیر عملی مهمی بر زندگی بیرونی کاراکترها می‌گذارد و اغلب نشانه‌ای استعاری از زندگی درونی آنها نیست. برف در فصل های ۱۵ و ۱۶ از رمان «اِما» مصداق این نظر است. اولین بار، وسط مهمانی قبل از کریسمسِ آقای وستن، آقای جان نایتلی که به رغم میل خودش در مهمانی حضور یافته است وارد اتاق پذیرایی می‌شود و با نوعی شیطنت که زیاد هم از نظرها پنهان نیست اعلام می‌کند که «برف تندی می‌بارد و هوا هم سوز دارد» و دل پدر اِما یعنی آقای وودهاس را که بیش از حد مراقب سلامتی خودش است خالی می‌کند. بعد همه بحث می‌کنند و هرکس حرف خودش را می‌زند، تا بالاخره آقای جورج نایتلی که خودش رفته اوضاع هوا را دیده و حالا برگشته است می‌گوید اوضاع خیلی هم بد نیست و می‌شود به خانه برگشت. او و اِما که می‌دانند آقای وودهاس دیگر خُلقش تا آخر شب تنگ خواهد بود تصمیم می‌گیرند کالسکه‌ها را صدا بزنند. آقای التن از این عزیمت ناگهانی استفاده می‌کند تا با اِما توی یک کالسکه بنشیند، و بعد اظهار عشقی میکند که هم غیرمنتظره است و هم برای اِما بسیار ناراحت‌کننده، چون اِما تصور می‌کرده که آقای التن عاشق هریت است، تحت‌الحمایهٔ اِما. خوشبختانه، هوای چند روز بعدی به اِما بهانهٔ خوبی می دهد تا از دیدن طرفین اجتناب کند.

The weather was most favourable to her... The ground covered with snow, and the atmosphere in that unsettled state between frost and thaw, which is of all others the most unfriendly for exercise, every morning beginning in rain or snow, and every evening setting in to freeze, she was for many days a most honourable prisoner.

هوا هم هوای اِما را داشت... زمین پوشیده از برف بود. وضع هوا طوری بود که مدام یا یخبندان می‌شد یا یخ‌ها آب می‌شد، و این بدترین وضع برای پیاده‌روی بود. هر روز صبح یا باران می‌آمد یا برف، و هر شب این برف یا باران یخ می‌زد. به این ترتیب، اِما روزهای پیاپی خیلی محترمانه حبس شده بود۔

جین آستین به این علت هوا را توصیف می‌کند که به داستان ربط دارد، اما توصیف او واقعی است.

با این حال، حتی جین آستین هم به شکل ضمنی از «زنده‌نمایی» استفاده می‌کند. وقتی حال و روز اِما خیلی بد است، وقتی حقیقت را دربارهٔ جین فیرفاکس درمی‌یابد و به معانی و تبعات آن در رفتار خودش پی می‌برد، وقتی خیلی دیر متوجه می‌شود که آقای نایتلی را دوست دارد اما به دلایلی نیز خیال می‌کند آقای نایتلی می‌خواهد هریت را بگیرد، بله، در همین بدترین روز زندگی‌اش «هوا هم این غم و افسردگی را تشدید می‌کرد». جان راسکین لابد تذکر می‌داد که هوا نمی‌تواند چنین منظوری داشته باشد. اما طوفان تابستانی همان قرینهٔ احساس‌های اِما دربارهٔ آیندهٔ اوست، زیرا موقعیت محکم و مهم او در محیط کوچک و بستهٔ هایبری فقط این «منظرهٔ متلاطم» ازدواج هریت با نایتلی را «طولانی‌تر» می‌کند. ولی این هوا چون نابهنگام است ناپایدار هم هست: روز بعد، باز خورشید درمی‌آید و جورج نایتلی از راه می‌رسد و از اِما خواستگاری می‌کند.

*

جین آستین چنان ضمنی و مستتر از «زنده‌نمایی» استفاده می‌کند که ما متوجهش نمی‌شویم، اما چارلز دیکنز در همان پاراگراف معروفِ اول «خانۀ قانون‌زده» توجه ما را به این شگرد جلب می‌کند، حتی اگر به فکرش نباشیم. «هوای بی‌اعتنای نوامبر». شخصیت بخشیدن به هوا با صفت «بی‌اعتنا» در محاورهٔ عادی هم دیده می‌شود، اما در این‌جا چیزهایی از نارضایی آسمانی را نیز به ما القا می‌کند، زیرا با اشاراتی به عهد عتیق همراه است. «انگار آب‌ها تازه از چهرهٔ زمین پس نشسته بودند» و این پژواکی است از توصیف خلقت در سِفر پیدایش و نیز داستان طوفان نوح. این اشارات انجیلی به‌صورتی بسیار ویکتوریایی با کیهان‌شناسی مدرن‌تر پساداروینی درمی‌آمیزد - در ارجاع به مگالوسوروس و از کار افتادن منظومهٔ شمسی بر اثر آنتروپی. نمود کلی نوعی شاهکار خیره‌کنندهٔ آشنایی‌زدایی است.

از جهتی این تصویری است رئالیستی از خیابان‌های لندن قرن نوزدهم در هوای بد، مونتاژی از جزئیات نمونه‌وار که ساده و دقیق توصیف شده‌اند: دودی که از لوله بخاری‌ها نشست می‌کند... سگهایی که در گل و شل غیر قابل تشخیص‌اند... اسب‌هایی که تا خودِ چشم‌بندشان خیس شده‌اند... چترهایی که به یکدیگر تنه می‌زنند. اما تخیل استعاری چارلز دیکنز این صحنهٔ معمولی را به منظره‌ای آخرالزمانی از پایتخت باشکوه امپراطوری بریتانیا تبدیل می‌کند که به مانداب‌های اولیه رجعت کرده است، با پیشگویی خاموشی نهایی کل حیات در کرهٔ زمین. دو حرکت استعاری از دانه‌های دوده به دانه‌های برف سیاهپوش و سپس به مرگ خورشید بسیار خیره‌کننده است.

این سناریویی است از آن نوع که بعداً در داستان‌های علمی-تخیلی می‌بینیم (منظرهٔ مگالوسوروس که اردک‌وار از هولبرن‌هیل بالا می‌رود پیش‌درآمد کینگ کونگ است که به بالای اِمپایر استیت بیلدینگ می‌رود، و «مرگ خورشید» هم پیش‌درآمد فینال سرمازدهٔ «ماشین زمان» ایچ، جی. ولز است)؛ همچنین در آثار منادیان پسامدرن روز فنا، مانند مارتین اِیمیس. این مقدمهٔ نفی جامعه‌ای است که با آزمندی و فساد از محتوا تهی شده است، و چارلز دیکنز در پیرنگِ چند مسیره‌اش دربارهٔ مِلکی که مورد دعواست آن را می‌کاود. نکتهٔ بامزه این است که گل ولای این‌جا در شهر لندن با «نرخ مرکب» انباشته می‌شود، و ما به یاد توصیف انجیل دربارهٔ پول می‌افتیم که آن را چرک کثیف می‌نامد. قاضی‌کل که در آغاز قطعه توصیف شده است (با یک رشته عبارت‌های کوتاه، شبیه تیترهای اخبار) و ناظر محکمهٔ عالی است، انگار ناظر هوا هم هست، و این معادله چند پاراگراف بعد کامل می‌شود: «هیچگاه ممکن نیست مِهی بیاید آن‌قدر غلیظ و گل ولایی بیاید آن‌قدر عمیق که متناسب باشد با کورمال کورمال رفتن و مخمصه‌ای که این قاضی‌کل محکمهٔ عالی، این طاعونی‌ترینِ گناهکاران فرتوت، امروز در منظر آسمان و زمین ناظر و حافظ آن است.»

بخشی از کتاب «هنر داستان‌نویسی – با نمونه‌هایی از متن‌های کلاسیک و مدرن» نوشتۀ دیوید لاج، ترجمه رضا رضایی (نشر نی، ۱۳۹۳)، صفحات ۱۵۳ تا ۱۵۹




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.