از ری بردبری بیاموزیم / احسان عباسلو



ری داگلاس برادبری ( 1920 - 2012) نویسنده و فیلمنامه‌نویس آمریکایی بود. یکی از مشهورترین نویسندگان آمریکایی قرن بیستم، او در انواع داستانی مختلف از جمله فانتزی، علمی تخیلی، ترسناک، رازآلود، و تخیلی واقع‌گرایانه کار می‌کرد.

بردبری عمدتاً به خاطر رمان فارنهایت 451 (1953) و مجموعه‌های داستان کوتاهش «تواریخ مریخی» (1950) و مرد مصور (1951) شناخته شد. شناخته‌شده‌ترین آثار او داستان‌های تخیلی هستند، اما او در ژانرهای دیگری نیز کار کرد، مانند رمان شراب قاصدک (1957) و خاطرات داستانی سایه‌های سبز، نهنگ سفید (1992). او همچنین فیلمنامه‌های سینمایی و فیلمنامه‌های تلویزیونی از جمله موبی دیک و این از فضا آمد را نوشت. بسیاری از آثار او در تولیدات تلویزیونی و سینمایی و همچنین کتاب‌های مصور اقتباس شدند.

او به دلیل آثار علمی-تخیلی، داستان‌های کوتاه و سبک شاعرانه‌اش در آثار منثور شهرت داشت. داستان‌های کوتاه او ترکیبی از انتقادات اجتماعی، آگاهی از خطرات تکنولوژی در حال توسعه روزانه و نوستالژی دوران کودکی را در خود دارد. اگرچه او یک نویسنده علمی تخیلی به حساب می‌آید، دیدگاه‌های خودش در مورد این برچسب متفاوت بود.

بردبری یکی از پرکارترین نویسندگان است. آثار او طرز تفکر مردم را تغییر داده است. آثار پربار او نمونه‌ای از خلاقیت تخیل آمریکایی است. او در آثارش نگاهی متفاوت به جهان ارائه کرده است و سعی دارد نگرش خوانندگان را به گونه‌ای متفاوت ببیند. او جامعه آمریکا را از دیدگاه دیستوپیایی متفاوت نقد کرده و تلاش نموده وضعیت جامعه‌ای را تغییر دهد که تفکر انتقادی در آن غیرقانونی است. او آثار اصلی خود را در دورانی نوشت که مک کارتیسم رواج داشت و هر اثر مشکوکی سانسور می‌شد. او در مصاحبه‌ای گفت که تلویزیون علاقه به مطالعه را از بین می‌برد. نیویورک تایمز بردبری را «نویسنده‌ای که بیشترین مسئولیت را در آوردن داستان‌های علمی تخیلی مدرن به جریان اصلی ادبی دارد» خواند. او در تالار مشاهیر علمی تخیلی حضور دارد وجایزه ژول ورن را هم برده است. جوایز دیگر او از این قبیل‌اند:

· ۱۹۸۹، جایزهٔ برام استوکر (جایزهٔ ادبیاتِ وحشت)

· ۱۹۸۸، جایزهٔ استادِ اعظمِ نِبولا ،یکی از دو جایزهٔ برترِ علمی-تخیلی و خیال‌پردازی

· ۱۹۸۰، جایزهٔ استادِ اعظمِ گَندالف (برای ادبیاتِ خیال‌پردازی)

· ۱۹۷۷، جایزهٔ دنیایِ خیال‌پردازی برای یک عمر فعالیت در ادبیاتِ خیال‌پردازی

· جایزهٔ یادبودِ اُهِنری

· جایزهٔ انجمنِ نویسندگانِ هوا-فضا

· جایزهٔ بنیامین فرانکلین

فارنهایت 451، مرد مصور، درخت هالوین و شمار زیادی از آثار او در ایران ترجمه شده‌اند.

 

1 - هر هفته یک داستان کوتاه بنویس. نمی‌شود که 52 داستان بد داشته باشی.

2 - بازنویسی هر اثر بخشی از کار نوشتن است. بیشتر نویسندگان بزرگ بازنویسان بزرگی بوده‌اند.

3 - کار شما در لحظه‌ای که تمام می‌شود بدون نقص می‌نماید، اما فردای آن روز دوست دارید آن را مچاله کنید و در سطل آشغال بیاندازید.

4 - حتی جواهری که در خاک پیدا می‌شود لازم است تا تمیز شده، صیقل و برش بخورد. داستان نیز این گونه است.

5 - سبک یک واقعیت است. وقتی چیزی را که می‌خواهی در مورد خودت، ترس‌ها و زندگی‌ات بگویی گفته باشی، آن سبک تو می‌شود و بعد تو سراغ نویسنده‌های دیگر می‌روی و از آن‌ها یاد می‌گیری چگونه این واقعیت (سبک‌ات) را ترمیم و بهتر کنی.

6 - هنرمند بایست یاد بگیرد چه چیز را رها کند.

7 - نویسنده باید به انگشتانش اجازه دهد تا داستان شخصیت مورد نظرش را بنویسند.

8 - تنها یک داستان وجود دارد و آن داستان توست. اگر داستان خودت را بنویسی همه مجلات آن را خواهند خرید.

9 - در باطن همه داستان‌های خوب از یک نوع هستند، داستانی که یک نفر بر اساس حقیقت وجودی خودش نوشته است.

10 - تقلید برای یک نویسنده تازه‌کار لازم است.

11 - زمانی خواهد رسید که شخصیت‌هایت داستان را برایت خواهند نوشت.

12 - پیرنگ چیزی جز ردپاهای جامانده در برف نیست که شخصیت‌ها وقتی به سوی مقصد نامعلومی دویده‌اند از خود برجای گذارده‌اند.

 

 

هفته‌ای یک داستان که بنویسید قاعدتاً می‌شود گفت در بدبینانه‌ترین حالت، از 65 هفته موجود در سال شاید لااقل 5 داستان خوب بتوان داشت. بدترین بازیکن فوتبال می‌تواند زمانی گلی به ثمر برساند. بنابراین روز خوب شما هم کم نخواهد بود. پس از نوشتن نترسید و بنویسید.

بازنویسی و اصلاح را بخشی از کار نوشتن بدانید. اصلاح و ویرایش فرآیند جدایی از نویسندگی نیست. برخی تصور می‌کنند اصلاح ضرورتاً وظیفه ویراستار است که بعد از اتمام داستان باید انجام گیرد در حالی که اصلاح بخشی از همان فرآیند نویسندگی است که در زمان بازخوانی از سوی خود نویسنده انجام می‌شود.

به نوشته باید زمان داد و البته به برداشت خودتان از نوشته. هر چیزی در لحظه‌ای که نوشته می‌شود زیبا و کامل نشان می‌د‌هد، اما وقتی برای مدتی از آن فاصله گرفتی درمی‌یابی که چقدر در آن زمان داشتی مسیر اشتباهی را می‌رفتی. یک سنگ محک خوب برای کیفیت نوشته شما زمان است. گاه زیبای دیروز، عجوزه امروز می‌شود. البته متن‌ها زشت نمی‌شوند متن‌ها زشت بدنیا می‌آیند.

طلا را در خاک که بیابی تا گرد و خاک روی آن را نزدایی رنگ زیبای آن و براقی آن مشخص نمی‌شود. گاه زیبایی‌ها در زیر لایه‌ای از غبار و زنگار پنهان هستند. باید با زدودن این‌ها به زیبایی رسید. داستان نیز گاه در لابلای انبوهی از کلمات پنهان است. باید آن حجم انبوه را کنار زد تا به اصل کار رسید. این صیقل زدن همان ویرایش و اصلاحی است که باید انجام گیرد.

اگر زبان خودت را داری که به سبک خودت رسیده‌ای، اما گاه می‌شود با تقلید از زبان دیگر نویسندگان به سبک نگارشی خود رسید. البته توصیه کلی این است که هر نویسنده‌ای زبان خودش را داشته باشد بهتر است. تقلید در بهترین حالت خودش همچنان تقلید است. پس اگر با تقلید هم آغاز می‌کنید با تقلید تمام نکنید. یعنی با خواندن آثار دیگران و یادگیری سبک‌های نوشتاری آنان آغاز کنید، اما در نهایت به زبان خودتان برسید، زبانی که شما و داستان‌تان را به راحتی بگوید.

برخی بخش‌های یک متن با وجود زیبا بودن آن، در کلیت متن جا نمی‌افتند. اینان به مانند زینت‌آلاتی هستند که بیش از حد بر بدن آویخته شده باشند. گوشواره می‌تواند زینت‌آلاتی زیبا باشد، اما نمی‌شود چند گوشواره همزمان به گوش آویخت. برای زیبایی همان یک جفت گوشواره بر گوش‌ها کافی است. هر قدر گوشواره‌های دیگر زیبا و قیمتی هم باشند نمی‌توانند همزمان بر گوش بنشینند. باید یاد بگیریم و عادت کنیم که از اضافات و پیوست‌هایی که زیبایی مازاد دارند خودداری کنیم. گاه این اصرار بر افزودن بخش‌هایی که به نظر ما زیبا هستند بیشتر از کیفیت نوشته کاسته و آن را از زیبایی کلی می‌اندازند.

منظور از اجازه دادن به انگشتان همان عدم دخالت ذهن نویسنده در ترسیم شخصیت است. شخصیت باید خودش باشد. همچنین گاهی به معنای این است که بگذاری دلت داستان را پیش ببرد. انگشتانت از دل فرمان بگیرند نه از اندیشه‌ات. بگذاری کلمات از ناخودآگاهت برآیند. وقتی درونت از کلمه و از داستان پر شد دیگر این تو نیستی که داستان می‌نویسی این کلمات هستند که از راه سرانگشتانت روی کاغذ جاری می‌شوند.

داستان اگر برآمده از نیاز به نوشتن باشد، اگر از عمق دل به رشته تحریر درآمده باشد، اگر با تمام وجود رقم خورده باشد حتما داستان خوبی خواهد شد. به نظر کالدول عموم داستان‌های خوب از همین نیاز به نوشتن سرزده‌اند.

هر انسان خود یک داستان است. به تعداد تمامی انسان‌های روی زمین داستانی برای گفتن وجود دارد. همه ما حوادث جالب توجه و مهمی را در زندگی خودمان تجربه کرده‌ایم، حوادثی که از لحاظ فکری و احساسی می‌توانند دارای ارزش و اهمیت خاص خود باشند. مهم این است که از میان این حوادث بهترین را انتخاب کنیم و آن چیزی را برگزینیم که برای مخاطب هم جذابیت داشته باشد. داستان خود ما براستی می‌تواند زیباترین داستان دنیا باشد. هنر نویسنده در چنین مواقعی انتخاب درست از میان مجموع حوادث است.

نویسنده تازه‌کار و نوقلم می‌تواند الگوی نوشتاری اختیار کند. قلم کسی را امتحان کند و سعی کند شکل او بنویسد. تقلید برای شروع کار خوب است و توصیه هم می‌شود. البته تقلید به معنای نسخه‌برداری نیست بلکه به معنای خواندن و تلاش‌کردن به بازنویسی همان نوشته، اما با کلمات خود است. البته ساختار جملات چیزی است که می‌شود به عینه تقلید کرد. گاهی ساختارهایی هستند که جذابیت دارند این‌ها می‌توانند در نوشته‌های ما نیز استفاده شوند.

وقتی شخصیت‌هایی خلق شدند که هویت مستقل خود را داشته و به معنای واقعی کلمه واقعی باشند، می‌شود داستان را به همین شخصیت‌ها سپرد و اینان با اعمال و کلام خود داستان را ساخته و پیش خواهند برد.

یکی از زیباترین تعاریف از پیرنگ را این نویسنده به دست داده است. او پیرنگ را ردپای باقی مانده در برف می‌داند یعنی مسیری که می توانی از آن شروع کنی و در طول داستان بیراهه نروی و گم نشوی. ردپایی که به منزله منطق حرکتی داستان هم هست. اگر پیرنگ درست و سالم باشد خواننده نیروی خود را هدر نمی‌دهد و تمام علت و معلول‌ها را به خوبی خواهد شناخت و در نهایت نخواهد گفت "چه شد؟". پیرنگ بنا به تعریف رابطه علت و معلولی کنش‌هاست و هیچ چیز نباید بدون منطق و علت باشد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت