شخصیت‌سازی، نوعی خواب دیدن سازمان‌یافته / از کتاب «تکنیک‌های نویسندگان بزرگ»



آندرو میلر می‌نویسد: شخصیت‌های قوی خیلی برای داستان مهم هستند. شما می‌توانید بعضی خصلتهای شخصیتها را از زندگی واقعی اتخاذ کنید، اما بهترین شخصیتها آنهایی هستند که از شناخت عمیق شما از انسان‌ها زاده می‌شوند.

اول از هر چیز، یک هشدار: قطعه قطعه کردن داستان به مقولاتی مثل پی‌رنگ، صدا، نظرگاہ، شخصیت، این خطر دارد که آن را به صورتی نمایش دهد که معمولأ نه خود نویسندہ آن‌طور حسش می‌کند نه خواننده. چنین چیزی این تصور را ایجاد می‌کند که نوشتن داستان فعالیتی است که به‌صورت تکه تکه یا لایه لایه صورت می‌گیرد، چیزی طبق نظم و ترتیب، خشک و تکنیکی. اما داستان‌ها وقتی خود را نشان می‌دهند یکپارچه نشان می‌دهند، گویی از بافت زندهٔ دنیا کنده شده‌اند. شخصیت تنیده شده است در پی‌رنگ، پی‌رنگ در زمان و مکان، زمان و مکان با تکه‌هایی از زبان و غیره. این شرط بزرگ به جای خود، ملاحظاتی هست که می تواند در بخش مربوط به شخصیت سودمند باشد.

اول از هر چیز (هرچند ممکن است یکی از پیروان رمان نو پیدا شود و با مشت بکوبد به صورتمان)، بگذارید با صدای بلند اعلام شود آنچه بیش از هر چیزی در خلقِ ادبیات بزرگ سهم دارد، و خواهد داشت، شخصیت است، شخصیتهای قوی. پی‌رنگ، حتی در داستان‌های پلیسی، در درجهٔ دوم اهمیت است. زیاد نیستند خوانندگانی که می‌توانند پیرنگ «علامتِ چهار» را به خاطر بیارند اما هیچ کس نیست که به خاطر آوردن هولمز یا واتسون هیچ مشکلی برایش داشته باشد.

نویسنده‌ای که شخصیت‌های متقاعدکننده خلق نمی‌کند شکست خواهد خورد. نویسنده‌ای که شخصیتهایی مهیج، آرامش به‌هم زن، اغواگر و ثابت‌قدم خلق می کند، لازم نیست خیلی نگران جنبه‌های دیگر نوشته‌اش باشد. لازم نیست بدانید کلمات را با چه املایی بنویسید. لازم نیست خیلی دربارهٔ دستور زبان بدانید. لازم نیست حتی خیلی حس زبان داشته باشید، هرچند این هم ویژگی دیگری است برای نوشتن که واقعاً مهم است، حتی شاید ویژگی‌ای است که حاضر نمی‌شود با هیچ نوع آموزش رسمی حاصل شود.

حالا که این قدر بر نقش اساسی شخصیت تأکید کردیم، این شخصیت چطور ساخته می‌شود؟ خوشبختانه مواد خامش دم دست است. برای هر نویسنده‌ای، وجود معماییِ خود اوست که مرکز توجه او را تشکیل می‌دهد. سالیان سال، او در یک نوع صندلی داوری می نشیند و مسخرگی‌های بدنش را نگاه می‌کند، غلیان‌های افکارش را گوش می‌دهد، مواد و مصالح رویاهایش را وارسی می‌کند. و اگر بیشتر خواست، تنها کاری که می‌کند نگاه کردن به اطرافش است.

لحظه‌ای به خانوادهٔ خود فکر کنید. تقریباً هر کسی آن را دارد. احتمالاً لازم نخواهد بود به فراتر از آن بروید. می‌توانید همهٔ اعضای آن را در نوعی آکواریوم ذهنی نگه دارید و در تمام دوران نویسندگی‌تان داستان‌هایی بسازید که آنها در آن داستان‌ها باشند. صد البته اسمها و رنگ موها و تاتوهاشان را تغییر دهید؛ آنها را از آن شهرک جنوبی که آنجا بزرگ شدید بردارید و به یک شهرک در شمال ببرید که یک بار همین‌جوری با ماشین از وسطش رد شدید...

اما نویسنده محدود به این تاکتیک نیست. حتی شاید این تاکتیک چندان متداول نباشد. من خودم به ندرت نشسته‌ام شخصیتی بسازم که می‌دانم آن را از روی شخصی آشنا می‌سازم، شخصی که ممکن است اسمش را در دفترچهٔ تلفنم پیدا کنم. اکثریت شخصیتهای من «مخلوقات خودم» هستند - و می‌توانم بگویم این برای اکثر کسانی که داستان می‌نویسند صدق می‌کند. این شخصیتها، به‌سرعت یا به‌آهستگی، خجولانه یا پر سر و صدا، در داستان سر برمی‌آرند. اینها اعضای آن جمعیت متغیری هستند از مردان، زنان، کودکان (حالا گربه‌ها و اسب‌ها و غیره بماند)، که در دنیاهای درونی‌مان سکونت دارند. اینکه اینها از کجا می‌آیند، آیا گونه‌های عجیبی از خود ما هستند، اشخاصی از ناخودآگاه جمعی هستند، صورتهای بازسازی‌شده‌ای از آنهایی هستند که واقعاً زمانی آنها را می‌شناختیم اما حالا فراموششان کرده‌ایم، یا اینکه آمیزه‌ای از همهٔ اینها هستند، تا انجا که من می‌دانم هیچ‌گاه هیچ کسی جواب متقاعد کننده‌ای به این سؤال نداده است.

مهم نیست. هیچ کس نمی‌تواند مدتی طولانی بنویسد و احساس نکند وارد دنیای راز می‌شود و دیگر هیچ وقت نمی‌تواند از آن بیرون بیاید. آنچه مهم است این است که می‌توانیم با فرآیندهای ناشناخته‌ای این اشخاص را پنهان کنیم، که در داستان‌هامان ظاهر خواهند شد و شروع به داد و قالی خواهند کرد. فکر می‌کنم زیاده‌گویی نیست اگر بگویم این فرایند به‌طور طبیعی اتفاق می‌افتد و همهٔ ما استعداد ذاتی برای آن داریم، و اگر تمایل ذاتی برای آن نداشتیم، نوشتن حتی تا حد ناممکنش پیچیده می‌شد. آن وقت دیگر نمی‌نوشتیم.

البته گنجینهٔ بزرگ دیگری هم برای شخصیتها هست: شخصیتهای حاضری که در کتابها هستند. منظورم این نیست که برویم مستر تولکینگهُرن را از دیکنز بدزدیم یا اورسولا برَنگوِن را از لارنس، اما این‌جور شخصیتها می‌توانند ابعادِ امکان را به ما نشان دهند. نقاشی که می‌خواهد درختی نقاشی کند دو چیز برایشی لازم است: نگاه کردن به درخت‌ها و نگاه کردن به نقاشی‌هایی که از درخت‌ها هست. کار اول نشان می‌دهد درخت‌ها چه جور هستتند، دومی هم امکانات موجود در رنگ و بوم را نشان می‌دهد. برای شما هم که نویسنده هستید این‌طور است، با خواندن یاد می گیرید چطور می‌شود شخصیت را با کلمه‌ها نشان داد - از طریق دیالوگ، عمل، از طریق ویژگی‌های جسمانی، گفتار درونی و غیره -، فرآیندی که تا جایی ادامه پیدا می‌کند که این روش‌ها را ملکهٔ ذهن خود می‌کنید، و اینها طوری جزء درک شما از دنیا خواهند شد و مثل واکنش‌هایی شرطی از شما سر خواهند زد که هیچ وقت هیچ چیزی را در کسی نخواهید دید بدون اینکه استعداد بالقوهٔ آن برای وارد شدن به داستان را هم پیش خود ارزیابی کرده باشید. و اینکه این را واقعاً تکنیک هم می‌توان گفت، اما اینجا فقط خود خواندن است که مد نظر ماست.

شخصیت‌پردازی در سادہ‌ترین و عریان‌ترین شکل خود روایتی است از توانایی نویسنده در فهمیدن این که انسان چیست. وقتی شروع می‌کنیم به نوشتن، از احساس قطعیت نیست که این کار را می‌کنیم، بلکه از عدم قطعیتی اساسی است. شروع نمی‌کنیم به گفتن این که «دنیا مثل این است»، بلکه می‌پرسیم «دنیا به چه صورت است؟» با خلق شخصیتها سؤال‌های بزرگ و صادقانه‌ای دربارهٔ طبیعت خود و اطرافیانمان از خود می‌کنیم. جواب‌هایمان خود همان شخصیتها هستند، آن ارواح سخنگویی که آنها را با نوعی رؤیاپردازیِ سازمان‌یافته در ذهن خود مجسم می‌کنیم. و وقتی که خلقت آنها را تمام کردیم، فورا از آنها ناراضی می‌شویم، از این «جواب‌ها»یی که ساخته‌ایم، و باز شروع می‌کنیم به ساختن، متحیر، ناکام، تحریک‌شده. وقت صرف‌کردنی عجیب! زندگی صرف کردنی عجیب! اما شجاعتی هم در این میان هست. حتی شاید نوعی زیبایی هست.

بخشی از کتاب «تکنیک‌های نویسندگان بزرگ» [جلد اول از مجموعه «گام به گام تا داستان‌نویسی حرفه‌ای»] نوشته نل کارد، ترجمۀ عباس پژمان، انتشارات عصر داستان، ۱۳۹۶، صفحات ۵۷ تا ۶۱

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.